آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

چند ترم از دانشگاه گذشته بود نگار با بیشتر هم دوره ای هاش دوست شده یود و بیشتر آنهارو میشناخت ولی از همه صمیمی تر دوستش ساناز بود که در دوران تحصیل در دانشگاه باهاش آشنا شده بود و خیلی دوست شده بودند . انگار سالهای سال همدیگر می شناختن یه دوستی عمیق بینشون به وجود اومده بود.
ساناز با یکی از هم دانشگاهی های خودش نامزد شده بود.
اونا هر وقت که قرار میزاشتن نگار هم با اونا می رفت و این رفت و آمدها باعث شده بود که علاقه پدرام نسبت به ساناز کم بشه و بیشتر از نگار خوشش بیاد…
تا اینکه پدرام با بهانه های الکی از ساناز جدا میشه.
– ساناز چیه چرا اینقدر گرفته ای؟
– هیچی این پسره عوضی فکر کرده من بازیچشم اومده چشم تو چشم شده واسم بهانه میاره که باید از هم جدابشیم منم گفتم به درک جدا بشیم ولی این رسمش نبود.
– واقعا آدمها چقدر نامرد شدند…
– پاشو نگار الان کلاس شروع میشه بهتره بریم سرکلاس.
و با هم به سمت کلاس میرند
**********************************************
پدرام نمی دونست این عشقی که به جونش افتاده بود رو چجوری حل کنه می دونست اگه به نگار در مورد عشق خودش به او بگه او حتما جواب منفی میده.
یک ماه با خودش کلنجار میره تا اینکه دلشو میزنه به دریا که به سراغ نگار بره.
– سلام نگار خانم میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم ؟
– سلام چی شده ؟راجع به چه موضوعی می خواهید صحبت کنید؟
– نگار خانوم برام سخته که این رو دارم می گم اما یک ماه که با خودم کلنجار رفتم که به شما بگم یا نگم
– خوب بگید من سرپا گوشم.
– شما می دونید که من چرا رابطمو با ساناز قطع کردم ؟
– نه چرا؟
– چون ……………چون
به من من کردن افتاده بود هر چقدر تلاش میکنه که حرف دلشو بزنه براش سخت تر میشد تا اینکه می گه:
– چون …………….چون به شما علاقمند شدم
نگار با شنیدن این حرف و گستاخی این آدم پرو که جلوش ایستاده خشمگین می شه و نمی زاره که پدرام حرفشو تموم کنه و اونجا رو با حالت قهر ترک می کنه.
پدرام که رفتار نگارو می بینه صداش می کنه :
نگار خانوم ……..نگار خانوم …….وایستید
– من با شما حرفی ندارم شما خجالت نمی کشید؟واقعا که آدم پرویی هستید.
– اما من هنوز جوابمو نگرفتم.
نگار دیگه گوش نمی کنه و می زاره میره.
وقتی به خونه میرسه یاد حرفهای پدرام میافته بسیار غمگین میشه.
دیگه جلوی بغضشو نمی تونه بگیره و میزنه زیر گریه و دلش برای ساناز بیچاره می سوزه.
پدرام نمی دونست که باید چکار کنه تا اینکه فکری به ذهنش میرسه که بره با ساناز صحبت کنه تا ساناز حداقل نگارو راضی کنه چون فکر می کرد که نگار به خاطر ساناز جواب رد بهش داده برای همین تصمیم میگیره که فردا که به دانشگاه رفت با ساناز صحبت کنه اما نمی دونست چجوری این حرفهارو به او بزنه.
***************************************
امروز روز خیلی مهمی برای پدرامه او باید می رفت با ساناز حرف می زد.
سانازو می بینه که وارد دانشگاه شد صداش کرد اما ساناز محلش نداد چون فکر می کرد که پدرام برای عذر خواهی صداش میکنه و شاید می خواد دوباره برگرده اما باز پدرام صداش کرد و جلوی ساناز گرفت:
ساناز_ برو کنار من با تو حرفی ندارم.
– خواهش می کنم ساناز خانم یک دقیقه کارتون داشتم.
– چی ؟ موعدب شدی ساناز خانم صدا میکنی ؟!
– نمی دونم که چجوری این خواهش ازتون کنم.
– همونجوری که ازم جدا شدی.
– منم به خاطر همین وقتتونو گرفتم که بگم چرا ازتون جداشدم من به دوستتون نگار خانوم علاقه مند شدم.
به نگار خانوم هم گفتم اما اون فکر کنم به خاطر شما جواب منو نداد لطفا باهاش صحبت کنید که راضی بشه.
ساناز خشکش زده بود…
چه قدر آدم میتونه مثل پدرام حقیر باشه ساناز نمی دونست که چکارکنه یک سیلی محکم به گوش پدرام می زنه و میگه:
– تو خجالت نمی کشی تو به خاطر نگار از من جدا شدی عجب آدم رذلی هستی تو واقعا روت شد که بیای این حرفارو به من بزنی ازت متنفرم متنفر…
و اونجارو ترک می کنه
پدرام میمونه با صورت سرخ شده.
دیگه نمی دونست باید چکارکنه و به ساناز هم حق می داد انقدر عصبانی بشه.
نگار داشت ماجرا رو از پشت بوته ها تماشا می کرد وقتی ساناز اونجارو ترک میکنه به سمتش میره تا…
ادامه دارد…

نویسنده: “مریم مقدسی”

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۷ خرداد, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سالارگفته :

یادت باشهـ رفیق تا سنگـ نشی واسهـ کسی بُت نمیشی

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ خرداد ۷ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۵۴:

اگر منظورتون از سنگ بودن، بی احساس بودنه که این اصلا نصیحت خوبی نیست

[پاسخ]

سپهر پاسخ در تاريخ خرداد ۷ام, ۱۳۹۳ ۲۳:۲۳:

نظرت اشتباهه دقیقا باید بی احساس بشی

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ خرداد ۸ام, ۱۳۹۳ ۰۰:۴۴:

اما به نظر من، وقتی کسی بی احساس میشه از انسان بودن و انسانیت خارج میشه
احساسات خوبی مثل دوست داشتن دیگران، همدردی، … باعث رشد آدم میشه حتی گاهی احساساتی مانند غم

محمدگفته :

به نظرم غیر ممکنه که پسری بیاد از عشق قدیمی ش بخواد که از یکی دیگه واسش رضایت بگیره….داستان خوبیه ولی اینجاش اصلا جالب نیست

[پاسخ]