آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

آهنگ بی کلام “ آتش روی یخ ” ساز ویولن

حجم = ۴/۲۰ مگابایت | مدت = ۴:۳۰ دقیقه | فرمت فایل = MP3 | کیفیت : ۱۲۸

ویولن ساز زهی و آرشه‌ای است. این ساز کوچک‌ترین عضو سازهای زهی آرشه‌ای است.
برای نواختن معمولاً روی شانه چپ قرار می‌گیرد و با آرشه که در دست راست نوازنده‌ است نواخته می‌شود.
کوک سیم‌های ویولن از زیر به بم به ترتیب: می (سیم اول)، لا (سیم دوم)، ر (سیم سوم)، سل (سیم چهارم).
اصوات سیم‌های مجاور نسبت به‌یکدیگر فاصله پنجم درست را تشکیل می‌دهند. در این وسعت صدا ویولن قادر است تمام فواصل کروماتیک و کوچکتر از آن را اجرا نماید.

دانلود با لینک مستقیم :
آهنگ بی کلام آتش روی یخ ساز ویولن

حجم = ۴/۲۰ مگابایت | مدت = ۴:۳۰ دقیقه | فرمت فایل = MP3 | کیفیت : ۱۲۸

 آهنگ بی کلام “ Come Thou Fount ” ساز ویولن از Paul Cardall


تاریخچه ویولون در اروپا به قرن ۹ میلادی باز میگردد.بسیاری معتقدند که ویولون نمونه تکمیل شده ساز رباب است. رباب سازی است که بعدها وقتی به اروپا آورده شد و تغییراتی در آن بوجود آمد به نام ربک در اروپا شهرت گرفت. برخی بر این باورند که ساز ویلن متعلق به یک امپراطوری هند در حدود ۵۰۰۰ سال قبل از میلاد بوده‌ است و برخی دیگر ریشه ان را در افریقا و حتی کشورهای عربی میدانند. فرمهای اولیه دارای سوراخی بودند که بر روی ساز قرار داشت اما بعدها این سوراخ از بدنه سازها حذف شدند و این ساز با چهار سیم سر اغاز ساز ویلن تکامل یافته در سالهای اینده شد. در اروپا از قرن ۱۱ به بعد ساز ویلن به صورت تکامل یافته دیده می‌شود. ساز ویولن در برابر ساز کمانچه ایرانی حرفی برای گفتن ندارد و بزرگان موسیقی دنیا بر این باورند که این ساز از ساز ایرانی کمانچه مشتق شده و خود ساز ویولن یک ساز مادر محسوب نمی شود چرا که ریشه ویولن کمانچه است.

موضوع : ساز ویولن, موزیک, موسیقی بی کلام
نویسنده :   ,   ۶۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۶ شهریور, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
روشنکگفته :

واقعا ممنون.آهنگای بی کلامتون واقعا عالیه.خیلی آرامش بخشن.مرسی

[پاسخ]

ترانهگفته :

به به . دم شما گرم .

[پاسخ]

لیلاگفته :

خیلی قشنگ بود ممنون
بلاخره یه آهنگ شاد اینجا گذاشتی
مرسی

[پاسخ]

ترانهگفته :

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:”آیا این تبر توست؟”
هیزم شکن جواب داد: “نه”
فرشته دوباره…
به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: “نه”.
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. ” تو تقلب کردی، این نامردیه ”
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز “نه” می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز “نه” میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۵:

هه هه هه
بسیار زیبا

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۰:

:-) ههه خیلی باحال بود اولشو قبلا تو یه برنامه کارتونی نشون دادن اما تیکه دومش خلاقیت بود
مرسی ترانه خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

احمد پاسخ در تاريخ آبان ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۱:

بسیار زیبایود

[پاسخ]

ترانهگفته :

اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»،
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که …
بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»،
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!
رییس: «از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۸:

هه هه

ترانه خانم امشب میخواین یه تنه حال و هوای سایت رو عوض کنید؟

البته انگار لیلا خانم هم همچین بی میل نیستن هااا.

اگه آقا مسعود اجازه بدن منم میام در رکاب شما

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۳:

خواهش.
منم آهنگ شاد گذاشتم دیگه :)

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۸:

هورااااااا .
آفرین بچه های خوب .
دم آقا مسعود گرم با آهنگی که گذاشت یه کم حالو هوام عوض شد اگرنه دلم گرفته بود .
مرسی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۳:

ای ول ترانه کلی خندیدم ممنون واقعا :-)

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۹:

خواهش میشه

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

دانشجوی بی تجربه فورا ً جواب میدهد

من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد

اکنون پروفسور میتواند سئوال اصلی را بدینترتیب مطرح کند

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید….

در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل میشود

و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید

محاسبه مقا ومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم میشود و اگر آری، به چه اندازه؟

حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد

همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا میخواند و طبق معمول سئوال اولی را میپرسد

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتم را در میارم

پروفسور اضافه میکند که هوا بیش از اینها گرم است

دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم در میاورم

هوای کوپه مثل حمام زونا داغ است

دانشجو میگوید اصلا ً لخت مادر زاد میشم

پروفسور گوشزد میکند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند
دانشجو به آرامی میگوید

میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت میکنم واگر قطار مملو از آفریقائیهای نانجیب باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمیکنم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۷:

آفرین . خوب بود .
یاده دوران دانشگاه افتادم .یه روز رفته بودم قسمت آموزش یه استادی وسط سالن ایستاده بود از یه آقایی امتحان میگرفت . فکر کنم بیچاره دفعه دهمش بود میخواست امتحان بده . همه بهش میخندیدن . استاده گفت برو بابا قبولی دست از سرم بردار

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۱:

هه هه

بنده خدا

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۲:

:-) دمش گرم یعنی خوب روشو کم کرد

[پاسخ]

یه مهندس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۷:

انصافا این عالی بود
مرسی

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۸:

ای ول . خوب بنده خدا راست گفته . دیوونه بوده احمق که نبوده

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۴:

واقعا حرف حساب جواب نداره
دیونه است احمق که نیست دمش گرم

[پاسخ]

احمد پاسخ در تاريخ آبان ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۴:

قدیمی بودولی قشنگ بود

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت.

وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته .
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و…

ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد..
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت ” از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم”
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰٫۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارک کنم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۳:

ممنون آقا آرتیمس .
همشون قشنگ بودن . کلی خندیدم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۳:

خواهش میکنم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۷:

یعنی ایرانی بودها:-) لامصب فکر چیرو کرده :-) خدا دلتو شاد کنه که دلمو شاد کردی دمت گرم باحال بودن

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۵۷:

ممنون

مسعودگفته :

شب ها زود بخواب

صبح ها زودتر بیدار شو

نرمش کن، بدو، کم غذا بخور

زیر بارون راه برو

تو زمستون گلوله برفی درست کن

هر چند وقت یک بار نقاشی بکش

در حمام آواز بخوون و کمی آب بازی کن

سفید بپوش

آب نبات چوبی لیس بزن

بستنی قیفی بخور

به کوچکترها سلام کن

گاهی، شعر بخون

نامه ی کوتاه بنویس

زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش

به دوست های قدیمیت تلفن بزن

فرصت کردی به شنا برو

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن

اراده کن که خواب ببینی

از خواب های بد بپر و آب بخور

چای بخور و برای دیگران چای دم کن

جوراب های رنگی بپوش

مادرت رو بغل کن و روشو ببوس

به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن

دنبال بازی کن، اگر نشد وسطی بازی کن

به برگ درخت ها دقت کن

به بال پروانه ها دقت کن

قاصدک ها رو بگیر و فوت کن

به باغ وحش برو

چرخ و فلک سوار شو

کوه برو

هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده

خواب هات رو تعریف نکن

خواب هات رو بنویس

خنده رو از یاد نبر

چشم هات رو روی هم بگذار

شیرینی بخر

با بچه ها توپ بازی کن

برای خودت برنامه بریز

قبل از خواب موهات رو شانه کن

به سر خودت دستی بکش

خودت رو دوست داشته باش و برای خودت دعا کن!

برای خودت دعا کن که آرام باشی

وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی

تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد

برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛

آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد

برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی

برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی

برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است

خیلی چاله چوله داره؛ دام های زیادی در آن پهن شده و باریکه های خطرناکی داره

پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است

برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی

چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است

هیچ وقت خودت را به مردن نزن!

برای خودت دعا کن که زنده بمانی

زنده ماندن چند راه حل ساده دارد

برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی

باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد

بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت

تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی

همیشه سهمت را بخواه

و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیزی سینه ات را آلوده کند

برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند

دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!

اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی

آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود

آن وقت صدایش کن

به نام صدایش کن

او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟!

تو صریح و ساده و رک بگو

هر چیزی که می خواهی فقط از خدا بخواه

خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند

شادمان باش

او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی

از او کمک بگیر

از او بخواه به تو نفس، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت، تاب، بستنی،
سجاده، اشک،حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و عشق… بدهد.

آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده که زندگی از اینکه تو زنده هستی به خودش ببالد !
و در نشیب و فرازهای زندگی ات دیگران را نیز فراموش نکن …

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۵:

مرسی مسعود خان

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۶:

آقا مسعود مرسی . خیلی قشنگ بود .خیلی دوس داشتنی بود . انصافا عالی بود .
برو بچ بپرید بریم بازی کنیم . بعدشم یه بستنی قیفی مهمون آقا مسعود !!!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۳:

راستی یادم رفت بگم . مگه الون بوی میذاره کسی شب زود بخوابه ؟
اکثرا صبح خواب میمونم بعدشم هول هولکی صبحانه نخورده میدوم میرم سر کار .
قیافم دیدنیه !!!… بیچاره همکارام …
آقا مسعود بازم ممنون به خاطره سایتت . خیلی عالیه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۱۴:

خییلی قشنگ بود ممنون مسعود جان

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۴:

مرسی خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

علی پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۰۸:

is very good nice

خیلی کارت درسته مسعود جون قشنگ بود!!!!!!!!!!!!!!!!!

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .
در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.
وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!…

زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .
تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود.
مرد بدون اینکه خشمگین یا عصبانی شود بسته کلوچه‌اش را با او تقسیم کرده بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۹:

آخی نازی . آقاهه چه مهربون بوده .
واقعا بده آدم زود قضاوت کنه

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد….

در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
– آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
– شما خدا هستید؟
– نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
– آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۵۵:

قبلا خونده بودمش ولی بازم ممنون آقا آرتیمس . داستان قشنگیه

[پاسخ]

ترانهگفته :

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت … همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۲۲:

آفرین به شما ترانه خانم.

آفرین به شاهزاده.

آفرین به دختر خدمتکار

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۴۳:

فکر کنم قبلا تو مطالب سایت خوندمش
اما خوندن دوبارش خالی از لطف نبود
ممنون ترانه جون قشنگ بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !

بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ، زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .
خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .

زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !
اما روز اول چیزی ندیدم !
روز دوم هم چیزی ندیدم !
روز سوم هم چیزی ندیدم !
شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۳:

آفرین زیبا بود
مرسی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۲:

خواهش میشه

[پاسخ]

لیلاگفته :

مرد برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»
«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۵۴:

چه نامرد بوده …!!!

[پاسخ]

میلادگفته :

وقتی بغض می کنی بخند

[پاسخ]

یه مهندسگفته :

روزی C.I.A اقدام به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد

این کار بسیار محرمانه بود؛ به طوری که تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند
در روز تست نهایی ، در حالی که تنها یک نفر از میان آنها باید برای این پست انتخاب می گردید ،
مامور C.I.A یکی از آقایان شرکت کننده را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت :

ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت :
حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم
مامور نگاهی کرد و گفت : متاسفم ، مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید
بنا براین مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند
ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی! همسرت درون اتاق نشسته است، این اسلحه را بگیر و او بکش
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد
پس از ۵ دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت :
من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم
مامور پاسخ داد : نه، نیستی ! همسرت را بردار و به خانه برو
حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود ، آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند و به او گفتند
ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق ، همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بکش
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد
… حتی قبل از آنکه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک ۱۲ گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند
بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار را شنیدند! این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت و سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند
او در حالیکه عرق را از پشانی اش پاک می کرد گفت
شما لعنتیها باید می گفتید که گلوله ها مشقی است ،من مجبور شدم
مرتیکه را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۹:

خنده دار بود ولی این آخره نامردیه !!!
کی گفته خانوما اینجوری هستن ؟؟؟ دلتون میاد ؟؟؟

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۸:

ههه عجب نامردی بود این زنه
واقعا که…

[پاسخ]

یه مهندس پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۴:

صرفا جهت خنده بود…

[پاسخ]

یه مهندسگفته :

شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟

استاد گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترین گندم را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار یادت باشد که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت.

استاد پرسید چه آورده ای؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ .

هرچه جلو تر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟

استاد به شاگرد گفت به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور ولی به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب بازگردی.

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت.

استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟

و او در جواب گفت که به جنگل رفتم و اولین درخت بزرگی را که دیدم، انتخاب کردم،

ترسیدم که اگر باز هم جلو تر بروم دست خالی برگردم.

استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین.

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۷:

قبول ندارم.ازدواجو نمیدونم ولی عشق اینجوری نبوده و نیست.

[پاسخ]

یه مهندسگفته :

من خودم این داستان رو خیلی دوس دارم
چون باعث شد درس ۲واحدی منطق و اخلاق رو ۲۰ بگیرم با تعریف کردن این داستان برای استادم

شاگردی در درس منطق مردود شد …
به استادش معترض شد که : شما خود منطق به درستی میدانید ؟!
استاد با غرور گفت میدانم وگرنه استادت نبودم!
شاگرد گفت : سوالی دارم اما اگر پاسخ را ندانی، مرا قبول خواهی کرد؟!

استاد فرمان به پرسش داد و فرمود : به یقین !
شاگرد سوال اینگونه پرسید: قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست،
نه قانونیست و نه منطقی، آن چیست ؟!!
استاد به فکر فرو رفت ، پس از تاملی طولانی گفت ندانم ، و نمره کامل به شاگرد داد…
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال از او پرسید؟!
شاگرد بلافاصله جواب داد :
– شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید که قانونی است ولی منطقی نیست!
– همسر شما یک معشوقه ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست!!!
– این حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در حالی که باید آن درس را رد
میشد نه قانونی است و نه منطقی !!!

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۰:

ای ول بابا خیلی باحال بود
:-)

[پاسخ]

روياگفته :

خیلی عالی بود

[پاسخ]

یه مهندسگفته :

دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند
تا شب را در آنجا بگذرانند
آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها
شب را در داخل مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند
بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را
اختصاص دادند
همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی
زمین سخت بودند،فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و
روی آن را پوشاند. فرشته جوان تر علت را پرسید و او گفت
چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر ، اما
مهمان نوازی رفتند. پس از صرف غذای مختصری که داشتند ،
آن زوج رختخواب خود را در اختیار فرشته ها قرار دادند ، تا
شب را راحت بخوابند
صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گریان دیدند
تنها گاوشان ، که شیرش تنها راه درآمدشان بود ،
در مزرعه مرده بود
فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه
دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش
کردی. خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم
کردند وبا این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد
فرشته پیرتر پاسخ داد:«چیزها همیشه آنطور نیستند که به نظر می رسند
شبی که ما در زیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ
دیوار طلا پنهان کرده بودند. از آنجا که صاحبخانه طماع و بخیل بود
و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود ، من سوراخ را بستم
و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد
شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم
فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد
من در ازا گاو را به دادم
چیزها همیشه آنطوری نیستند که به نظر می رسند
هنگامی که اوضاع ظاهراً بر وفق مراد نیست
اگر ایمان داشته باشید ، باید توکل کنید
و بدانید همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست.
فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش را نفهمید

[پاسخ]

katayoonگفته :

می دانی

تو رفتی وُ

باران هم دگر

کویر دلم را

تَر نمی کند.
عالی بود ممنون

[پاسخ]

nimaگفته :

vaghean mamnooon ali bod

[پاسخ]

یغماگفته :

سلام
یکی از بهترین سایتهارو داری
موفق باشی

[پاسخ]

علیگفته :

معتادتون شدما
ممنون

[پاسخ]

ملیحهگفته :

دوست دارم

[پاسخ]