آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۲۰۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۷ اردیبهشت, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
MEHRگفته :

هـــر روز

می گــذرم

و دســـت تکـان مـی دهــم

بـرای اتــفــاق های خـوبـی کـه

نیفتـاِده از مــن گــذشـتنــد

[پاسخ]

govaraگفته :

باختم تا دلخوشت کنم
بدان که برگ برنده ات سادگیم نبود !
دلم بود . . .

[پاسخ]

sanazگفته :

آرزو میکردم دشتی سرشار ز سرسبزی رویاها

من گمان میکردم دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگیست

من چه میدانستم هیبت باد زمستانی است

من چه میدانستم سبره می پژمرد از بی آبی

من چه میدانستم سبزه یخ میزند ار سردی دی

من چه میدانستم دل هر کس دل نیست

قلبها صیقلی از آهن وسنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۸:

قلب ها ز آهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند حمید مصدق

ساناز جان اشتباه تایپ کرده

[پاسخ]

Avarehگفته :

حــس ِ خـــفــگی کــه مــی دونـــیـن چــیــه…؟؟!
دُچـــارشَــم!
لعنتی !!
حــالا نمی دونــم از بــغـض ِ یــا از نبــودن ِ هــوای ِ تــو…!!!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

گاهی لحظات سکوت
پرهیاهو ترین لحظات زندگی هستند
مملو از آنچه میخواهیم بگوییم
اما نمیتوانیم…

[پاسخ]

آیلـــــارگفته :

امــــــروز
انگار کسی آمد و
هوای دلتنگی ات را
هی در آسمان اتاقم پاشید
و تو نبودی….

[پاسخ]

reza پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۰۶:۵۰:

عاشق بهترین ها نباش ، بهترین باش تا بهترین ها عاشق تو باشند.

[پاسخ]

هستــــــــــیگفته :

اشکهایم که سرازیر میشوند
دیری نمی پاید که قندیل میبندد
عجب سرد است هوای نبودنت…

[پاسخ]

هستــــــــــیگفته :

فرهنگ لغتها
نیاز به ویرایش دارند
برای معنی دلتنگی
احتیاج به این همه کلمه نیست
دلتنگی یعنی…
….تو…..

[پاسخ]

هستــــــــــیگفته :

غفلـــــــــــــــــت کردی مادر…
پشت این قلـــــــــب عاشق
فرزندت آرام آرام جـــــــــــان میسپارد
و تــــــــــــــو…
فرامـــــــــــــــــوش کردن را به او نیاموخته بودی….!!

[پاسخ]

هستــــــــــیگفته :

فاجـــــــــــعه..
یعنی آنقدر در تو غرق شده ام
که از تلاقــــــی نگاهم با دیگری
احساس خیانت میکنم..
عشق یعنی همیــــــــــن….

[پاسخ]

هستــــــــــیگفته :

جاده ی قلب مرا رهگذری نیست که نیست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست که نیست
آنچنان خیمه زده بر دل من سایه ی درد
که در او از مه شادی اثری نیست که نیست
شتید این قسمـــــــت من بود که بی کـــــــــس باشم
که بجز ساسه مرا با خبری نیست که نیست

این دل خسته زمانی پر پرواز داشت
حال از جور زمان بال و پری نیست که نیست
بس که تنها و یار دگر نیست مرا
بعد مرگ دل من, چشم تری نیست که نیست

[پاسخ]

CANCELگفته :

هی کافه جی!!!
میزهایت را تک نفره کن…
مکه نمی بینی همه تنهاییم!!!

[پاسخ]

CANCELگفته :

آنقدر مرا سرد کرد از خودش…از عشق…که حالا به جای دلبستن یخ بسته ام.
آهای!!!روی احساسم با نکذارید…لیز می خورید.

[پاسخ]

CANCELگفته :

ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻋﺸﻘﺖ ﺟﺴﻤﺖ ﺭﺍ ﻟﮕﺪﻣﺎﻟﻪ ﺑﻮﺳﻪ

ﻫﺎﯾﻪ ﻫﻮﺱ ﺁﻟﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭﺑﻪ ﻧﺎﻡ

ﻋﺸﻖ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ

ﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮ ﺍﺯ

ﺗﻮﺍﻥ….ﺗﻘﺼﯿﺮﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ

ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺑﺎﯾﺪﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺻﺒﺮ

ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻭﯾﺮﺍﻥ

ﺑﺸﯽ…ﺗﻘﺼﯿﺮﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ

ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻏﯿﺮﺗﺸﺎﻥ ﻗﻠﻢ ﻏﺮﯾﺰﻩ ﺍﻣﻀﺎﮐﺮﺩﻩ

ﺍﺳﺖ

[پاسخ]

CANCELگفته :

ﺗﻨﻬــﺎﯾـﻢ …
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺁﻏــﻮﺷﯽ ﻧﯿﺴﺘــﻢ…
ﺧﺴﺘــﻪ ﺍﻡ …
ﻭﻟـﯽ ﺑﻪ ﺗﮑﯿـﻪ ﮔـﺎﻩ ﻧﻤـﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸــﻢ…
ﭼﺸــﻢ ﻫـﺎﯾـﻢ ﺗـﺮ ﻫﺴﺘﻨــﺪ ﻭ ﻗــﺮﻣــﺰ…
ﻭﻟــﯽ ﺭﺍﺯﯼ ﻧـﺪﺍﺭﻡ…
ﭼــﻮﻥ ﻣﺪﺗﻬــﺎﺳﺖ ﺩﯾﮕــﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
“ﺧﯿﻠــﯽ” ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ…
ﻓﻘﻂ ﺧﯿﻠـﯽ ﻫـﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ …

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

یه روزه خوب میاد که ..

گوشه ی عکسم یه خط مشکی میکشن منم تو عکس بهتون لبخند میزنم

شاید لبخندم اشکتونُ دربیاره شایدم بگین آخیش شرش کم شد

اما بدونید اون روز رویایِ منه من اون روز واقعن از تهِ دل خوشحالم

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۲۸:

پسره تنها من با خوندن این کامنت تو واقعا دلم گرفت…
ولی با خوندن کامنت قبلیات که یه کم دردو دل کرده بودی برات آرزوی هرچی که خدا میخواد آرزو دارم…
و فقط میتونم بگم خدا کمکت کنه و همیشه همرات باشه…

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۷:

دگ مکمکش ب چ دردم میخوره سایه یخ زده؟؟؟؟
بازم ممنون

[پاسخ]

رهگذر پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۳۳:

منم همچین حسی دارم؛واقعامنتظرهمچین روزی ام؛حرفهای امیدوارکننده دیگران دیگه به دردمون نمیخوره؛اونیکه همه امیدمونوگرفته خودش اون دنیاجوابمونوبده؛البته اگه جوابی داشته باشه

[پاسخ]

تنهای تنها پاسخ در تاريخ شهریور ۵ام, ۱۳۹۳ ۱۷:۵۱:

چقدر قشنگ گفتی که باید خودش جوابمونو بده

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

می شمارم

دانه دانه باران را

در خیابانهای بی تـــو….

وقتی

آوار می شود ،

جنونی که تازگی ندارد،،

بر ســـرم …

خراب تر ازین نمی شوم ، این روزها ..

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

انگار خسته بود چون….
با من راه نیومد…
با اون خوابید….

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

این روزها تنم گرمی یک آغوشی می خواهد با طعم عشق نه هوس
لبانم خیسی لبهایی را می خواهد با طعم محبت نه شهوت
اندامم نوازش دستی رامیخواهد با طعم ناز نه نیاز
تنی را میخواهم که روحم را ارضا کند نه جسمم را….

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام
خودش هم نمی داند با من چه کند…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

زندگی کن!به ضرب المثل ها اعتمادی نیست.
ماهی را هر وقت از آب بگیری میمیرد…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

خدایا خودمانیم
این ضربه هایی که من میخورم چند امتیاز دارد…؟؟

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

سلامتی همه ی مادرا که وقتی دلشون از همه دنیا گرفته..وقتی چشماشون از گریه های یواشکی تو آشپزخونه خیسه…وقتی هیشکی قدرشونو نمی دونه…بازم با تموم وجود درداشونو پنهون می کنندو با لبخند میان صدات میزنن واسه شام تا مبادا اشتهات کور شه…..

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

آدمیست دیگر . . .
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور . . .

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

یــــــ ـادمان باشد ؛
در این گرانیـــــــ ـ احساسِ مان را خرج بـے احساسـےهاے کسـے نکنیم . . . .
که سرانجآمش ورشکستگیست . . . .

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

بیچارهـ مترسکــــ ـ . . . .
سرتاسر ســـــال از مزرعـ ـه مواظبت کرد
در آغاز فصلِ ســ ـ ـرد تنش هیزم آتـــــــش کشآورز شد.
پــــ ـاداش وفـا داری جز این نیست .

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ویــــــــــــــــــــــــــــــژه خـــــــــــــــــــــــدا :
…. دیشب با خدا دعوایم شد …… با هم قهر کردیم …..
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ……رفتم گوشه ای نشستم …. چند قطره اشک ریختم….. و خوابم برد …..
صبح که بیدار شدم …. مادرم گفت … نمیدانی از دیشب تا صبح چه ” بارانی ” می آمد ….

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۳۵:

بیخیال …

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۵:

این خدایی که ازش حرف میزنی خدای تو خدای من خدای اون خدای همس
فقط به قوله تو راست میگی نمیدونم چرا از بعضی بنده هاش روشو برگردونده یکی از این بنده هاش خوده منم
نمیدونم چرا این دنیای کثیف و نمیخواد به آخر برسونه کی میخواد تمومش کنه!!!واقعا دنیا پرشده از بدی و غم
هرکس به طریقی از این زندگی داره میکشه ولی صبر خدا کی میخواد تموم شه فقط خودش میدونه….خدایا صبر ما که تموم شده….تورو نمیدونیم….چرا همش به ما میگن جوونی کنید شما جوونید آخه چه جوری جوونی کنیم تو این دنیای پر از غم….که ما به این سن همش باید غصه دار باشیم…خدا مگه ما چند سالمونه!!!!اگه بخوای ما تا زمان میانسالی و پیری همش غم و غم بخوریم دیگه چی ازمون میمونه؟؟؟خدایا طلفی کن دنیارو تمومش کن…یا حداقل تموم نمیکنی منو از این دنیات ببر شنیدم اون دنیات قشنگتره!!!فکر کنم منم بیام اون دنیات از شانس من اون دنیاتم بد بشه!!!
رها جان من تورو کاملا درک میکنم ولی به نوعی دیگه…
تنها کاری که ازم برمیاد باید بگم توکل به خدا….

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۲۳:

توکل یعنی چی؟
تو همش میگی توکل به خدا
یعنی چی؟

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۲۱:

رها جان کاره دیگه ای ازمون برنمیاد
نمیتونیم با خدا که بجنگیم پس باید بگیم توکل برخدا
هرچی بخواد بشه حالا خوب یا بد فقط و فقط دسته خودشه….

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۵۰:

سایه ی من، قشنگ من با جمله ی آخرت موافقم هر کاری بخواد میکنه کسی هم نمیتونه جلوشو بگیره
خدای تو داره با من میجنگه دختر
ناعادلانه و نابرابر. بعد من امید داشته باشم که خلاصم میکنه
بهش توکل کنم که چی که انشاالله میاد یه روز خوب؟
بیخیال جون رها

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۵۳:

قُل لَن یُصیبَنا إِلاَّماکَتَبَ اللَّهُ لَناهُوَمَولاناوعَلَى اللَّهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنون(توبه/۵۱)

بگو:هیچ حادثه‏اى براى مارخ نمیدهد،مگرآنچه خداوندبراى مانوشته است اوسرپرست ماست ومؤمنان بایدتنهابرخداتوکّل کنند
تفسیرمجمع البیان:این آیه دستورى است ازجانب خداى متعال براى مردمان باایمان برای آنکه برخداتوکل کنندوبه تقدیرات راضى باشند

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۲۳:

من باید راضی باشم واین یه دستوره؟
من باید خفه خون بگیرم بغضمو کنترل کنم که اشک تو چشمام جمع نشه
که بقیه واسم دل نسوزونن
میدونی چه حالی میشم وقتی ماشین عروس میبینم؟
میدونی چی میکشم وقتی از جلوی بیمارستان رد میشم؟
نمیدونی نمیدونی که میگی راضی باش
جواب منو با آیه ی قرآن نده که خودم همشو حفظم
اگه میتونی یه چیزی بگو که آروم بگیرم

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۸:

رضا صادقی میگه:
من دیگه خسته شدم بسکه چشام خیسه و نم
خوب ببینمو بفهممو بازم چیزی نگم
من دیگه بریدم از بسکه شکستم از خودی
تو آیینه خیره شم بگم به چشمام چی شدی؟؟
خستم از حرفای خوب و بی سروته بی ثمر
حسرت یه عمره رفته عقده های تازه تر
متنفرم از آدمای بی مغز و شعور
از کتابای با اسمایی قشنگ متن دروغ
دیگه نوبته توعه خسته شی دنیا بشکنی
این با ایستادیم تا آخرش با کفش آهنی
بات میجنگیم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بسکه پشته پا زدی گذشتن از تو ساده شد
همه از عشق میگنو باز آبروشو میبرن
عقل کل نشون میدن از خودشون بیخبرن
مد شده پمچ و گنده و بی سرو دست
بگو تا کی باد این نمایشو دید و نشست
وقتی حتی نمیخوای بازی کنی بازیت میدن
حتی میخوای خودتم که باشی باز نمیذارن
همه میخوان اونی باشی که خیالشون میخواد
من دیگه داره از این بازی سیرک بدم میاد
هرچقدر زانو زدیم راه اومدیم دیگه بسه
هرچقدر خرد شدیمو دم نزدیم دیگه بسه
عاشقو عارفو درویشو من و تو با خدا
روبروت وایمیستیم با هم میخونیم هم صدا
دیگه نوبته توعه خسته شی دنیا بشکنی
این با ایستادیم تا آخرش با کفش آهنی
بات میجنگیم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بسکه پشته پا زدی گذشتن از تو ساده شد

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۰۴:

یک دعای زیبا
از خدا خواستم عادت های زشتم را ترکم دهد!
خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی
از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد
فرمود:لازم نیست روحش سالم است جسم هم که موقت است
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند
فرمود:صبر حاصل سختی و رنج است عطا کردنی نیست آموختنی است
گفتم مرا خوشبخت کن
فرمود:نعمت از من خوشبخت شدن از تو
از او خواستم مرا گرفتار رنج و عذاب نکند
فرمود:رنج تو را از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر میکند
از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود:نه!تو خودت باید رشد کنی من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس میکنم تا بارور شوی
ازخدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت ببرم
فرمود برای این کار من به تو…..(زندگی دادم)

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۰۵:

ﺧﺪﺍﯾـــﺎ …
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ ﺣﺮﻓﻬـــﺎﯾﻢ …
ﺑﻮﯼ ﻧـﺎﺷـــﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻨــﺪ …
ﺍﻣـــﺎ ﺗـــﻮ…
ﺑـﻪ ﺣﺴـــﺎﺏ ﺗﻨﻬـــﺎﯾﯽ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﺑﮕـــﺬﺍﺭ …

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۱۹:

رها جان من هزار بار گفتم الانم میگم من نمیتونم تورو درک کنم چون اون عذابی که تو میکشی من نمیتونم درک کنم
ولی تو آیا به قسمت به اینکه هرچی دسته خودشه اعتقاد داری؟؟حالا هرچی ما ازش روبرگردونیم بهش گله کنیم ولی باز خدا هرچی که به صلاح باشه انجام میده…
شاید من چیزه زیادی ندونم از اینکه تو چقد عذاب میکشی!!!
درسته تو عزیزی از دست دادی و این درده بزرگیه برا یه دختر که نمیدونم چندسالته ولی فرقی نمیکنه واقعا سخته…ولی رها جان به این فکر کن که اون رفت از این دنیای بد راحت شد…نمیدونم شاید اگر بود ولی حتی نمیتونست باهات حرف بزنه حتی راه بره تو راضی بودی که هرروز عذاب کشیدنشو ببینی؟؟
ولی تو آیا عزیزایه دیگه ای داری تو زندگی؟؟؟صددر صد داری پدر و مادر…مطمعن باش اونام با دیدن عذاب کشیدن تو عذاب میکشن…..پس به امیده عزیزات زندگی کن و سعی کن با خدای خودت آشتی کنی من یه بار دیگه ام بت گفتم خدا دلش برات تنگ شده….
فدای تو ….ببخش که اگه ناراحتت میکنم….

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۵۳:

شما فکر میکنین من امیرو واسه حرفای عاشقونش میخواستم
فکر میکنی واسه قدم زدن زیر بارون دوسش داشتم
نه گلم من فقط واسه عطر نفساش میخواستمش واسه سایش که رو سرم باشه
واسه اسمش که روم بمونه برای من لمس دستاش کافی بود اگرچه به قول تو بی حس
آره دستای بی حسشم اگه بود آرومم میکرد اصلا همین فکر تجزیه شدن دستاشه که دیوونم کرده
کاش منم اون شب لعنتی میمردم
بیخیال جون رها نه من حرف تورو میفهمم نه تو حرف منو

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۷:

آره رها راست میگی من شاید حرفه تورو نفهمم ولی دوست ندارم عزیزی کنارم باشه عذاب بکشه…حالا این عزیز میخواد یکی از دوستای نزدیکم باشه یا تو که از این دنیای مجازی باهات حرف میزنم….
ولی باشه دیگه هیچی نمیگم….
ولی دوست دارم باهات حرف بزنم حتی اگه برخلاف من حرف بزنی….
نمیدونم برات چی آرزو کنم ولی فقط میتونم بگم هرچی زودتر به آرامش برسی….فقط ترخدا حرف از مردن نزن….
فدای تو….

فرزانه پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۱:

الهی فدات شم آبجی گلم
خیلی خیلی قشنگ بود…

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۶:

بخونین ولی باور نکنین:(

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۷:

پسره تنها ترخدا هیچوقت از کرم خدا غافل نشو…
همیشه اینو فراموش نکن که بدتر از شمام هست بخدا…
من به love sick گفتم چون شما همدیگرو درک میکنید خدا دلش برای شما مطمن باش تنگ شده و دلش میگیره از دوری شما….
هیچوقت دوست ندارم نصیحت کنم ولی ….
توکل بخدا

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۴۸:

سایه جان فقط دعا کن خداتون به من بفهمونه
دلیل این همه بی عدالتی رو که خیلی راحت میتونه به عدالت تبدیل کنه اما نمیکنه
به من بفهمونه دلیل این همه ظلم و بدبختی رو
اصلا به زندگیه خودم کاری ندارم
کلی میگم، این دنیا بجای غم میتونست پر از شادی باشه
چرا خدای شما کاری نمیکنه؟؟

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۸:

فدای آجی…

[پاسخ]

عرفان پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۰۸:

ب همون خدا وقتی کامنتتو خوندم بغض گلومو گرفت …!
مرسی قشنگ بود

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

زنـدگــی انـگــار
تـمــام ِ صـبــرش را بـخـشـیـده اسـت بـه مـن !!
هـرچــه مـن صـبــوری میکـنـم او بــا بـی صـبـری ِ تـمــام
هـول میزنــد
بـــرای ضـربــه بـعــد …. !
کـمـی خـسـتــگـی در کــن ، لـعـنـتـــی …
خـیــالـت راحـت !!….
خـسـتـگــی ِ مــن
بـه ایـن زودی هــا دَر نـمـی شـود …

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ویــــــــــــــــــــــــــژه خــــــــــــــــــــدا :
دیروز در مغازه پارچه فروشی بودم ..
*فروشنده :این جنس از بهترین جنس های پارچه است .. شما بخرید .. قول میدهم ضرر نمیکنید..
****خریدار : راست میگویی ؟؟
*فروشنده :” بـــــــــــه خــــــــــــدا ” .. بهترین جنس است..
****خریدار : نـــــه .. به جان مادرت قسم بخور تا بخرم…
*فروشنده : به جان مادرم جنس پارچه عالی ست
****خریدار : پس میخرم ….
…….” نمیدانم ارزش مادر خیلی بالا رفته … یا ارزش خدا اینقدر پایین آمده “……..

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ﯾﻪ ﭘﺴﺮﺍﯾﯽ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ . . .
ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻣﯿﭙﯿﭽﻪ
ﺷﻠﻮﺍﺭﺍﺷﻮﻥ ﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮏ
ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﺷﻮﻥ ﻓﺎﺑﺮﯾﮏ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻪ
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﻟﮑﺴﻮﺯ ﺩﺍﺭﻥ ﻧﻪ ﮐﻤـﺮﯼ

ﺍﻣﺎ ﻣـﺮﺍﻡ ﺩﺍﺭﻥ
ﭼﺸﻤﺸﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ
ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺁﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﭘﺴﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﺯﯾﮑـ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻌﻨﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺣﻔﻆ
ﻧﻤﯿﮑﻨﻦ
ﭘُــــﺰ ﻧﻤﯿـــــــﺪﻥ
ﭘﺎﺗﻮﻕ ﺷﻮﻥ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻣﺸﺮﻭﺑﯽ ﺟﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ
ﺁﺭﻩ ﺭﻓﯿـﻖ . . .
ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻼﻣﺸﻮﻥ ﻣﻌﺮﻓﺘﻪ
ﺑﯽ ﺭﯾﺎ، ﺑﺎ ﺧﺪﺍ، ﻣﻬـﺮﺑﻮﻥ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﻦ
ﺁﺩﻡ ﻣﯿﺘــﻮﻧﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻨﯽ
ﮐﻨﺎﺭﺷـﻮﻥ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺭﯼ
ﮐﻨـﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻣﺜﻞ ﻫـﻢ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻦ
ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﭘﺴﺮﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﻣـﺮﺩﻥ
ﺧﯿﻠﯽ ﺗﮑﻦ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺎﺻﻦ …
ﺍﮔـﮧ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﺍﺫﯾﺘﺶ ﻧﮑﻨﯿﻦ
ﺍﺯﺵ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﻧﮕﯿﺮﯾﻦ، ﺗــﺮﮐﺶ ﻧﮑﻨﯿﻦ …
ﺧﯿﻠﯽ ﺷﻮﺧﻦ ﻭ ﺟﻨﮕﻮﻟﮑـ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻣﯿـﺎﺭﻥ
ﻭﻟﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﻮﻥ ﻗﻮﯾﻪ
ﺁﻩ ﮐﻪ ﺑﮑﺸﻦ ﺧﺪﺍ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻪ . . .

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

از یه جایی به بعد آدم دیگه دوست نداره همه چی درست بشه!
دوست داره همه چی تموم بشه…

[پاسخ]

رهگذر پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۵:

دقیقا

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

وقــتی همه چیز خوبه
میترسم …
مـا به لنگیدن یکــــ جایِ کار
عـــادت کـــرده ایـــم . . .

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

ایـــن روزهــــا خــوابــــم نمـی آیــد …
فـقــط مـــی خـــوابـــــم
کــــه بیـــــدار نبــــاشــــم!

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۲:

زندگی تلخ ترین خواب من است
خسته ام..
خسته از این خواب بلند

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۱۲:

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۴۲:

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
مرسی پسر تنها همه ی متنات قشنگن

پسر تنهاگفته :

دیگر از تنهــــــایی خستـــــه شده ام …
به کلاغــــها زیر میـــــزی میــــدهم ،
تا قصـــه ام را تمــام کنند . . .

[پاسخ]

govaraگفته :

تنهایی ،سکوت، من و دل معشوقه ای پیدا کرده ام به نام روزگار!!!!!!
این روزها سخت در آغوش خود مرا به بازی گرفته است…….!!!!!!

[پاسخ]

saraگفته :

تو فوق العاده ای

[پاسخ]

Avarehگفته :

باشد ،ما پسر ها هوس باز ،دنبال گودی کمر و سایز سینه !
اما شما دخترا دنبال دل و احساس ابدی ، نه ماشین و پول و چهره !
ما دنبال یک شب بیداری تا صبح روی تخت دو نفره …!
شما سرشار از احساس ، بی یاد آن غریبهدر شب های گذشته !
با ما راه می رفتند و تمام حواسشان به BMW دوستمان بود !
با ما می رقصیدند و فکرشان پیش رقص حرفه ای آن دیگری !!
آخر داستان هم ، دل نوشته های احساسی برای آنها ،
آدم های بد قصه همیشه و همیشه ، پسر ها … !
ما همه خوب نیستیم ، قبول !
اما شما هم “همه” خوب نیستید !
شما فرشتگان بدون بال ، نماینده های روی زمین از بهشت نیستید !!
تعداد خوب هایتان ، به اندازه ی خوب های جنس مخالف، کم است !
………. من اگر قوس کمر خواستم ، توازم ارث پدر خواستی ……….
————— ­-
با احترام به تمام فرشته های واقعی رویزمین که کمیابند اما نایاب نیستند …

[پاسخ]

آریا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۱:

دمت گرم
گل گفتی پسر

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۵۵:

من زنم!وقتی خسته ام،وقتی کلافه ام،وقتی دلشکسته ام بشقاب ها را نمیشکنم..شیشه ها را نمیشکنم..غرورم را نمیشکنم..دلت را نمیشکنم..در این دلشکستگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد این “بغض” لعنتی است

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۹:

درسته حرف شما متین زنها یا دخترها هم البته بعضی از اینها که شما منظورتونه خوب نیستند…
ولی وقتی دختری با تمام احساس به جنس شما ابراز عشق میکنه چرا فقط و فقط به قوله خودتون قوس کمرشو در نظر میگیرید؟؟؟
چرا با خودتون فکر نمیکنید که این دخترو برا یکبارم که شده با استیلش در نظر نگیرم با عشقش بخوامش؟؟؟
چرا برای تداوم دوستیتون پیشنهاد س…. میدین؟برای توجیح کارتون که مثلا اگربخوایم عشقمون نسبت بهم بیشتر شه حتما باید س….. داشته باشیم؟دخترم این پیشنهاد شمارو براخودش منطقی تصور میکنه و قبول میکنه…آخه میدونید اون دختر عاشقه و برای بدست آوردن عشق بیشتر پیشنهادو قبول میکنه…ولی حیف که جنس شما اینو بعدها میذاره پای هرزه بودنش…

[پاسخ]

mozhgan پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۹:

kash be hamin harzegi ektefa mikardan! va ba aberooye dokhtar sade’i ke alave bar jesmi ke pesar khaste ruhesho baraye pesar mizare…!!!

[پاسخ]

باران پاسخ در تاريخ تیر ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۰:

اشتباه نکنید امروزه اتفاقا اونایی که دنبال پول هستن پسران. این پسرا هستن که دنبال دختر پولدارن که یا باباش پول دار باشه یا شاغل باشه! پس در کنار هوس و همه صفات زشت پسرا باید صفت جدید پول پرستی رو هم اضافه کرد.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ تیر ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۱۷:

دنیا رو از دید خودتون نگاه نکید. این چیزا دختر پسر نداره.

[پاسخ]

مجيــــــــــــــــــــــــــددلبنــدمگفته :

“چقدر سخته اونی که دوسش داری بشینه کنارت
از کسی که دوسش داره بگـــه “

[پاسخ]

mozhgan پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۴۹:

cheghadr sakhte ksi ro dust dashte bashi vali zabunet” tavanayi bayan kardanesho nadashte bashe”

[پاسخ]

مجيــــــــــــــــــــــــــددلبنــدمگفته :

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۴:

فوق العاده بود آقا مجید
قشنگ وپراز حرفهای ناگفته…
مرسی

[پاسخ]

مجيــــــــــــــــــــــــــددلبنــدمگفته :

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین…

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

[پاسخ]

mozhgan پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۰۰:

majid jan vaghe’n matn hahi ke mizari zibast……….
behet bekhater dark balaei ke dari tabrik migam……!!!

[پاسخ]

مجيــــــــــــــــــــــــــددلبنــدمگفته :

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

[پاسخ]

sanaz پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۸:

داستانهای قشنگی بود مرسی

[پاسخ]

مجيـــــــــــــــــــــــددلبنــدم پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۳۴:

سلام.خواهش میشه.

[پاسخ]

پرنیان پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۵۱:

تنم لرزید

چقد سخته

[پاسخ]

ghazal پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۵۰:

kheyliiiiiiiiii ghashang bud mer30 agha majid

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۲۱:

مجید جان فوق العاده ای…

[پاسخ]

mozhgan پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۰۹:

majid matn hayi ke mizari kheyli harf dare…..
mamnoonam azat babat hamashoon

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــددلبنــدم پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۶ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۵۵:

وقتی دل آدم نشکسته باشه فقط یه حرف واسه گفتن داره اما خدانکنه روزی برسه که دلی بشکنه هر تکه ای که بشه یه حرف واسه گفتن داره از امید ها و آرزوها تا نفرت ها و کینه ها.از…

[پاسخ]

مجيـــــــــــــــــــــــددلبنــدمگفته :

گــذشــتــــﮧ ڪــــﮧ حــــالــــــــم را گــــــرفــتــــــﮧ اســــت . . .

آیــــنــــده ڪــــﮧ حــــــالــــــے بــــــراے رســـیــدنــــش نــــــــدارم . . .

و حــــــــال هــــــــم حــــــــالــــــــــم را بــــﮧ هــــــــم مــیــزنـ
ـــد . . .

چــــــــﮧ زنــــــدگــــــــے شــیــــــریــنــــــے . .

[پاسخ]

Avarehگفته :

این منم که تو را می خوانم
نه پری قصه هستم در آفاق داستان
و نه قاصدکی در یک قدمی تو
من یک انسانم
کسی که همواره به یاد توست
سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم
برای کفتران چاهی دانه می ریزم
و ماه را به مهمانی درختان دعوتمی کنم
این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی
می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند
که تو مهربانترین مهربانی
پس آرام و گرم می نویسم
“دوستت دارم”

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

گــاهــی ..
آنـکـس کـه مـی خـنـدد و مـی خـنـدانـد..
مـیـخـواهـد حـواسـت را از چـشـمـانِ گــریــانـش پــَرت کـنـد ..

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

به سایه ام نگاه کردم … دست به کمر ایستاده بود ؟
طاقت نیاوردم .. گفتم تو هم از پشت خنجر بزن … !
گفت خنجر نیست .. پیر شدم سال هاست دنبالت دویدم ….

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ای غـــرور لــعنتی !
دستـــت را از روی دهــان این بـیـچاره بـردار !
بـگذار فـریــاد کــند و بـگویـد:دوسـتت دارم ..
زمــانی از شـنیـدن ایـن جـمله..از خجـالت گـونه هـایش سـرخ میشد ..
حـال چـرا اینقـدر بـی احسـاس شـده ؟
کـه عـربده هـایم را بـه خودش نـمیـگــیـرد ؟!!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

نمی گوید بیا
نمیــــگویــد بمـــــان
نمیــگویـــد بـــرو حتی راحتـــم بگـــذار
می آید حـــرف های عاشــقــانه میشــنود
لبخنــد میزند و میرــود
کــارهرشـــب اوســـت!!!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

در خیـــال دیــگری می رفــت ومــن چه عــاشــقانه
کاســه آب پشـــت ســرش خـــالی مــی کـــردم!!!!!!!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

خدایا آسمون دوره!!!!یه لحظه میای پایین؟ بغض دارم!میسوزه! دلمو میگم ! واسه بچه هایی که روزمادر چشاشون پرغم بی مادریه…….واسه مادرایی که به انتظاراومدن بچه “شهیدشون” چشای نازشون به در خشکید……میخوام بغلت کنم های های گریه کنم وبمیرم.

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

………..عجیب است ، … حتی رفتگر محله هم با نفرت نگاهم میکند…
………………….انگار ریختن برگ ها هم تقصیر من است……………..

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

دورۀ پـــدر ، مادرهامـــون ،هـــزار ساعـــت عشـــق بـــود ویـــک بوســـۀ یواشکـــی ……ولـــی الان ..هـــزار ساعـــت بوســـۀ علنی اســـت ودریـــغ از یــــک لــــحــــظـــه عــــشــــق …..!!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ﺣــــﻮﺍﺳﺖ ﺑـﮧ ﺩﻟﺘــ ﺑﺎﺷﺪ . . .ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫـ ــﺮﺟﺎﯾـﮯ ﻧﮕــﺬﺍﺭ!
ﺍﯾــﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻣﯿــﺪﺯﺩﻧﺪ . . .
ﺑــﻌﺪ ڪﮧ ﺑﮧ ﺩﺭﺩﺷـــﺎﻥ ﻧـﺨــﻮﺭﺩ
ﺟـﺎﯼ ﺻـــﻨﺪﻭﻕ ﭘـﺴﺘـــ
ﺁﻧــ ــﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﻄﻞ ﺁﺷـــﻐﺎﻝ ﻣﮯ ﺍَﻧﺪﺍﺯﻧﺪ !
ﻭ ﺗــﻮ ﺧﻮﺑــ ﻣـﯿﺪﺍﻧﮯ
ﺩﻟﮯ ﮐﻪ ﺍَﻟﻤﺜﻨﮯ ﺷﺪ! ﺩﯾــﮕﺮ ﺩِﻟــــ ﻧﻤـﯿﺸﻮﺩ….

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ﻣﺎ ﮔﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ … ﻭﻗﺘﯽ ﮔﻔﺘﻨــﺪ : “ﺳﻼﻡ – ﺳﻼﻣﺘـﯽ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ …” ﺍﺯ ﻫﻤـــــﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑـﻪ ﻋﺸـﻖ ﮔﻔﺘﯿـﻢ:
“ﺳﻼﻡ ” ﺗﺎ ﺑـﻪ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﺗﺐ ﮐـﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ….! ﭼـﻪ ﺳـــﻼﻣﯽ – ﭼﻪ ﻋﻠﯿﮑﯽ … ﺧـﺪﺍ ﺧﯿﺮﺗﺎﻥ ﺩﻫـﺪ …! ﻣـﺎ
ﺟـﻮﺍﺑﯽ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻋﺸـﻖ ﻧﮕﺮﻓﺘﯿــــﻢ !

[پاسخ]

Avarehگفته :

شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود دستش را تمیز کرد ونوشته را با صدای بلند خواند
صورتحساب:
مرتب کردن اتاقم ۱۰۰۰تومان
مراقبت از برادر کوچکم ۱۵۰۰ تومان
نمره ۲۰ ریاضی ۱۰۰۰ تومان
بردن زباله ها ۵۰۰ تومان
جمع بدهی شما ۴۰۰۰ تومان…..
مادر نگاهی به پسر کرد ،چند لحظه به گذشته فکر کرد..
قلم را برداشت وپشت برگه نوشت:
بابت ۹ماه بارداری که تو را در وجودم حملکردم..هیچ
بابت تمام شبهایی که کنار بالینت نشستم ودعا کردم…هیچ
بابت تمام زحماتی که تاکنون کشیده ام…هیچ
بابت غذا ،نظافت،و…. هیچ
واگر همه اینها را جمع بزنی خواهی دید،
هزینه عشق واقعی من به تو …هیچ است.
پسر وقتی حرفهای مادر را شنید، با چشمانی که اشک درآن حلقه زده بود
گفت:مامان،دوستت ­ دارم
قلم را برداشت وزیر صورت حسابش نوشت:
قبلا بطور کامل پرداخت شده….
تقدیم به همه مادرا……

[پاسخ]

atenaگفته :

او همــــ آدم استـ

اگـــــــر دوستتــ دارم هـــآیتـ را نشنیـــــده گرفتــــــ

غصه نخــــور

اگــــر رفتـ گریـــــــه نکن

یکــــ روز چشمــــهآی یکــــ نفر عــــآشقش میکند

یکـــــ روز معنی کمـــ محلی را می فهمد

یکــــــ روز شکستـ ن را درک میکند

آن روز می فــــــهمد آه هـآیی که کشیدی

از تـــــه ِ تـــــهِ قلبتـــــ بوده!

می فهــــمد شکـــــستـ ن یک آدم تــــآوان سنگینی دآرد…

[پاسخ]

ghazal پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۰۴:

atena joon matna va sheraei ke minevisi kheyli ghashangan aziz , khyliii mer30

[پاسخ]

atenaگفته :

وقت نبودنش …

می فهمید که چه میگویم…!

میدانی …؟

همه راامتحان کرده ام!

قرص خواب

روانشناس

مدیتیشن

مسکن

خنده های زورکی

هندزفری توی گوش وگریه کردن

دوستان جدید….

دل من این حرفها حالیش نمیشود…!

آغوشت رامیخواهم فقط….

[پاسخ]

atenaگفته :

خیالت راحــت…

شکســـــته ها نفرین هم بکـــنند، گیرا نیســـت!…

نـــفرین، تهِ دل می خـــواهد

دلِ شکســـته هــــم که دیگر ســــر و ته ندارد . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

می خواهی بروی؟!

پس بی بهانه برو !

بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را …

محبت ساختگیـت، عشق دروغینت و چشمان پر فریبت،

روزی گرفتارت خواهند ساخت …

فقط بیا در خزان خواسته هایم کمی قدم بزن

دلم برای راه رفتنت تنگ شده است…!

[پاسخ]

atenaگفته :

سهم تـو از من هرچه بود، سـپـردی اش بـه بـاد !

سهم من از تــو هر چـه بـود؛

هـســت؛

به همان طراوت و گرمای ِ آغازین !

عـزیـز می دارمـش تا آخرین نـبـض بـودن تا لحـظـه ی سـپــردن بـه خــاک!…

[پاسخ]

atenaگفته :

قلب های شکسته به دنبال چه می باشید؟

به دنبال عشق می باشید که ذره های شکسته قلبتان را پیوند زند؟

اشتباه نکنید

نگذارید که قلبتان این بار خرد و خاکستر شود.

عشق قلب را پیوند نمیزند بلکه ذره های شکسته را خاکستر میکند.

به دنبال چه می گردید؟

عشق؟

چرا عشق؟

چرا محبت نه؟

عشق دروغ است

حسی است وسوسه انگیز

عشق بیماریست دردی است بی درمان.

مبادا مبتلا شوی که رهایی از آن بسی مشکل تر از دچار شدنش می باشد.

عشق جنون است

دیوانه گیست

چرا میخواهید عاشق شوید؟

[پاسخ]

arezoo پاسخ در تاريخ شهریور ۶ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۰۸:

ba khodemoon nist ruzi mibinimesh chand vagt harf mizanim migim doosesh nadarim sargarm mishim yehoyi mibinim asheg shodim o…

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ شهریور ۶ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۲۰:

شنیده اید که میگویند” گنج در ویرانه مقیم است”
وقتی به دنبال گنجی، اول باید جایی را ویران کنی
آنگاه آن گنج را میابی
عشق نیز گنج است
پس اول باید دلت ویران شود،
همه چیز جز معشوق را بسوزاند
آنگاه
عشق و نور به دلت قدم خواهد گذاشت
پر از شکوه و زیبایی
میدانی
حتی عرفا میگویند
“تنها رسالت آدمی، عاشق شدن است”
همان که کوه تابش را نداشت
از عشقهای زمینی شروع میشود
تا برسی به عشق الهی

[پاسخ]

atenaگفته :

با کابوسی از خواب پریدم …

خواستم به آغوشت پناه ببرم ……….

ولی یادم نبود که از نبودنت به خواب پناه برده بودم……….

[پاسخ]

atenaگفته :

نازنینم!

امروز تمام دلتنگی هایم را با قلم عشق روی دفتر قلبم می نگارم و پرنده ی خیالم را به سوی تو

به پرواز در می آورم…

شاید از کوچه ی خیالت بگذرد و تو تنهایی مرا حس کنی و بدانی چقدر بی تو غمگینم…

صبر کن!

از انتظار روزهایی که نمیبینمت نمی پرسی؟؟

چشمهایت را بسته ای و تا کجا با پلک های بسته می روی…؟

دستانم هنوز گره در دستان کسی نیست… نه به آسمان پیوند می خورد نه با زمین…

تکانم بده.. تلنگری کافیست تا سکوت چند ماهه ام بشکند!

خسته ام از همیشه در شب تنها نشستن آخر بدون حضورت به سختی سحر می شود. میدانی؟!

ضربان قلبم را آرامتر کن … تا آنجا که فاصله ای نباشد میان دستهای من و تو…

تا آنجا که بدانم هنوزدستهایت را از من نگرفته ای

من دلم می گیرد وقتی از نگاهت دور باشم…

مهربانم! می توانم به مهر تو ایمان داشته باشم؟!

کمی آفتابی ام کن…!

کاش نگفته می دانستی…!!!!!

نمی دانم از کجا بنویسم که داغ نباشد…

به انتها رسیده ام و باز ابتدایی دیگر سوسوکنان بر پیکرم دامن زده…

ندامت سرتاسر وجودم را آکنده از نیستی ساخته…

دلم پر از این لحظه ها و من زندانی این لحظه ها…

کاش تنها یک لحظه حرف های دلم را که به بغض آلوده بود و تنها در چشمان خسته ام موج می زد

درک می کردی…

کاش می دانستی که امروز خیلی بیشتر از دیروز به آغوشت نیاز دارم…

کاش بودی تا دوباره با وجودت آرام می شدم اما افسوس که احساس می کنم هرچند فاصله مان

نزدیک به هم است ولی

قلبمان فرسنگ ها از هم فاصله دارد…

احساس بیهودگی می کنم…

[پاسخ]

atenaگفته :

می خندم !
تظاهـــــر به شادی میکنم !

حرف میزنم مثل همه …

اما …

خیلی وقت است مرده ام !

خیلی وقت است دلم می خواهد روزه ی سکوت بگیـرم !

دلم می خواهد ببارم …

و کسی نپرسد چرا … !

این روزها فقط ادای زنده ها را در میاورم…

[پاسخ]

atenaگفته :

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت …

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت …

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند …

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد… دلت سبک شد؟

حالا این دل جای “او”ست

دعوتش کن

این دل مال “او”ست…

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا…

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک “او”…

خـانه تـکانی دلـت مبـارک…………

[پاسخ]

atenaگفته :

سهراب…

سهراب..

به تو می اندیشم ای سرا پا احساس.ای با همه شهر و کوچه و دیار اشنا.به تو می اندیشم ای

مسافر.ای که روح بی جان سنگ با اسم تو جان گرفت و نفس کشید.

سهراب..

سهراب..

یک نفر دلتنگ است.آری تو نوشتی یک نفر دل تنگ است.منم شرمین دختری از دیار خاک.همان

دختر ک تنهایی که در تاریکی شعرهایت را از بر کرد.همان دختری که بی تابه نام تو بود.تا که شنید

قبل از آمدنش پر کشیده ایی.سهراب….صدایم کن.و مرا به سرزمینت بخوان.میخواهم کنار آرامگاهت

بنشینم و از مرغابی هایی یاد کنم که تو خواب بودی و از سر دریا پریدند.میخواهم دلتنگی هایم را کنار

آخرین نشانه ات.به شعر های تو گره زنم.

سهراب..

….سهراب دوست میدارم اوایت را..همچو قایقی گم شده در دریایی که پشت آن شهری

پیداست.سهراب دوست میدارم آوایت را همچو شقایقی که هست و به خاطر بودنش زندگی باید کرد..

[پاسخ]

atenaگفته :

جنسیت من مونث است

دختر بچه که بودم.موههای قرمزی داشتم..گاهی مرا دختر آفتاب و همیشه پدر دختر فرنگی صدایم

میکرد…

وقتی نوجوان شدم دوست داشتم مثل همه ی پانزده ساله ها ترانه باشم!!

به آینه که مینگرم ..محیا هستم!

آن لحظه ایی که به آب زلال میرسم چهره ی آناهیتا رو میبینم!

وقتی که دوست دارم نسبتی با خدا داشته باشم….شاید الهه باشم!

روز که میشود خورشیدم..شب که رسد گهی مهتاب و گهی ستاره ام!

بهار که میشود تمام گلها منم!

در یک خواب پاییزی من رؤیام!

زمستان اگر آمد باران صدایم کنید!

روز تولدم دختر عاشق منم..به نداشته هایم اگر بیاندیشم ….آرزو….نام میگیرم!

کاغذها و قلم ها مرا به صفت نگاره میشناسند!

گاهی پری میشوم و همبازی پریسا و پریا!

…حال بیست و دو ساله ام و مرا شرمین مهر میخوانند….

یعنی دختر شرمگین و با حیا…..و غنی از محبت!!

اگر اینبار متولد شوم نامی آسمانی برای خود برمیگزینم..

نامی آسمانی از جنس خدا…..زینب یا که زهرا…فاطمه.

راستی منه بی نام چه نام دارم؟؟؟

[پاسخ]

atenaگفته :

سلام کودکی…

نمی دانم مرا میشناسی یا نه…

از من همینقدر بدان که:

…تو دیروزه منی و من فردای توام..

گاهی حسرتت را میخورم…آنقدر مشتاق رسیدن به امروز بودم که حتی

یادم نبود برای قشنگ ترین روزهای با تو بودن..دستی تکان دهم!!!

میخواهی بدانی من کجایم…همبازیهایم کیست؟…دنیایم چه رنگی ست؟؟

با اینکه میدانم دل کوچکت میشکند اما…بگذار برایت بگویم……

کودکی جان!!

اینجا دنیای عجیبی ست..عروسک بازی ها و خاله بازی ها شیوه های عجیبی دارند..همه چیز فرق دارد…

آنجا که بودم وقتی دستهایم خاکی بود همبازی های بیشتری داشتم…با بچه ها قرار میزاشتیم ..تا تو انباشته های گل تونل های دوستی حفر کنیم!اونجا بچه ها به سر و صورت هم گل میپاشیدن و همون دستای گلی رو به گردن هم میاندختن و ..هی میخندیدن.و..هی میخندیدن..و هی…

ولی اینجا هر کی خاکی باشه نه دوستی داره..نه کسی تحویلش میگیره…کسی هم باهاش مسیر دوستی رو حفر نمیکنه!!!اینجا هر کی خاکی باشه تنهاست!اینجا آدما همجنس های خاکیشون رو مسخره میکنند!!اگه اونجا بچه های خاکی به گردنای هم دست مینداختن…اینجا یه بچه خاکی رو فقط دس میندازن!!

کودکی جان!

آنجا پر بود از دختر بچه ها و عروسک بازی..پسر بچه ها و ماشینک بازی..توپ بازی در کوچه هایی پر از هیاهو…کوچه هایی که همه ی توپ هاش به گل ختم میشد…

ولی اینجا…..پر است از پسرهایی که به دنباله عروسک ترین دخترانند……و پر از دخترانی که از بازی با پسر ها به فکر شیکترین ماشین هایند…..اینجا توپ بازی شکل دیگری دارد…اینجا آنچه پاس میشود دل است…اونجا همه ی توپ ها به گل ختم می شد…ولی اینجا آخر همه ی دل بازی ها ناخواسته اوت می شود..اینجا کوچه خاموش است و خلوت.. اینجا کوچه پر است از نگرانی و افسردگی..

کودکی جان!

آنجا اگر زمین میخوردیم فقط سر زانوهایمان پاره میشد و کمی پوست لطیفمان زخمی…اگه گریه میکردیم همه ی همبازی ها باهامون گریه میکردن و یکی کمک میخواست و اون یکی هم تا در خونه ما رو میرسوند…!

ولی اینجا…

اول زمینت میزنن.بعد به غرور لگد شده ات میخندن..!آنوقت که تنت زخم میشود..مرهمی از نمک بر آن مینهند تا با دردت راحت تر کنار آیی..!با همه ی اشک هایت شادی میکنند..و در آخر بدبختیت رو تو گوش مردم شهر جار میزنند…

کودکی جان..!!

اونجا چشم ها پر بود از پاکی..در چهره ها معصومییت می درخشید…بوسه ها پر ز طراوت پر از عاطفه و گیس های حنایی پر از نجابت..

اما اینجا….

چشم ها به دنبال چریدن پاکترین نگاه..اینجا آنچه در چهره ها هویداست بی حیاییست..اینجا طعم بوسه ها فقط شهوت است!اینجا نجابتی در گیس های هزار رنگ بافته نشده…!

کودکی جان..!!

اگر آنجا برای خوشحال کردن هم نقاشی میکشیدیم..

در عوض اهالی اینجا عاذت دارند برای غمگین کردنه هم ..بیست ترین نقشه ها را بکشند……

کودکی جان..!!

آنجا خشمی نبود…قهر بود ..ولیکن طاقت قهری نبود

اینجا ولی فرصتی برای آشتی نیست!!!

کودکی جان..!

اونجا همه میشناسن تو رو ..یا شبیه بابایی..یا شبیه مامانی.. ولی اینجا شبیه هیشکی نیستی..کسی تو رو نمیشناسه..که اگر هم بشناسه..تو رو یادش نمیاد..کودکی جان ..اینجا غریب و بی کسی…

کودکی جان..کودکی جان..!!!

دلم گرفته از اینجا که که می گویند جوانیست..دلم گرفته از این شهر که قلب هیچ یک از کوچه هایش برای صداقت و هیاهوی بچه گانه نمی تپد…!!!

دلم گرفته کودکی جان…دلم گرفته…میگویند ده سال از تو دورم!!ده سال یعنی چقد!!یعنی چنتا!!

ده سال یعنی خیلی دور…دور..دور..تا ابد ..دور…

کودکی جان..!!

اینجا یه جای دیگه س.!اینجا آدم بدا واقعی اند..اینجا قهر کردن همیشه گیست!!کودکی جان اینجا سرزمین آدم بداست..اینجا جوانی نام دارد!!اینجا پر است از خاطرات..تلخ و رویاهای سرگردان..اینجا جای صداقت خالیست..

کودکی جان..!!

به حرمت اون همه دوستی و به حسرت همه ی نداشته های امروزم..به جبران ده سال پیش که خداحافظی را فراموش کردم و پر کشیدم..

امشب آمده ام تا برایت دستی تکان دهم و بگویم………خداحافظت

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۲۹:

دلم گرفته از اینجا که می‌گویند جوانیست
محشر بود آتنای قشنگم

[پاسخ]

atenaگفته :

سیمین بهبهانی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

[پاسخ]

atenaگفته :

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی

نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم

باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی

من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام

یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان

رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

[پاسخ]

pesarake TANHAگفته :

تــمـــام نـاتـمــام مـن با سـیگــار کشیدن تـمــام شد . . . از وقتـی کـه دیگه با تـــــــو تـــمــــام نـمی شـد . . . !

[پاسخ]

atenaگفته :

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم

یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟

گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم

خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

[پاسخ]

pesarake TANHAگفته :

وقتی کسی در بحران روحی ، پــُک عمیق به سیگارش می زند ؛ به جا سیگاری نیاز دارد .. نه سخنرانی در باب مضرات سیگار… !!! .

[پاسخ]

atenaگفته :

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی

در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی

شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی

تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا

ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

[پاسخ]

atenaگفته :

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست

وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست

گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین

کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست

صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان

کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست

سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی

دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست

با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی

بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟

دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی

زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست

صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال

چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

[پاسخ]

pesarake TANHAگفته :

خیلی درد دارد که بزرگ‌ترین ضربه‌های زندگی‌ت را از اعتماد و صداقت بخوری !!! …

[پاسخ]

atenaگفته :

عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی

رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی

ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما

شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟

سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا

عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی

طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی

بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی

خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را

آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی

دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …

دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی

معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!

ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟

عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد

گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟

او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او

زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی

از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی

بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

[پاسخ]

atenaگفته :

مینویسم نــــــــــامه و روزی از اینجا میروم
با خیال او ( تـــــو ) ولی تنهای تنها میروم
در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستـــــی ؟”
شاید او حتی بگویــــــــد “لایق من نیستی”
مینویسم من که عمری با خیـــــالت زیستم
گاهی از من یـــاد کن ، حالا که دیگر نیستم
.
.
.

این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه ! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتـــــــــــی دردهـایم
دیگر شبیه دردهای هیچـــکس نیست…..

[پاسخ]

atenaگفته :

این عصرهای بارانی عجـیب بـوی نـفس هـای تـو را می دهـد …!

گـوئـی …

تـو اتـفاق می افـتی و مـن دچـار می شـوم …

[پاسخ]

atenaگفته :

روی قلب عاشقم ، پا می گذاری ، میروی

آرزو را در تمنا می گذاری ، می روی

بی تفاوت از کنار گریه ها رد می شوی

رود را ، مدیون دریا می گذاری ، می روی

از همان اول برایت بودنم فرقی نداشت

باورش سخت است ، تنها می گذاری ، می روی

با نگاهت ، طعنه بر اندیشه هایم می زنی

این غزل را هم ، که زیبا می گذاری ، می روی

سهم من ، شاید فقط یک آشنایی از تو بود

زیر لب ، ناگفته ها را می گذاری ، می روی ………..

[پاسخ]

atenaگفته :

لا لا لا لا گل لادن / تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق / چه زندونی برام ساختن

لا لا لا لا گل پونه / گل تنهای بی خونه

لا لایی ها دیگه خوابی / به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش / دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش / گلای باغچه مو سوزوند

تو این شب های تو در تو / لا لا لا لا گل شب بو

هنوز آوار تنهایی / داره می باره از هرسو

لا لا لا لا گل مریم / گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی / به آغوش تو برگردم

لا لا لا لا همین حالا / همین حالا که من تنهام

لا لا لا لا به شرطی که / بفهمی تر شده چشمام

لا لا لا لا واسه این که / نبندی دل به رویا ها

بدونی با تو و بی تو / همینه رسم این دنیا

لا لا لا لا لا لا لا لا همین حالا

[پاسخ]

wooer پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۰۶:۲۶:

واقعا زیبا بود

[پاسخ]

atenaگفته :

و یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی؟

مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی؟!

گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران…

چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی؟

تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم

بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی؟

و گفتی زیر لب رفتم ، بمان با درد تنهایی….

ندانستی غمی شیرین برایم دست و پا کردی.

همین امشب دلم می میرد از احساس تنهایی

چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی؟!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

هـی پــســـر !

مـن یک زنـــم.

اما زخـمـی که به دلــم گذاشـتـی …

خـیلـی عمیق تــر از پـک های مــردانــــه ای ست …

که تـــو هر روز به سـیگـارت میـزنــی !!

[پاسخ]

mozhgan پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۶:

atena jan mamnoonam babat atn zibat.:-)

[پاسخ]

mozhganگفته :

delem na eshgh mikhahad!na ehsasat ghashang!
na ede’a haye bozorg! na bozorg haye bi ede’a!
delam yek doost mikhahad ke betavan ba an harf zad va bad pashiman nashod….!!!!

[پاسخ]

mozhganگفته :

gahi anghadr delam az zendegi sir mishavad ke
mikhaham ta saghf aseman parvaz konam va ruyash deraz bekesham!!
mesl mahi hozeman ke chand roozist ruye ab ast…!!

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۵:

آره همینه
این همین حسیه که چند سال دارم
چقدر قشنگ بیانش کردی قشنگم

[پاسخ]

mozhgan پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۳۴:

ghabeli nadasht golam!!

[پاسخ]

mozhgan پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۴۸:

azizam az inke migi in heso chand sale dari narahatam:-(
doroste har kasi to zendei sakhti keshide va mikeshe vali zendegi ba hameye sakhti
hayi ke dare baz
ham mohebati az janeb khodast…
ghadresho bedon va azash bekhah komaket kone
khoda dost dare bande hash sedash konan..
omidvaram in hes harche zodtar az beyn bere nazaninam…….:-)

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۲۶:

مرسی عزیزم
این حس فقط وقتی از بین میره که بهش برسم :-)

ali 72گفته :

هی دختر من سیگاری نیستم … خخخخخخ

[پاسخ]

atenaگفته :

چه بار سنگینیست,هر جا که میروم به دوشت میکشم , چرا تنهایم نمیگذاری ای تنهایی

تنها تنهایی را بدوش میکشم….

[پاسخ]

atenaگفته :

همه کاش رو میکارن هیچی سبز نمیشه

من هیچی رو کاشتم،کاش سبز شد

[پاسخ]

atenaگفته :

همیشه محکم ترین سیلی را کسی می زند
که روزی بهترین نوازشگرت بود

[پاسخ]

atenaگفته :

دلـم میــخواهـــد تــمامِ حسِ نابـم را برایـــت بنویــسم

مـی دانی ، گاهـی دلـم میـخواهــد از شـــدت ایـن دوســـت داشـــتن بمیـرم …

میـخواهــم داستــانی از عــلاقــه ام بــه تـو را بنویـــسم

یکـی بود ، یکـی … بیخیال … !!!

خــلاصــه اش میــشود دوســتت دارم

احســـاس مـرا انــدازه نگــــیر

تـو را بـــی اندازه دوســت دارم !

[پاسخ]

atenaگفته :

او

تنها ضمیر غایبی است،

که مدام در من حاضر است …!

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم میگوید عاشق باشد

عقلم میگوید عاقل باشد

این میگوید زود باش

آن میگوید دور باش

احساسم این روزها دوشیفت کار میکند

و حقوقش را از من میگیرد …

[پاسخ]

atenaگفته :

سخته پای درختی زحمت بکشی که ندونی میوه نمیده

سخته که پا توی راهی بزاری که نمی دونی به هیچی نمی رسی

سخته رو ادم های زندگیت حساب باز کنی و ندونی تهش بازم خودتی و خودت

سخته تمام عمر ندونی این تخته ی عمرت هیچ شانس و اقبالی نداره

سخته سنگ صبور عالم و ادم باشی و اونوقت هیچ کس نباشه حتی به حرفات گوش بده

سخته از ته قلب به کسی ایمان داشته باشی و یهو ایمانت اوار بشه رو سرت

سخته دنبال عشق باشی و فقط هزیونش نصیبت بشه

[پاسخ]

mozhganگفته :

hey felani… zendegi shayad hamin bashad
yek farib sade o kuchak an ham az dast azizi ke
to donya ra baraye uo va joz ba uo nemikhahi…
ari… be gomanam zendegi bayad hamin bashad…..

[پاسخ]

mozhganگفته :

cheghadr sabor bood…
falgiri ke emroozam ra dar tale’am did…vali
hich nagoft….

[پاسخ]

mozhganگفته :

gahi delam mikhahad khodam ra baghal konam!!
bebaram bekhabanamash!
lahaf bekesham rooyash!
dast bebaram laye mohayash va navazeshash konam!
vasat gerye hayash begooyam:ghose nakhor khodam jan!
dorost mishavad!
agar ham nashod be jahanam…!!!

[پاسخ]

mozhganگفته :

mara az band avian konid…
sar o tah!
shayad fekrash az saram bioftad…!

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

برای شادی روحم صلوات ، لازم نیست ، فاتحه ام خوانده میشود اگر یک لحظه از یادم ببرمت اون روز روز مرگم هس عشقم

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

چیـزی نمیـخـوآهَم جـز . . .
یـکــ اتــآقِ تـآریک
یـکـ مـوسیقـے بے کَلآم
یـکـ فنجـآن قهـوه بـهـ تَلخـی ِ زهـر !
وَ خـوآبـے بـه آرآمـے یـکــ مـَرگ هَمیشـگـے . . . !

[پاسخ]

mozhgan پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۰۸:

zibabood pesar tanha!!!!!!!!!!!!!

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۰۱:

مردن من زیباست؟؟؟؟:)
شوخی کردم خواهش آبجی

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
بااشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم . .

[پاسخ]

mozhganگفته :

in roz ha khoda ye sokot shodeam….
khafaghan gereftam ta aramesh ahali donya khat khati nashavad……..

[پاسخ]

ghazalگفته :

باید خیانت کنی …!
تا دیونه ات باشن …
باید دروغ بگی …!
تا همیشه تو فکرت باشن …
باید هی رنگ عوض کنی …!
تا دوست داشته باشن …
اگه ساده ای …؟!
اگه با وفایی …؟!
اگه یک رنگی …
همیشه تنهایی …

[پاسخ]

ghazalگفته :

ماها نیازی به کتاب تعبیر خواب نداریم ،
یا ترسهایمان را خواب میبینیم
یا نداشته هایمان را …

[پاسخ]

atenaگفته :

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با ما چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

که او هرگز شکستم را نفهمید

اگه چه تا ته دنیا صدا کرد

[پاسخ]

atenaگفته :

خدایا از تمومه دنیات فقط یه نفرو خواستم

خیلی زیاده؟؟؟؟؟؟؟

[پاسخ]

atenaگفته :

حواست به دلت باشه اونو هرجایی نذار این روزا دل میدزدن

بعد که به دردشون نخورد به جای صندوق پست میندازنش تو سطل زباله

و تو خوب میدونی دلی که المثنی شد دیگه دل نمیشه

[پاسخ]

atenaگفته :

خواستم بپرسم چند فروختی؟

یادم اومد گفته بودی مفت هم گرونه

بی معرفت من همین یه دل رو داشتم

[پاسخ]

atenaگفته :

بعضی حقایق خیلی سادن ولی درکش خیلی پیچیده و سخته

مثل کنار اومدن با این جمله

خب دوستت ندارم زور که نیست

[پاسخ]

atenaگفته :

من با تموم کنار او بودنت کنار میام

حداقل دست از سر خوابام بردار

[پاسخ]

atenaگفته :

قدر پاهاتو بدون

من به پات چه شب ها و روزها که نسوختم

[پاسخ]

atenaگفته :

خدا من میدونم خودتم میدونی شدنی نیست

حتی اگه معجزه هم بکنی باز او یه آرزوی محاله

[پاسخ]

atenaگفته :

کاش نقشه سرزمینم به جای گربه,سگ بود

تا مردمش به جای خیانت کمی باوفا بودن

[پاسخ]

atenaگفته :

همه چی خنده دار بود

داشتن تو بودن من ماندن ما

[پاسخ]

atenaگفته :

تو زیر همه چی زدی و من فقط زیر گریه

[پاسخ]

atenaگفته :

روی فاحشه ها را هم کم کرده ام

از بس تن داده ام به خواسته هایت

[پاسخ]

mozhgan پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۳۵:

atena jan in matnet kheyli ziba & ba mana bood…………
merci golam!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۳۴:

خواهش نفس

[پاسخ]

atenaگفته :

دیروز یکی بهم گفت برو بمیر میخواستم بغلش کنم بوسش کنم

مدت ها بود کسی واسم همچین آرزوی قشنگی نکرده بود

[پاسخ]

atenaگفته :

مثل هیزم های مصنوعی شومینه میسوزم و پایانی ندارم

درد یعنی این……………..

[پاسخ]

atenaگفته :

شب ها خوابم نمیبرد از درد شلاق خاطراتت روی قلبم

بی انصاف محکم زدی جایش مانده است

[پاسخ]

mozhganگفته :

hamishe nabayad zad!
gahi ham bayad khord……..
harf ha ra…!!!

[پاسخ]

mahshadگفته :

Harfaye hamaton vaghean nazo ehsasie.
Doseshon daram. :)

[پاسخ]

mahshadگفته :

Che nazdikand kasanik ta diroz migoftand bedone to nafas ham nemitavanam bekesham…
Ama emroz dar aghoshe digaari naafas nafas mizanand…

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــددلبنــدمگفته :

آدم هـا می آینـد….
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود
کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری ،
در حالـی کـه زنــده ای …

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــددلبنــدمگفته :

نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !
نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . .
دست ِ قاضـــــــــی داد !
نباید بی تفاوت !
چتر ماتـــــــــــــــــم را . . .
به دست ِ خیــــــــــــــــس باران داد !
کبوترها که جز پرواز ، آزادی نمی خواهند !
نباید در حصار میـــــــــــــله ها
با دانه ی گنــــــدم . . . به او تعلیم مانـــــــــــدن داد

[پاسخ]

mozhganگفته :

majid jan mesle hamishe ziba bud…
mamnoon!!:-)

[پاسخ]

mozhganگفته :

cheghadr tazegi darad barayam, ruz hayi ke be omide amadan kasi nistam
va shab hayi ke az nayamadanash delgir nemishavam……..
bikasi ham alami darad…!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

کافه چی قهوه ام را شیرین شیرین کن….
آنروزها که تلخ میخوردم روزگارم شیرین بود.

[پاسخ]

amir پاسخ در تاريخ خرداد ۱۹ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۵۷:

تلخ ترین خرید دنیا،خرید عصا برای پدرم بود

[پاسخ]

mozhganگفته :

شیر نری دلباخته ی اهوی ماده شد…
شیر نگران معشوغ بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود.!
ازدور مواظبش بود!!
پس چشم از او برنداشت تا یک بار که او را از دور می نگریست…
شیری را دید که به اهو حمله کرد فوری از جا پرید و جلو امد…
دید ماه شیری است…چقدر زیبا بود..
گردنی ماننند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت…
با خود گفت حتما گرسنه است…همانجا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد..
و هرگز ندید..و هرگز نفهمید که…
اهو خرده شد……

[پاسخ]

amir پاسخ در تاريخ خرداد ۱۹ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۵۶:

شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. همیشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از این رو دل به زر و زیور نبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار.

[پاسخ]

m0zhgan پاسخ در تاريخ تیر ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۰۴:

amir jan ziba bud
mamnun

[پاسخ]

amirگفته :

کسی که به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
اینکه ما گمان می کنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است که برای خود عذری آورده باشی

[پاسخ]

amirگفته :

من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،
اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت

[پاسخ]

m0zhganگفته :

همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت…
در بن بست هم راه هست…
پرواز بیاموز..!!

[پاسخ]

m0zhganگفته :

زیبا بود……مرسیییییییییییییییییییییییییییی

[پاسخ]

HOSNAگفته :

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد.
آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد .
به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد
و همه چیز را از نو شروع کرد…

[پاسخ]

m0zhganگفته :

khoda ra che didi?!
shayad yek ruz “dard” ham gheymat peyda kard….
..!!!va ma servatmand shodim

[پاسخ]

OMIDگفته :

مجادله در ادبیات بر سر یک خال
حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را

[پاسخ]

OMIDگفته :

من گذشتم زخود وبی خود وتنها گشتم
درسراپرده ی شب محو تماشا گشتم
آدم ساده دلی بودم و حالم خوش بود
ناگهان دیدمت و عاشق دنیا گشتم
آتش عشق تو در خرمن جانم افتاد
همچو شمع سوختم وهمدم گرما گشتم
بعدازآن مثل اسیری شده ام درقفست
از غم دوری تو یکه و تنها گشتم
روزها درنظرم بود سیاه و تاریک
مهربان چشم تورا دیدم وبینا گشتم
باده ی عشق تو را از دو لبت نوشیدم
بین حوران جهان مست توزیبا گشتم
دین ودل باختم و گوشه نشین تو شدم
بهر دیدار رخت غرق تمنا گشتم
تو نصیبه دل من گشتی ومن عاشق تو
تو شد ی ماه منو من شه دنیا گشتم

[پاسخ]

m0zhganگفته :

متنفرم از خودم ……
که همیشه نگران کسانی میشوم که اگر بمیرم
هم …….
به چهلمم نخواهند رسید…

[پاسخ]

arezooگفته :

خداخسته ام ازاین دنیای لعنتی خیلیاخسته اند اززبون اونایی که خسته اند:”خلاصمون کن”و”میخوایم بمیریم”

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۳ ۰۰:۳۲:

الهی خسته نمونی و به امید روزهایی شاد برای همه دردمندان

[پاسخ]

کلبه دردها پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۳ ۱۸:۲۳:

به خاطرعاشقی ازهمه دنیاخسته شدم!

[پاسخ]

کلبه دردهاگفته :

دوستان ازتون چیزایی میخوام بپرسم به نظرتون کی عاشق واقعیه؟

[پاسخ]