آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دخترخوانسارگفته :

دیگر کمتر اشک میریزم
دارم بزرگ میشوم یا سنگ…!
نمیدانم

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

گریه ام میگرید وقتی میبینم
کسی که همه دنیای من بود
منت اغوش دیگری را میکشد

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

گفتم بخوابم مگر روی تو بینم در خواب
بی خبر امدی و دیدی که خوابم رفتی…
دلنوشته:دخترخوانسار

[پاسخ]

مصطفی پاسخ در تاريخ خرداد ۵ام, ۱۳۹۳ ۰۱:۰۰:

واقعا زیبا و با احساس

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ خرداد ۵ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۰۷:

به حقیقت احساس، زیباستــــــ…

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــ پاسخ در تاريخ خرداد ۵ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۴۲:

به حقیقت احساسـ…زیباستــ…

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــ پاسخ در تاريخ خرداد ۵ام, ۱۳۹۳ ۱۸:۵۶:

اشک پروانه را بینی ای گل…
پس نازت برای چیستـــ…؟؟؟!
“سیاوشـ”

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

وقتایی هست….
که به آینده خیره میشوم…
یاد آن لحظه می افتم
که باید استمرار یابد
زمانیست که شاید نیست…
اما…
بغضم میشکند
فقط اندیشه این لحظه،تنها…
من و رستگاری این حس، عشق یا دوست داشتن…
و هر چی…
برای او چه فرق دار شاید آیا…!!!
ولی
باید با تک خاطره ای
شاید مخاطره ای
آری
باید شوری ز شوق کنم زندگی، تنها…
امان و فغان از این باید و شاید
که خود مدعی رستگاری اند…
گفته بودم که روز های بارانی یک مرد اشک ریزد…
اما حال که دوران خکسالیست…
الان گویمت ای زمان و مکان حافظ اسرار…
میشکند بغض عمیق مرتفع من…
فرصت هایی که به آینده خیره میشوم
چیره میشود یاد او بر اشک
تنها این لحظه آلوده بغض بانیست…

و جان هم تمام نمیشود چرا آیا…؟؟؟!
بگذار راحتت کنم از آن لحظه…
۵ شنبه هایی که
فردایش را شاید نبینم از یکی آن سپیده دم ها…
من و آغوش تنها عکسی که او خود ندارد…
ای عکس مرا با تو سری هست…
به همین دلیل است که تکثیر نمیکنم …
چون تو فرق داری با کپی هایت…
ای کاش لا اقل عکست بفهمد…
مرا خواهد برد آن لحظه
لحظه خوابِ بخواب نیامدنت…
دلنوشتهـ : سیاوشـ

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

وقتایی هست….
که به آینده خیره میشوم…
یاد آن لحظه می افتم
که باید استمرار یابد
زمانیست که شاید نیست…
اما…
بغضم میشکند
فقط اندیشه این لحظه،تنها…
من و رستگاری این حس، عشق یا دوست داشتن…
و هر چی…
برای او چه فرق دار شاید آیا…!!!
ولی
باید با تک خاطره ای
شاید مخاطره ای
آری
باید شوری ز شوق کنم زندگی، تنها…
امان و فغان از این باید و شاید
که خود مدعی رستگاری اند…
گفته بودم که روز های بارانی یک مرد اشک ریزد…
اما حال که دوران خکسالیست…
الان گویمت ای زمان و مکان حافظ اسرار…
میشکند بغض عمیق مرتفع من…
فرصت هایی که به آینده خیره میشوم
چیره میشود یاد او بر اشک
تنها این لحظه آلوده بغض بانیست…

و جان هم تمام نمیشود چرا آیا…؟؟؟!
بگذار راحتت کنم از آن لحظه…
تعطیلی آخر هفته ها…
۵ شنبه هایی که
فردایش را شاید نبینم از یکی آن سپیده دم ها…
من و آغوش تنها عکسی که او خود ندارد…
ای عکس مرا با تو سری هست…
به همین دلیل است که تکثیر نمیکنم …
چون تو فرق داری با کپی هایت…
ای کاش لا اقل عکست بفهمد…
مرا خواهد برد آن لحظه
لحظه خوابِ بخواب نیامدنت…
دلنوشتهـ : سیاوشـ (ویرایش شد)

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

نعمـت روی زمین قسمـت پُـر رویـان است

خـون دل مــیــخـورد آن کس کـه حـیـایــی

[پاسخ]