آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

از راه دور میبوسمت
ای شاخه گل عروسکم
ای آخرین لحظه ی من
بی تو می گیره نفسم
با اینکه دورم از تو و
با اینکه هستی بی خبر
می خوام به آخر برسه
قصه ی تلخ این سفر
از من نگو از من نپرس
که بی تو می میرم و باز
از من که بارونه چشام
از دوری تو بی مرام
از من که یاد و خاطرت
هرگز فراموشم نشد
از سختی دوری تو
هرگز دلم آروم نشد

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۲۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۹ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
aydaگفته :

از راه دور می بوسمت
ای شاخه گل عروسکم…

عالی بود…

(شایان جان کاش بدونی چقدر دلم برات تنگ شده…..کاش آیدا کوچولوت یادت باشه.)

خیلی ممنون آقا مسعود

[پاسخ]

لیلاگفته :

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت ، اما …
آه
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نهمهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد
اخوان ثالث
ممنون مسعود قشنگ بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

در پیش بی دردان چرا، فریاد بی حاصل کنم؟
گر شکوه ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل، در سینه جوشم همچو مُل
من شمع رسوا نیستم، تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای، تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می، اندیشه را باطل کنم
ز آنرو ستانم جام را، آن مایه ی آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم، چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام، موجی ز دریای توام
من نخل سرکش نیستم، تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی، از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون “رهی”، فریاد بی حاصل کنم
رهی معیری

[پاسخ]

عسلگفته :

خیلی قشنگ بود ممنون.

[پاسخ]

عسلگفته :

نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را ؟
نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را ؟
و میدانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم
وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بستم

[پاسخ]

ناشناسگفته :

این شعر رو متین دوحنجره ساخته….آهنگ عروسک

[پاسخ]

naziگفته :

بعضی وقتا هست که دوس داری کنارت باشه…
محکم بغلت کنه…
بذاره اشک بریزی راحت شی….
بعد آروم تو گوشت بگه: ” دیوونه من که باهاتم “

[پاسخ]

حدیثگفته :

عالی

[پاسخ]

نازنینگفته :

ﻣﻦ ﺍگر مـی خندم ﺗـﻨـﻬﺎ ﺑـﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﻋﻜﺎﺱ ﺍﺳﺖ ﻭگـرﻧﻪ بی تو…
من ﻛﺠﺎ؟ خندﻩ ﻛـﺠﺎ؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

دلگیر نباش
دلت که گیر بـاشد
رها نمی شوی

[پاسخ]

نازنینگفته :

سرم را شاید بتوانند دیگران گرم کنند
اما وقتى تو نیستى
هیچکس نیست دلم را گرم کند!

[پاسخ]

نازنینگفته :

یادت باشه هر کـی بهـت گـفت “عاشقتم” ازش بپرسی تا ساعت چند؟!

[پاسخ]

نازنینگفته :

تلخ است باور نبودن آن ها که میتوانستند باشند
و تلخ است امروز باور آن ها که ادعای ماندن دارند

.

[پاسخ]

نازنینگفته :

یادت هست گفتم دوستت دارم و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن؟
رفتم و بزرگ شدم… آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت داشته باشم

[پاسخ]

نازنینگفته :

اشک هایم هم
شبیه تـــــــو شده اند
گریه که می کنم نمی آیند

[پاسخ]

نازنینگفته :

خط می کشم
روی اسمت با مدادی
که نوک ندارد هیچ وقت !

[پاسخ]

نازنینگفته :

وقتی که مرا دور می زنی ؛

یادت باشد که

عشق را در میدان من آموختی ….

دوباره به من خواهی رسید ،

شک نکن

[پاسخ]

نازنینگفته :

جلوتر نیا
خاکستر می شوی
اینجا دلـــــی را سوزانده اند

[پاسخ]

نازنینگفته :

فعلا دلتنگی
تنها نصیب من
از همه ی زیبایی توست ….
این روزها می گذرند
ولی من به این سادگی
از این روزهای تلخ نمی گذرم ….
.

[پاسخ]

نازنینگفته :

چه ساده بودم آن هنگام
که می پنداشتم ،
شکستن دل کسی
ناگوارترین حادثه عالم است،
امروز که دلم شکست
و عالمی تکان نخورد ،
به سادگی خودم میخندم……..

[پاسخ]

farzadگفته :

عالی بود ولی فکرنمی کنیداسم صاحب این شعرمی گفتین بدنبودخوانندش که متین ۲حنجره هست

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۲۵:

وقتی یه شعر زیبایی رو میبینم میذارم سایت، ببینم شاعرش رو نوشتن حتما میذارم، خوانندش مهم نیست چون من اینجا آهنگشو نذاشتم، بالاتر از شما هم گفتن این شعر رو فلانی خونده پس دیگه زر نزن!

[پاسخ]

آرشگفته :

ﻣﻦ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ

ﭘﻨﺪﻫﺎﯼ ﻋﻘﻞ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﺭﺍ

ﻣﻦ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺩﺭﺩ ﺁﺷﻨﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﮐﻨﻢ

ﺑﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﮐﻨﻢ

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﻢ ﺩﻝ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺵ

ﺍﺯ ﻋﺬﺍﺏ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺎﺵ

ﮔﺮﭼﻪ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﺗﺮﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ

ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮﯼ

ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺩﺭﺩ ﺭﺍ

ﺗﻠﺨﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﺭﺍ

[پاسخ]