آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران
دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

“استاد شهریار

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۸۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۱ آذر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
مهساگفته :

قشنگ بود…
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و بایار وفادار چه کرد
اه ازان نرگس جادو که چه بازی انگیخت
و اه از ان مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد…

[پاسخ]

مهساگفته :

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت
یا رب مگیرش ار چه دله چون کبوترم
افگند و کشت و عزته صید حرم نداشت
بر من جفا ز بخته من امد وگرنه یار
حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

[پاسخ]

مهساگفته :

از دوست به یادگار دردی دارم
کاین درد به صد هزار درمان ندهم…

[پاسخ]

هستیگفته :

من و تو…
به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیکتر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه هر لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبریز سکوته
خونه از خاطره خالی
…..من پر از میل زوالم
…..عشق من تو در چه حالی….

[پاسخ]

هستیگفته :

خاطرات را باید سطل به سطل
از چاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند…
گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند, داغت میکنند
رگ خوابت را بلدند ,زمینت میزنند
خاطرات تمام نمیشوند…. تمامت میکنند….

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۸:

واقعا خاطرات تمام نمیشوند…تمامت میکنند.
مرسی هستی جان عالــــــی بود

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۶:

فدای شما

[پاسخ]

ایمان. پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۸:

کاش خاطرات تمام میشدند
کاش با دیدن یادگاریها ؛خاطره ای زنده نمیشد
اصلا کاش یادگاری از عزیزمان روی طاقچه ی دلمان نبود
کاش عیسی یی نبود تا به خاطراتمان نفس ببخشد
کاش خاطره ای جاودانه نمیشد..
کاش…
(مرسی هستی خانم)

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۴:

تشکر

[پاسخ]

هستیگفته :

می خواهم برایت بنویسم اما مانده ام که از چه چیزو از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک
مجبور به زیستن هستم؟
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی , یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شدم,آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و نا پیدا شد..
از چه بنویسم؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم,
دادستان تو را مقصر نداند و زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید ا ز اینکه زود دلبسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناه کاری شناخته شدم…
نه ! نه !
شاید هم گناه را به گردن “چشمان” تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید…
یا ندیده گرفت
چون از انتخابش پشیمان شده بود…

عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم
که شاید “دوری” موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای” دوست داشتن ” را درک کنی…
اما هیهات….
که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…
از من بریدی و از این آشیان پریدی…
ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم
ای کاش از همان ابتدا,بی وفایی تو را باور داشتم
انتظار باز آمدنت, بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد
و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده بر در دوختن…
اما امشب می نویسم تا تو بدانی
که دیگر با یاد آوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود..
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم…
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویا هایم بگذاری…
چون اینبار “من” اینطور خواسته ام, هر چند که علت رفتن تو را نمیدانم
وعلت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را…
باور کن…
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را
دیگر باور نمیکنم محبت را
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد…

[پاسخ]

محبوبه پاسخ در تاريخ آذر ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۶:

واسه قلب شکسته ناگفتنی زیاده .هرچقدرم سالها از شکستنش بگذره باز زخمش تازه میمونه فقط یه تلنگر لازمه تا دباره سرباز کنه…. خدایاااااا .

[پاسخ]

هستیگفته :

نمیتونم ببینمت
دور شو برو نبینمت
تیکه ای بودی از دلم
گندیدی و بریدمت
هزارو یک رنگی بدون
دروغ و نیرنگی بدون
واسه دل عاشق من
بد نامی و ننگی بدون
راهمو کج کردی عزیز
عشقو رد کردی عزیز
خودت ندونستی چی کردی عزیز
با ما بد کردی عزیز
یادت میاد گفتم بهت
اگه نمیشی مرهمم
تو رو خدا زخمم نشو
که تیکه پارس بدنم
هیچ نمیخوام مثل تو شم
از جلو چشام برو……

[پاسخ]

هستیگفته :

در امتداد گذر ثانیه ها
صبر کن
تنها برای بودن باش, بمان
برای یک ثانیه
اگر میدانستی ثانیه ها چقدر بزرگند
به اندازه ی خشم طبیعت, به اندازه ی لطف خدا شاید
به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت
پس یک ثانیه صبر کن
به کجا میروی؟
صبر کن….
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شودبعد برو
ای کبوتر به کجا؟
قدری دیگر صبر کن
ای عزیز جان من….
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند
خنده کن

عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمده؟
باش ای نازنین..
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود
بعد
برو….

[پاسخ]

نیوشا پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۰:

تو اگر گریه کنی بغض من میشکند
صبرکن عشق نمک گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

(عالی بود هستی جان مرسی)

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۵:

خواهش عزیزم

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۰:

خیلی دوسش داشتم ….مرسی

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۳:

فدای احساس پاکت

[پاسخ]

مهساگفته :

عشق ادما به هم قصه ی خنده داریه اولش قشنگو بعدش همه گریه زاریه وقتی عشقا همه از دم مثل هم تموم میشن چرا باز باید شروع کرد اخه این چه کاریه….
یکی پیدا نمیشه تو رو واسه خودت بخواد واسه چشمو ابروته هر کی که دنبالت میاد…
به خدا دروغ میگه وقتی میگه عاشقته … به خدا دروغ میگه که جز تو چیزی نمیخواد…
درست میگم؟البته دراصل شاعرو میگم درست میگه؟؟

[پاسخ]

هستیگفته :

دلم میخواهد نامت را صدا کنم
یک طور دیگر
جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد
یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم
دلم میخواهد نامت را صدا کنم
یک طور که دلت قرص شود
که من هستم
یک طور که دلم قرص شود
که با بودن من
تو هم هستی….

[پاسخ]

هستیگفته :

من ماندم و۱۶ جلد لغت نامه
که هیچ کدام از واژه هایش
مترادف “دلتنگی” نمیشود…
کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد
درد دارد

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آذر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۵:

هستی جان واقعا سپاس بابت نوشته هات بنظرم یه نگاهی به صفحات گذشته هم بنداز عزیزم بازم ممنونم

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۷:

یعنی خیلی تکرارین؟؟؟؟؟

[پاسخ]

ایمان. پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۴:

تعبیر جالبی بود از دلتنگی
سپاس فراوان

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۹:

نظر لطفتون بود.

[پاسخ]

هستیگفته :

دلم برای یک نفر تنگ است
نمیدانم نامش چیست!
نمیدانم چه میکند!
حتی خبری از رنگ چشمهایش هم ندارم
رنگ موهایش هم نمیدانم…
لبخندش را….
فقط میدانم
باید باشد و نیست…

[پاسخ]

بهاره ام پاسخ در تاريخ مرداد ۲۶ام, ۱۳۹۳ ۱۶:۲۷:

این یعنی تو رویا عاشق شدن، ممنون عزیزم خیلی زیبا بود.

[پاسخ]

هستیگفته :

وقتی میخواهمت و نیستی
“هیچ اتفاق خاصی نمی افتد”
فقط
ذره ذره ” ایوب ” میشوم…

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۲:

زیبا بود

[پاسخ]

النازگفته :

با او چگونه میگذرد؟!
….
که با من نمیگذشت….؟؟؟؟!

[پاسخ]

النازگفته :

‎میگــویند بنویس بــراــے عــزیز‎‎‏ ‏‎‎تریــنـــتـــــ

‎بـــیچــارھــا نـــمـیدانند 

کــہ دیگـــــر 

‏”‎تو ” ‎‏ 

پیــش مــن نــیستـــــے

‎و الــان عـزیــز تــرینتـــــــ ” ‎او ” ستـــ
پس برایش بنویس‎ !

[پاسخ]

هستیگفته :

اسمشو از موبایلت پاک میکنی؛
مسیجاشو دیلیت میکنی؛
به دوستات میگی :حق ندارین جلوم اسمشو بیارین…
به خودت تلقین میکنی که فراموشش کردی؛
اما…
با جای خالیش تو قلبت چیکار میکنی؟
با این همه تشابه اسمی چیکار میکنی؟
با آهنگایی که باهاش گوش میکردی چیکار میکنی؟
وقتی غذایی که دوس داره رو میخوری و یادت میادش چیکار میکنی؟
وقتی ازت سراغشو میگیرن چیکار میکنی؟
وقتی تیکه کلامشو میشنوی چیکار میکنی؟
چیکار میکنی عزیز دل؟

[پاسخ]

سکینه پاسخ در تاريخ آذر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۸:

داغ دلم تازه ترشد.اونموقع ک بود وقتی غذایی ک دوس داره رو میخوردم یا تکه کلامشو میشنیدم دلم براش تنگ میشدو بغض میکردم.الان ک نیست کارم فقط شده گریه

[پاسخ]

تبسم پاسخ در تاريخ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۰:

اگرمیشدهمش تموم شه اگر میشد فراموش شه که دیگه دردی تو دنیا نداشتم بد شکوندم خیلی بد

[پاسخ]

صابر پاسخ در تاريخ دی ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۲۵:

اینجا همه ی درد مشترک دارن

[پاسخ]

هستیگفته :

یه روز پشیمون میشی
وقتی دیگه کسی نصفه شب
پشت یه دنیا سیم
دلش واسه خنده هات نلرزه….

[پاسخ]

هستیگفته :

هزار بار هم از این دنده به آن دنده شوی
فایده ندارد…
این تخت “آغوش” کم دارد…

[پاسخ]

هستیگفته :

با هم که قدم میزنیم
حسودیش میشود”آفتاب”
نه که هیچگاه قدم نزده با ماه….

[پاسخ]

لیلاگفته :

عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟! یک “خود جوشی ذاتی ست ” و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یا همواره یک جانبه می‌ماند و گاه میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی ست و یکدیگر را نمی‌بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می کنند که همدیگر را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق- که درد کوچکی نیست – فراوان است.
“دکتر شریعتی”
( کتاب کویر صفحه ۶۲ و ۶۳ )

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۰:

جالب بود و قشنگ…مرسی!!

[پاسخ]

لیلاگفته :

من در پی ردّ تو کجا و تو کجایی‌
دنبال تودستم نرسیده‌ست به جایی‌
ای «بوده‌» که مثل تو نبوده‌ست‌، نگوهست‌
ای «رفته‌» که در قلب منی گر چه نیایی‌
این عشق زمینی‌ست که آغاز صعود است‌
پابند «هوس‌» نیستم ای عشق «هوایی‌»
قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم‌
وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی‌
ای قطب کشاننده‌ی پرجاذبه‌، دیگر
وقت است دل آهنی‌ام را بربایی‌*
گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم‌
دشنام و جفایی و دعایی و وفایی‌
یک عالمه راه آمده‌ام با تو و یک بار
بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی
“هوشنگ ابتهاج”

[پاسخ]

محسن پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۰۶:۱۷:

عزیزم این شعری که نوشتید مال مهدی فرجی هست نه هوشنگ ابتهاج
با یک سرچ کوچک در گوگل میتونستید متوجه بشید
ممنون میشم تصحیح کنید

[پاسخ]

مهساگفته :

یاد باد انکه زما وقت سفر یاد نکرد /به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

[پاسخ]

لیلاگفته :

نزدیک غروب بود..غروب آرزوها …
از کلبه تنهایی ام خارج شدم…

جاده خاطره ها را درپیش گرفتم…
جاده ای که هنوز ردپای رهگذری غریب را درکنار جای پای خود احساس میکنم…

به دریا رسیدم…
اینجا اقلیم احساس من است…
هیچ صدایی به گوش نمیرسد…حتی دریا هم آرام گرفته…
من هستم وسکوت…سکوتی خیس…
نگاهم را به سمت آسمان معطوف میکنم…

پرنده های مهاجر درحال خودنمایی هستند…
حال وهوای عجیبی دارم…

حس دلتنگی…

انگار که واژه ها در ذهنم تسبیـــــح میگویند…
کاش در حوالی دلتنگی ام ،سامعی بود برای شنیدن نجوای شبانه دلم…
کاش که باهم بودیم…

میخواستم نگاهم را هدیه کنم برای تـــــو…
فقط برای تـــــو…
میخواستم سایه به سایه با تــــو باشم…
اما در دنیای این روزهای من ، ” تـــــــو ” واژه ای گمشده است…
واژه ای غریب…

[پاسخ]

مهساگفته :

حالا که دوستم نداری چه کنم؟/بادرد بزرگ بی قراری چه کنم؟
گیرم که کنم عشق تو از سینه برون/با این همه زخم یادگاری چه کنم؟
نیست ترسم فقط از تنهایی/با حسرت تلخ این جدایی چه کنم؟
پر بود هوای دلم از دلتنگی/ گفتی که کنم دل از تو خالی چه کنم؟
اینجا که نفس کشیدنم اجباریست/با قصه ی جبر زندگانی چه کنم؟
رفتی و شدم من پر ازین فکر غریب/حالا که تو دوستم نداری چه کنم؟

[پاسخ]

لیلاگفته :

حتی مرگم را

شکست به حساب نمی آورم ،

به جای آن،

تنها حسرت ترانه ای ناتمام را

با خود به گور خواهم برد…

ارنستو چگوارا

[پاسخ]

لیلاگفته :

بگذار هر چه از دست میرود برود !
آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد
هر چه باشد

حتی زندگی…

ارنستو چه گوارا

[پاسخ]

النازگفته :

حالا که رفته ای
کاش تمام دوستت دارم ها را
آرام میگفتم،تا تمام دنیا نفهمند
مرا یک دنیا دور زده ای
خجالت می کشم…

[پاسخ]

النازگفته :

اَز کنـآر ویتریـن گوشْوآرہ هـآ رَدْ مـے شوَمْ …

اَز رَدیف لـآکْ هـآ …

تـورهـآے سـفیدْ …

وَ روبـآنْ هـآے رَنـگـے …

پـآیم سُسْت مـے شوَد ،

کنـآر رِگـآلِِ پیرآهَن هـآے مـَردآنہ …

تـو نیستــے و مـَن …
بـرآے زَن بـودَن ،

یـک مـَرد کـَم دآرم …!!!

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ آذر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۸:

خیلی قشنگ بود…

[پاسخ]

لیلاگفته :

حوا که بغض کند
حتی خدا هم اگر سیب بیاورد
چیزی بجز آغوش آدم آرامش نمیکند!

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۱:

خیلی زیبا بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

یادمان باشد که ،
من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم……
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتادبه خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار.
“ماهاتما گاندی”

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۴:

خیلی قشنگ و حکیمانه بود….واقعا ممنون!!!

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۰:

خواهش سمیرا جان

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آذر ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۱:

ممنون عزیز خیلی خوب بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

دیشب در جاده های سکوت ، در ایستگاه عشق ، هر چه منتظر ماندم
کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد
و من تنهاتر از همیشه به خانه برگشتم .

[پاسخ]

لیلاگفته :

دلم تنگ شده

برای وقتی که می گفتی :دلم واست تنگ شده

دلم تنگه..

برای بودنت

شایدم لبخند خودم

دلم برای همه چیز تنگ شده جز

نبودنت

[پاسخ]

لیلاگفته :

برای خیانت ،

هــــزار راه هــســــت اما هـیــچ کــــدام

به انـــدازه تــــظـــاهـــر

به دوست داشتن کــثـیــف نـیـســـت …

[پاسخ]

لیلاگفته :

از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !

غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه …

[پاسخ]

لیلاگفته :

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد…

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست…

اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش”

[پاسخ]

لیلاگفته :

دلم تنگ است برای کسی که نمی داند…

نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم…

می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد….

پس بگذار که نداند بی او تنهایم…

دور میمانم که نزدیک بماند…

[پاسخ]

لیلاگفته :

دوره، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند

ولی هرگز خواب هم را نمی بینند .

[پاسخ]

لیلاگفته :

زندگی یعنی :

ناخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن .

[پاسخ]

لیلاگفته :

برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند
که به ما درسهایی بیاموزند
که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم

[پاسخ]

meli پاسخ در تاريخ آذر ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۰۳:۰۰:

خیبی قشنگ بود لیلاجون کاشکی همه مون درس بگیریم از این حرف وهی نپرسیم چرا اومدو نموندو چرا من نه یکی دیگه وکاشکی دوسم داشتو….هزارجور چرا وکاشکی

[پاسخ]

لیلاگفته :

چارلی چاپلین میگوید:
پس از سالها فقر به ثروت و شهرت رسیدم و در کهنسالی اموختم با پول میشود خانه خرید ولی اشیانه نه!
رختخواب خرید ولی خواب نه!
ساعت خرید ولی زمان نه!
مقام خرید ولی احترام نه
کتاب خرید ولی دانش نه!
ادم میشه خرید ولی دل نه!
اما افسوس دیر فهمیدم!!!!!!

[پاسخ]

لیلاگفته :

سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه

چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی

زهره گوید که شعور همه آفاقی تو

مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی

در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را

چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی

راز در دیده نهان داری و باز از پی راز

کشتی دیده به طوفان خطر میرانی

مست از هندسه ی روشن خویشی مستی

پشت در آینه در آینه سرگردانی

بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور

هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی

لب به اسرار فروبند و میندیش به راز

ور نه از قافله مور و ملخ درمانی
حسین پناهی

[پاسخ]

لیلاگفته :

دلم برای کودکیم تنگ شده….
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم…
مرگ مادر “کوزت” را باور می کردم و از زن “تناردیه” کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر “هاچ” گم نشود…
دلم می خواست “ممُل” را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال “وروجک” می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده …
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم…
دلم برای کودکیم تنگ شده …

شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت…

[پاسخ]

s پاسخ در تاريخ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۵:

عالی بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

گاهی ندانسته از یک نفر بتی درست میکنی

آنقدر بزرگ که از دست ابراهیم نیز کاری بر نمی آید

[پاسخ]

سعیدگفته :

فکر می کردم تو همدردی نگو تو هم دردی

[پاسخ]

النازگفته :

باشـב هَر چـه تو بگویـے!…

کَمـے زماטּ مے خواهَم…

هَر وَقت توانسِتم نَفس کِشیـבَטּ را فَراموش کُنـم …

تو را هَم اَز یاב خواهَم بُرב…!!

[پاسخ]

النازگفته :

اگـــه مردونه به مــــــن قــــــول بـــــــِــــدی

مِثـــــــــــِ یه زن عاشقتــ میمونمــــــ

[پاسخ]

عسلگفته :

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین

[پاسخ]

حدیثگفته :

ازتو بگذشتم وبگذاشتمت با دگران…!
مرســــــــی.

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

من به تنهایی خو نگرفتم بلکه با تنهایی خو گرفتم..!من برای فرار از غم و تنهایی و غروب مینویسم ، چرا که انسان زاده ی نور است و روشنایی…انسان اگر چه با گریه پا به هستی میگذارد، اما میگرید تا دنیایی را بخنداندو کام خلقی را به شیرینی بنشاند…پس بخند و گریه را برای لحظاتی و برای لحظه های اضطراب بگذار وبرای لحظه هایی بگذار که از گریه پری…پی با گریه خالی شو و اوج بگیرتا بلندای خنده…به گریه ها بخند و خنده ها را با دوستان تقسیم کن…به جای اینکه به هم بخندیم با هم بخندیم…من مینویسم اما برای آنکه تویی که میخوانی بدانی سرانجام آنچه را که شایدسرنوشت من و تو و ما باشد چه خواهد شد، نه آنکه من ساه باشم و خاستری و…من زاده ی عشقم و زاده ی نور…پس مینویسم تا رسیدن به نوری جاوید و عشقی که مرا غرق خود کند…پس غروب و غم و گریه را بخواه اما در کنار طلوع خنده و عشق ، تا هر گاه احساس کردی آنها پای در یکنواختی زندگی میگذارند با گریه و تنهایی به آنها رنگی دگر بزنی و دوباره با جلایی تازه تر رو به سوی طلوع عشق و فردایی روشن گام نهی…بلند شو و در آیینه ی حقیقت خوذ را ببین که چگونه زاده ی نوری و عشق…

[پاسخ]

علیگفته :

من به فکر خستگی های
… پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
من به فکر غربت مسافر آم
آخرین ضربه رو محکمتر بزن
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۷:

عالی بود,
من خیلی دوسش دارم ترانه هاش بی نظیر و فوق العادس
سپاس فراوان آقای علی

[پاسخ]

سحرگفته :

شنیدم وقتی میرفتی رد پایت را پاک میکردی
بی خیال …!
من به دنبال دلت بودم
وقتی دلت با من نیست چه فرقی میکنه کجا باشی ؟؟؟؟؟؟

[پاسخ]

منصورگفته :

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد..
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد!
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت..
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر،
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد!
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد..
به آنکه دوست‌ترش داشته ،به آن برسد!
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند..
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد!
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری..
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد!
خدا کند که … نه! نفرین نمی‌کنم که مباد..
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد!
خدا کند فقط این عشق از سرم برود..
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد.!!!

[پاسخ]

مهسا پاسخ در تاريخ آذر ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۵:

ایشاالله اروم بگیری خیلی زود… داره نم نم بارون میاد.برای همه ی دل شکسته ها دعا میکنم… امیدوارم دعام پیش خدا ارزش داشته باشه…

[پاسخ]

فریدگفته :

چارلی چاپلین میگه:

خوش بختی فاصله ی این بدبختی تا بدبختی بعدی است……….

[پاسخ]

رهاگفته :

بنددلم را به بندکفش هایت گره زده بودم که هرجا رفتی دلم را با خود ببری…………..غافل از اینکه تو پابرهنه میروی وبی خبر…………………………

[پاسخ]