آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم

که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچ‌ وقت از یادم نمی رود، می گفت:

زندگی مثل یک کلاف کامواست،

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود،

بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی،

زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود،

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،

یک گره ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محو کرد، یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،

همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام “حرمت ”

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…

سیمین  بهبهانی

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۱۸ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۲ مهر, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
شهریوریگفته :

زندگی به بندی بند است به نام “حرمت ”

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…

…………………………………………………
بسیار زیبا ، بانو بهبهانی بی نظیر بودند

روحـــــــــــــــــــــــــش شــــــــــــــــــاد

[پاسخ]

شهریوریگفته :

تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب
اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم

سیمین بهبهانی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

سهراب سپهری

[پاسخ]

شهریوریگفته :

زندگی زیبـاست چشمی باز کن
گردشی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد‌بینی خود را شکسـت

من مـیـــان جسم‌ها جان دیده‌ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده‌ام

دیده‌ام بــر شـاخه‌ها احسـاسها
می‌تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگی موسیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت

گر تو را نــور یـقین پیـدا شود
می‌تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من ، در شهر احسـاسم گم است
حال من ، عشق تمام مردم است

زنـدگی یــعنـی همین پــروازهــا
صبـح‌هـا ، لبـخند‌هـا ، آوازهـــا

ای خطوط چهـره‌ات قرآن من
ای تـو جان جان جان جان مـن

با تـــو اشـعارم پـر از تــو می‌شـود
مثنوی‌هایـم همــه نو می‌شـود

حرفـهایـم مرده را جان می‌دهد
واژه‌هایـم بوی بـاران می‌دهـد ..

مولوی

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۳ ۰۱:۳۹:

درود بر شما آقا/خانم شهریوری،شب و روزتان خوش
انتخاب و سلیقه ی شما همیشه برام قابل احترامه.خوب می فهمم که شما آدمی هستی که هر شعر،قطعه یا نوشته ای رو از یه منبع موثق میاری چون اهل مطالعه هستی.بر خلاف خیلی ها در دنیای مجازی که از “کپی،پیست” استفاده می کنند در پست های شما میشه فهمید که نسبت به آوردن نام صاحب اثر دقت دارید.اما نمی دونم چرا درباره ی این قطعه که از مولوی نوشتید یه شکی به دلم اومد که از مولوی باشه.البته جسارته که شک خودم رو برابر معلومات شما میارم اما به هر حال شاگردم و درپی یادگیری.شعر از مولانا جلال الدین بلخی است؟پوزش اگه پر حرفی کردم و جسارت.

[پاسخ]

شهریوری پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۳ ۰۹:۰۸:

درود بر شما جناب مجتبی الون
مچکرم ، نظر لطف شماست ،بنده و اطلاعاتم حقیرتر ازاونیم که در حیطه ی ادبیات و شعر و … اظهار نظر کنیم هرشعر و قطعه ای که می نویسم فقط از روی علاقه به ادبیات و شعر است نه تخصص ومهارت ، شما خودتون استاد هستید و من همیشه تسلط شما بر اشعار حافظ و صائب و …را ستودم
برقرار باشید دوست من .
درست می فرمایید این شعر بیشتر به مولانا و کمتر به شهرام محمدی (آذرخش ) نسبت داده شده اما احتمال خیلی زیاد شعر از جناب محمدی باشه و در وب یکی از دوستان ماهر و اهل قلم دراین زمینه گفته شده که این شعر الهام گرفته از بیت :
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
که سروده ی مولوی (دفتر اول مثنوی )هست ، چند جا که سرچ کردم بین بیت دوم و سوم شعر بالا این بیت مولانا آورده شده ، که ایشون درست می فرمایند .

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ مهر ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۰۷:۳۸:

درود بر شما شهریوری عزیز
خواهش می کنم،شکسته نفسی می فرمایید.بنده هم در حد اطلاعات ناچیز خودم اظهار نظر کردم.پس حدسم درست بود.دو دلیل باعث شد شبهه به ذهنم بیاد که شعر از مولوی نباشه.یکی اینکه زبان استحکام و شیوایی زبان مولوی رو نداره و دیگری که شاید خنده دار باشه اما شک اصلی رو همین دلیل به دلم انداخت و اون ترکیب “عینک بدبینی” در بیت دوم هستش که بیشتر به زبان امروز نزدیکه تا به دوره ی مولانا که قرن هفتم بوده.به هر حال بنده هم موافقم سروده ی جناب مولوی نیست.سروده های مولوی چه در غزلیات چه در مثنوی و رباعی و حتی نثر فیه ما فیه سرشار از هیجان و شور و شیدایی است.
براتون آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنم.پیروز باشی دوست عزیز

شهریوری پاسخ در تاريخ مهر ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۰۷:

بعله جناب مجتبی الون دوست من شما درست می فرمایید مولوی و عینک و کوچه باغو …
مچــــــــــــــــــــــــکرم از دقت و توجه شما و لطف بی اندازتون
من هم برای شما سعادت رو آرزو می کنم
پایدار باشید دوست من .

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

درود بر شرف بانو سیمین بهبهانی.حرمت اگر شکسته بشه زندگی هیچه.یه کلاف به درد نخور.خدا رحمتت کنه.پست قشنگیه.از شما هم سپاسگزارم رها خانم بابت این پست.ای کاش این شعر رو پس از وفات بانو بهبهانی میذاشتی که همین چند وقت پیش به رحمت خدا رفت.

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

رها خانم خسته نباشی.عید شما و همه ی بچه های الون بوی مبارک.
اگه زحمتی نیست و وقت و حوصله هم داشتی این دو بیت رو در دو پست جداگانه طراحی کنی.

خسته ام،مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
“حامد عسکری”

پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری
مگر آهم از این پهلو به آن پهلو بگرداند
“شفایی اصفهانی”

[پاسخ]

رها پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۳ ۰۰:۰۶:

doroud
dar avalin forsat chashm
besyar beyte zibayi boud

[پاسخ]

سوماگفته :

رها جون واقعا باید بگم بی نهایت عالی بود این متنتون پرباره واقعا قشنگه از لابه لای جمله هاش داستان زندگیم ما آدما رو میشه فهمید انتخابتون حرف نداره سرزنده و کامروا باشی رهای عزیزم

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

درزندگی
بسیارخندیده ام
مثل کودکی درمجلس عزا…
مرتضی محمودی

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

شب
واژه هایم
از تو سبقت میگیرند
صبح
جمله هایم
بر من تبانی میکنند
و
گرگ و میش که میشود
من و تو “ما” میشود…

بداههـ : سیاوشـ

[پاسخ]

ناشناسگفته :

هیچی عشقی هیچ خواستنی ازین سختتر نیست ۲ نفر همدیگه رو بخوان ولی نذارن به هم برسن
هر ثانیه رو با هاش زندگی کنی اما دور ازون سوختم مردم لحظه ی خاحافظی در اوج ناتوان بودنم تلاش میکردم خداحافظی رو با حرفای مسخره به پایان برسونم عشقم همهی زندگیم تو همیشه بامنی قسم میخورم هر ثانیه رو با تو باشم درسته ازت دورم اما تو قلبمی و تا ابد خواهی موند تک تک ثانیه هامو با مرور حرفات با زنده کردن صدات تو گوشم میگذرونم نیازی نیست چشامو ببندم تا بیای جلو چشام انقد باهات زندگی کردم که با چشمای بازم کنار خودم ببینمت قربون نفسات بشم که موقع خداحافظی نفسای عمیق میکشیدی تا بتونی باهام حرف بزنم من فدای اشکای چشمای نازنیت بشم تو همیشه مرد لحظه هام میمونی با خاطره هات زندگیمو سر میکنم موقع بارون تو خیابونا دستاتو میگیرم سرمو رو شونه هات میذارم با شیطنتام تا هرجا بخوای باهات مییام،عشقم همیشه تو خاطرم میمونی آرزومه تو لباس دامادی ببینمت یادته میگفتی هرروز برام اسپند دود میکنی بعد میری سرکارت به عروس نازت بگو به جای من اسپند برات دود کنه یادته رویاهامون رو اونا رو به اوم بگو من نتونستم وظیفه هامو خوب انجام بدم و کنارت باشم به خانم ماهت بگو اون کارو بکنه عشقم و نفسم تا ابد قلب من خونه ی خاطه های تو دعا میکم خوشبخت شی و لبخندای قشنگت باز بیاد رو لبات دوست دارم بهترینم عاشقتم عشق من

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۵۷:

سوما ببخشید یادم رفته بود

[پاسخ]

آرزووووووووووگفته :

خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

بابلی ریکاگفته :

واقعا عالی بود

[پاسخ]