آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

آهنگ بی کلام احساسی و عاشقانه “ خالق باران ” یانی از آلبوم: Ethnicity

حجم = ۵/۱۷ مگابایت | مدت = ۵/۳۶ دقیقه | فرمت فایل = MP3 | کیفیت : ۱۲۸

یانی کریسومالیس (به یونانی: Γιάννης Χρυσομάλλης) (زاده ۱۴ نوامبر ۱۹۵۴ – کالاماتا) معروف به یانی، موسیقیدان بزرگ، پیانیست، نوازنده ی کیبورد و آهنگساز اهل یونان با شهرتی جهانی است.
عمده ی موفقیت وی با اجرا کنسرت در آکروپولیس یونان به دست آمده‌ است که به عنوان پربیننده ترین و زیباترین کنسرت موسیقی از آن یاد مشود و با فروش ۷ میلیون نسخه، پرفروش‌ترین ویدئوی موسیقی تاریخ بعد از «تریلر مایکل جکسون» است. این کنسرت در ۶۵ کشور جهان پخش شد و نزدیک به یک میلیارد نفر نفر آن را تماشا کردند.
همچنین آلبوم‌های وی با تعداد بیش از ۷۰ میلیون نسخه در سراسر جهان به فروش رفته‌است. موسیقی‌های یانی در مسابقات المپیک، برنامه‌ها و مسابقات ورزشی در تلویزیون به صورت گسترده پخش شده‌است. آثار او را نوعی موسیقی عصر نو می‌نامند.
یانی یک پیانیست و آهنگساز خود آموخته‌ است که نواختن آهنگ را برای خانواده خود شروع کرده‌است، وی هیچ آموزش رسمی و غیررسمی برای یادگری نت نداشته. وی رکورددار شنا ۵۰ متر آزاد مردان در سال ۱۹۶۹ در ۱۴ سالگی برای کشور یونان است.

دانلود با لینک مستقیم :
آهنگ بی کلام خالق باران یانی

حجم = ۵/۱۷ مگابایت | مدت = ۵/۳۶ دقیقه | فرمت فایل = MP3 | کیفیت : ۱۲۸

 آهنگ بی کلام “ سوار در صبح ” ساز کمانچه

قومیت یا Ethnicity جستجوی ایده های تازه ایی از موسیقی یانی برای پیدا کردن سرزمین آشنایی از برادری و برابری در تمام دنیا می باشد. تم موسیقی های آلبوم قومیت یانی غالبا از موسیقی های ریتمیک جذاب امروزی همراه با موسیقی جهانی و لهجه های کلاسیک تشکیل شده است . نکته قابل توجه در این آلبوم استفاده گسترده یانی از صدای خانم ها می باشد که در حقیقت ۱۰ آهنگ این آلبوم را شامل می شود. یانی مجموعه ایی از خلق و خو، از جشن ها، اشعار قبیله ایی اعماق جنگل ها، صدای گروه کر را در این آلبوم ارئه می دهد.

_____________________________________________________

موضوع : موزیک, موسیقی بی کلام, یانی
نویسنده :   ,   ۸۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۸ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

خیلی باحال و قشنگ بود
ممنون مسعود جان

[پاسخ]

ترانهگفته :

قشنگ بود .
ممنون

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

آخ سلام آقا مسعود
مرسی من یانی رو دوس دارم

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

دل به غم سپردم در عبور سالها

زخمی از زمانه و خسته از خیالها

چون حکایتی مگو رفته ام، ز یادها

برگ بی درختم و، در مسیر بادها

نه صدایی، نه سکوتی ، نه درنگی ، نه نگاهی

نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

نیش ها و نوش ها چشیده ام

بس روا و ناروا شنیده ام

هر چه داغ را به دل سپرده ام ، هر چه درد را به جان خریدم در مسیر بادها

هر چه داغ را به دل سپرده ام ، هر چه درد را به جان خریدم در عبور سال ها

نه صدایی، نه سکوتی ، نه درنگی ، نه نگاهی

نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۹:

رفت تنها آشنای بخت من

رفت و با غم ها مرا تنها گذاشت

چون نسیم تندپو از من گریخت

آهوانه سر به صحراها گذاشت .

ماه را گفتم که : ماهِ من کجاست ؟

گفت : هر شب روی در روی منست .

در دل شب هرکجا مهتاب هست، ماهِ تو بازو به بازوی منست.

باغ را گفتم که : او را دیده ای ؟

گفت : آری عطر این گلها از اوست .

لحظه ای در دامن گلها نشست ،

نغمه ی جانبخش بلبل ها از اوست

چشمه را گفتم : ازو داری نشان ؟

گفت : او سرمایه ی نوش منست .

نیمه شبها با تنی مهتاب رنگ

تا سحرگاهان در آغوش منست .

از نسیم فرودینش خواستم

گفت : هر شب می خزم در کوی او

این همه عطری که در چنگ منست

نیست جز عطر سر گیسوی او

ای دمیده ! ای گریزان عشق من !

چشمه ای ؟ نوری؟ نسیمی؟چیستی؟

دختر ماهی ، عروس گلشنی

با همه هستی و با من نیستی …

مهدی سهیلی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۳:

بسیار زیبا.

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

راستی امروز روز مولاناست درسته؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۹:

بله روز بزرگداشت مولانا

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

راستی آقا مسعود عزیز ایکاش ذکر میفرمودین که شهداد روحانی رهبر ارکستر یانی بودن

[پاسخ]

ترانهگفته :

آمد به دیدارم، ولی همراه اندوه

آمد، ولی با دیدگان «شسته در اشک»

آمد، ولی همچون گل «پائیز دیده»

شادابی اش «بر باد رفته» –

رنگش «پریده»

گفتم: شگفتا! ای دلارام، ای پناهم

این سایه ی غم چیست در موج نگاهت؟

کو آن لبان سرخ و آن لبخند گرمت؟

این خستگی از چیست در چشم سیاهت؟

از گفته ی من لحظه ای بر خویش پیچید.

همراه آهی

اشکش چو مروارید، روی گونه لغزید

گفت: آمدم عشق تو را بدرود گویم

اینک بدان این «آخرین دیدار» ما بود

زیرا که من در «پنجه ی تقدیر» اسیرم

من در حصار «سرنوشتم»

از رفتن راهی که دارم ناگزیرم

آنگاه با چشمی غم آلود

با بازوان مرمرین، آغوش بگشود

خود را در آغوش من افکند

لب بر لبم سود

دست «من» و «او» حلقه شد در گردن هم

اشک «من» و «او» در هم آمیخت

هر بوسه اش در جان من غوغا برانگیخت

دیدم به چشم خود عروس شادمانی

از پیش ما بگریخت، بگریخت

کاخ امید ما فرو ریخت.

با گریه گفتم:

ای «آخرین دیدار» پر رنج !

پایندگی کن

تا از نگاهش توشه ی «فردا» بگیرم

تا بر شب زلفش ز چشم اختر ببارم

تا بوسه ی شیرین از این لب ها بگیرم

تا با لبم با «گونه» اش بدرود گویم

وز سینه اش عطر «گل حمرا» بگیرم.

ای «آخرین دیدار» پر رنج
!
پایندگی کن

تا از لبش داروی بیتابی بجویم

تا گیسوانش را به کام دل ببویم

تا از دو چشمش قدرت «ماندن» بخواهم

تا با نگاهش راز جاویدان بگویم.

«او» رفت و دیدم

دیگر پس از او، باغ پر بار محبت

بی بار و برگ است.

وآن لحظه های پرشکوه آشنائی

در کام مرگ است.

او کم کمک از دیده ی من دور میشد

اما به هر چندین قدم با خنده ای تلخ

میکرد سوی من نگاه گاهگاهی.

او بود و چشمی خسته در موج سکوتی

من بودم و اشکی نشسته در نگاهی.

مهدی سهیلی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۸:

تا از دو چشمش قدرت «ماندن» بخواهم

تا با نگاهش راز جاویدان بگویم.

«او» رفت و دیدم

دیگر پس از او، باغ پر بار محبت

بی بار و برگ است.

مرسی زیبا بود

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو /// پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو /// ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت /// آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم /// گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت /// سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد /// در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد /// که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است /// گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد /// گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال /// خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست /// گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولانا

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۳:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۱:

خیلی خیلی خیلی ممنون

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۶:

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو …
خیز و برو …
خیلی قشنگ بود . مرسی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۰:

اشتباه نوشتم؟
فکر کنم درست باشه.

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۶:

حق با شماست . کاملا درسته
منظورم این بود که مصرع ” خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو ” خیلی به دلم نشست

آرتیمسگفته :

با آن که گلو را به جوابی نشکفتی
هی بر سرت آوار کنم مسئله ها را
دیوار به دیوار نگاهم ننشستی
شاید که به تصویر کشی فاصله ها را
انسان نخستین زبانم ز سخن ماند
باید که به لالی بسپارم بله ها را

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۰:

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

اگه اشتباه نکنم آقای نظری

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۵:

ممنون . من این شعر رو خیلی دوس دارم

…………..

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم
«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!

فاضل نظری

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۷:

به نسیمی همه ی راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد
سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد
آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد
فاضل نظری

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۰:

دو بیت از این دو شعر رو خیلی دوس دارم :

سنگ در برکه می اندازم و میپندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه آب گرفت

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۴:

سلام .
عرض ادب و احترام خانوم ترانه خانم.

شعرایی که نوشتین خیلی قشنگ هستن.ممنون .

آره خیلی قشنگ بودن این دو بیت

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۶:

سلام اقای آرتیمس بزرگوار .
خواهش میکنم . خودمم خیلی دوسش دارم

علیگفته :

لذت بردم

موسیقی خالص …

[پاسخ]

لیلاگفته :

زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها
مستم از ساغر خون جگر آشامیها
بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت
شادکامم دگر از الفت ناکامیها
بخت برگشته ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها
دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت
ساختم این همه تا وارهم از خامیها
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه گمنامیها
نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها
باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
خرم از عیش نشابورم و خیامیها
شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی
تا که نامت نبرد در افق نامیها

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۷:

دست شما درد نکنه.

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت///گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۱:

دست شما دردنکنه همه شعراتون زیبا بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این
گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
سهراب سپهری

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۹:

من بی نهایت عاشق شعرم.

از بهترین روزای دوران مدرسه و دانشگاه من مربوط به کلاس پنجم ابتدایی .اول سال بود و معلمی داشتیم به نام آقای کافی.

کتابای درسیمونو هنوز نداده بودن.و ایشون اعلام کردن تا روزی که کتاباتون بیاد من میام و براتون شاهنامه میخونم.

از خوب ماجرا کتابای ما دیر اومد . چند هفته ای طول کشید.نو این مدت نزدیک به صد صفحه از شاهنامه تو ذهن من ماندگار شد.

دوس داشتم زمان به عفب برگرده .

ببخشید که زیاد حرف زدم دلم گرفته

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۴:

چه خوب،واقعا خیلی خوبه من دوست دارم داستانای شاهنامه رو بخونم اما چون اغلب جملاتش پیچده است
زود خسته میشم دلم میخواد کسی درست بخونه من گوش بدم..کاش منم از این معلما داشتم…خیلی خوبه این همه شعر بلدین …
خواهش میکنم جناب آرتیمس راحت باشین اتفاقا امشب دل منم گرفته بی دلیل

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۸:

سلام ارتیمس جان شما واقعا یه هنرمند هستین شعراتون واقعا قشنگه من وقتی که میخونمشون ارامش میگیرم من شعر خیلی دوست دارم مرسی

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۸:

مرسی لیلا خانم .امشب حالم خوب نیست .دلمم خیلی گرفته.

اگه شعرای شما بزرگواران نبود بدتر هم میشدم.

سلام به مریم خانم .

من بی هنر بی خرد چه به شعر؟؟من به مثال طوطی هستم

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۲:

خواهش میکنم آرتیمس جان…امیدوارم هم حالتون بهتر شه…هم غم و غصه از دلتون بره

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۵:

ارتیمس جان شما خیلی هنرمندهستین منم امیدوارم حالت خوب بشه

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۰:

ارتیمس جان مزاح فرمودین شب خوش تافردا که حالتون بهتربشه

نازنینگفته :

محبوب من بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم
بر داربستی از (چه خواهد شد)(چه خواهم کرد)آونگم
سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد
لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم
تو جرات رو کردن خود را بمن بخشیده ای ور نه
آیینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم
صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد
با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هرکه میجنگم
خود را بسویت میکشانم گام گام و سنگ سنگ اما
توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو بفرسنگم!!
در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است
من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم
از وقت و روز و فصل،عصر و جمعه و پاییز دلتنگ اند
و من بی تو مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم

منزوی

[پاسخ]

نازنینگفته :

میکنم الفبا را روی لوحه ی سنگی

(واو)مثل ویرانی،(دال)مثل دلتنگی

بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود

مثل تاب بی تابی مثل رنگ بی رنگی…

[پاسخ]

نازنینگفته :

یک بوسه که از باغ تو چینند،بچند است؟
پروانه ی تاراج گلت بند بچند است؟
خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدم
آخر مگر این دانه ی اسپند بچند است؟
یک نامه به نامم ننوشتی مگر آخر
کاغذ به سمرقند تو ای قند بچند است؟
نرخ لب پر آب تو و شعر تر من
در کشور زیبایی تو چند بچند است؟
با دار و ندار آمده ام پیش تو پر کن
غم نیست که پیمانه ی سوگند بچند است
وقتی که بعمری بدهی لب گزه ای را
در تعرفه ی عشق تو لبخند بچند است؟؟
یک ده صد و بیش است خط ساغر عشاق
تا حوصله ذوق تو خرسند به چند است
دل مجمر افروخته ام بود و نگفتند
کاین آتش با نور همانند بچند است
چند ارزدم آغوش تو؟در هرم کویری
چندین بغل از برف دماوند بچند است؟؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

باغ خزانی توام ، ای یار که بی تو برگ و بار ندارد
وقتی تو نیستی، گل سرخم!تقویم من ،بهار ندارد
این سان که شب سیاهی خود را چون پیله ای تنیده به گردم
یک شاخه نور نیز ز خورشید راهی در این حصار ندارد
وقتی که نیست عشق تو با من نومیدم از جهان سترون
وز هیچ سوی معجزه ای را دل دیگر انتظار ندارد
سر در پی ات چگونه گذارم؟تا باز هم تو را بکف آرم
آهوی من!گذشته ای و دشت از تو به جز غبار ندارد

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۵:

برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام
تا به پرواز ایم از خود جسم را جان کرده ام
غنچه ی سربسته ی رازم بهارم در پی است
صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام
چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه
فصل ها مجموعه ی گل را پریشان کرده ام
کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون
من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام
بسته ام بر مردمک ها نقشی از تعلیق را
تا هزار ایینه را در خویش حیران کرده ام
حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است
این تقابل ها که با ایینه چشمان کرده ام
من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست
عذر خواهم را هم آن چک گریبان کرده ام
چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم
با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام
سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من
بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام
از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام
خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام
منزوی

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۶:

من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام….
از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام…

ولی واقعا از یادشون دل کندیم؟؟چقدر بده آدم انقد احساسی باشه من که خیلی شاکی ام از خودم.
مرسی لیلا جونم عاشق منزویم از اساتید بنام غزله

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۱:

نه نازنین جون کی از یادشون دل کندیم،خوب اینم یه جور خود گول زنی دیگه
خواهش عزیزم

نازنینگفته :

ویلیام هزلیت :(شعر تمام آن چیزی است که در زندگی ارزش بیاد سپردن دارد)

چقدر قشنگ گفته من فقط شعر حفظ میکنم و دیگر هیچ!!!

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۰:

سلام.

نازنین خانم فقط شعر و شاعر و کسانی که اون شعر رو دوس دارن و بقیه مردم که شعر میخونن و کلا همه آدما طبیعت موجودات و…حفظ کردنین فقط همین و دیگر هیچ

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۶:

سلام از منه بله دیگه فقط همینا و دیگر هیچ…..

[پاسخ]

نازنینگفته :

هزار گل اگرم هست هر هزار تویی

گل اند اگر همه اینان همه بهار تویی

به گرد حسن تو هم این دویدگان نرسند

پیاده اند حریفان و شهسوار تویی

[پاسخ]

نازنینگفته :

یاد تو میوزد ولی بی خبرم ز جای تو
کز همه سوی میرسد نکهت آشنای تو…

گرچه تو دوری از برم همره خویش میبرم
شب همه شب به بسترم یاد تو را بجای تو

با تو به اوج میرسد معنی دوست داشتن
سوی کمال میرود عشق به اقتفای تو…

[پاسخ]

نازنینگفته :

شوکران است اگر وصل تو خواهم خورد
خود مرگ است اگر عشق تو خواهم مرد
من از این ورطه ی خود خواسته می دانم
عاقبت جان بدر ای دوست نخواهم برد
عطشم کشت در این دشت که تقدیرم
تشنه ام برد به هر چشمه و باز آورد
با تو سنجیدن اغیار بدان ماند
که بسنجد بهاری به نهالی خرد
آن چنان نام تو بر دفتر من حک شد
که زمان نیز نیارستت از آن بسترد
قصه یاد تو و عشق من است آری
قصه ی آن گل جادو که نمیپزمرد
من کجا و طمع بردن دست از عشق؟
در قماری که کس یاد ندارد برد
غم و شادیش حقیرانه و کوچک بود
آن که عاشق نشد و دل بکسی نسپرد

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۸:

ممنون قشنگ بود

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۴:

خواهش عزیز میگم فقط خودمو خودتیما لیلا سال چندمی؟؟چی میخونی؟؟میخوام بهتر بشناسمت عزیز

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۷:

ههه آره،من ترم ۲کارشناسیم،مهندسی نرم افزار میخونم،پدرمونم در آورده امروز همش دانشگاه بودم
شما چی میخونی گلم؟

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۹:

آهان اگه گفتی چند سالته؟من دوسال پیش لیسانس حقوق گرفتم عزیزم الانم دارم میخونم واسه آزمون وکالت که آبان ماهه ولی همش اینجام که کو درس؟؟نظراتو دوس دارم فکر میکنم هم سنمی

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۴:

من ۶۸یم من امسال باید ترم آخر میبودم اما مشکلی پیش اومد نتونستم شرکت کنم…آها پس شما نصف راهو رفتین خوش بحالتون،والا منم دانشگاه ک میرم همه فکرم اینه زودتر تموم شه بیام اینجا :-)
شما لطف داری..حالا هم سنیم؟؟؟

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۶:

تقریباهم سنیم من دی ۶۵ هستم …
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد
خیلی خودمونی شد بچه ها ببینن شاکی میشن خیلی خوب شد که بهتر شناختمت بیشتر تر دوستت دارم

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۳:

ااا چه خوب پس همسن آجیمی خوشحال شدم یه آجی بزرگتر دیگه
قربون شما لطف داری نازنین جونم منم شمارو دوست دارم آجی خوبم
امیدوارم تو آزمون وکالتتم موفق باشی

نازنینگفته :

ای شوق تو بر شیشه ی طاقت زده سنگم
وی آمدنت عقده گشای ذل تنگم
چون دل نسپارم به تو با این همه حسنت؟؟
من جان و دلم پیش تو ای دوست!نه سنگم
ای شوق رسیدن به تو مبنای شتابم
وی شور گذشتن ز تو معنای درنگم
من بی تو و با تو به غم و شادی ام آری
گه رومی رومم زتو گه زنگی زنگم
میبافم از آن رشته ی امید درازی
روزی اگر افتد سر زلف تو بچنگم
می آیم و یک روز از آن شاخه ی جادو
میچینمت ای دختر نارنگ و ترنگم
تو پشت به پشتم ده و -بی دغدغه-بگذار
تا هر دو جهان داشته باشد سر جنگم
شیرین کن از آن عشق شکر ریز مرا کام
تا تلخی ایام ننوشانده شرنگم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۷:

توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۸:

درختها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست…

در زمین عشقی نیست که زمینت نزد ،آسمان را دریاب
مرسی گلم

[پاسخ]

نازنینگفته :

چشماتو وا کن که سحر تو چشم تو بیدار بشه
صدام بزن که از صدات باغ دلم بهار بشه
اون که میخوادمیون ما-من و تو -دیوار بکشه
دل میگه نفرینش کنم به درد من دچار بشه
بارون سنگم که بیاد برنمی گردم از تو من
از این که بدتر نمیشه هرچی میشه بذار بشه
یه دل نه صد دل چیزی نیست وقتی تماشامات میکنم
میگم توی دلم که کاش هزار هزار بشه

دلم میخواد یه روز که تو بالای برجت ایستادی
یه هو افق چاک بخوره جاده پر از غبار بشه
من برسم صدات کنم تا یه نفر که جز تو نیس
از اون بالا بیاد پایین به ترک من سوار بشه
هی بزنیم به اسبمون بریم به شهری که در اون
سحر پشت سحر بیاد باهار پشت باهار بشه

بیا با من با من بمون نذار که تنها بمونم
نذار که خونه ی دلم دوباره تنگ و تار بشه
شاخای دیو و میشکونم سر بستاره میزنم
یه روز اگر دستای من با دستای تو یار بشه
عاشق شیم و دعا کنیم که شاید از دولت عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه

[پاسخ]

نازنینگفته :

تا همیشه از برایم ای صدای من بمان
ای صدای مهربان بمان برای من بمان…

[پاسخ]

نازنینگفته :

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شعر سفر کن
با تو گفتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم نتوانم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۷:

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم …
شعر کوچه ، فریدون مشیری . اقا مسعود کاملشو گذاشتن .
من واقعا این شعر رو دوس دارم ، همیشه با خودم زمزمه میکنم . اتفاقا نیم ساعت پیش داشتم واسه خودم میخوندمش .

[پاسخ]

نازنینگفته :

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفت ز اینجا هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم…
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم!!
سفرت بخیر اما،تو و دوستی ،خدا را
چو از این کویر وحشت بسلامتی گذشتی
بشکوفه ها
بباران
برسان سلام مارا..

شفیعی کدکنی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۱:

فکــر میــکردم تـو همــدردی!
ولــی نــه!
تــو هــم ، دردی….

[پاسخ]

javad پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۶:

‘گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از تمام دلتنگی ها
حسرتها را می شمارم
و باختن را
و صدای شکستن را
نمیدانم که من کدامین امید را ناامید کردم و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگم.

[پاسخ]

نازنینگفته :

…شبهی است که چند شب آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی افکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش
میشود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آری بیرنگ تر از آیینه یک لحظه بایست
راستی این شبه هر شبه تصویر تو نیست؟
حتم دارم که تویی آن شبه آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش…

[پاسخ]

نازنینگفته :

….سخن میگفت و سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان
سخن میگفت با تاریکی خلوت…
حزین آوای او در غار میگشت و صدا میکرد:
(غم دل با تو گویم ، غار!!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟؟)
صدا نالنده پاسخ داد:
(….آری نیست!!)

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۹:

خیلی قشنگه ممنون

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۵:

خواهش میشه گلم
باید اینجوری میپرسید
آیا مرا دیگر امید رستگاری هست؟؟…..آری هست

[پاسخ]

mohsenگفته :

سلام داش مسعود
خسته نباشی
داداش خیلی باحاله
دمت گرم

[پاسخ]

نازنینگفته :

برف دانه ی پیر باران است..
لرزان و دم گذر
یکی منگ دانه ایست
که ره به ولنگاری پیمودنش
مستان را به نجوایی قصیده میکند
که مستان را به ولنگاری قصیده ای غزلفام میکند
راستینه گوی و راستینه کردار
دانه ی مستی که منظره را راستینه میخواهد

برف آخرین تقلای باران است
که ناظر را مستانه میخواهد..

[پاسخ]

نازنینگفته :

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف بهم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد
قرض میداد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
لحن رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
کاش سهراب نمیرفت به این زودیها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش اسم همه ی دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که میخواهی و میدانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۴:

مریم حیدرزاده
بسیار عالی . ممنون از شما نازنین جان
این شعرشو دوس دارم .
………
قربون اون مهربونیت
چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود
این نامه رو واست نوشت
فدای تو نمیدونی
بی تو چه دردی کشیدم
اگه بخوای واست میگم
به آخر خط رسیدم ….

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۳:

مرسی آره یادم رفت مریم حیدر زاده

[پاسخ]

لیلاگفته :

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا:
این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود:
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا:
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا:
صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:
ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۵:

خیلی جالب بود مرسی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۳:

ممنون لیلا خانم .بسیار زیبا

[پاسخ]

نازنینگفته :

سخت جانی را بین که نمردم از هجر
مرگ صدبار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرونده هنوز
گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که
از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده ی من رفتی لیک..
دلم از مهر تو آکنده هنوز!!.

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۱۱:

آفرین زیبا بود

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۲:

حمید مصدق ببخشید یادم رفت
این شعر مخصوص آدمای مغروری مثل منه خیلی دوسش دارم

[پاسخ]

نازنینگفته :

خوب یا بد،
تو مرا ساخته ای
تو مرا
صیقلی کرده و پرداخته ای!!!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۶:

روی آن شیشه ی تب دار تو را ها کردم ،
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم ،
شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد ،
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم ،
با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را ،
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم ….

[پاسخ]

masiگفته :

تمام اهنگهای یانی ارامبخش و زیبا هستند…
عالی بود … مرسی مسعود جان.

[پاسخ]

masiگفته :

مسعود جان طراحی جدید عالیست… بهت تبریک میگم… با این خلاقیت بالا و ایده های نو.
مرسی که محیط سالم و زیبایی را برای دوستانت فراهم ساختی…
تشکر فراواان.

[پاسخ]

نداگفته :

بسیار زیبا بود ممنون.

[پاسخ]