آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

hamsaye khoda [aloneboy.ir].

شاید مرا دیگر نشناسی. شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه آسمان را دنبالت می گشتم. تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت میاد؟ گاهی شیطنت میکردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید.
فقط می گفت: همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم.
تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به اون ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.
اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم. بچه های دیگر هم. ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد…
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را
ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا
ما گم شدیم و خدا را گم کردیم
دوست من، همبازی بهشتی ام!
نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است. اگر روزی گم شدی از این راه بیا. بلند شو. از دلت شروع کن.
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم

عرفان نظر آهاری

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   بدون ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۷ دی, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید