آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

نگاهم می کند،
نگاهش می کنم هم خودش را هم دختری که همسن آن روزهای من بود.
همان روزها که من غرق در آرزو بودم،
غرق در رویاها
غرق در با او بودن…
حالا دخترک نگاهم می کند لبخند می زند،
همان نگاه که مرا آتش می زد, همان لبخند که مثل آب روی آتش بود و مرا آرام می کرد.
از دخترک قدمی فاصله می گیرد…
دخترک با همان لبخند و نگاه با کلی اشتیاق کتاب را به من می دهد که برایش امضا کنم .
کتاب را می گیرم .
دخترک می پرسد وای من عاشق نوشته های شما هستم، عاشق طرز فکرتان،
شما هم کسی را دوست داشتید؟ از همه نوشته های شما بوی عشق می آید یک عشق ناب
لبخند می زنم میگویم عشق برای روزهایی بود که همسن شما بودم.
کتاب را با لبخند می نویسم و امضا می کنم.
کتاب را می گیرد و کلی با اشتیاق نگاه می کند.
به سمتش قدم بر می دارد، با ذوق و شوق جمله ای را که نوشتم نشانت می دهد.
می گوید بابا ببین…
کتاب را باز می کند و محل امضا را نشان می دهد،
دیروزها من را جا گذاشت و رفت
من در خاطراتم گم شدم
در نوشته های امروزم پیدا نخواهم شد!”
نگاه می کند فقط نگاه طبق عادت گذشته…
نمی خواند فقط نگاه می کند و همراه دخترش می رود.
بی خیال و آرام قدم بر می دارد مثل همان روز که رفت.
مثل همان روز که من و احساساتم را نادیده گرفت و رفت…

فیلوسوفیا

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱ تیر, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سیماگفته :

برایش نوشتم…
شعرهایم را
با ذوق
ولی…
خواند و جواب نداد..

[پاسخ]

baranگفته :

Allli bud ye pishnahad daram albate jesarat nashe fgt nazare kjodame in site vagan alie fgt ye eybe kuchulu dare aksare neveshteha shera kami mayusane hast ya tush az khianat migan ya duri gabul daram aksaran yani vageiat hamine vali khob age negaresho janbehaye mosbat roham benevisin az una begin dide omidvarane khob ham tanavoe ham bad niis albate in fgt pishnahad bud

[پاسخ]

مريمگفته :

ﻫﻮﺍﯾﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ
ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﻫﻮﺍﯾﯽ
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﻢ!
ﻋﺠﺐ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺍﺳﺖ
ﻫﻮﺍﯼ ﺑــﯽ ﺗــــــــــــــﻮ!

[پاسخ]

مريمگفته :

زیادن دخترایى ک نگران پاک شدن آرایششون نیستن
چون آرایشى ندارن
رو سرشون هم گنبد درست نمیکنن
زیادن دخترایى ک وقتى ى پسر پولدار میبینن دلشون نمیلرزه
چون دلشون دله نه ژله
زیادن دخترایى ک با دیدن ماشین پسرا کف نمیکنن
چون اینا دخترن نه دلستر
عشق برا این دخترا مقدسه

[پاسخ]

zahara پاسخ در تاريخ تیر ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۰۱:۴۷:

AWESOME dear maryam

[پاسخ]

مريمگفته :

شب میشه چراغ اتاقو خاموش میکنی پتو رو میکشی رو سرت گلوت درد میگیره صدات بالا نمیاد چونت میلرزه نبضت تند تند میزنه یه قطره از گوشه چشمت میاد میخندی به خودت میگی بیخیال رفت که رفت یهو زیر پتو قلبت درد میگیره بغضت میترکه زمینو چنگ میزنی و به یه بیمعرفت فکر میکنی با خودت میگی گریه نکن تو قویتر از این حرفایی گریت بیشتر میشه بالشت خیس شده و میری تو فکر کم کم اشکات کم میشه باز یه نیش خند میزنی و خوابت میبره بسوزه پدر تنهایی که خیلیا رو داغون کرد

[پاسخ]

مريمگفته :

سلامتیه اونی که فکر میکنیم تونستیم فراموشش کنیم
اما وقتی تنهاییم تو سکوت شب ، میبینیم که چقدر دلمون هواشو کرده

[پاسخ]

مريمگفته :

بس کن سآعت 
دیگر خسته شده ام
آره مَن کم آورده ام خودم میدآنم که نیست
اینقدر بآ بودنت نبودنش رآ به رُخَم نکش!

[پاسخ]

مريمگفته :

وقتی خیلی دیره که تازه می فهمی اونی که
از همه ساکت تر بود بیشتر از همه دوستت داشت
ولی تو حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغی بوده

[پاسخ]

setareگفته :

زندگی پنجره ای ست رو به احساس درخت,
زندگی وا شدن درب آن پنجره بر روی حیات(ط),
زندگی شمعی ست روشن در باد,
زندگی خواندن یک بیت شعر است,
زندگی رویش یک برگ تا به افتادن آن روی زمین,
زندگی جوشش احساس شاد زیستن است,
زندگی یعنی دم,
زندگی یعنی باز دم,
زندگی حس شیرین دم و باز دم است,
زندگی یعنی دیروز,امروز,فردا,,,
پس,,,
واگذار دیروز را,
بگذران امروز را,
میرسد فردا.
نوشته:ستاره

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــ پاسخ در تاريخ تیر ۲ام, ۱۳۹۳ ۱۶:۵۰:

بسیار بسیار زیباستـــــــ…

[پاسخ]

setare پاسخ در تاريخ تیر ۳ام, ۱۳۹۳ ۱۷:۵۵:

سپاسگذارم از توجه تون,,,

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

سال ها بعد…

رویدادی…

به حقیقت می پیوندد…

آنگاه…

عبور خواهد کرد…

خاطره ای…

شاید

بیاد رفته باشد…

اما…

نخواهی توانست…

رها شوی

از عذاب

این حس …

و تازه اثر حکاکی شده دوست داشتن من…

هویدا میشود…

همانند عفونت زخمی کهنه…

مثل جوهر نامرئی که

با حرارتی آشکار میشود…

و چه جایی خوش کرده است..

این حکاکی دورانیست

که تا مرا میدیدی

پلک هایت را بر هم میچسباندی…

و نادیده میگرفتی…

آخ که چه جایی خوش کرده…

مگه نه..

بگذریم که…

دیگر نخواهی توانست…

پلک بر پلک..

بر نهانی…

مدام عبور میکند

به نسیمی

عطر و مشکِ

خاطره ای آشنا…

و چشم ها یت شاکی اند..

که چرا چپ و راستشان میکنی…

و تو با مروارید نگاهت لجبازی ای کرده ای که…

دیگر نخواهی توانست…

رها شوی…

خودت این حرارت را

از خاکستر آتشی قدیمی…

برافروختی…

تو دیگر…

نخواهی توانست…

“مثل اول شوی”…

چون من کاری با نگار قلبت کرده ام…

که دیگر تو نخواهی توانست…

تو نخواهی توانست…….

سیاه قلم : سیاوشـ

[پاسخ]

setare پاسخ در تاريخ تیر ۳ام, ۱۳۹۳ ۱۷:۵۰:

خیلی قشنگ و با احساس بود,,,,
دست و قلم تون دردنکنه,,,

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــ پاسخ در تاريخ تیر ۳ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۰۵:

بی نهایت سپاس از لطف و محبتتون…
آرام و شکیبا باشین…

[پاسخ]