آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

اگه می تونه مثل من هرکاری با دلت کنه
اگه می تونه مثل من بدجوری عاشقت کنه
اگه می تونی مثل من وقتی که آروم نداری
یه تکیه گاه امن بشه سر روی شونه اش بزاری
میرم تا خوشبخت شی گلم
میرم تا خوشبخت شی گلم
اگه می تونه از منم نزدیک تر بهت بشه
اگه می تونه مثل من بدجوری عاشقت بشه
اگه می تونه مثل من دنیارو زیرو رو کنه
بین تموم آدما فقط تورو آرزو کنه
میرم تا خوشبخت شی گلم
میرم تا خوشبخت شی گلم
وقتی حواس تو نبود من رفتم از کنار تو
شنیدم از غریبه ها اون شده روزگار تو
اصلا نفهمیدی که من چجوری رفتم بی صدا
به اون که پیشته که نه… سپردمت دست خدا
همراه اشک تو چشام لبخندی رو لبم نشست
فدا شدم، خوشبخت بشی با اینکه قلب من شکست
الهی خوشبخت شی گلم
الهی خوشبخت شی گلم

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۲۰۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۵ اسفند, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
هستیگفته :

جگــــــــــرم خون شد
از بس که به دیگران
دل دادی و قلوه گرفتــــــــــِ

[پاسخ]

هستیگفته :

خواستم شعری بگویم
گفتم,
خواستم بنویسم اما…
این دستهای آس و پاس و دور افتاده از تو
این اشک های نابهنگام و این…

رفتنت چه میکند با من؟

[پاسخ]

هستیگفته :

دست و پا چلفتی ست دلــــــــــم!
هر روز
یادت
مــــــــــِ افتد
و مـــــــِ شکند…

[پاسخ]

هستیگفته :

به آنها که از راه میرسند بگو:
دیگر نه شعر؛ نه شور؛ نه شیرین…
رفته است…
دختری پر از شعر های سرسخت
با چشمانی لبریزِ حرفهای دست نخورده…..

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۰۹:

سیاهی لبهایم از سیگار نیست.. .!
سیا ه پوش هزار حرف نگفته است…

[پاسخ]

هستیگفته :

مینویسم سرشار از عشـــــــق
برای تویی که همیشه
تنها مخاطب خاص دل نوشته های منـــــــــــِ

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۵۲:

هنوز برایت مینویسم
درست شبیه پسرکی نابینا که هرروز برای
ماهی قرمز مرده اش غذا میریزد

[پاسخ]

هستیگفته :

دختر کوچولو: چیکارم داشتی گفتی بیام اینجا؟
پسر کوچولو: میشه با پسرای دیگه بازی نکنی؟
آخه من خیلـــــــــــِ دوست دارم…

[پاسخ]

نیوشا پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۹:

ای جانم الهی

[پاسخ]

هستیگفته :

باور کنید یه رابطه بدون وحشی بازی رابطه نیست…
باید کسی رو داشته باشی که:
هی موهاتو بکشه,
لباتو کبود کنه,
گازت بگیره,
بزنه با متکا لهت کنه…
بلندت کنه بدوِ اونقد که از ذوق جیغ بزنی …
لامصب تصورشم دیوونت میکنه

(دوستان ببخشید)

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶:

منم عاشق این دییوونه بازیام شدید….!!!

[پاسخ]

هستیگفته :

امروز باورم شد
که تو خسته تر از آن بودی که بفهمی دوست داشتنم را…
از من گذشــــــــــــــت
امــــا…
هرجا هستــــــــــــی
“خسته نباشی”….

[پاسخ]

هستیگفته :

نه از تو!
نه از زمانه!
نه از زمین!
که من از دست خودم خسته ام!
از این ذهن پریشانم
از این حس دردآلودم
از این هذیان های گاه و بیگاه
از این روح سردرگم
چرا بی راهه بروم؟؟
من از دست خودم خسته ام…

[پاسخ]

هستیگفته :

خوش بحال باد!
گونه هات را لمس میکند
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد؟
کاش مرا باد می آفریدند
تو را برگ درختی خلق می کردند
عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟؟
درهم می پیچند و عاشــــــــــــــــــق تر می شوند….

(تقدیم به مخاطب خاص)

[پاسخ]

هستیگفته :

شعر هایم را مجــــــــوز ندادند
ناگذیر؛
پاک میکنم ردِ بوســــــــه هایت را…
“کتابِ سفیدی در دستِ چاپ است…”

[پاسخ]

mohsen89 پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۰:

جالب انگیز بود

[پاسخ]

هستیگفته :

خنده ام میگیرد….
وقتی پس از مدتها بی خبری
بی آنکه سراغی از این دل بگیری….
می گویی دلم برایت تنگ است
یا دلم را به بازی گرفته ای
یا معنای واژه ها را خوب نمیدانی؟
دلتنگی…….ارزانی خودت
من دیگر دلم را به خدا سپرده ام…..

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ بهمن ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۶:

نوشته هات عالین هستی جان …به قول خودت: تشکرات
آواز خدا همیشه در گوش دل است/ کو دل که دهد گوش به آواز خدا!!!

[پاسخ]

سماگفته :

عالی بود مرسی.

[پاسخ]

سکینهگفته :

اگه میتونه مثل من بدجوری عاشقت بشه
اگه میتونه مثل من دنیا رو زیرورو کنه
بین تموم ادما فقط تورو ارزو کنه
******میرم تا خوشبخت شی گلم…همه چیزم******

[پاسخ]

لیلاگفته :

سلام به همه دوستان بالاخره این امتحانات مام تموم شدو تونستیم دوباره بیایم دلم واسه سایت و بچه ها و دلنوشته هاتون تنگ شده بود…
آقا مسعودم ک دیگه سنگ تمام گذاشته این چند وقته ما نبودیم کلی مطلب جدید مرســـــــــــــــــــــــی…
و خســـــــــــــــــته نباشید..

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۱۴:

سلام لیلا جون ،خسته نباشید گلم.، ایشالا که امتحانات خوب شده باشند ،
در ضمن دل به دل راه داره…

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۰:

سلام سحرجون…امیدوارم خوب بشن..فداتون ممنون

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندم پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۳:

سلــــــــــــــــــــــــــــام.ایشالا که همرو قبول میشی.من همرو پاس کردم.

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دوست داشتن یه نفر دیوونگیه
دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیه ست
دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست
اما
دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه…♥
همین ….

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

درد دارد!

کسی تنهایت بگذارد که به جرم با او بودن…همه تنهایت گذاشتن.

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

هنوز هم دلم تنگ می شود برای حرف زدنت برای تکیه کلامهایت که نمی دانستی فقط کلام تو نبود من هم به آنها تکیه داده بودم!!‏

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دردناک است دوست بداری و گمان کنی دوستت دارند،
حال آنکه
او یگانه هستی تو باشد و
تو یکی از هزاران لذت او… !

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

*خـستــه ام از ایـن مـواظــب خـودت باش ها !
تـو اگـر نگـران مــن بــودی ،نمیــرفـتی ، اگر مـیمـوندی ،با یـک نـگاه ، با یـک نفــس مــواظـبـم بـودی پـس نـگران مـن نــباش بــــــرو . . . !*

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دیــــگَر دِلواپَسَـــــــــــــــــــم نباش نامهــــــربانَم!
آنقدرضعیـــــــفَم کرده ای
سرما هَم مرا میخورَد….!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

یادم باشد امشــب..
بعضــــی از آرزوهــایم را دم در بگـــذارم ..
تا رفــتــگر با خــود ببرد!
مابـقــی را هـم نـقـــدا با خـود به گــــور می بــرم……………
مـــــــــــــابــــــــــقـــــــــــی
هـمان آرزوی با تو بـــودن است…
نتــــرس جانـــم!!!
حـتـی آرزوی با تو بودن را هم به کسی نمی دهـــم…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

خدایـــا کســــیِ نصـــیبم کن کــــه با من بگرید…..
آنها کـــــه میخندند زیـــادند…..!!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را! این باران است که باعث رشد گلها میشود نه رعد و برق !!!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

تنهایی یعنی هنوزم سعی میکنی از تو رفتارش و حرفهاش
یه نکته ای پیدا کنی که بخودت تلقین کنی
داره به تو فکر میکنه…!

[پاسخ]

هانیهگفته :

هنر بزرگ، هنر فاصله‌هاست . . .
آدم، زیادی نزدیک باشد می‌سوزد، زیادی دور، یخ می‌زند باید نقطه‌ی درست را پیدا کرد و در آن ماند . . . (کریستین بوبن)

[پاسخ]

moji.junگفته :

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻥ
ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺷﯽ
ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮑﺎﻡ ﻣﯿﺒﺎﺭﻩ ﻋﺸﻘﻢ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻥ
ﺗﻮ
ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﻪ ﺩﻝ ﺭﻓﺘﻨﻮ ﻧﺒﻮﺩﻧﺘﻮ
ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻢ
ﺑﻌﺪ ﺗﻮ ﺍﺧﻪ ﭼﻪ ﺟﻮﺭ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﻮﻧﻢ
ﺑﻌﺪﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ
ﺗﻮ ﻣﻨﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﻧﮑﺮﺩﯼ ﺣﺘﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ
ﺩﻟﻤﻮ ﺳﺎﺩﻩ ﺷﮑﺴﺘﯽ ﻧﺪﯾﺪﯼ ﻏﻢ ﻧﮕﺎﻣﻮ
ﭼﻪ ﺍﺳﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﻧﺸﻨﯿﺪﯼ ﺑﻐﺾ
ﺻﺪﺍﻣﻮ
ﻋﺮﻭﺳﯿﺖ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﺑﺒﯿﻦ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻡ
ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺷﯽ ﺍﻟﻬﯽ
ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﺭﻓﯿﻖ ﻭﺍﻫﯽ
ﻧﺒﻮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺗﻮ ﺷﺐ ﺳﯿﺎﻫﻮ ﺗﺎﺭﻡ
ﺭﻓﺘﯿﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻮﺩﯼ ﺗﻮ
ﯾﺎﺭﻡ
ﻋﯿﺐ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﺮﻭ ﻗﺴﻤﺘﻢ ﻫﻤﯿﻨﻪ
ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺷﮑﻢ ﻣﺜﻞ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺭﻭ ﺯﻣﯿﻨﻪ
ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺷﯽ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ
ﺧﺴﺘﮕﯿﻬﺎﻡ
ﻧﺪﯾﺪﯼ ﻋﺸﻘﻤﻮ ﭘﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﺭﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯿﻬﺎﻡ
ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻡ
ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ
ﺍﻭﻧﻪ
ﻧﻔﺮﯾﻨﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﺍﺧﻪ ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﻮﻧﻪ
ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺟﺎﺭﯼ ﺗﻮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ
ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﻫﻢ
ﺣﺎﻻ ﺗﯿﻐﻮ ﺭﮔﻮ ﯾﻪ ﻗﻠﺐ ﺧﺴﺘﻪ
ﻣﯿﮑﺸﻢ ﺭﻭ ﺭﮔﻬﺎﻡ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ
ﺍﺷﮑﻮ ﺧﻮﻥ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﻫﻢ ﺗﻮ ﺩﻓﺘﺮ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ
ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﻏﻤﻮ ﻋﺰﺍ ﻭ ﻣﺎﺗﻢ
ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺗﻮ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﯾﺪﺍﺭ
ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﺐ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ
ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭﯼ؟ﺗﯿﻐﻮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺭﻭ ﺭﮔﻬﺎﻡ
ﭼﺸﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺗﯿﺮﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ ﺭﻭﯾﺎﻡ

[پاسخ]

moji.junگفته :

ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺷﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ:
ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯﺕ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ
ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺳﺮﺍﻏﺖ ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﺷﺪ ﻭﺟﻮﺩﻡ
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﮔﻞ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﻭ ﻧﺎﺯﻡ
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎﻡ ﯾﺎ ﺍﺻﻼ ﭼﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺯﻡ
ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﻗﻮﻝ ﻭ ﻗﺮﺍﺭﻭ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﯿﺎﺭﻡ
ﺍﻣﺎ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﻞ ﺑﺎﺭﻭﻧﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﭼﻪ ﻗﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﻀﺎ
ﻏﺮﯾﺒﻪ
ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﮕﻢ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ﻋﺠﯿﺒﻪ
ﺁﺧﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺑﺨﻨﺪﻡ ﮐﺴﯽ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﻧﺒﯿﻨﻪ
ﺣﺎﻻ ﮐﻮ ﺗﺎ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﻪ
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﺯ ﻗﻠﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﺭﺯﻭﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ
ﺑﺎﺷﻢ
ﭼﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺎﺩ ﭼﻘﺪﺭ
ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﻣﯿﺮﯾﺰﻡ
ﺧﻮﺵ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﺭﻩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﺍﻭﻧﻪ
ﺳﺮﺗﺮﻩ ﺍﺯﻡ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﻭﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯽ
ﻫﻤﻮﻧﻪ
ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﯿﺪﻡ ﺣﺴﻮﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﻧﻪ
ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﺍﻭﻧﻢ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻒ ﻣﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﻪ
ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﺲﺕ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﻥ ﺣﻠﻘﻪ
ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺎﺕ
ﯾﺎ ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﯾﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻪ
ﺣﺮﻓﺎﺕ
ﺑﻠﻪ ﺭﻭ ﺑﮕﻮ ﮔﻞ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺍﺯﻡ ﺧﯿﺮﯼ ﻧﺪﯾﺪﯼ
ﺍﺭﺯﻭﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺗﻮﺭﺧﺘﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪﯼ
ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺗﻮ ﺗﻮﺩﺳﺘﺖ ﻣﻦ ﺗﻮ
ﭼﺸﻤﺎﻡ
ﺗﻮ ﺯﺩﯼ ﻣﻦ ﺍﻣﺎ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺯﯾﺮﻩ ﻗﻮﻟﺖ ﺭﻭﯼ
ﺣﺮﻓﺎﻡ
ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺷﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺍﺯﻡ ﺧﯿﺮﯼ
ﻧﺪﯾﺪﯼ
ﺍﺭﺯﻭﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺗﻮﺭﺧﺘﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪﯼ
ﺑﻠﻪ ﺭﻭ ﺑﮕﻮ ﮔﻞ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﻭ ﺷﺮﺵ ﺑﮑﻦ
ﻣﻦ ﻭﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺍﺻﻼ
ﺩﺍﺭﻩ ﺳﺮﺩﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﯿﺴﻪ ﺍﺯ ﺍﺷﮑﺎﻡ
ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ
ﻫﻤﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺷﮑﯿﻢ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ
ﻭﺍﺳﻢ
ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻠﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﯽ ﻧﺒﺎﺷﻢ
ﻣﯿﺮﻡ ﺍﻭﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻦ
ﺧﺪﺍ ﺷﻢ
ﺑﻠﻪ ﺭﻭ ﮔﻔﺘﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺁﺧﺮﻩ ﮐﺎﺭﻩ
ﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﻭﻟﯽ ﺑﻐﻀﻢ
ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ
ﻫﻖ ﻫﻘﻢ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻮ ﮔﺮﯾﻪ
ﮐﺮﺩﻡ
ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺷﮑﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻣﺸﺐ ﻫﺪﯾﻪ
ﮐﺮﺩﻡ
ﺍﻣﺸﺐ ﻧﻮ ﺟﺸﻨﺖ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﯽ
ﮐﺸﯿﺪﻡ
ﺍﻣﺎ ﮐﺎﺵ ﺍﺷﮑﺎﻡ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﺑﻬﺘﺮ
ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ
ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻪ ﺩﺳتﻢ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﻨﻮﯾﺴﻪ
ﺩﻝ ﺧﻮﺷﯿﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﻧﺎﻣﺴﺖ ﮔﺮ ﭼﻪ ﺍﯾﻨﻢ
ﺧﯿﺴﻪ ﺧﯿﺴﻪ
ﺍﺧﺮﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﺎﻣﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﻭﺟﻮﺩﻡ
ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺷﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ
ﺑﻮﺩﻡ

[پاسخ]

yuhanگفته :

ایوای بر اسیری کز یاد رفته باشد……در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

[پاسخ]

حسینگفته :

خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان:
اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.
اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.
اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.
اصلا
هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش…
ولی همیشه این را بدان

من، خدا را دارم.

مثل همیشه زیبا و دلنشین بود مطلبت

[پاسخ]

سحرگفته :

یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو میبرد
بی گمان من میشوم بازنده و او میبرد
اشک میریزم و میدانم که چشمان مرا
عاقبت این گریه ها ی بی حد از سو میبرد
آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم
ماجرا را راحت از رفتار من بو میبرد
من در این فکرم جهان را میشود تغییر داد
عاقبت اما مرا تقدیر از رو میبرد

[پاسخ]

سحرگفته :

کمی دورتر بایست..
لطفا!!
من دیوانه تر از آنم…
که بی هوا ،
در آغوشت نگیرم

[پاسخ]

سحرگفته :

دیوانه نیستم!
فقط، فقط طوری ” خاص ” که دیگران نمیتوانند ، تو را ” دوست ” دارم

[پاسخ]

rahaگفته :

همه چـــــــــــی داشت خوب پیش می رفت،
تا اینکــــــه….
بزرگـــــــــــ شـدیــــــم…

[پاسخ]

rahaگفته :

ما ماهی هایی هستیم که سزاوار ماهیتابه ایم.

چرا که شنا کردن را بعد از غرق شدن یاد گرفته ایم…

(حسین پناهی)

[پاسخ]

سحرگفته :

به خیلی ها میگیم ” دوست ”
به هر کسی که
بتوونیم بیشتتر از یه سلام و احوالپرسی ساده حرف بزنیم
خیلی از این ” دوست ” ها، دوست نیستن،
همکارن،
همکلاسین،
فامیل دورن،
همسایه ن ،
یه آشنا ،
” دوست ” اونیه که باهاش رازهای مشترک داری ،
اونی که وقتی دلت گرفته اول شماره اونو میگیری،
اونیه که برا قدم زدن انتخابش میکنی
که اگه بهش میگی “دلم ” گریه میخواد !
اونیه که دستت رو میگیره و میگه
” میفهمم”
که نمیخواد براش توضیح واضحات بدی ،
اونیه که سر زده خراب میشی سرش
نمیگی شاید آمادگی نداشته باشه
چون مهم نیست
نه برای اون نه برای تو
حتی اگه خونش خیلی کثیف باشه
یا سرش خیلی شلوغ باشه
چون همیشه برای تو وقت داره
دوست اونیه که همش برات گزینه ی اوله
اونیه که بهت سر کوفت نمیزنه
تحقیرت نمیکنه ، بهت نمیخنده…
بقیه یا همکارن،
یا همکلاسین،
یا فامیل دورن،
یا همسایه،
یا یه آشنا،
همه ی اینا رو گفتم که بگم آدما عوض میشن
اما معیار دوستی عوض نمیشه
برای همین یکی که تا دیروز برات ” دوست ” بوده
میشه یه خاطره یا یه همکلاسی قدیمی..
بعد اونی که سالها هم کلاسی قدیمی ت بود برات میشه
” دوست “!

[پاسخ]

rahaگفته :

دلتــــنگـــی یعنــــی…

روبــه روی دریــا باشـــی و…

خاطـــره ی یـــک خیابان…

خفـــه ات کنـــــد…!!!

[پاسخ]

rahaگفته :

کســـی دستــهایت را نمـــی گیرد…

در جیـــبت بگذارشــــان….

شایــد خاطـــره ای تــه جیبـــت…

گـــــــرم باشــد هنـــــــوز…!!!

[پاسخ]

rahaگفته :

تازه می فهمـــم….

که بــــرف خستگی خداست…

آن قدر که حس می کنی…

پاک کُنش را برداشته…

مــی کشـــــد…

روی نـــام مـــــن…

روی تمام خیابان ها…

خاطــــره ها…

[پاسخ]

rahaگفته :

مــن تنها کمی متفاوتـم
وقـتی تمام دردهای دنیا روی شـانه های دخـترانه ام کــوه میشود
مــن به پهـنای تمام کـوهپایه ها
لبخنــد می زنـم…!

[پاسخ]

سحرگفته :

کلافه کرده ای مرا…
چرا همیشه لبخندهایت از نوشته های من زیباتر است ؟
( دقت کردید لبخنده کسی که دوسش داری همیشه برات قشنگترینه،
دلم هوای دیدن لبخند ها شو کرده الان خیلی وقته که خودشم ندیدم،
خنده های قشنگش که بماند )

[پاسخ]

سحرگفته :

یه سلام پر انرژی و یه خسته نبا شید ویژه به آقا مسعود ، وقتتون خوش ،
یه سوال چرا کامنتی که دیشب فرستادم ثبت نکردید ؟
متعجبم ، آخه موردی نداشت..

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۲:

سلام ممنون. با آدرسی که شما دادین من نمیتونم نظرتون رو پیدا کنم! دیشب ۵۰ تا نظر دادن!
تو همون مطلب نظرتون رو دوباره برستید.

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۸:

اگه رفتی اگه تنها موندم…….کاش همون آدم سابق بودی
منو یادت نمیاد میدونم………..تا همینجاشم ازت ممنونم
دیگه حتی نفسم در نمیاد…….کاری جز دعا ازم بر نمیاد
برو خوش باش برو شیرینم……من به آینده ی تو خوشبینم
برو که الهی خوشبخت بشی…مثل من درد جدایی نکشی
نوش جونت همه ی بی کسیام..برو خوشبخت بشی
منو ول کردی با دلواپسیام…….برو خوشبخت بشی
اگه رفتی اگه تنها موندم………برو خوشبخت بشی
اگه تو خاطره هات جا موندم……بروخوشبخت بشی
نوش جونم که همش دلتنگم ….نگران من نباش
اگه گریه داره این آهنگم ………نگران من نباش
اگه عمرم داره از کف میره …….نگران من نیاش
اگه هر شب نفسم میره………نگران من نباش
” اینم پویا بیاتی خونده”
اقا مسعود اگه امکانش هست آهنگ ” الهی خوشبخت بشی گلم” محسن یا حقی را هم برا دانلود بزارید

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۹:

متاسفانه چنین امکانی وجود ندارد

parniyan_sard پاسخ در تاريخ اسفند ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۱:

سلام ترانه ی برو خوشبخت بشی و پویا بیاتی خونده

rahaگفته :

مــدت هــاســت تـنـهــا چــیــزی کــه مــرا یــاد تــو مـــے انــدازد

طــعــنــﮧ هــای دیــگران اســــت !

شــایــد اگــر ایــن “دیــگــران” نــبــودنــد ، تــو ،

زودتــر از ایــنـــهــا بــرای مـــن ، مُـــرده بـــودی …

[پاسخ]

سحرگفته :

تنها برنامه ای که تکرارش
آرزوی هر روز من است
پخش زنده ی
نگاه توست….همین…

[پاسخ]

rahaگفته :

این روزها، همه فروشنده شده اند

دیگر خبری از تورم نیست
من شعرهایم را می فروشم

دخترک هفت ساله، گل هایش را می فروشد
آن مرد چهل ساله، کلیه اش را

و زیباتر از همه
آن زن سی ساله، اندامش را

اینجا، همه چیز آرام است
راحت بخوابید…

[پاسخ]

سحرگفته :

وقتی کسی تو را عاشقانه دوست دارد
شیوه ی بیان اسم تو
در صدای او متفاوت است
و تو میدانی
که نامت..
در لبهای او ایمن است

[پاسخ]

لیلاگفته :

زندگی شطرنج دنیا و دل است
قصه پررنج صدها مشکل است
شاه دل کیش هوسها میشود
پای اسب آرزوها در گل است
فیل بخت ما عجب کج میرود
در سر ما بس خیالی باطل است
ما نسنجیده پی سرباز او
غافل اینکه او حریفی قابل است
مهره های عمر من نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است . . .

[پاسخ]

ghazalگفته :

ای کاش با عشق نمی امدی تا با دلزدگی بروی
ای کاش دوستانه می امدی تا سلامی بگویی,
احوال پرسی , درد دلی بکنی
چای نعنا بنوشی و بروی …
حال که این چنین سرد میروی یادت باشد چیزی به جا نگذاری
مبادا برگردی و اشکهایم را ببینی ….

[پاسخ]

ghazalگفته :

صدای اب می اید
در حوض دلتنگیم چه میشوئی؟
کمی اهسته تر
ماهی کوچک دلم را در میان دستهایت نمیبینی؟؟!

[پاسخ]

atenaگفته :

این روز ها انسان ها تنهایی ات را پر نمی کنند ، فقط خلوتت را می شکنند …

فرقی نمیکنه دور و برت چقدر شلوغ باشه وقتی از درون تنهایی …

یکی به جرم تفاوت تنهاست و یکی به جرم تنهایی متفاوت …
زندگی رقص واژگان است …

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ بهمن ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۵:

قشنگ بووود…

[پاسخ]

ghazalگفته :

به تو فکر میکنم …
بی اختیار
به حماقت خود لبخند می زنم
سیاه لشکری بودم در عشق تو
و فکر میکردم بازیگر نقش اولم !!
افسوس …

[پاسخ]

atenaگفته :

آنقدر پیش این و آن از خوبی هایش گفتم که وقتی سراغش را می گیرند شرم دارم بگویم تــنــهایــم گذاشت …

[پاسخ]

atenaگفته :

تنها بودن قدرت می خواهد و این قدرت را کسی به من داد که روزی می گفت : “تنهایت نمی گذارم !”

[پاسخ]

ghazalگفته :

“دوست داشتن ” را با تمام وجود یادش دادم …
رفت و امتحانش را به دیگری پس داد …

[پاسخ]

atenaگفته :

گذشت آنوقت هایی که مردم همدیگر را دور میزدند ، حالا از روی هم رد می شوند.

[پاسخ]

atenaگفته :

صدای شکستن فلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد

اشک هایم را ندیدی ، چون محو تماشای باران بودی

ولی امیدوارم آنقدر در آینه مجذوب نشده باشی که حداقل

زشتی دیو خود خواهیت را ببینی

باشد که با دیگران چنان نکنی که با من کردی . . .

[پاسخ]

ghazalگفته :

نمیدانم بگویم بمان یا برو ؟
چرا که باور کرده ام به هیچ فعلی پایبند نیستی!!

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی نیاز است دکتر به جای یک مشت قرص، برایت فریاد تجویز کند…

[پاسخ]

ghazalگفته :

نه اینکه زانو زده باشم !
نه …
فقط بدون تو خیلی واسم سنگین است …!

[پاسخ]

ghazalگفته :

برای تو …
برای چشمهایت …
برا من…
برای درد هایم …
برای ما برای این همه تنهایی …
ای کاش خدا کاری بکند …

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۴:

کاش

[پاسخ]

ghazalگفته :

به اغوشت میکشم …
هر چند بوی تنت برایم اشنا نیست .
یامن حس بویایی ام را از دست داده ام
یا تو برای دیگری عطر میزنی …

[پاسخ]

ghazalگفته :

اشکال سرد هندسه را فراموش کن …
من فقط به گرمای منحنی لبخند تو می اندیشم ..!

[پاسخ]

mohammadگفته :

دست ازسرم بردار،کنارتونمی مونم یه روزمی گفتم عاشقم،امادیگه نمی تونم،تقصیرهیچکس دیگه نیست،قصه ی ماتموم شده،حیف همه خاطره ها،به پای کی حروم شده،دروغ می گفتی که،برم ازبی کسی دق می کنی،اشکاتوباورندارم،بی خودی هق هق میکنی،یادم می افته لحظه ای که دست توروشدبرام قسم می خوردی پیش من که جزءتوعشقی نمیخوام،دست خودم نیست که دیگه هیچکسی باورندارم این چیزاتقصیره توه تلافیشودرمی یارم

[پاسخ]

rahaگفته :

تــــاریــک بــــاد ..
خـــانــه ی مـــردی کـه،
نــمی جــنــگد ..
بــــرای ِ زنــــی کــه،
دوسـتـش دارد …!

[پاسخ]

mohammadگفته :

عمریست نشسته ام پای لرزخربزه هایی که هیچ وقت یادم نمی آید کی؟!خوردمشان

[پاسخ]

لیلاگفته :

اگر زندگیم شد سراپا حدیثت
ترحم نمی خوام تو چشمای خیست
تو وعشق خوبت اگر قسمتم نیست
به زانو نیفتم که این خصلتم نیست
نمیخوام تو چشمام بخونی احساسم
نمیخوام ببینی که در التماسم
اگر عاشق هستم هنوز که هنوزه
نمیخوام دل تو واسه من بسوزه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت
من از تو نمیخوام دلیل و بهونه
گناهی نداری همینه زمونه
تو نیستی به قلبم جوابی بدهکار
منم که اسیرم تو نیستی گرفتار
برو موندنت رو به اصرار نمی خوام
نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام
هنوزم عزیزم دلت نازنینه
دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

بیهوده میگشتم
اصلا گم نشده بود
نیمه دیگرم…
بلیط من از اول نیم بها بوده است…

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

این آخرین بارم بود
دیگر احساسم را برای کسی عریان نمیکنم
صداقت یعنی حماقت….

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندم پاسخ در تاريخ اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۷:

از یه جایی به بعد . . .
مرض چک کردن موبایلت خوب میشه
حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری
دیگه دلشوره نداری که گوشیتو جا بذاری
یا اس ام اسی بی جواب بمونه

از یه جایی به بعد . . .
دیگه دوس نداری هیچکس رو
به خلوت خودت راه بدی
حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه

از یه جایی به بعد . . .
وقتی کسی بهت می گه دوست دارم
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

از یه جایی به بعد . . .
هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ میشه
اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی
از یه جایی به بعد . . .
حرفی واسه گفتن نداری
ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی
و می ری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد . . .
از اینکه دوسِت داشته باشن می ترسی
جای دوست داشته شدن ها
توی تن و فکر و قلبت می سوزه

از یه جایی به بعد . . .
فقط یه حس داری حس بی تفاوتی
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد . . .
توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم
فقط نگاه می کنی………..

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

هر کسی به سهم خود
از دنیا چیزی بر میدارد
من از دنیا
“دست” بر داشته ام…

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

میگویند سک روز هست که
چرتمه دست میگیرند و حساب و کتاب میکنند
و آن روز تو باید تاوان آنچه با من کرده ای را بدهی
فقط نمیدانم…
تاوان دادن آن موقعِ تو؛ به چه درد من میخورد؟

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

به این که راحت دروغ میگـــــــــی
عادت کردم!
ولـــــــــی …
دلم میسوزه وقتی برای اثبات دروغت
میگـــــــی به جون تو که دوستت دارم…

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

حالا که هوا سرد شده
بیا برای هم بافتنی ببافیم….
من زنجیر پاره شده دستهایم را دور کمرت میبافم
تو هم آن دروع های شیرین را….
یکیش خیلــــــــــی گرمم میکرد
چی بود؟
آهان!!
“دوستت دارم”

[پاسخ]

لیلاگفته :

چیزی نمی‌تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می‌فهممت ، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه
چیزی نمی تونم بگم…افسوس

[پاسخ]

rahaگفته :

آلـــیــــس کـــجـــایـــی؟! بـــیـــا … ایـــنـــجـــا عــجــیـــب تــریــن ســـرزمــیــن دنـــیــاســت

[پاسخ]

Andiaگفته :

تو رو خدا هر کى رابطش اینطوریه خیلى حواسش باشه از دست ندش منم یکى داشتم عاشقش بودم رابطمونم مثل این بود یه روز که با دوستم رفتم سرقرار که با دوست دوست پسرم دوست شه موقع برگشتن گفت من کار دارم راهم امروز با تو نیست رفته بود دوست پسرمو تعقیب کرده بود خونشو پیدا کرد و با یه ماه تلاش اونو مال خودش کرد،تو رو خدا حواستون باشه

[پاسخ]

کفی پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۵:

آندیاجون هواس جمعی که میخوادولی مهمترازاون باید به کسی بگی عاشقشم که بهش اطمینان قلبی داشته باشی نه اینکه راحت تویه ماه مال کسی دیگه بشه!این دیگه نمیشه اسمشوگذاشت عشق
ولی با اینهمه متاسفم
خیلی دردناکه!
همه محبتتوبه دوستت بکن اما همه اعتمادتونه!!نه …..

[پاسخ]

ناشناسگفته :

حالا که قرار است بروی چراغ ها را خاموش کن !
تا برگردی میخواهم بخوابم …!

[پاسخ]

ghazalگفته :

من ان ” به جهنم” گفتن قهر الودت را
از این “شاد و خوشبخت باشی ” الکیت
بیشتر دوست دارم …

[پاسخ]

ghazalگفته :

احساس میکنم کودکم
طفلی بی گناه …
ولی چشمانم هرگز دروغ نمی گویند
اما بزرگ شده ام؛
سالهاست که به تنهایی فکر میکنم
و در تنهایی نشسته ام بی تو …
اما ساعتش را فراموش کرده ام !
دیشب ساعت چند رفتی ؟!…

[پاسخ]

ghazalگفته :

ولم کنید !
تب نکرده ام ، هوا سرد شده و من پیشانیم را برای دستهای سرد او گرم نگه داشته ام ..!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندم پاسخ در تاريخ اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۱:

“دوستت دارم” فقط تکیه کلام تو بود

من بی جهت به آن تکیه دادم

[پاسخ]

ghazalگفته :

برگرد …
نه برای همیشه ،
فقط برگرد و خاطراتت را با خودت ببر …!

[پاسخ]

ghazalگفته :

ببین خدا !
تا تو به داد من برسی ، من به تو رسیدم !!

[پاسخ]

ghazalگفته :

گاهی دلت از زنانگی می گیرد،
میخواهی کودک باشی
دختر بچه ای که به هر بهانه ای به اغوشی پناه می برد
و اسوده اشک میریزد .
زن که باشی
باید بغض های بی صدایی را دفن کنی …

[پاسخ]

ghazalگفته :

چقدر سخته
بعد از سالها،
نیمه ی گمشده ات را
کامل بیابی …

[پاسخ]

atenaگفته :

کاش میشد بچگی را زنده کرد…کودکی شد کودکانه گریه کرد…شعر قهر قهر تا قیامت را سرود

آن قیامت که دمی بیشتر نبود…فاصله با کودکی هامان چه کرد…کاش می شد کودکی شد کودکانه خنده کرد

[پاسخ]

atenaگفته :

خیلی دیره وقتی بفهمی اون که از همه ساکت تربود بیشتر از همه دوستت داشت ولی تو حواست به شیرین زبونیه یه عشق دروغیه…

[پاسخ]

atenaگفته :

خدایا!

مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه ای همراهند

عده ای تا مرز مال،عده ای تا مرز آبرو،عده ای تا مرز جان وهمگان تا مرز این جهان.تنها تویی که همواره می مانی.بمان!

[پاسخ]

atenaگفته :

کاش بودی وکاش میدانستی این دل بیچاره فقط بخاطر توئه که میزنه،طفلکی امیدواره به برگشتنت.

چرا خودت را قایم کرده ای؟چرا هیچ نشانی از خودت نگذاشته ای؟

همه ش تقصیر توست تقدیر گناهی ندارد.

دلت کجا گیرست که برایم تنگ نمیشود؟میدانی با هر طپش نام زیبای توبر قلبم نقش می بندد؟

از مرور خاطره های کهنه خسته شدم بیا خاطره ای دیگر برایم از خودت رقم بزن…………!

بیا که لحظه ی دیدار گرچه کوتاه باشد برایم شیرین است.

بیا وازدور پیام مده که کار سرنوشت است…این دیگر چه بهانه ایست؟

چرا نمیایی؟تو که مرا به زانو درآوردی…برای بدست آوردنت قلبم را ….غرورم را نثارت کردم

دیگر برایم چه مانده؟ چشم هایم که در فراق از بس برای تواشک ریختو دیگر سویی ندارد را نثارت کنم؟

نفس هایم را به تو بدهم؟نفس هایی که دیگر به شماره افتاده؟

روحی مرده یا احساس نابود شده ام را برایت پیشکش کنم؟

منت سرت نمی گذارم دیدن تو ازرشمند تر از دارایی های من است میدانم…

میدانم که لایقت نیستم…

چه کنم دلم برای نگاه زیبایت که رنگ خورشیدست وغروب ندارد وصدای آسمانیت تنگ است

بیا…..

[پاسخ]

atenaگفته :

خیالت راحت….شکسته ها نفرین هم بکنند گیرانیست.نفرین ته دل می خواهد دله شکسته که سر وته ندارد

[پاسخ]

atenaگفته :

درد می کشد بغض….وقتی اشک هم آرامش نمی کند

[پاسخ]

atenaگفته :

تو را عاشق دیدم وغریبانه عاشقت شدم/تو را بخشنده پنداشتم وگنه کار شدم/تورا وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هرکجا که رفتم سرشکسته باز گشتم تورا گرم دیدم ودر سردترین لحظات به سراغت آمدم/اماتو….مرا چه دیدی که هم چنان بخشنده وتوبه پذیر ومشتاق بنده ات ماندی؟

[پاسخ]

atenaگفته :

کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد…!وبعضی دلبستگی ها را یک جا بالا آورد

[پاسخ]

atenaگفته :

چه کسی برای عشق بازی من اتل متل خواند…..؟که پایت را براحتی از زندگیم ور چیدی؟

[پاسخ]

atenaگفته :

در عجبم راننده نیستم اما هرکسی به من می رسد مسافر است…

[پاسخ]

atenaگفته :

برگرد وزمان را غافلگیر کن، من با تک تک ثانیه ها شرط بستم.

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی وقتا که از سر تنهایی هوس اعتمادی دوباره به سرم میزند،خنجر خیانتی که در پشتم فرو رفته در میارم می بوسمش،صیغلی عاشقانه اندکی نمک به رویش کمی نوازشش کرده ودوباره سرجایش می گذارم از قول من به آن لعنتی بگویید من دیوانه هنوز به خنجرش وفادارم…

[پاسخ]

atenaگفته :

خدا در لیست آدم هایت اشتباهی شده…منکه((ایوب))نیستم

[پاسخ]

atenaگفته :

خدایا!به تو سپردمش…اما یه خواهش ازت دارم….یه روزی….یه جایی….تو بغل یه غریبه مست مست بدجوری بیاد من بندازش

[پاسخ]

atenaگفته :

این دنیای کثیف عشق هم دارد؟نمی بینی نام مجنون را بر بیدی نهادند که برسر هر خیابان با باد هر هوسی می لرزد!

[پاسخ]

atenaگفته :

کفش هایم که جفت میشود دلم هوای

رفتن می کند من کودکانه بی قرار تو می شوم بی آنکه فکر کنم

چه کسی دلتنگ من خواهد شد……

[پاسخ]

atenaگفته :

حس میکنم دنیا خالیست….آخر مگر تو چند نفر بودی؟

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی وقتا فکر می کنم رو دست خدا مانده ام…خسته اش کرده ام…!!!خودش هم نمی داند بامن چه کند

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم تنگ است…

اما تو هنوز در آن جا می شوی…

چقدر ابعاد بودنت عجیب است

[پاسخ]

atenaگفته :

هیچوقت فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان میزند شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنهایی خود را در آغوش میکشم.. تنها مانده ام

زل زدم ، خیره شدم ، پلک زدم ، محو شدم

یک نفر عشق مرا در دلش آغاز نکرد

[پاسخ]

atenaگفته :

من یک دخترم.. .
بــــــــدان . .
\”حــــــوای\” کسی نـــــمی شــوم که به \”هــــــوای\” دیگری برود …
تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد .. .
روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته .. .
… ارزان نمی فروشمش…
دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد .. .
بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش .. .
باران بی وقفه این روزها هوای عاشقی به سرم می اندازد .. .
لبـــــریــــزم از مهـــــر ……. اما استــــــــوار ……
ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــــا نیست …. .

[پاسخ]

atenaگفته :

خیلـــی ها بــاران را نمــی فهمند

نمـــی فهمند باید خیس شـد تا سبکــــ شد

نمی فهمند کــه شیشه عینکــشــان باید نمناکـــــــ شود

نمــی فهمند کـــه با بــاران باید خندید

به بـــاران باید عشق داد

با بـــاران باید عشق کـــرد

و شــایــد بــاران خیلــی ها را نمــی فهمــد !

[پاسخ]

atenaگفته :

وقتی تنهایم گذاشت و رفت بهش گفتم خط زدن بر تو پایان من نیست اغاز بی لیاقتی توست!همیشه بهترین ها برای من بوده و هست اگر مال من نشدی قطعا بهترین نبودی و نیستی،این تو نیستی ک مرا فراموش کردی این منم ک ب یادم اجازه نمیدم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند،صحبت از فراموشی نیست صحبت از لیاقت است !محکم تر از انم ک برای تنها نبودنم انچه را ک اسمش را غـرور گذاشتم برایت ب زمین بکوبم احساس من قیمتی داشت ک تو برای پرداخت ان فقیر بودیـ!!!!!!!!!!!!!!!!

[پاسخ]

کفی پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۸:

بهبه خوشم اومدچه اعتمدبه نفسی
ولی راست میگی همینگوره
ایول

[پاسخ]

ghazal پاسخ در تاريخ اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۹:

ایول دمت گرم
دنبال یه جیزی مثل این بودم .
خیـــــــــــلی مــــرســـــــی.

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۶:

خواهش می کنم گلکم

[پاسخ]

atenaگفته :

جیرجیرک ب خرس گفت دوست دارم !خرس گفت الان وقت خواب زمستونیه بعدا صحبت میکنیم! خرس خوابید و نمیدونس ک عمر جیرجیرک فقط سه روزه!!

[پاسخ]

pegah پاسخ در تاريخ اسفند ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۵:

مرسی دوست عزیز خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

atenaگفته :

آدمــها کنــارت هستند . . . تا کـــی؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند !
از پیشــت میروند یک روز . . . کدام روز ؟ وقتی کســی جایت آمد !
دوستــت دارند . . . تا چه موقع ؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند !
میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه ! نه . . . ! فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام شود. . . و این است بازی باهــم بودن . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

همیشـــه نمــی شود زد به بــی خیـــالــی و گفــــت :

تنهــــا آمده ام ؛ تنهـــا مـــیروم …

یک وقـــت هــایــی !

شایـــد حتـــی برای ساعتـــی یا دقیــقه ای ؛

کم مــی آوری …

دل وامانـــده ات یــک نفـــر را مـــی خواهــد !

که عاشقانه دوسش داری … !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

دعای باران چرا؟

دعای عشق بخوان!!

این روزها دلها تشنه ترند تا زمین

خدایا…

کمی عشق بیار.

[پاسخ]

atenaگفته :

هزار بار دیگر هم

که از شانه‌ای به شانه‌ی دیگر بغلتی

این شب صبح نمی‌شود

وقتی دلت گرفته باشد

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝گفته :

قول میدهم فراموشت کنم

اما تو . . .

فقط برایم بنویس

هنوز هم با او خــــوشـــبـــخـــتـــــــی . . . ؟؟؟

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

به سلامتی سکوت… که بعضی ها رو فقط همین سکوت آروم میکنه… بعضی ها رو هم آتیش می زنه!!!
—————————————————————————————–
به سلامتی کسایی که تنها میمونن ولی تنها نمذارن
—————————————————————————————–
بسلامتی اون پدر و مادر هایی که خودشون باشکمه خالی خوابیدن که بچه هاشون سیر بخوابن
—————————————————————————————–
به سلامتی سهراب، آن سپهری که به زیبائی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم، آرزویم همه سرسبزی توست!
—————————————————————————————–
سلامتی اون دختر بچه ای که قدش به شیشه ی پرادو نرسید لاستیکشو پاک کرد
—————————————————————————————-
به سلامتی هر چی دانشجو عاشق که وقتی حراست جلوشونو می گیره می گه چه نسبتی دارید سرشو بالا می گیره می گه عشقمه

به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده گفت :پول خورد ندارم کرایه همه رو حساب کن
————————————————————————————————
سلامتی دلی که کسی منتظرش نیس و خیالشم نیس
———————————————————————————————–
سلامتی همه اونایی که نه جایی واسه موندن دارن نه پایی واسه رفتن
———————————————————————————————–
بسلامتی هرچی محرم اسراره
———————————————————————————————–
به سلامتیه اونایی که از رو پل نامردی رد نمیشن و تو دریای مردونگی غرق میشن
———————————————————————————————–
سلامتی همه اونهایی که همیشه تو جمع میگن و میخندن ولی دو دقیقه که باهاشون تنهایی حرف بزنی میفهمی یه دنیا غصه دارن
———————————————————————————————-
دقت کردین رو کی بردها((I)) و ((U)) کنار هم هستند؟
به سلامتی سازنده کیبورد….

به سلامتی دیوار که مرد و نامرد بهش تیکیه میزنن
—————————————————————-
به سلامتی اون زندانی هایی که بی گناه گوشه زندون افتادن
—————————————————————
به سلامتی همه اونایی که راه مرام و رفاقت را تا تهش میرن
————————————————————–
خواجه حافظ شیراز هم فهمید من چه مرگمه
سلامتى تنها کسى که باید بدونه و نمیدونه
————————————————————–
به سلامتی همه ی اونایی که
جرات دارن میگن دیگه نمیخوامت
نه اونهایی که میگن:

میدونی؟ تو لایق بهتر از منی…
————————————————————–
به سلامتی اشک که وقتی میاد طرف خالی می‌شه و بقیه پر.
————————————————————–
به سلامتی سیگار که رفیق نیمه راه نبود و تا آخرش با ما سوخت و ساخت.

به سلامتی اونایی که هر چی شکستن، دل نشکستن

به سلامتی اون کسی که میدونه ولی همیشه ساکت می مونه

به سلامتی هر کس که درونش داره میسوزه اما ترجیح میده لبهاشو بدوزه

به سلامتی اون سوال هایی که پرسیده نمی شن ولی جوابشون بغض میشه تو دل آدم

به سلامتی اونیکه تو دردناکترین لحظه ها، سنگینیه سکوت رو تحمل کرد اما لب باز نکرد تا عشقش همونجوری که خوشه ، خوش بمونه

به سلامتی مدادهای مداد رنگی که تا آخرین ذزه وجودشون یه رنگ میمونن. . .

به سلامتی شب که زشتی های روزُ تو خودش محو میکنه…

به سلامتی همه مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریفه، هیچکی به احترامش بازی نمیکنه.

امروز تو خیابون دست یه نفر یه قناری دیدم پرسیدم : فروشیه؟ گفت : نه ؛ رفیقمه … به سلامتی همه اونایی که رفیقاشونو نمی فروشن

به سلامتی ایرانسل که به آدم میفهمونه که قبول کردن بعضی پیشنهادها فقط از اعتبار آدم کم میکنه….

به سلامتی رفیقی که دلتو می شکنه اما تو سکوت می کنی چون دوسش داری

به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره

به سلامتی خدا که هر وقت باهاش گل یا پوچ بازی کنی برنده ای چون همیشه دو دستش پره!!

به سلامتی اونایی که با هر وزش باد ، جهت عقایدشون تغییر نکرد و نمی کنه

به سلامتی دریا که ماهی گندیده هاشو دور نمی ریزه…

به سلامتی اونی که از بس چشماش دنبال رنگ بود و رنگ دیده بود فکر کرد دل ما فرش و از روش رد شد.

سلامتی هرچی مرده ! که مرد بودن به جنسیت نیست به مرامه

به سلامتی خودمون که آخرش نفهمیدیم اینجایی که هستیم تقدیر مونه یا تقصیرمون

سلامتی همه اشک هایی که توی خلوت می ریزیم تا کسی که لیاقت نداره اونارو نبینه…

بسلامتی کسایی که تو خاطرمون « ابدی » هستن اما تو خاطرشون «عددی» نیستیم.

به سلامتی کسی که بهش زنگ میزی…..خوابه
ولی واسه این که دلت رو نشکنه
میگه:خوب شد زنگ زدی….باید بیدار میشدم

سلامتی اونایی که خیلی وقته بریدن.

..دیگه نه ناز میکشن.

.نه انتظار میکشن.

.نه آه میکشن.

.نه درد میکشن.

.نه فریاد میکشن.

..فقط دست میکشن و میرن

به سلامتی سربازی که یک ساعت تو صف تلفن وا میسته که ٣ دقیقه با عشقش حرف بزنه ولی چیزی به جز مشترک مورد نظر درحال مکالمه هست نمیشنوه

به سلامتیه دکتر شریعتی که هر چی جمله ی خفنه تو دنیا خودش گفت و رفت و واسه ما چیزی نذاشت

به سلامتی همه اونایی که حالشون خوب نیست ، اما می خندن که حال بقیه گرفته نشه…..

به سلامتی اونهائی که دوست دارم رو درک می کنند اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن

سلامتی مادر

که وقتی غذا سر سفره کم بیاد

اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه

به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری

ولی دیگه مال تو نیست

به سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن بچش کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره

به سلامتی اونایی که

درد دل همه رو گوش میدن

اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن

به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست

به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره

به سلامتی مداد رنگی‏!

که اگه یه مدت سراغشونو نگیری مثل ماژیک و آبرنگ خشک و بی‌مصرف نمیشن

به سلامتی عادل فردوسی پور که در برنامه ۹۰ گفت : به دوستان نیروی انتظامی باید یادآوری کرد که میزان باید رای مردم باشد نه زور و قدرت!

به سلامتی اونایی که هزارتا خاطرخواه دارن.ولی دلشون گیر یه بی معرفته!

به سلامتی اونایی که اعتقادات مذهبیشونو فقط تو دل خودشون نگه میدارن و به بقیه تحمیل نمیکنن…

به سلامتی اونایی که اهل ریا کاری مذهبی نیستن

به سلامتی دریاچه اورمیه…
نه بخاطر اینکه مظلوم هست فقط به خاطر اینکه هیچ وقتی اجازه نداد کسی توش غرق بشه.

به سلامتی اون دختــــــری که موقع شام تنهاست و داره به به دوست پسرش فکر میکنه ، ولی اون داره شام رو با یه دخــــتر دیگه تو رستوران میخوره

به سلامتی عقابی که تو آسمون به پرهاش مینازه به سلامتی پولداری که رو زمین به پولش مینازه به سلامتی ما که نه پر داریم و نه پول

به سلامتی اونی که وقتی بهش زنگ میزنی و مشغوله ، فکرت هزار جا نمیره چون بهش اعتماد داری

سلامتی در نوشابه که هر چی می‌پیچه رفاقتش با بطری نوشابه سفت‌تر میشه.

‫به سلامتی ایرانسل که به آدم میفهمونه که:

قبول کردن بعضی پیشنهادها فقط از اعتبار آدم کم میکنه

سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد

به سلامتی عمو جغد شاخدار که شاخ جنگل بود و هیچ وقت به کسی فخر نمی فروخت

به سلامتی بازیگری که همیشه نقش بزدلارو بازی کرد ولی الان پشت میله های زندان داره تاوان شجاعتشو میده

به سلامتی هر چی معلم دینی و قرآن و معارف اسلامیه که یه عمر گفتند و آخر هیچ چیش تو کلمه مون نرفت

به سلامتی خودش که بعد هر پیک یه قطره تک تنها از بغل شیشه ی جین آروم آروم میاد پایین اونم دلش گرفته اشک
می ریزه هم پام…

به سلامتی اون کسی که میدونه ولی همیشه ساکت می مونه
سلامتی هر کس که درونش داره میسوزه اما ترجیح میده لبهاش و بدوزه

سلامتی راننده تاکسی خط انقلاب – ونک

که کیف پولی رو با زحمت زیاد بعد سه روز میرسونه به صاحبش و سلامتی انسانی که عکس دوست دختر آدم تو کیفو برعکس میزاره تو کیف که ادم خیالش راحت باشه وقتی کیفو بعد از سه روز میبینه

میخوام بگم یه همچین شهری یه همچین آدمایی رو دوس دارم من

به‌سلامتی اون شوفر هواپیما که می‌فهمه بارش آهن نیست، عزیز ماست

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۹:

به سلامتی دختری که گفت :”درسته ماشین نداره اما دوستم که داره ”
به سلامتی دهه شصتیا که ماشین کنترلی نداشتندولی یه نخ دو متری به ماشینه پلاستیکیشون میبستن وذوق دنیا رو میکردند
به سلامتی اونایی که همیشه تنهاند ولی بازم میگن عیب نداره خدا را که داریم
به سلامتی اونکه واسه رفتنش گریه کردی ، ولی اون رفت واسه رفیقاش تعریف کرد و با هم خندیدند..
به سلامتی مورچه ها که هرچی پیداکنندرفیقاشونو خبر میکنند
به سلامتی اونکه فکر میکنیم تونستیم فراموشش کنیم اما وقتی شب خوابشو میبینیم کل روز پکریم
همه ی ادمها برا خودشون یه چیز یواشکی دارند، یه اتفاق یواشکی یا یه حسه یواشکی ، یه ادم یواشکی یا شایدم یه عشق یواشکی…
سلامتی هرچی یواشکی…
به سلامتی قلبی که شکست ولی لبه هاش تیز نشد
به سلامتیه اونایی که خیلی تنهان ، نه اینکه نتوتننند باکسی باشن ، میخواندبا هرکسی نباشند
به سامتی کسایی که ارامش دیگران براشون مهمتراز پر کردنه تنهایی خودشونه و دلی رو برا خوش گذرانیشون به بازی نمیگرن…
یه سلامتی اونایی که هر چی سعی میکنی که فقط برای یه لحظه بهشون فکر نکنی فقط یه لحظه ولی بازم نمیتونی!
این یعنی عشق!
پس به سلامتی هر چی عاشقه!
به سلامتیه عشق خودم (محمد) که دزدانه زیر نظرم داره و فکر میکنه من نمیفهمم .
ولی ای کاش میفهمید که چقدر دوسش دارم

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

انان که”عوض” شدنشان بعید است”عوضی” شدنشان قطعی است…شک نکن!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

داستان از انجایی شروع شد که تو اسمه تمام هرزگی هایت را ازادی گذاشتی

و من از انجایی بی غیرت شدم که فکر می کردم به تمدن رسیده ام

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

امشب ؛
هنگام خوابیدن با خود قدری فکر کنیم …
امروز چه کرده ایم
که فردا لایق زنده ماندن باشیم …

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝گفته :

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . .
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . .
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان . . .
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار . . .
لمس کن لحظه هایم را
. . .
تویی که نمیدانی من که هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن . . .

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝گفته :

عشق زاده تنهایی است وتنهایی زاده عشق…حالا که رفتهــ ای،ساعتهــــا به این می اندیشم

که چرا زنــــده ام هنـــوز؟

مگـه نگفتـــه بــودم بی تــــو میمیرم؟

خدا یادش رفته استــــــ مرا بکشــــد،

یا تــــــو قرار استــــــ برگردی؟!

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝گفته :

آخ عزیز روزهای خوبم . . .
کاش میدانستی چقدردلم تنگ شده . . .
تنگ محض حرف زدن هایت . . .
همان چیزهایی که همیشه میگفتم نگو اما اﻻن آرزوی شنیدنشان را دارم . . .
دلم تنگ شده برای یواشکی حرف زدن های شبانه . . .
پای گوشی خواب بردنمان . . .
اس ام اس های اول صبح که انگار منبع انرژی بودند . . .
دلم تنگ شده برای نماز صبح بیدارت کردن ها . . .
دلم تنگ شده برای آرزوهای ۱۲ شبی,خیره به ماه . . .
راستی اصﻻ یادت هست؟!
درد من این نیست که دروغ گفتی . . .
مشکل این است که ازاین به بعد چگونه حرف هایت را بدون تردید باور کنم؟!
با این همه دوستت دارم . . .
گذشتن از تو کار من نیست . . .
نه . . .!
نمیتوانم . . .!
امضاء: همان که به او گفتی هیچوقت دعوا نمیکنیم!
به یاد : روزهای شیرین!
با گذر از : روزهای سخت!
با امید به : شروعی دوباره!
راستی حال من خوب است . . .
اما . . .
توباور نکن!

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۵:

نوشته هات پره دردند…
نمیدونم چرا دلم یهویی گرفت..
——————————————————
تقصیرکار خود ماییم
عشق را به کسانی ارزانی میکنیم که از زندگی ،
جز آب وعلف روزانه ، نه میفهمند ، نه میخواهند
—————————————————-
سکوت
ودیگر هیچ نمی گویم…!
که این بزرگترین اعتراض دل من است به تو…
سکوت را دوست دارم
به خاطر ابهت بی پایانش…
—————————————————
چقدر باید بگذرد؟
تا من در مرور خاطراتم وقتی از کنار تو رد میشوم
تنم نلرزد….
بغضم نگیرد
————————————————–

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝ پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۰۹:

درد می کشم …
از این به ظاهر آدمها …
که نمی فهمند …
و خود فکر می کنند خیلی می فهمند …
و من …
آرام …
نگاه تلخی می کنم …
لبخند تلخی می زنم …
و آرام درد می کشم …
سکوت می کنم …
و ادامه می دهد راز کشیدم رو به دیوار
دستانم مرا در آغوش کشیده اند
قطره اشکی بی گدار از چشمانم سرازیر می شود
همزمان با او آهی سرد از سینه اَم به بیرون رها می شود
فکرها این موقع که می شود تازه به سمتم حمله ور می شوند
آرامشم را می گیرند
دستانم همچنان دورم حلقه شدند
و گاهگاهی اشک ها را از روی گونه اَم پاک می کنند
به خود می پیچم
در دلم دردی دارم…
درد…
—————————————————
ببخشید اگه نوشته هام ناراحتتون کرد قصد ناراحت کردنتون و نداشتم

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۴:

نه نوشته هات ناراحتم نکرد ، فقط دلم گرفت .
راستش حس کردم دلت خیلی شکسته است ، حس کردم خیلی تنهایی ….
گاهی وقتا ، شایدم بیشتر وقتا ، زندگی برام میشه جهنم، ناامید میشم باصدای بلند گریه میکنم ، گاهی وقتا هم مجبور میشم رفتارم طوری باشه که کسی بهم نگه چته ، چرا اینقدر گرفته ای سوالی که بارها ازم پرسیدند درحالی که نمیتونم بگم چه حالی دارم ، گاهی فکر میکنم به آرزوهایی که تو زندگی داشتم و نتونستم بهشون برسم ، گاهی هزار فکر و خیال ونگاه وحرف و…میاد تو سرم.
شاید برا همین کامنتتو وقتی خوندم دلم گرفت.
نمیدونم چی بگم چون خودم هم وقتی اوضام بی ریخت میشه و بد جور دلتنگ میشم هیچ چیز نمیتونه آرومم کنه.راسیاتش خودم خودمو آروم میکنم …
گاهی وقتا واقعا خسته میشم از اوضاع زندگیم تو همین اوج دلتنگی و ناراحتی و بی حوصلگی که حتی حوصله ی خود رو هم ندارم ، پا میشم و با دوستام برنامه میچینم و میریم بیروم کلی میخندیم و خوش میگذرونیم یا حتی سعی میکنم از اتاقم بیرون بیام و برم تو جمع خونواده ام ، یه کم سر به سر داداشم بذارم و ازش یه حالی بگیرم و با مامان ، بابام حرف بزنم ، بگم ، بخندم ، گاهی وقتا هم تو این شرایط تنهایی از خونه میزنم بیرون پیاده روی میکنم ، فکر میکنم و گاهی همین تنهایی کمکم میکنه وارومم میکنه ، گاهی هم گریه میکنم با خدای خودم صحبت میکنم خداییش خیلی آروم میشم وسبک، یا سعی میکنم با تنها دوست صمیمیم که از تمومه اوضاع زندگیم با خبره درد ودل کنم و یه کم آروم بشم..
درسته این کارا کامل حالمو خوب نمیکنه اما دسته کم حال و اوضاع دلمو بهتر میکنه.
مشخصه حال دلت خوب نیست و هیچ چیز نمیتونه آرومت کنه ، اما این رو مطمئنم که اگه خودت بخوای میتونی یه حال اساسی به دلت بدی.
گاهی وقتا آدم مجبوره کل اتفاقایی که تو زندگیه گذشته اش اتفاق افتاده را به طور کلی فراموش کنه تا حداقلش بتونه به زندگیش ادامه بده و به آینده ش امیدوار باشه.
برات آرزو دارم تو زندگیت به اون آرامش دلخواهت برسی.ببخشید اگه حرفام چرته ، اما راستیاتش خودم یه کم سبک شدم.

⎠︶︹︺⎝ پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۱:

آره منم حال دلم خوب نیس منم بیشتر اینا که گفتی رو تجربه کردم!
درست حدس زدی تنهام!هم اینکه داداشام رفتن سر خونه زندگی خودشون و کسی دور و برم نیس،هم اینکه کسی رو ندارم که حرفامو بفهمه درک کنه!خیلی سعی کردم با اوضاع زندگیم یه جوری کنار بیام،فراموش که نمیشه ولی میخواستم واسم قابل تحمل تر بشه ولی فایده نداره!رفتم پیش داداشم سرکار،مسافرت و … ولی نشد!مثلا خواستم با درس خودمو سرگرم کنم که زیاد فکر نکنم برعکس شد،رو درسمم تاثیر گذاشت معدلم اومد پایین!
خیلی بده که تو بهترین شرایط زندگیت باشی یهو اونجور که فکرشو نمیکردی همه چی بهم بریزه!خیلی تلاش کردم تا همه چی رو فراهم کنم ولی یه اتفاق همه چی رو خراب کرد!
با اینکه زیاد به این چیزا فکر نمیکنم ولی گاهی یه آهنگ،یه متن یه شعر یا حتی یه اسم کافیه تا همه چی رو یادت بیاره!اون موقعس که دیگه فکر کردن بهش دست خودم نیس…
خوبه با این کارایی که میکنی حرف زدن با دوست صمیمیت یا تو جمع بودن حالتو یه خورده بهتر میکنه،من که دیگه نمیدونم چه کاری مونده که نکردم فقط الان سعیمو میکنم که با این وضعم کنار بیام،اوضاع خودمو قبول کنم!
حرفات اصلا هم چرت نبوده خیلی هم خوشحال شدم که حداقل یه خورده سبک تر شدی امیدوارم تو هم به اون آرامش دلخواهت برسی…
ببخشید اگه حرفام طولانی شد

سحر پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۱۷:

حقیقتا تو اوضات خیلی بدتر از منه ، واقعا حرفتو قبول دارم، بدترین جای زندگی اونجاست که ادم چی فکر میکرده بشه و چی میشه، خودم تجربشو دارم حس میکن چی میگی.
همه ی حرفات قابل قبولند واقعا نمیدونم باید چی بگم مشخصه اون کسی رو که دوس داشتی و همه ی زندگیت بوده رو از دست دادی و حالا ناامیده ناامیدی. اگه من جای تو بودم دیگه زندگی کردن برام معنی نداشت ولی یه کم عاقلانه فکر کن شاید واقعا اون کسی رو که دوست داشتی ، اگه با هاش ازدواج میکردی و تشکیل خانواده میدادی ، خوشبخت نمیشدی.شاید خدای مهربون یه بهترشو برات کنار گذاشته.من به این عقیده دارم که یه حکمتایی توی کارای خدا هست که ما آداما نمیفهمیم چون خودم به عینه تو زندگیم دیدم.
یه چیزی که خیلی خوب فکر وخیال رو میتونه از سر ادم بیرون بیاره کارکردنه و داشتن یه شغل پر مشله س.
میدونی زندگی الانت مث چیه؟ مث وقتیه که یه آبجوش داغ رو دست ادم ریخته بشه، تو هم الان زندگیت همین التهاب و درد را داره که دست بعد ریختن آبجوشه روش پیدا میکنه به مرور زمان خوب میشه گاهی هم جوری خوب میشه که هیچ اثری ازش رو دست نمیمونه.بستگی به نوع درمان ومراقبتی که ازش میکنی داره. درست مثل زندگیت حالا هنوز اون التهاب را داره اما با گذشت زمان خوب میشه ، بستگی به خودت داره که چه جور باهاش کنار بیای ، اگه خوب باهاش تاکنی یه اثر کم رنگ تو زندگیت میذاره اگه نه هرروز بدتر و عمیقتر میشه..
اجازه هست یه کم از حرفای دل خودم بگم:
بعضی چیزا رو نمیشه گفت ..سخته..خیلی سخته .. شایدم احمقانه …از اینکه نمیدونم حسش چیه خسته شدم..
اخه نه، نه تو بگو باید چیکارکنم ۲شنبه بود وارد کلاس که شدم استاد اومده بودالبته ۲و ۳ دقیقه تاخیر داشتم وارد کلاس که شدم ، کلاس شلوغ بود فقط دو ردیفه اخره کلاس خالی بودند برا همین من ذوستم مجبور شدیم بریم ردیف یکی به اخر مونذه بشینیم که از اتفاق ردیف جلوییش همون پسره هم دوره ایم بودکه منم نسبت بهش یه حسی دارم که نسبت به پسری نداشتم من سمت راست کلاس بودم اون سمت چپ.
آقا تو این۲ساعتونیمی که ما کلاس داشتیم نه۱بار نه۲بار ده بار برگشت و منو نگاه کرد البته به صورتی که یعنی من متوجه نشم.تازه دفه اولشم نیست.
البته اینم بگم منم خداییش دوسش دارم ولی نمیفهمم این نگاهاش چه معنی داره.
اولارفتارم خیلی ضایع بود یعنی دست خودم هم نبود ، رفتارای اوایلم طوری بود که حدس میزنم فهمیده تو فکرشم ، اما ۴ ،۵ ماهه اصلا محلش نمیذارم دریغ از یک نگاه یعنی خودم به این نتیجه رسیدم وقتی به پسرا نگاه نمیکنی و محلشون نذاری بیشتر توشون تاثیر میذاره تا اینکه تحویلشون بگیری .
بارها بارها از این دوست داشتنی که نسبت بهش دارم متنفر شدم ، واقعا دست خودم نیست یه حس عجیبی نسبت بهش دارم بارها خواستم فراموشش کنم ولی چون میدیدمش نمیتونستم.
تو به من بگو باید چیکارکنم ، تحویلش بگیرم؟، تعبیر نگاهاش چیه ؟،
دوباره ببخشید اگه حرفام چرته

⎠︶︹︺⎝ پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۴:

منم با همین فکرا دارم با خودم کنار میام اینکه شاید اون با من خوشبخت نمیشد،یا اینکه من لیاقت اون و نداشتم آخه واقعا خیلی دلش پاک بود اینو تو ۲ سالی که با هم بودیم حس میکردم!ولی آخه اگه قرار بود به هم نرسیم چرا ۲ سال باید با هم میموندیم؟چرا باید واسه همه چیزمون برنامه ریزی میکردیم بعد جدا میشدیم؟ما جوری با هم بودیم که با اینکه دور بودیم اصلا فاصله رو حس نمیکردیم!قسمت هم نبودیم قبول،ولی چرا دقیقا وقتی باید از هم جدا میشدیم که همه چی رو آماده کردم و میخواستیم بریم جلو؟اونم بعد از دو سال سختی،بعد از دو سال لحظه شماری و انتظار؟
راستش خودمو مشغول که کردم،از یه طرف درس و دانشگاه،از یه طرف سرکار هم میرم عصر که میرسم خونه از خستگی خوابم میبره!بعد از اینکه بیدار میشم تازه میرم یه غذایی میخورم و … ولی با این حال با اینکه اینقدر خودمو مشغول کردم بازم از فکرم بیرون نمیره!نمیدونم شایدم من بلد نیستم باهاش خوب تا کنم!
راجع به این جریانی هم که تعریف کردی راستش به نظرم باهاش حرف بزنی بهتره!آخه حتی اگه بخوای تحویلشم نگیری باز این نگاه هاش اذیتت میکنه خصوصا اینکه با هم کلاس هم دارین و هرچندوقت ۱ بار هم و میبینین!
یکی از رفیقامم تقریبا تو همین شرایط بود!البته جریانش یه خورده فرق میکرد ولی خب اونم یکی و دوس داشت و تو کلاس هم و میدیدن!بعد یه مدت با هم حرف زدن و شماره هم و گرفتن و یه مدت کوتاهی با هم رابطه داشتن تا اینکه دختره سر یه جریاناتی رابطه رو قطع کرد!اولش یه خورده سخت بود که باهاش کنار بیاد ولی بعد یه مدت بهتر شد!
بنظر من باهاش حرف بزنی و تکلیفت و یه سره کنی بهتره تا اینکه اینجور دو دل باشی و فکرت همش مشغول باشه
درضمن بازم میگم حرفات خیلی هم خوب و دلچسبه،بازم شرمنده اگه زیاد حرف زدم

سمیرا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۳:

ببخشید آقای غمگین میتونم بپرسم چی شد که همه چی بینتون به هم خورد؟!؟!
اگه نمیخواین یا گفتنش اذیتتون میکنه اشکالی نداره اگه جواب ندید درک میکنم…!!!

در مورد سحر جان هم با ایشون موافقم ….بذار حرف بزنه تا ببینی واقعا چی میخواد اگه این کارو نکنی سردرگم میشی و هم قضیه تموم نمیشه هم اینکه هر روز واسه خودت یه تصورات جدیدی اضافه میکنی که شاید اصلا هیچ کدومش حقیقت نداشته باشه…!!!چون ناخداگاه ذهنتو درگیر کرده پس با سکوت به جایی نمیرسی!!!

ببخشید که وارد بحثتون شدم…!!!

⎠︶︹︺⎝ پاسخ در تاريخ اسفند ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۰:

بخاطر بی منطق بودن خونواده ها!بخاطر خودخواهی خونوادش!مجبورش کردن که با پسرعموش عقد کنه
اون از پسرعموش متنفر بود ولی چون باباش میدونست که پسره عین خودشه دخترشو مجبور کرد که باهاش عقد کنه
از جریان من و فاطمه کسی خبر نداشت!اون رو آبروش حساس بود،منم که شرایطشو نداشتم که برم جلو!فاطمه از طرف خونوادش همه چی رو جور کرده بود که من بتونم برم جلو،منم ۲ سال همه سعیمو کردم تا شرایط و فراهم کنم!همه چی جور شده بود!فقط مونده بود که من با خونوادم صحبت کنم!چون آخرای سال بود یعنی فقط ۱۵ روز از سال مونده بود واسه همین گفتم بذاریم واسه اوایل فروردین الان خونواده ها سرشون گرمه،چون راه دور بود هم من نمیتونستم خونوادمو راضی کنم هم اینکه اون برنامه ای که ما چیده بودیم عملی نمیشد!من وارد دانشگاه شده بودم،کارت معافیتمم اومده بود روز رسیدنمون هم داشت نزدیک میشد ولی یهو …
چند روز بعدش پسرعموش رفت خواستگاریش!عمو و پسرعموش اومدن خونشون قرار مدار همه چی رو گذاشتن بدون اینکه یه نفر نظرشو بپرسه که اون و میخواد یا نه!با این حال فاطمه به همه گفته بود که نمیخوادش ولی هیچ فایده ای نداشت!بقیه میگفتن که الان نظرت اینجوره یه مدت باهم باشین نظرت عوض میشه
جالب اینجاس من تو این ۲ سال همه سعیمو کردم که پسرعموش بهش نزدیک نشه ولی آخرش …!میگن آدم از هرچی میترسه سرش میاد همینجاس
شما نمیدونین که ما چقدر هم و دوس داشتیم،من فقط جریان کلی رابطه رو گفتم ولی واسه یکی دو نفری که با جزئیات بیشتر گفتم میگفتن که به عشقمون حسودیشون میشه
همه چی خوب و عالی بود،درست تو بهترین وضعیت زندگیم بدترین اتفاق افتاد
الانم داریم به اون روز نزدیک میشیم،آخر سال دقیقا شب عید بود که عقد کرد!خدا کنه هرجا که هست شاد و خوشحال باشه و طعم واقعی خوشبختی رو بچشه

سمیرا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۲:

چقدر درد آور…!!در واقع این طور که من برداشت کردم هیچ خیانتی نه از شما و نه از فاطمه خانم نبوده…درسته ؟!
فقط بازی تقدیر…!!!
واقعا نمیدونم چی بگم …ولی میشه گفت که شما و ایشون تو این اتفاق بی تقصیر بودید…پس خودتونو اذیت نکنید…راستش نمیگم فکر نکنید اتفاقا این جور وقتا که همه چی یهو درست وقتی که اصلا انتظارشو ندارید عوض میشه و دیگه کاری از دستتون برنمیاد باید نشست و فکر کرد…فکر کرد که از کجا به کجا رسیده و تاثیرات این اتفاقو بفهمید….اگه تاثیراتش ممکنه زندگیتونو نابود کنه باید سعی کنید که حداقل تاثیرشو کم کنید…
نمیشه همچین اتفاقی رو فراموش کرد….اگه میشد که آلان هیچ آدمی تقریبا غمی نداشت…!!
فقط باید کاری کرد باش کنار اومد نه اینکه بریزیدش دور یا اینکه بخواین فراموشش کنید….کسی که اینطوری میره همیشه یه تیکه از دل آدمو با خودش میبره…
اگه خیانت کرده باشه آدم راحتتر ازش متنفر میشه و فراموشش میکنه …ولی اگه اون بی تقصیر باشه و اطرافیان مقصر… تا ابد داغ این عشق رو دل آدم میمونه….!!!
فقط یه چیزی بگم که اگه دختر جدیدی سر راهتون قرار گرفت که تونست تا حدی احساس علاقه رو تو شما به وجود بیاره نادیدش نگیرید …به خودتون فرصت بدید …فرصت دوباره زندگی کردن …دوباره عاشق شدن…
این خیانت به عشق قبلیتون نیست …همیشه گوشه ی قلبتون جا داره و مطمئننا تا ابد هم موندگاره وهمیشه براش آرزوی خوشبختی میکنید…ولی به فکر خوشبختی خودتونم باشید چون دیگه کاری نیست که بتونید برای فاطمه خانم انجام بدید…
پس برای خودتون و آیندتون تلاش کنید امید وارم که بتونید موفق باشید…!!

راستش میدونید ما آدما همیشه بلدیم واسه دیگران راه حل پیدا کنیم و دیگرانو نصیحت کنیم و…
ولی تا به عمل واسه خود آدم میرسه همیشه میلنگه …در واقع همه ی ما میدونیم که تو شرایطی که واسمون به وجود میاد بهترین راه چیه ولی نمیدونیم که چطوری میشه انجامش داد…!!!
این حرفایی که زدمو خودم دارم سعی میکنم که بشون عمل کنم…ودر مورد شما هم میدونم که تمام اینارو میدونید فقط بعضی وقتا آدم نیاز داره چیزایی رو که میدونه رو از یکی دیگه بشنوه تا مطمئن بشه…!!
امید وارم براتون مفید بوده باشه:)

⎠︶︹︺⎝ پاسخ در تاريخ اسفند ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶:

درسته خیانتی درکار نبوده!هم من هم فاطمه هردو تلاشمون و کردیم تا به هم برسیم ولی …
تقریبا شبیه همین حرفا رو فاطمه هم بعد عقدش بهم میگفت،اینکه حالا که اون مجبور شده عقد کنه منم تنها نمونم و اینکه اونم خوشبختی منو میخواد و … ولی سخته
مشکل اینجاس که هرکی به من میرسه انگار نقش مسافر و داره!هنوز یادمه اونروزی رو که فاطمه بهم قول داده بود که تنهام نمیذاره!چه روزای خوشی بود!چقدر زود گذشت!الان که فکر میکنم حتی دعواهامون هم شیرین بود ولی عمر خوشی مون خیلی کوتاه بود!اون موقع واقعا دلگرم بودم،غم و غصه هامون فقط دعوای باهم بود ولی الان نزدیک ۱ ساله که دیگه دلسرد شدم،دیگه نمیتونم از ته دل بخندم
ولی خداروشکر میکنم که تا اینجا تونستم طاقت بیارم!۳ ماه اول خیلی خیلی حالم بد بود،نمیتونم فکرشو بکنم که چجوری تونستم تحمل کنم!منی که هر صبح با صدای زنگش بیدار میشدم چجور تونستم با نبودنش کنار بیام…
به خودم میگفتم اینهمه سختی کشیدیم اشکال نداره آخرش به هم میرسیم جبران همه ی این سختی ها میشه!دیگه نمیدونستم آخرش این میشه وضعمون
بهرحال هرچی که بوده گذشت،خدا کنه این اوضاع واسه هیچکس هیچکس پیش نیاد و سر راه هرکس اونی قرار بگیره که قسمتشه تا اینجور عذاب نکشه
حرف شمام کاملا درسته،ما آدما با اینکه میدونیم بهترین راه چیه ولی گاهی نیاز داریم یه نفر دیگه بهمون بگه تا مطمئن شیم!منم سعیمو میکنم تا با زندگیم کنار بیام،از شما و سحر خانم هم واقعا ممنونم بابت همدردیتون
امیدوارم شما هم تو زندگیتون موفق باشین و بهترین ها نصیبتون بشه …

سحر پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۴:

سلام ، خوبی؟ ، حال واوضاع دلت چطوره ؟ ، من گرفته ی گرفته ام، یه روز خوب و سرحال ، یه روز بداخلاقترین آدم روی زمین…
چیزی که خیلی اذیتت میکنه ، اینه که به قول خودت تو شرایطو داشتی آماده میکردی با تموم سختیهاش دست و پنجه نرم میکردی تا به عشقت فاطمه برسی ، ولی نشد ، به قول خودت درست همون زمانی که همه چی اماده بود، صبر کرده بودی تا اوضات درست بشه و بری جلو تا بتونی راحتر جواب مثبت رو بگیری ، ولی این صبر کردنت به ضررت تموم شد…
گذشته که دیگه گذشته س، فکر کردن روی گذشته چیزی رو درست نمیکنه ، فقط باید روی گذشته فکر کنی از این بابت که ازش تجربه بگیری و توی زندگیه آینده ات ازش استفاده کنی.
بیچاره فاطمه ، دلم براش میسوزه ، واقعا اینجور خونواده ها نمیدونند چه جوری دارند با آینده ی جوونشون بازی میکنند، اگه جای فاطمه بودم زندگیم دووم نداشت ، شاید برای فاطمه هم همینطور باشه ، چون اینطور که تعریف میکنی با تموم وجودش دوست داشته ، شاید یه روزی خسته بشه شایدم با وجود تمومه خستگی و عذابی که میکشه با این وجود بخواد محکم بایست و به زندگیش ادامه بده ، براش دعاکن که بتونه خوشبخت بشه ، من جای اون بودم تن به ازدواج زوری نمیدادم ، وایمیسادم و حقم رو میگرفتم ، مطمئن باش همینطور که توداری بهش فکر میکنی و عذاب میکشی اونم داره عذاب میکشه ولی فکرکنم برای تو سختر باشه…
نه تو تقصیر کاری نه فاطمه ، اما یه جوری باید خونواده هاتون رو از رابطتون با خبر میکردید هر چندسختگیری میکردند.
میدونی آدم عاشق وقتی دچار عشق میشه دیگه نمیتونه روی منطق و عقلش پیش بره .
گذشت زمان همه چی رو حل میکنه ؛ نه اینکه تو نمیتونی با این موضوع خوب تا کنی ، نه ، شاید هرکس دیگه ای هم بود زندگیش مث تو میشد ، شاید به یه سری کارهای احمقانه هم دست میزد ، دله دیگه ، چیز که حالیش نمیشه هر چند بگی ، بابا اون دیگه رفته ، ولی بازم بهونه شو میگیره ،به نظر من تو عاقلانه ترین تصمیم رو گرفتی و داری خوب پیش میری و فقط داروی دردت ، گذشته زمانه ، همه ی ما یه سری بحرانهایی تویه زندگیمون داریم.میتونی برا شادشدن و برای بهتر شدن زندگیت از کوچکترین چیزها شروع کنی ، مث الان که میتونی به جای این چهره ی غمگین و زشت یه چهره ی شاد وخندان جایگزی کنی ، در حده یه پیشنهاد..
یه بار دیگه درمورد ماجرای عشقت کامنت گذوشته بودی ، منم خونده بودمش . اینو دلم نمیاد نگم ، این که حس پاکی داری و واقعا قابل ستایشه ، من اینو خیلی خوب میدونم هیچکس نمیتونه جای فاطمه رو تو قلبت بگیره ، عشقی که از روی هوس نباشه ماندگاره ، ماندگاره تا آخرش حتی اگه تظاهر کنی فراموشش کردی ، درسته زمونه بهت اجازه نداد برا عشقت دلبری کنی ولی مهربونیت و پاکیتو طلا بگیر و به موقع خرجش بکن ، اینو بدون دل یه بسته ی پاکیه درون ما آدما که باید افسارشو داشته باشیم .
یکی از دوستام یه ایمیل خوبی داده بود جمله بندیش درست یادم نیست ، اما میگفت یه روزی یه نفر از یه عارفی میپرسه : روی انگشترم چی خوبه حک کنم که توشادی وغم ببینم عارف گفت : بنویس ” میگذرد ” ، به راستی که با تمومه خستگیها خوب و بد میگذره .
راستی درمورد موضوع خودم راستش من بارها فکر کردم به حرف زدن باهاش ولی نمیشه ، چرا میگم نمیشه ؟ به این خاطر که همش تو یه سری اکیپه پسراست که از قضا توی این اکیپ ۲تا پسره فوق العاده بی جنبه و بی مصرف هستند، من هیچوقت نمیتونم تنهایی ببینمش ، در ضمن من از این بابت مطمئن نیستم که اون بهم فکر میکنه ، قبول داشته باش بی مقدمه و بی بهونه نمیشه ، باید یه موضوعی پیش بیاد و یه بهونه ای ، نمیشه همینجوری ، بعدشم من اصلا اخلاقشو نمیدونم ، چی جور آدمیه ، بی گدار نمیشه باب دوستی رو باهاش باز کنم ، شاید آدم با کفایتی نباشه بر عکس ظاهرش ، فقط سکوت کردم ، به خدا فقط به خاطر دیدن اونه که میرم دانشگاه نه انگار هیچ انگیزه ای برای دانشگاه رفتن ندارم چون اصلا رشته مو دوست ندارم .
شاید خودش تا بحال تصمیم گرفته باشه باهام حرف بزنه ولی شرایط اجازه نداده ، بارها خواستم با مامانم در مورد این موضوع حرف بزنم ، شاید بتونه کمکم کنه ، هرچی باشه مادر غمخواره آدمه ، ولی نتونستم بگم بهش ، هیچکس از دلم خبر نداره به جز همون دوست صمیمیم ، که دوستم میگه نمیتونی با هاش حرف بزنی و نمیخاد حتی میگه تحویلشم نگیر حتی دریغ از یک نگاه ، خودش اگه دوست داشته باشه میاد سراغت ، ولی به نظرمن نباید دست روی دست گذاشت ، واقعا نمیدونم اگه حسشو میدونستم بهتر تصمیم میگرفتم …
هر چی بزرگتر میشم حسرته زندگیه گذشته مو میخورم و متوجه میشم زندگی خیلی سختر از اونیه که فکرشو میکردم …
جالبه گاهی تو دنیای مجازی حرفتو بهتر میفهمند ، خیلی وقته میام متن میذارم توی سایت ، اما هیچوقت هیچکسی رو پیدا نکردم که بخام باهاش حرفای دلمو بزنم ، من روزهای زوج حتما میام به سایت سر میزنم البته روزای فرد هم اگه وقت بشه میام ، از این به بعد هروقت دلم خیلی بگیره کامنت میذارم اگه وقت داشتی سر بزن، اگه بعضی حرفام ناراحتت کرد ببخشید، کامنتمم که خیلی بیش از حد طولانی شد به خاطر اینم ببخشید .
چی میشد مامان من خونه تکونی نمیکرد هرچی کاره سخته به من میگه الانم باید برم کمکش.

⎠⏠⏝⏠⎝ پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۱:

سلام ممنون بد نیستم!چرا حالت گرفته؟؟واسه همون جریان همکلاسیت؟؟
آره خوب حالمو فهمیدی دقیقا همین چیزاس که اذیتم میکنه،درسته که فکر کردن به گذشته چیزی رو حل نمیکنه ولی گاهی واقعا نمیشه به گذشته فکر نکرد!یک نمونه اش مثلا وقتی که خوابشو میبینم …
من بابت فاطمه خیالم راحته که میتونه با زندگی جدیدش کنار بیاد چون خودش اومد و بهم اصرار کرد و ازم قول گرفت که بعد اون تنها نمونم و خودمو عذاب ندم و …(چون این قول و گرفت یعنی میخواد با زندگیش بسازه) منم از اینور ازش قول گرفتم که دیوونه بازی در نیاره و با زندگیش هرجور که هست خوب تا کنه!منم که همیشه واسش آرزوی خوشبختی کردم و میکنم!حتی وقتایی هم که بود به خودشم میگفتم که آرزوم اینه که خوشبخت شه چه با من چه بی من!
تو اون دورانی که با هم بودیم من خواستم که خونوادمون از رابطه مون باخبر شه ولی فاطمه قبول نمیکرد چون آبروش خیلی واسش مهم بود،نمیخواست چه خونواده من و چه خونواده خودش راجع بهش جور دیگه ای فکر کنن ولی با این وجود من هرجور بود راضیش کردم که به یکی از داداشام بگم و گفتم ولی خب فایده ای نداشت!داداشم وعده های الکی بهم میداد(چون کنکورم نزدیک بود و میخواست تمرکزم رو درس باشه) ولی بعد کنکور زد زیر همه ی حرفاش و بازم تنها موندم!به خونواده اونم که هیچ جور نمیشد گفت چون خیلی سختگیر بودن و اگه میفهمیدن که رابطه داریم دیگه امکان نداشت که به هم برسیم واسه همین یه نقشه ای چیده بودیم که اینجور کارمون و پیش ببریم ولی تا خواستیم آخرین قدم و برداریم اون اتفاق افتاد و همه چی بهم خورد
درسته گذشت زمان همه چی رو حل میکنه!راستش من این شکلک و که واسه خودم گذاشتم یکیش بخاطر حال روحی خودم بود،یکیش هم بخاطر مطالب این سایت که اکثرا غمگینه ولی با این وجود واسه احترام به نظرت عوضش کردم،هرچند اینم که اگه لبخند میزنه واقعی که نیس،فقط یه نقابه،اصل اون چیزیه که توی دل آدمه ولی شایدم به قول شما همین چیزای کوچیک باعث بهتر شدن زندگیم بشه …
اون ایمیلی هم که دوستت بهت داده کاملا درسته خوب و بد میگذره ولی واقعا نفس آدم و میگیره تا بگذره!
راجع به این جریانی هم که واست پیش اومده منم موافقم باهات،نمیشه که دست رو دست گذاشت و کاری نکرد،واسه همین گفتم که بهتره باهاش حرف بزنی!مثلا میتونی یه شرایطی فراهم کنی که اون بتونه بیاد و حرفشو بهت بگه یا شایدم اون روش نمیشه حرفشو بزنه منتظره ببینه عکس العمل تو چیه!بنظرم بهتره با یه بهونه ای یه جوری باهاش حرف بزنی آخه هرجور که فکر میکنم بدون حرف زدن نمیشه جریان حل بشه!هرچی زودتر هم حرف بزنی واسه خودت بهتره آخه این دو دلی واقعا آدمو عذاب میده فکر آدمو مشغول میکنه!اگه قرار باشه اونم مث تو فکر کنه و اونم سکوت کنه این ماجرا خیلی ممکنه کش پیدا کنه
اینم که گفتی خواستی با مادرت حرف بزنی ولی نتونستی موضوع و بهش بگی میتونی یه جور دیگه بهش بگی!مثلا لا به لای حرفات یه جور بهش بگی که انگار چنین جریانی واسه یکی از دوستای نزدیکت اتفاق افتاده و فکرشو مشغول کرده و از تو کمک خواسته و تو نمیدونی چی بهش بگی و …
خیلی خوشحال شدم که تونستم جوری باشم که بتونی حرفات و بهم بگی!من این ۲ ، ۳ روزه که سرکار نبودم و میخواستم به درسم بچسبم یه خورده بیشتر اینجا بودم ولی داداشم امروز صبح زنگ زد و گفت نزدیک عید سرش شلوغه و اینکه میتونم بهش کمک کنم منم دیگه دلم نیومد که نرم کمکش،تو این هفته که فقط ۲ شنبه کلاس دارم میرم سرکار،واسه همین روزا نیستم ولی معمولا هرشب به سایت سر میزنم!
حرفات هم اصلا ناراحتم نکرد ولی اگه من حرفی زدم ناراحت شدی معذرت میخوام
این روزا دیگه همه مشغول خونه تکونی ان،منم تو نوبتم:)

سمیرا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۹:

میدونید یه حرف قشنگی از حضرت علی شنیدم که خیلی خوشم اومد و این بود که :
من خدا رو وقتی شناختم و قدرتشو درک کردم که درست وقتی همه چی رو طبق انتظارم بردم جلو ولی ناگهان همه چی بهم خورد….
این قدرت خدا رو نشون میده که در آخر این اراده ی اونه که بالاتر از همه ی اراده هاست…!!!
بله درک میکنم وضعیتتونو…اینکه تک تک اون لحظات هر روز تداعی بشه…یا اینکه هر اتفاق کوچیکی آدمو ببره به گذشته …یه خنده ی ساده ….یه نگاه به یاد موندنی….یه دعوای شیرین که تو این دعواها تازه میفهمی که چقدر واسه طرفت مهمی….آشتی کردنا…خلاصه تمام لحظه هایی که واقعا فک میکردی خوشبختی…
ولی این ماییم که خوشبختی رو واسه خودمون تعریف میکنیم ولی اینکه واقعا آدم با کی و کجا خوشبختی واقعی رو تجربه میکنیمو فقط خود خدا میدونه…
راستش اینی که به شما گفتم به بقیه هم فرصت بدید رو خودمم دارم امتحانش میکنم و آلان احساس آرامش بیشتری دارم …نه این که ارتباط داشته باشم فعلا خیلی جلو نرفته ولی میتونم به آینده امیدوار باشم و فرصت های جدیدی رو تجربه کنم….راستش اولش خیلی سخت بود …و تقریبا هنوزم بعضی وقتا خیلی دلتنگ اونی که رفت میشم ولی سعی میکنم تا میاد تو ذهنم واسش دعا کنم زودم از فکرش بیام بیرون چون واقعا میدونم که دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد…!!!
واین جمله از دکتر شریعتی که که میگه:
هیچوقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو؛
کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها رو به بهترین بازیگران میدهد…!!!

تنها چیزی که باعث میشه سختی های زندگی رو تحمل کنم اینه که میدونم این اتفاقات و نحوه ی برخورد من با اونا ارزش ذاتی منو مشخص میکنه و امید وارم که آخرش این من باشم که برنده باشم نه مشکلات و شکست ها و تنهایی ها…!!

راستش به نظر من زندگی مثله شطرنجه که حرکت اولو ما انجام نمیدیم….ما باید تو شرایطی که بازی پیش میاره بهترین تصمیمو بگیریم و حرکت کنیم ولی هیچوقت صددرصد نمیشه گفت که حرکت بعدی زندگی چیه ولی باید آمادگی هر چیزیو داشته باشیم و در موقع مناسب بازیو به نفع خودمون بچرخونیم…!!
برای شما و بقیه دوستانم از ته دلم آرزو میکنم که شکست نخورن و اگرم خوردن بتونن با پیروزی عوضش کنن…!!!

سمیرا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۹:

سحر جان راستش منظورم این نبود که تو بری باش حرف بزنی…منظورم این بود که فرصت و موقعیتشو پیش بیار که اون حس کنه که اگه بخواد میتونه بیاد و بات صحبت کنه و حرف دلش رو به تو بگه….ازین آدمای بیجنبه هم همه جا هستن که کارشون فقط دنبال کردن قضیه های دیگرانه و همش دنبال سوژه واسه خنده وتفریح میگردن…!!!
بهشون اصلا توجه نکن چون اصلا ارزش ندارن….!!!
و اینکه به خدا سپردی بدون که بهترین و مطمئن ترین کارو کردی….پس به آینده امیدوار باش…!!!
راستش به نظر من یه بار توی ذهنت تاآخر قضیه برو جلو و ببین اگه شرایطش پیش میاد تو اونو قبول میکنی یا نه ….یعنی منظورم اینه که فکرتو بذار رو اینکه مثلا اون آدم تورو میخواد پس تصمیم تکلیفتو مشخص کن که واقعا به اون آدم جواب میدی یا نه….نذار بلاتکلیفی باعث سردرگمی خودتو و اون بشه که چشم روهم بذارید ببینید یکی دو سال گذشته و هنوزم رو همون پله ی اولید…!!!
تو وقتی بدونی که خودت میخوای به چی برسی مطمئن باش که طرف مقابلتم زود به نتیجه ی درست میرسه …نه اینکه همش دچار شک و تردید بشید که آیا درسته آیا غلط…!!!
امیدوارم که بهترین راهو انتخاب کنی…!!:)

⎠⏠⏝⏠⎝ پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۰:

سمیرا خانم حرفاتون درست و منطقی ولی این انصافه ۲ نفر که اینقدر هم و میخوان هر۲ طرف هم راضی از همه چی ولی خدا اراده کنه همه چی بهم بخوره تا قدرتشو نشونمون بده؟؟
خداروشکر که شما تا حدودی تونستی به ارامش برسی،من که همه کاری کردم تا الان به اینی رسیدم که هستم!راستش خیلی بده آدم تنها باشه بعد یه مدت یکی بیاد و اون و از تنهایی درش بیاره،زندگیشو هدف دار کنه،بهش امید بده ولی آخرش …
امروز همش به این فکر میکردم که کاش میشد همه ی این یه سال فقط یه کابوس بود،بعد یهو از خواب میپریدم و میدیدم همه چی مث روز اولشه
راستش دیگه واسم مهم نیس که تو بازی زندگی برنده ی بازی باشم،یه بار همه ی زورم و زدم این شد،الان فقط میخوام زودتر همه چی بگذره و به آخر برسه!کم نیاوردم ولی دیگه اشتیاقی واسم نمونده یه جورایی میشه گفت خورده تو ذوقم
ولی شما اگه همین راه و ادامه بدی به اون آرامش دلخواهت میرسی امیدوارم تو زندگیتون موفق باشین

سحر پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۷:

سلام ، نمیدونم شاید بیشترش بخاطر اون باشه که دلم میگیره ، چون واقعا بعضی وقتا خیلی بد جور فکرمو مشغول میکنه ، یه کمیشم به خاطر چیزای دیگه ست،که میگذرم از گفتنش..
دمت داغ ، شکلکه باحاله ،خدایی ادم میبینه خنده اش میگیره ،
بیش از حد ناامیدنباش …، دنیا هم اونقدر بدنیست که نشه لبخنده واقعی زد ،بابا بی خیال بخند ،
راست میگی اصل اون چیزیه که توی دل آدمه ، اما….
هی روزگار چی بگم اخه ؟؟!!..
واقعا گیجم بخدا راست میگی دودلی ادمو دیوونه میکنه ..
اما باید فکرکنم وببینم به غیراز سکوت چه میشه کرد ، همه چیز زمان بره…
خوب شد میری کمکه داداشت ، حسابی سرت گرم میشه .
براچی از حرفات ناراحت شده باشم اتفاقا خیلی هم کمکم کردوازاین بابتم ازت ممنونم.
امروز خیلی خسته شدم صبح که تربیت بدنی داشتم ظهرم که رسیدم خونه ، مامانم اخماش تو هم بود و انتظار داشت کمکش کنم، منم که دل نازک ، خلاصه خیلی خسته شدم ، کتف و گردنم حسابی داره میپوکه…
“شب خوش”

⎠⏠⏝⏠⎝ پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۲:

سلام!میفهمم حالتو،واسه همین گفتم هرچی بیشتر بگذره واسه خودت بدتره!خلاصه هرچی هست امیدوارم زودتر حل بشه و حال و اوضاعتم بهتر بشه ..
خیلی ناامیدم نه؟؟باور کن دوس ندارم اینجور باشم منم میخوام از ته دلم بخندم ولی نمیتونم!نه اینکه اصلا نخندم نه،ولی خب از ته دل نمیتونم
آفرین،فکر کن با خودت ببین بهترین کار چیه تو این شرایط،خودت بهتر از هر کس دیگه ای میتونی به خودت کمک کنی،با سکوت به جایی نمیرسی …
آره امروز رفتم سرکار،داداشم دقیقا همون کاری که ازش متنفر بودم و بهم داد!شانسه دیگه!فردا هم که از ۸ تا ۴ کلاس دارم کلا درگیرم،فکر کنم فردا از اون روزای کسل کنندست
خوش بحال مامانت که یه دختر داره که اینقدر بفکره و کمکش میکنه،استراحت کنی خستگی از تنت بیرون میره☺
راستی از این شکلکا هم زیاد دارم دوست داشتی بگو بذارم ببینی یکیش که بنظرم از بقیه جالب تر بود اینه:̿ ̿̿’̿’\̵͇̿̿\=(•̪●)=/̵͇̿̿/’̿̿ ̿ ̿ ̿
موفق باشی شب خوش

سحر پاسخ در تاريخ اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۶:

سلام اقای غمگین گذشته و اقای خوشروی امیدواره الان !!
خسته نباشید ..
این متنه زیر رو من هر چند وقت یه بار ، تواوج خستگی و ناامیدی میخونمش ، خوندنش بهم انرژی میده ، بدک نیست بخونیش .
یه چیزی ، من همینجوری گفتم : اقای خوشروی امیدوار ، هر اسمی خودت دوست داری رو بگو تا با اون اسم توی سایت بخونیمت.
اما متنه :
***
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی ،
اگر کتاب نخوانی ،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ،
اگر از خودت قدردانی نکنی ،

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خود باوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی ،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ،
اگر روز مرگی را تغییر ندهی ،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی ،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگه از شور وحرارت ،
از احساسات سرکش ،
و از چیزیهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند ،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند ،
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی ، آن را عوض نکنی ،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی ،
اگر ورای رویا نروی ،
اگر به خودت اجازه ندهی ،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی
امروز زندگی را آغاز کن !
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار به آرامی بمیری !
شادی را فراموش نکن!
پابلونرودا
ترجمه : احمد شاملو
***

ناشناس پاسخ در تاريخ اسفند ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۷:

سلام سحر خانم ممنون سلامت باشی شمام خسته نباشی ..
در مورد اسمم بگم که فرقی نمیکنه،هرجور راحتین صدام کنین!
این متنی که گذاشتی واقعا قشنگه،من اکثر چیزایی که دارم،نمیگم ناامید کنندست ولی خب یه جورایی غمگینه ولی این و واسه خودم نگه میدارم،شاید یه وقت همین متن آرومم کرد:)
واقعا ممنون بابت متن قشنگت

____________________________________
به سلامتیه کسی که نمیشناستت
اما نوشته هاتو میخونه
تا از درونت با خبر بشه
و بهت بفهمونه که تنها نیستی

سحر پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۵:

سلام سمیرا جون ، اون دوست داشتن یا اون حسی که من نسبت به محمد دارم ، نسبت به هیچکسی ندارم ، همه چیز ناخوداگاه اتفاق افتاده ، بدون اینکه خودم توش دخالت داشته باشم ، همه چیز اتفاقیه
شاید باورت نشه هیچ خصوصیات ظاهریه عجیبی نداره ، تیپ و ظاهری داره مث بقیه پسرا ، اما چرا من دیوونه وار میخامش رو نمیدونم ، یه سوالیه که هیچ وقت جوابشو پیدا نکردم ، سمیرا جون ، عزیز دلم ممنون ، روی حرفات فکر میکنم ، ببینیم سرنوشت برامون چی رغم میزنه …
امیدوارم، عزیزم ، به هرچی دلت میخاد برسی

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

ترجیح مــیدهم همــه را غریبــه صـدا کنم!

تا وقتــی از پشت خنجر میزننـد؛

با خودم بگویم: بـی خیال..

از غریــــــــبـــــــه بیش از ایـن انتظاری نیست…!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

من

شیفته ی آن بوسه ی هول هولکی ام

که دیرمان شده…

اما…

از خیرش نمیگذریم…

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

دختر کوچولو: چیکارم داشتی گفتی بیام اینجا؟

پسر کوجولو: میشه با پسرای دیگه بازی نکنی؟، آخـــــــــه من دوست دارم

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

زندگی یک بازی دردآور است

زندگی یک اول بی آخر است.

زندگی کردیم اما باختیم!

کاخ خود را روی دریا ساختیم.

لمس باید کرد این اندوه را.

بر کمر باید کشید این کوه را .

زندگی را با همین غم ها خوش است.

با همین بیش و همین کم ها خوش است.

زندگی را خوب باید آزمود.

اهل صبر و غصه و اندوه بود.

باختیم و اما هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم.

قدر آیینه بدانید تا وقتی که هست

نکه آن وقت افتاد و شکست

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

آن که دلم را
برده خدایا
زندگیم را
کرده تبه
کو؟
همنفسم کو؟
آن که نگاهش
روز من از غم
کرده سیه کو؟

بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو

رخت سحر نو دمیده من
فروغ رخت نور دیده من
برخیز و بیا ای امید دلم شام من سپری کن
تویی که به دل نقش غم زده ای
چو غنچه گره بر دلم زده ای
بر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کن
هر کجا گذری زیر پا نظری کن

بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

پیامبری همیشه در همین نزدیکی است

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: “تمام سعی ام را می کنم…!”
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد …

[پاسخ]

atenaگفته :

نمیدانم من سرما خورده ام

یا عشق های امروز بوی عشق را نمی دهند

این روزها

هرکسی ادعای عاشقی میکند

اما نوبت ابرازش که می رسد

مشترک مورد نظر در دسترس نیست!!!

امان از دست این همراه اول

هیچکس همراه نیست

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۹:

این روزها کسی از ثابتش استفاده نمیکند…!
همه اعتباری میخواهند و قابل تعویض!
همراه رو عرض میکنم….

[پاسخ]

atenaگفته :

او مرا از چشمش انداخت و من بلندش کردم تا اوج

من روشنش کردم

اما او

خاموشی ام را جشن گرفت

[پاسخ]

atenaگفته :

کفش هایم کجاست ،میخواهم،بی خبر راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز در به در بشوم
یک نفر در غبار سرگردان،یک نفر مثل برگ در طوفان
میروم گم شوم برای خودم ،کم برای تو دردسر بشوم
داستانی شدم که پایانش ،مثل عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها پس چه بهتر که مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیات خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن ،نگذار،با تو از این غریبه تر بشوم

[پاسخ]

ناشناسگفته :

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

بعضی چیزا رو باید بنویسم…

نه برای اینکه همه بخونن…

و بگن عالیه…

برای اینکه خفه نشم!!!همین!!!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

دیگر خسته شدم از تکرار اسمت فلانی…

هر جا که میرم…

هر جا که پامو میذارم باید خاطراتت منو شکنجه بدن…

تو با اون شاد باشی …

و من زیر این شکنجه ها ناله هایی سر دهم که پشت این دهن دوخته شدم…

بی صداست…

قهقه های تو عذابی است برای لبخندهای تلخ من…!

فلانی… فلانی… فلانی…

همه جا اسمت هست فلانی…

خودت نیستیا اسمت است که آزارم میدهد…

و نگهبان غم های هرشب من است…!

حداقل به من رحم نمیکنی به ساعت هایی که به یادت بودم رحم کن…

بذار زندگی کنم همین…!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیرآسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو توو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم می بینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

کوک کن ساعتِ خویش
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او
برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . . ـ
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، ـ
آنگاه که از میکده برمیگردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سحر نزدیک است

[پاسخ]

سحرگفته :

خدایا گناهانمان را به ریال و کارهای نیکمان را به دلار محاسبه فرما!

[پاسخ]

Avareh پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۶:

😐

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

سهم من از شب

شاید همان ستاره اى باشد

که همیشه پنهان است

همیشه همیشه همیشه…

و یا به قول قاصدک

ستاره اى من

همان است که

پیدا نیست.

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

آنگاه که غرور کسی را له میکنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده میانگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده میگیری ،

میخواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز میگزاری که دیگران نگزارده اند؟

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

عذاب وجدان نگیر من حلالت کردم
برو و دستاشو بگیر من حلالت کردم
تو خیانت کردی من حلالت کردم
بهش عادت کردی من حلالت کردم
من حلالت کردم من حلالت کردم
دستات تو دستــــــه اونه
خدا می دونه دارم می شم دیونه
از دست این زمونه دلم خونه
قلبم شکسته خدا چرا عشقم شد از من جدا
دارم می میرم من بی صدا

عذاب وجدان نگیر من حلالت کردم
برو و دستاشو بگیر من حلالت کردم
تو خیانت کردی من حلالت کردم
بهش عادت کردی من حلالت کردم
من حلالت کردم من حلالت کردم

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

خداجون میشه امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

خداجون میگن تو خوبی مثله مادرا میمونی
اگه راست میگن ببینم عشقه من کجاست میدونی؟

خداجون میشه یه کاری بکنی بخاطر من؟
من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خداجون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون میخواد که من بمیرم باشه اشکالی نداره

خداجون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..

او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان

بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

«« دوستت دارم بابایی»»”.

[پاسخ]

wink پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۱۱:

وای خدا خیلی ناز بود مرسی مجید جون

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

از سرنوشت غمگین مباش !

چه بسا سگ هایی بر روی اجساد شیر های جنگل سبز رقصیدند ؛ شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند … ولی نمی دانستند شیر ؛ شیر می ماند و سگ ؛ سگ!!!!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

یادمه کنارِ تو لبِ ساحل قدم قدم می زدم
زیر بارون دست تو دستِ هم یه عالمه قسم

خوردیم ، باشیم ، ما با هم
امّا تو رفتیو من موندَمُ غم

حالا که رفتی از دنیام
دیگه دنیا رو نمیخوام
دیگه ساحل دریا رو نمی خوام

بی تو من بی کَسُ تنهام
دیگه دنیا رو نمی خوام
دیگه بارونِ ابرارَم نمی خوام

از حالم بی خبری
سخته در به دری
بی همسفری

حرفای خوبِ تو چه عاشقانه بود
واسَم ترانه بود

ولی اِی کاش اون روزا چه زود
نمی گذشتُ بود
نزدیک اینجا با هم

حالا زندگیم شده
ترانه ی سکوت

حالا که رفتی از دنیام
دیگه دنیا رو نمی خوام
دیگه ساحل دریا رو نمی خوام

بی تو من بی کَسُ تنهام
دیگه دنیا رو نمی خوام
دیگه بارونِ ابرارَم نمی خوام

از حالم بی خبری
سخته در به دری
بی همسفری

[پاسخ]

سمیراگفته :

همه ی اتفاق های “خوب” افتادند

و دست و پایشان شکست!

این روز ها…

اتفاق های”خوب”

از ترس اتفاق های “بد”

از افتادن میترسند….!!!!

[پاسخ]

yaghutگفته :

تمام زندگی من،همین خنده های ساده ی توست،وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام غصه هایم رها شوم

[پاسخ]

yaghutگفته :

گاهی آنقدر دلم هوایت را میکند … شک میکنم به اینکه،این دل مال من است یاتو…

[پاسخ]

yaghutگفته :

لبخند که می زنی از پس رنج ها …چنان شیفته ام می کنی که بهار را با مهربانی ات تاخت می زنم و… باز هم پیروزم !!!

[پاسخ]

yaghutگفته :

راست یا دروغ مهم نیست ! تو فقط با من حرف بزن !چشمانت زیرنویس می کنند !

[پاسخ]

yaghutگفته :

غـــصه مــرا کــُشت…!!! وقــتی دیــدم دســت بـه سیــنه ایســتاده ای…تـــمام ِ راه را بــرای آغــوشـَت دویــده بــودم بــی انــصاف..؟؟!!

[پاسخ]

yaghutگفته :

اَبروهایــــِ مـَردانهــــ اَتـــــ را دوستــــ دارَمــــ وَقتیـــــ بهـــــ اِسمــــِ غـِیرَتــــ دَر هـَمــــ تــَنیدهــــ میشــَود..

[پاسخ]

yaghutگفته :

نمی دانم پنهان از من، چه نیکی کرده ای با “دل”؟که چون غافل شوم از او، دوان سوی”تو” می آید….

[پاسخ]

yaghutگفته :

دلم گرفته…طاغت این همه دوری را ندارم!این قلبم دیگر برای خودم نمیزند…دیگر اختیارش دست کس دیگری است..دلتنگت که میشوم بی اختیار اشک میریزم،نمیدانم…فکر کنم اختیار چشمانم هم دست توست…!!!!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

“عـــــاشق” را کـــه بــرعکــــس کنـــی ,

می شــــود :” قـــشاع ”

دهخــــدا را می شــناسی ؟!

لــــغت نــامه اش را کــــه بــاز کـــردم نـــوشته بود:

قــــشاع : ” دردی که آدم را از درمـــــان مایــــوس میکند… “

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

آن روزهـــا گـنـجـشـکـــ را رَنـگـــ مـیـکَــردَنـــد

جــای ِ قَـنـــاری مـیـفــروخـتـنـــد !

ایــن روزهـــا هَــوَس را رنـگــــ مـیـکـنـنـد…

جـــای ِ عـشــق مـیـفــروشَـنـــد !

آن روزهــا مـالـبـاخـتـــه مـیـشـــدی

و ایــن روزهـــا…

دلـبــــاخــــته !

[پاسخ]

ghazal پاسخ در تاريخ اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۹:

از وقتی که محبوب ازار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت برای مشت کوبیدن چیزی ندارم جز دیوار.
وقتی کتکش میزدم دوستم میداشت ، اما من شیوه ی بهتری را پیش گرفتم ،
اینکه هیج گاه با او بر سر مهر نباشم .
بله ، او همان کسی است که رویایم را می دیدم، و ادمی همیشه کسی را که دوست دارد می ازارد .
از وقتی که محبوب ازار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت ،
برای مشت کوبیدن چیزی ندارم جز دیوار ، اه …
برای له کردن ، جز تخم مرغ .
برای پرت کردن، جز بستنی .
برای زدن بر سرش ، جز ساعت .
برای اتش زدن ، جز کبریت .
برای مشت کوبیدن جز دیوار …

[پاسخ]

بهنازگفته :

چ متنای قشنگی مرسی از همتون

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

لاله ی وحشی من

به چه امید سر از خاک برون می‌آری؟

به خیالت که بهار آمده است؟

گل به بار آمده است؟

که زمستان سپری گشته و سرما رفته؟

یخ غم وا شده و سوز ز صحرا رفته؟

لاله‌ی وحشی من

به چه امید سر از خاک برون می‌آری؟

به خیالت که در این ابر عقیم،

نم بارانی هست؟

یا در این باد که گلشن همه افسرده از اوست

نفسِ گرمِ بهارانی هست؟

لاله‌ی وحشی من

در دل خاک بخواب

زندگی سخت به خواب است هنوز!

چه بهاری؟ چه گلی؟

که سراب است هنوز!

آسمان سرد،

زمین سرد،

نقش امید بر آب است هنوز

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

شب آشیان شب زده

چکاوک شکسته پر

رسیده ام به ناکجا

مرا به خانه ام ببر

کسی به یاد عشق نیست

کسی به فکر ما شدن

از آن تبار خود شکن

تو مانده ای و بغض من

از این چراغ مردگی

از این بر آب سوختن

از این پرنده کشتن و

از این قفس فروختن!

چگونه گریه سر کنم

که یار غمگسار نیست

مرا به خانه ام ببر!

که شهر ، شهر یار نیست

مرا به خانه ام ببر

ستاره دلنواز نیست

سکوت نعره می زند

که شب ، ترانه ساز نیست

مرا به خانه ام ببر

که عشق در میانه نیست

مرا به خانه ام ببر

اگر چه خانه ، خانه نیست

[پاسخ]

habibeگفته :

محبت نه حساب است که فراموش شود نه چراغ است که خاموش شود…خدای خوبم تقدیر خوبانم رازیبا بنویس.

[پاسخ]

میناگفته :

فهمیدم عشقم زن داره دارم میمیرم چیکار کنم تورو خدا کمکم کنید نمیتونم بیخیالش بشم شب و روز کارم گریس

[پاسخ]