آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

az yad rafte [aloneboy.ir].

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست؟
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
 مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
شعر گفتم که ز دل بردارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی؟
در ببندید و بگویید که منش
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

فروغ فرخزاد

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۲ آذر, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
شهریوریگفته :

دلم برای کسی تنگ است ،
که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد ،
دلم برای کسی تنگ است ،
که بود با من و ، پیوسته نیز بی من بود !
کسی که بی من ماند ،
کسی که با من نیست ،
کسی دگر کافی ست !

حمید مصدق

[پاسخ]

شهریوریگفته :

باید به نبودنت
بودنم
و زنده نبودنم
تکیه کنم
دلتنگ توام که زود آمدی اما هرگز نرفتی
هنوز تو را باردارم
ای عجیب ترین حس دنیا
عصای پیری ام را کجا بردی ؟!
بالا می آورم همه چیز را
طعم این روزها بدجور تلخ شده ..

بهار حق شناس

[پاسخ]

شهریوریگفته :

حالا که رفته ای
تعجب می کنم
چرا کفش هایت را نپوشیده ای !؟

محمدرضا عبدالملکیان

[پاسخ]

شهریوریگفته :

با آمدنت فریبم دادی
یا با رفتنت ؟

کاش هرگز تو را نمی‌دیدم
تا همیشه سراغت را
از فرشتگان می‌گرفتم
تا تلخ‌ترین شعرم را هرگز
در گوش خدا نمی‌خواندم ..

کاش هرگز تو را نمی‌دیدم
آن‌وقت
نه بغضی در گلویم بود
نه دل‌شدگی
و نه مشتی شعر ..

واهه ارمن

[پاسخ]

شهریوریگفته :

به اندازه ی یک فنجانِ قهوه
به اندازه ی چند دقیقه، با من نشسته بود
از خودش گفت ، از قصدِ آمدنش ، از چرایِ رفتنش
ساده بود و صمیمی‌
لحنی داشت ، به گوشِ احساسِ من ، بی‌ انتها غریب
قهوه‌اش را خورد ، دستم را فشرد و رفت

ماجرایِ عجیبی ‌ست بودنِ ما آدمها
یک نفر برایت چند دقیقه وقت می‌‌گذارد
و به اندازه ی خوردنِ یک قهوه ، چشمانت را به دنیائی تازه باز می‌‌کند
برای یک نفر ، عمری وقت می‌‌گذاری.
همان کسی‌ که قادر است به اندازه ی خوردنِ یک قهوه ، دنیایی را خراب کند ..

با تاسف نمی‌نویسم
برای بیدار شدن ، برای شروع‌های تازه ، هرگز دیر نیست
قهوه‌های تلخ ، آدم‌های تلخ ، روز‌های تلخ ، الزاماً به معنی‌ پایانی تلخ نیست
هنوز هم معتقدم … برای وارد شدن به دنیای دیگران ،
باید به اندازه یک فنجان قهوه برایشان وقت گذاشت ..

نیکی‌ فیروزکوهی

[پاسخ]