آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

nashnakhti [aloneboy.ir].

از کنارم رد شدی  بی‌ اعتنا، نشناختی
چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی
در تمام خاله‌ بازی‌های عهد کودکی
همسرت بودم همیشه بی‌ وفا نشناختی؟
لی‌ له‌ باز کوچه‌ ی مجنون صفت‌ ها فکر کن
جنب مسجد، خانه‌ ی آجرنما، نشناختی؟
دختر همسایه! یاد جرزنی هایت به خیر
این منم تک‌ تاز گرگم‌ برهوا، نشناختی؟
اسم من آقاست اما سال‌ ها پیش این نبود
ماه بانو یادت آمد؟ مشتبا! نشناختی؟
کیست این مرد نگهبانت که چشمش بر من است
آه! آری تازه فهمیدم چرا نشناختی

مجتبی سپید

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲ دی, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
شهریوریگفته :

در خاله بازی خواستی تا شوهرت باشم

در عین کودک بودنم نان آورت باشم

هر جا که می خواهی بخوابی با عروسک هات

با آن تفنگ چوبی ام دور و برت باشم

وقتی که سیب از شاخه ی همسایه می چینی

یک رشته کوه مطمئن پشت سرت باشم

آنروزها می خواستم تا خواهرم باشی

یا من پسر باشم شما هم مادرم باشی

تا آخر بازی سرم بر دامنت باشد

چشمم به تصویر گل پیراهنت باشد

دیشب که پشت کوهها خورشیدمان جا ماند

دیشب که خواب کودکی ها پشت درها ماند

دیشب که باد از بندها پیراهنت را برد

گل های سبز و صورتی دامنت را برد

یعنی که باید پیش من با روسری باشی؟

یعنی که باید سهم از من بهتری باشی؟

دیدی که دنیا با خیالاتم چه ها کرد و

آخر بلوغ اینجا درونم کودتا کرد و

دیدی چه شد پایان تلخ پیله سازیها؟

دیدی چه آمد بر سر اسباب بازیها؟

هفت آسمانم بی چراغ و مات و بی رنگ است

بانو! برای خاله بازی ها دلم تنگ است

می خواهم اینجا در کنارت همسرت باشم

یک کوه قرص و مطمئن پشت سرت باشم

بعد از گذشت این همه تبعید اجباری

حالا اجازه می دهی در کشورت باشم؟

میلاد روشن

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

از کنارم عبور میکنی و دم نمیزنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

این بار که او را دیدم
چشمهای مرا بستم
تا صادقانه بگویم
ندیدم…نشناختم

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

میدانم که نباید وصله کرد این پیرهن قدیمی را
کهن یاد تو بر جانم، که دارد آن گلِ سرخِ خشک شده را

کس چه میداند حکمت من و جدایی از این ژنده پیرهن قدیمی را
که مرگ هم نشاید بر حکم جدایی، که حتما کفن باشد مرا

نمیتوان دیگر واژ ها را به نقش و نگارِ وزن و قافیه پیوند داد
آخر ذهن مخشوش و خسته درگیر پر پر احساس ساکت اند و شاد

جای مرحم اگر تیر کاری تر هم لمس کند روح باز، محرمی باشد بر دگر زخم ها
چون هر چه از تو باشد و یاد تو، مرحم برّانیست که دیگران را نباشد درک از این غم ها

میروم آرام از نگاه دنیا که آهی نگیردم تو را، هجا هجا از بغض های نطفه خفه شده ام را
تا هر بار باران با احساس و نرم اعتراض کرد زمین را، رو به آسمان آهی رها کنی بهر ابر دیده ام را

این چرت و پرت ها برای من هم آرام بخش هست هم انقلاب سرد از زمستان احساس ها
دوست دارم که تو بگویی نمیخوانم این چرندیات را که شاید تسکین یابد داستان عاشق ها!!!

[پاسخ]