آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

ما تورو همونجوری که بودی خواستیم
با بد و خوبتم که همیشه ساختیم
این تو بودی که به هر بهونه ای نخواستی
عاقبتم رفتی و مارو تنها گذاشتی
بخاطر تو بود کشیدیم این همه سختی
تو با شرایط ما نساختی و رفتی
الانم گله ای نیست برو خوش باشی
از اولم همینو خواستم که تو خوش باشی
از با تو نوشتن رسیدم به از تو نوشتن
از هوای ابری حوصله تا شعر سنگ قبر نوشتن
منم و تنهایی و شراب و سیگار
یاد تو و عکسهای روی دیوار
یادت همیشه اینجاست اما تو رفته ای
من موندم و خاطره از یادم نرفته ای

مسعود آذر – مدیر بی اعصاب”

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۳۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۴ فروردین, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دختر بارونگفته :

انگارلبریز میشوم
برای ازتوگفتن …
برای ازتونوشتن….
اما تا قلم برروی صفحه مینهم
همه واژه ها میگریزند
ومن خالی میشوم
انگارحتی واژه ها هم میدانند
که ازتو گفتن ونوشتن
در توان انها نیست
و من میمانم
و صفحه خالی……
که تورا میخواند
تنها به هزارویک ترفند
چند واژه را ازمیان سیل واژگانی که میگریزند
بر قفس سفیدکاغذ حبس میکنم
چه کلام کاملی میشود
دربیان هزار جمله ی ناگفته

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

میـان این هَمـﮧ بـود
مُدَت هـآست
مُنتَظِرِ ڪسی هَستَم ڪﮧ هیچ وَقت نَبـود . . .

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

حدیثی گل نرگسی , ۱roze
بگذآر سُ _ ک _ و _ تـ قآنون زندگی مَن بآشد…

وَقتی وآژِه هآ دَرد رآ نِمی فَهمند….

سکوتـــــــــــــ …

و دیگر هیچ نمی گویم …!

که این بزرگترین اعتراض دل من استـــــــــ ـ

سکوت را دوستـــــــــ دارم

به خاطر ابهت بی پایانشـــــــ ..

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

ســرمـ را کـه تکیـه می دهم

بـه سینـه ی ِ مـردانـه اَت

همـه ی ِ کوه ها کــم می آورنـ َد

اَمن آغـوش توستــ کـه

بهـانـه ایی می شــوَد

بـرای ِ هزار بـاره پیــدا شـدن در حریمـ َت

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

آنگونه مست بودم
که از تمام دنیا
تنها
دلم
هوای تو را
کرده بود . . .
میگفتم این عجیب است
اینقدر ناگهانی دل بستن
از من که بی تعارف دیریست
زین خیل ورشکسته کسی را
در خور دل نهادن
پیدا نکرده ام..

[پاسخ]

nilofarگفته :

عمریست غم و درد نشانم داده در آتش سینه اش امانم داده

رنجور ترین درخت باغش هستم هر بار مرا دیده تکانم داده

[پاسخ]

nilofarگفته :

تنهایی ؛

همیشه بد نیست ،

شاید یه فرصتیه برا اینکه ،

قدر لحظه های خوب و شلوغ

و شاد زندگیت رو بدونی …

شایدم اینقدر گُلی ؛

که کسی هم قد تو نیست ،

برا بودن کنارت

[پاسخ]

nilofarگفته :

یکی بود یکی نبود اونی که بود تو بودی و اونی که تو قلب تو نبود من بودم…..یکی خواست یکی نخواست اونی که خواست تو بودی اونی که نخواست از تو جدا بشه من بودم…یکی داشت یکی نداشت.اونی که داشت تو بودی اونی که به جز تو کسی رو نداشت من بودم….یکی رفت یکی نرفت اونی که رفت تو بودی اونی که به جز تو دنبال کسی نرفت من بودم…….

[پاسخ]

nilofarگفته :

آرزو کن با من

که اگر خواست زمستان برود

گرمی ِ دست ِ تو اما باشد

آرزو کن با من

“ما” ی ما ” من” نشود

سایه ات از سر ِ تنهایی ِ من کم نشود . . .

[پاسخ]

nilofarگفته :

بعد از خوردن غذا بیل گیتس ۵ دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد پیشخدمت ناراحت شد
بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟
پیشخدمت : من متعجب شدم بخاطر اینکه در میز کناری دختر شما ۵۰ دلار به من انعام داد در درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط ۵دلار انعام می دهید !
گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :
او دختر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام
(هیچ وقت گذشته ات را فراموش نکن . او بهترین معلم توست)

[پاسخ]

nilofarگفته :

همه چیز به خودتان بر میگردد
ترازوی مرد فقیر مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ
ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .
ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !

[پاسخ]

nilofarگفته :

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.

سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.

سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است…

این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!

استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن.

وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و اموالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید…

و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت.

دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟

استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد.

[پاسخ]

nilofarگفته :

در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت. همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران‌قیمت پذیرایی می‌کرد، بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد. همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد، نزد دوستانش او را برای جلوه‌گری میبرد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت! او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود و مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید؛ اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود؛ اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه‌ای که تمام کارهایش با او بود حس می‌کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم؛ اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: “من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده‌ام و انواع راحتی‌ها را برایت فراهم آورده‌ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟”
زن به سرعت گفت: “هرگز”؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: “من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟”
زن گفت: “البته که نه! زندگی در این جا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم.” قلب مرد از این حرف یخ کرد.
مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: “تو همیشه به من کمک کرده‌ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟”
زن گفت: “این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه تو بیایم؛ اما در مرگ … متأسفم!”
گویی صاعقه‌ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: “من با تو می‌مانم، هر جا که بروی..” تاجر نگاهی کرد، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: “باید آن روزهایی که می‌توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت می‌بودم!”

در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!
همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ، اول از همه او، تو را ترک می‌کند.
همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
همسر اول که روح ماست. اغلب به آن بی‌توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم؛ اما او ضامن توانمندی‌های ماست ولی ما ضعیف و تنها رهایش کرده‌ایم تا روزی که قرار است همراه باشد؛ اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

[پاسخ]

روانیتم مهردادم...گفته :

من می توانم دنیارایه دستی فتح به شرط این که دست دیگرم راتوگرفته باشی…

[پاسخ]

سمیراگفته :

چه جالب …خودتون گفته بودید این شعرو…؟!
قشنگ بود…

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۹:

نه آخرش اسممو نوشتم که یکم بخندیم! خب آره اسممو نوشتم دیگه مگه تو بقیه شعرا اسممو نوشتم؟

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۵:

خوب منم خندیدم…!!:D
منظورم از این نبود که بپرسم شما گفتید یا نه…سوالم یعنی مگه شما هم شعر میگید…!! تا حالا شعر خودتونو نذاشته بودید…تعجب کردم خوب…!!:O

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۴۶:

:)
نه تازه شعر میگم! شاید شعر نباشن اصلا اما آهنگینن و از دلم میاد و مینویسم.
نه اولین بار بود گذاشتم سایت.
خوشحالم که پسندیدین.

سمیرا پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۵۵:

چیزی که از دل بیاد همیشه به دل میشینه…!!
شاید به خاطر اینه که تقریبا حرفایی که ما ها همون تجربه اش کردیم….!!:)

سمیراگفته :

“بی کسی” همین است که

من میخندم ،

تو میخندی ،

اما “ما” نمیخندیم !!!

بی کسی همان یک چمدان “حرف نگفته” …

همان یک چمدان “چرا”….

همان “نفس”یست که لحظه ی خوردن زخم ،

ناگاه فرو می رود….!!!

[پاسخ]

لیلاگفته :

به به آقا مسعود ای ول قشنگ بود شعرتون….منتظر بعدیاشونم هستیم ها…اما نه اینقد تلخ

[پاسخ]

لیلاگفته :

بر صلیبم، میخکوب!
خون چکد از پیکرم، محکوم باورهای خویش.
بوده‌ام دیروز هم آگاه، از فردای خویش.
مهرورزی کم گناهی نیست! میدانم،
سزاوارم، رواست.
آن‌چه بر من می‌رسد، زین ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست.

[پاسخ]

لیلاگفته :

کاش میدانستم … به چه می اندیشی ؟؟؟
که چنین گاه به گاه
میسرانی بر چشم…. غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب…..شعر مستانه آه !

راز زیبایی مژگان سیاه
در همین قطره لغزنده غم ….پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بی ترس ! …. باز هم کتمان است

[پاسخ]

لیلاگفته :

دلــتــنــگــی . . . ؟ حــاضــر√
غــــم . . . ؟ حــاضــر √
درد . . . ؟ حــاضــر √
تنهایی . . . ؟ حــاضــر √
عــشــق . . . ؟
غایب
بلنـــــــــدتر میخوانـــــــــم ،
عشــــــــــق . . . ؟
غایب
باز هـــــــم نیامــــــــده ؟ ؟ ؟ ! ! !
غیبـــــــــت هایــــــش از حـــــــــد مجاز چنـــــــــدیست کــه گذشتـــــــــه ،
اخــــــــــراجش میــــــــــــــکنم.
هم خودش وهم خاطراتش را …

[پاسخ]

لیلاگفته :

همیشه به خودت
تنها به خودت اطمینان داشته باش…
و در هنگام مشکلات به آسمان نگاه کن…
چرا که معمولا…
اطرافت خالی از دوستانی می شود…
که تا دیروز…
به پای رفاقت جان می داند

[پاسخ]

لیلاگفته :

هـــی تو اشتباه متوجـه شـــدی….
گـــفته بـودم لـــب تر کنی برات مـیمیرم…
امـــا نـــه به قیمـــت اینکه…
لبهـــایت را با لبـــهای دیگری تــــــر کنی….

[پاسخ]

لیلاگفته :

در “انتخاب واحد” زندگی ،
“صداقت” پیش نیاز همه درسهاست

[پاسخ]

لیلاگفته :

چه فرقی دارد
پُشت میله ها باشی یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن
یا پشت مانیتور …..
وقتی که آرزوهایت
در حبس باشند

[پاسخ]

لیلاگفته :

هر بار که می خواهم به سمتت بیایم، یادم می افتد
که “دلتنگی” هرگز بهانه ی خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست

[پاسخ]

حسینگفته :

از من می شنوی ؛

عشق چیز عجیبی نیست

هرکس نام دیوانگی اش را چیزی می گذارد

[پاسخ]

حسینگفته :

داداش اعصاب نداری قشنگ تر مینویسی . . . محض اطلاع گفتم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۲۰:

ممنون. آره…

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

در من
کوچه هاییست که با تو…
سفر هاییست که با تو…
روزهایست که باتو…
شبهاییست که با تو…
عاشقانه هاییست که باتو…
نگشته ام
نرفته ام
سر نکرده ام
آرام نیافته ام
نگفته ام
می بینی چقدر با تو کار دارم؟
زودتر بیا!

[پاسخ]

لیلیگفته :

رفتم شاید که رفتنم فکرت رو کمتر بکنه نبودنم کنار تو حالت رو بهتر بکنه……………..

[پاسخ]

......گفته :

من ماندم و خاطره یاز یاد نرفته ای…
لایک

[پاسخ]