آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

bayad faramoshat konam [aloneboy.ir].

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

من می توانم، می شود آرام تلقین می کنم

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم

شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود

فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی، همین

خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود

وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور

با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است

از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب، نه باران، نه مرد، تنهاییم و این دائمیست

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم، یا باز هم نقش شکستی تلخ را

در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی، نه خواستی سهمت شوم

این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

مریم حیدرزاده

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۱۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۹ آذر, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دخترخوانسارگفته :

چه زود از یاد بُردى آن قرار روز اول را
همان که قول دادى این پریشان را نرنجانى

اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمى گردی ؛
ولى دیوانه ات هستم ، خودت هم خوب مى دانى ..

تمام شمعدانى ها برایت اشک مى ریزند
دلت آمد دل گل هاى باغم را بلرزانى ؟

و عادت درد سنگینى ست وقتی اوج مى گیرد
به من عادت نکردی ، طعم حرفم را نمى فهمى

تماشا مى کنم این قصه را زیباى من ، امــا
خُـدا را خوش نمى آید که این دل را بسوزانى ..

مریم حیدرزاده

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

من نیز بند مهر تو ببریده ام ز پای
تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای…
سیمین بهبهانی

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

من تمام شعرهایم را در وصف نیامدنت سروده ام
و اگر یک روز ناگهان ناباورانه سر برسی
دست خالی… حیرت زده
از شاعر بودن استعفا خواهم داد…

[پاسخ]

رهاگفته :

یه ﺟﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ….
ﺑﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺳﯽ، ﺩﯾﮕﻪ
” ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ”
ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﮕﯽ :
ﺩﻭﺳِﺖ ﺩﺍﺭﻡ ..
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ..
ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ ﻣﻨﯽ ..
ﻫﯿﭻ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺗﺎ ﺗَﻪ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯿﺮﻩ ﭘﺎﯾﯿﻥ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﺭﻭ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﺎﻻ …
ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ ﮐﻪ،ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﺣﺬﻑ،
ﺣﺬﻑ ِ
ﻋــــــــــﺎﺩﺕ ﻫﺎ ..
ﺍﺣﺴـــــﺎﺱ ﻫﺎ
ﺁﺩﻣــــــــــــــﻬﺎ ..
ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﯽ
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼِ ﺧﻮﺩﺕ
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻭﻧﯽ !
ﺍﺯ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ
ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﺧﺪﺍﯾﺖ
ﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﯼ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﺕ
ﻣﯿﺸﻮﺩ :

” بیخیال ، مهم نیست … ”

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ آذر ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۰۸:۴۰:

وقتی در عشق باور نمی شوی
وقتی هر دری که می گشایی با شوق
او میبندد
با فکر
روزی خسته می شوی
با خودت میگویی
اگر خواست مرا
دری خواهد گشود به رویم
اما
فراموش نشده است

[پاسخ]

سحر*گفته :

در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

*سهراب سپهری*/

[پاسخ]

سحر*گفته :

بغض هایت را برای خودت نگه دار

گاهی سبک نشوی،سنگین تری…

[پاسخ]

سحر*گفته :

فقط….
برای چیدن….
لبانت….
پاهایم را بلند میکنم….
هیچ میوه ای انقــــــــــدر شیرین نیست….

[پاسخ]

سحر*گفته :

سلام .بعده مدتها ب این سایت سرزدم…رها جان الان سایت ماله شماست؟

[پاسخ]

رهاگفته :

doroud douste aziz
kheyr،man nevisandeye sayt hastam

[پاسخ]

سحر*گفته :

ممنون رهاجان…موفق باشی…

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

این دل بی قرار از غم تو همنشین شب شد
تا خواست درد دل کند، انگار آتش، طنین شب شد
بی بند و بار از این سو به آن سو هر آه، تو را شرح شرح
این پای خسته بی انگیزه تیک تاک، پوتین شب شد
راز حزن برکه و پیچش نیلوفر به مرداب
هر نگاه، آغوش خزان بر روح من، تسکین شب شد
التماس زرد برگ به آدینه مهر تو، هر تپش
نفس نفس بوسه برگ بر راهت، آذین شب شد
میسوزد هیزومی تا گرم و روشن شود هوایی
من هیزم تبر خورده تو، سوخت خونین جگر، تا شب شد
“بداههـ : سیاوشـ”

[پاسخ]

سعیدگفته :

دیگه بر نمیگرده و ی عمر باید حسرت بخورم

[پاسخ]