آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

mane shishei [aloneboy.ir].

در غروب سرد و دلگیر زمستانی و در فضای نیمه تاریک اتاق که شعله های سبز آبی و گاهی سرخ آجری بخاری در آن بازی نور و سایه ایجاد کرده  و گرمای مطبوعی در اتاق متصاعد می کند، روی تخت دراز کشیده ام و به سقف خیره مانده ام.
نرمی پتویی که تا زیر چانه ام بالا کشیده ام تنم را در سایش به کرکهایش نوازش می کند و افکار پریشانم را سر می دهد به سمت روزهای سخت آوارگی در برف و سرما! بی اختیار دستانم را به طرف دهانم می برم تا آنهارا با بخار بازدمم گرم کنم، که او در مقابلم جان می گیرد با قدی بلند و چشمان عسلی و پالتویی که روی لباس سربازی اش به تن کرده و تا روی چکمه اش می رسد …
همیشه فکرم را می خواند. حالم را بهتر از خودم می دانست. او مثل ساحری بود که براحتی می توانست دست افکارم را رو کند. کسی که با نفس هایم هم آشناست وشمار دقیق ضربان قلبم را در هر ثانیه از شبانه روز می داند،
همانند روحی که بی اجازه در تمام روزهایم سرک می کشد و از ناگفته هایم باخبر است.
در خلسه ی میان خواب و بیداری ذهنم بسمت دلتنگی های همیشگی ام میل می کر! هیچوقت دلم نمیخواست او بفهمد که دلتنگش هستم. سرم را محکم به اطراف تکان دادم تا مبادا فکرم به ذهن او رخنه پیدا کند… به این افکار مشکوکم. به این افکار که از ذهن من بر می خیزد اما در کلمات او نقش می بندد.
تصوراتم هنوز از چمبره ی ذهنم خارج نشده است که اوبا تک تک کلمات افکاری که، هنوز مجال نوشتنشان را نیافته ام، شعری سپید یا داستانی بلند ساخته و آنها را برایم می فرستد.
خیلی احساس رنجش آوری است که آدمی از افکار خودش هراسان باشد.
سرگیجه ی عجیبی چشمانم را از تمرکز بیهوده ام به سقف اتاق باز میداشت. چیزی مثل یک توده ی نامتوازن انرژی در سرم به چرخش افتاده بود. دو دستم را محکم روی شقیقه هایم فشار دادم. لحظه ای انگار ذهنم از حجم نامعلومی تهی شد و هاله ای مه آلود در هیات جسمم در جلوی چشمانم شکل گرفت. گرمای اتاق به یکباره در بوران برف و مه فرو رفت و دیوارها تا انتهای نامعلومی جاده ای پر پیچ و خم، عقب کشیده شد.
افکارم را می دیدم که آرام و ساکت از من فاصله می گرفت و در مه جاده فرو می رفت. خواستم به دنبالش بدوم و دستش را بگیرم و دوباره به درون ذهنم ببلعمش. اما هر چه تندتر می رفتم فاصله ام از او بیشتر میشد.
حس مالیخولیایی عجیبی بود. افکارم می رفت و من برده وار در پی اش می دویدم.
جاده در بخارهای غلیظی از تفکراتی نامعلوم و در هم غوطه ور بود. گاه گاهی به زور سرم را از بخار غلیظ افکاری که احاطه ام کرده بود بیرون می آورم و پس از لختی دوباره شدیدتر از قبل در آن کشیده می شدم.
کم کم همهمه هایی که از اطراف به گوش می رسید، سکوت وهم آور فضا را شکافت. مه رفته رفته در شکل آدم هایی شفاف تبلور پیدا کرد. آدمهایی که نور از آنها عبور می کرد بی سایه و بی راز! همه چیز درون مغز آنها مانند فیلم مستندی که همزمان در حال تولید و پخش باشد در مانیتوری به وسعت فضای دید آدم درحال نمایش بود.
در گوشه ای تاریک دختری را دیدم که افکارش را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد. روی نیمکت کهنه ای افکاری پا روی پا انداخته بود و سیگار لایت می کشید. مردی هراسان در پی افکارش می دوید و زن میانسالی افکارش را به دوش انداخته و غرولند کنان در تاریکی جاده محو می شد. آن طرف تر پیرمردی با افکارش دردو دل می کردو جوانی با افکارش دست به یقه شده بود و فریاد می کشید.
گیج ومبهوت دور خودم می چرخیدم و همچنان افکارم را دنبال می کردم و او همچنان فاصله اش از من بیشتر و بیشتر میشد. در میان مه و بخار می دیدمش که در کنار افکاری شفاف ایستاد و چیزی نگذشت که خودش را در آغوش او رها کرد. درمیان بازوهای بلورین او، افکارم هر لحظه کمرنگ و کمرنگ تر میشد. تا آنجا که کاملا در حجم آغوشش ناپدید شد.
به سمتش دویدم تا افکار بلعیده ام را از درونش بیرون بکشم. نزدیک تر که شدم ناباورانه او را دیدم که شفاف تر از همیشه با چشمان عسلی اش به من خیره مانده بود و لبخند میزد.
….. صدای پیامک گوشی چشمانم را از سقف جدا کرد. نگاهم روی پیام ثابت ماند.
دلتنگ نباش عزیزم! افکارت را در آغوش کشیدم. طعم پاییز میداد

فرزانه بارانی

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   يک ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۳ اسفند, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
POUYAگفته :

besyaar ziba.dorooood

[پاسخ]