آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار
با واسطه “سلام ” برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برایت مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
بدبخت من، فلک زده من، بد بیار من
امروز عصر چای ندارم… تو مانده ای…

حامد عسگری

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۲۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۴ بهمن, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
چشمای بارونیگفته :

به ” او ” بگویید نگران شبهایم نباشد !
سکوتم ، قرصهایم ، لرزش دستانم و ” پاکت سیگارم ” همه هستند !
” تنها نیستم ” . . .

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

گاهى شایدلازم باشدازیادببریم یادهمهءآنهایى راکه بانبودنشان… بودنمان را به بازى گرفتند…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

چه فرقی میکند عاشق تو باشم یا رنگین کمان؟
وقتی هردو هفت خطید..

[پاسخ]

سمیراگفته :

یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است
خاتون دل و دماغ ندارم…. همین بس است

یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم
کو شوکران؟ که زندگی اینچنین بس است

عشق آمده است عقل برو جای دیگری
یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است

مورم، سیاوشانه به آتش نکش مرا
یک ذره آفتاب و کمی ذره بین بس است

ظرف بلور! روی لبت خنده ای بپاش
نذری ندیده را دو خط دارچین بس است

ما را به تازیانه نوازش نکن عزیز
که سوز زخم کهنه ی افسار و زین بس است

از این به بعد عزیز شما باش و شانه هات
ما را برای گریه سر آستین بس است …!

حامد عسگری

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بعضیا قبل از خواب،رویاشونو مرور میکنن..
بعضیا برنامه های فرداشونو
ولی من دعا میکنم خواب زودتر از اشک بیاد سراغم..

[پاسخ]

رهگذر پاسخ در تاريخ بهمن ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۸:

خیلی قشنگ بود.

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

ای کاش نبودنت راهم با خودت برده بودی..

[پاسخ]

fatemeh پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۱:

اى کاش……

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلم برایت تنگ شده
میخواهم آنقدر اشک بریزم
تا غبار فاصله از قلبم تمیز شود
ولی میترسم..
این شهر،”ونیز”شود..

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

من تصوراتم از تو با “کاش” گره خورده
اما تو توقعاتت از من با “باید”!!

[پاسخ]

سمیراگفته :

پابند کفشهای سیاه سفر نشو
یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شده ای – بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ…ا شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو –
به به مبارک است :دل خوش – لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور که نیستی بمانی …
ولی نرو

×مهدی فرجی×

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

شک کرده بودم کسی بین ماست!
حالا،یقین دارم”من”بین دو نفر ایستاده ام!
چقدر تفاوت وجود داشت
بین واقعیت و طرز فکر من

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

” تو ” ته مزه ی تمام
نوستالژی های سال های بعد منی!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

چقدر وقت دارم برای تو…
و چقدر وقت ندارى براى من…
و چقدر دلم میگیرد از این تنگى وقت که حتى وقت نمیکنى، دلتنگ شوى براى من…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

گاهی برای کشیدن فریاد
هزاران پیکاسو هم کافی نیست..

[پاسخ]

rahaگفته :

شبها خوابم نمی برد…
از دد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبم
بی انصاف…
محکم زدی جایش مانده است…

[پاسخ]

rahaگفته :

به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایش بی جان نیستند…
“آدمند”میشکنند…
آرامتر…

[پاسخ]

malakeye ghasre yakhiگفته :

dar zendegi baraye har Adami
az yek rooz
az yek ja
az yek nafar
be ba’d
digar hich chiz mesle ghabl nist
na in rooz ha,na rang ha, na khiaban ha
hame chiz mishavad: deltangi

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

آدمیست دیگریک روزحوصله هیچ چیزراندارددوست داردبرداردخودش رابریزددور…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

آن قدر از قهر و آشتى هایت گفتم
که دیگر خودم هم خسته شدم
بچه نیستى که دنبالت بیایم
این بار خودت برگرد..

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

برای خودم مردی شده ام. . .
این روزهادرسکوت سرسخت. . .
بی صداگریه میکنم. . .
ولی!!!
دنیامواظبم باش. . .
قلبم هنوززنانه میزند!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

حکایت عجیبى است این باران زمستان…
تنها را تنها تر مى کند…
و عاشق را عاشق تر…
و امان از اینکه هم عاشق باشى هم تنها…..

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم بزرگ و زیبا شده بود ، به او گفتم کبریت هایت کو میخواهم این سرزمین را به آتش بکشم ؟
خنده ی تلخی زد و گفت : کبریت هایم را نخریدند ، سالهاست که خودم را میفروشم…

[پاسخ]

زینبگفته :

از نبودنت گلایه ای نیست …
من عاشق نیستم وگرنه هزار و یک راه بود برای پابد کردنت…!

[پاسخ]

ناشناسگفته :

زیبا ست

[پاسخ]

زینبگفته :

بیا به رود دلم آب عشق جاری کن
بیا و صحن دلم را پر از قناری کن
بیا به هر نفس زندگی دوباره ببخش
تمام غیبت خود را خودت تلافی کن

[پاسخ]

مستانهگفته :

نسلـی هستیم که اصلا غلط کردیم که هستیـم..!!!!!!!!

[پاسخ]