آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

Lahze didar  [aloneboy.ir].

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز میلرزد دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های!

نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ

های!

نپریشی صفای زلفکم را، باد

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

لحظه  دیدار نزدیک است

مهدی اخوان ثالث

موضوع : شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۳۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۰ دی, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دختر خوانسارگفته :

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما…آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

بگیر فطره ام

اما مخور برادر جان

که من در این رمضان

قوت ِ غالبم

غم بود …

[پاسخ]

بانوی زمین پاسخ در تاريخ دی ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۴۰:

از اخوان ثالث

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

کاش چون پائیز بودم … کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشگ هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد

وه … چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند … شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من …

همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته

پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پائیز بودم … کاش چون پائیز بودم

فرغ فرخزاد

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
بیاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم ، نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از کودکی به ما
که زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند

[پاسخ]

leila پاسخ در تاريخ دی ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۵۰:

اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند
خیلی قشنگ بود بانوی زمین ممنون
البته ی چند وقتیه هفت روز هفته ی من شده جمعه…….

[پاسخ]

مردهگفته :

برای داوودم
آمرده عشق تو
در روح و تن من جاری
دلم ان سوی زمان
با تو دارد آیا
وعده دیداری??
چه شنیدم??
تو چه گفتی??
آری!!
از طرف مرده(کسی که فوت کرده)
معنی شو گفتم که با مرد
اشتباه نشه

[پاسخ]

هانیه پاسخ در تاريخ دی ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۰۸:

مرده که حرف نمیزنه آخه!!!

[پاسخ]

ELI پاسخ در تاريخ دی ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۳۱:

فاتحه هم باید برات بخونیم عایا؟!!!!!!

[پاسخ]

هانیهگفته :

آخرین لحظه دیدار به
چشمانت نگاه کردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست
همان لبخندی که توان را
از من می ربود بر لبانت
زینت بست.
و به ارامی از من فاصله
گرفتی بی هیچ کلامی.
من خاموش به تو نگاه می کردم
و در دل با خود می گفتم :ای کاش این قامت
نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید که
اسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن.

[پاسخ]

سیناگفته :

امشب به یادت پرسه خواهم زد غریبانه

در کوچه های ذهنم ــ اکنون بی تو ویرانه ــ

پشت کدامین در ، کسی جز تو تواند بود ؟

ای تو طنین هر صدا و روح هر خانه !

اینک صعودم تا به اوج عشق ورزیدن

با هر صعود جاودان ، پیوند پیمانه

امشب به یادت مست مستم تا بترکانم

بغض تمام روزهای هوشیارانه

بین تو و من این همه دیوار و من با تو

کز جان گره خورده است این پیوند جانانه

چون نبض من در هستی ام پیچیده ، می آیی

گیرم که از تو بگذرم سنگین و بیگانه

***

گفتم به افسونی تو را آرام خواهم کرد

عصیانی من ! ای دل ! ای بی تاب ِ دیوانه !

امشب ولی می بینمت دیگر نمی گیرد

تخدیر هیچ افیون و خواب هیچ افسانه

[پاسخ]

هانیهگفته :

نه دیگرشعرمیخوانم نه دیگرشعرمیخوانی

نه دیگرقدر میدانم نه دیگر قدر میدانی

نه دیگر حرف های راست … نه دیگر زندگی با ماست

همان شد که دلت می خواست …

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس … هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه “خداوند” نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

“فاضل نظری”

[پاسخ]

leila پاسخ در تاريخ دی ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۵۰:

عالی بود
مرسی هستی جان من عاشقه شعرهای فاضل نظریم دو تا از کتاباشم دارم
بازم ممنون

[پاسخ]

مردهگفته :

برای داوودم
دیوانه میشوم..
وقتی نگاهم که میکنی.
دیوانه تر…
وقتی که نگاهم نمیکنی:'(
مرده

[پاسخ]

مردهگفته :

برای داوودم

اینجا که باشی!!
می نشینم
و دانه دانه اخم هایت را
با دستانم
از هم باز میکنم
افسوس…
افسوس از نبودنت..
داوود کجایی دلم گرفته???
منم مرده

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۵۰:

دوست عزیز اینجا نامه های شخصی نوشته نمیشه

[پاسخ]

sanazگفته :

سلام دوستان عزیز

میخواستم ببینم کسی از شما شعر کامل خدایا خودت زیبا چرا جهان را زشت آفریدی از اخوان ثالث

نداره؟

[پاسخ]

هانیه پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۵۵:

سلام. ساناز جان احتمال زیاد میدم که این شعر فقط شعر کوتاهه و ادامه نداره

[پاسخ]

دختر خوانسار پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۰۰:

سلام
تااونجایی که من اطلاع دارم
*خداوندا خودت اینقدر زیبا جهانت را چرا زشت آفریدی *
تک بیتی هست

[پاسخ]

مریمگفته :

کنج گلویم قبرستانیست پر از احساس هایی که زنده به گور شده اند به نام بغض.

[پاسخ]

کوثرگفته :

سلام. مثل همیشه عالی بود…………..موفق باشی.

بعضی ” آه ” ها را هر چقدر هم که از ته دل بکشی ، باز هم سینه ات خالی نمی شود . . .
امروز سینه من پر است از آن ” آه ” ها . . .

[پاسخ]

forozanگفته :

خسته ام
از
“او”
تنها ضمیر غایبی که
مدام
در “من”
حاضر است…

[پاسخ]

leilaگفته :

من زنم…

بی هیچ آلایشی..حتی بی هیچ آرایشی…

او خواست که من زن باشم..
که به دوش بکشم بار تورا که مردی…

و به رویت نیاورم که از تو قویترم…

آری من زنم ..او خواست که من زن باشم…

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد…

عشق خواهم ورزید..به مردانگی ات خواهم بالید…

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد…

پشتیبانت خواهم بود..و تو…

مرد بمان…

این راز را که من مردترم …

به هیچ کس نخواهم گفت…

[پاسخ]

سمیراگفته :

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود
این دل شکستن تو برایم قشنگ بود

رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت
آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود

ماه شب چهاردهی که تصاحبت
چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود

خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید
خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود

تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی
من : کشوری که با همه در حال جنگ بود

با من هر آنچه از تو بجا ماند نام بود
از من هر آنچه بی تو بجا ماند ننگ بود

پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی
این ماجرا حکایت الاکلنگ بود…

رضا نیکوکار

[پاسخ]

leila پاسخ در تاريخ دی ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۵۳:

یعنی عالی فوق العاده
ی دنیا ممنون گلم خیلی لذت بردم

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ دی ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۲۹:

😉

[پاسخ]

سمیراگفته :

قشنگ …
ولی چرا اسم پست ” اندوه “……؟!؟!

[پاسخ]

رها پاسخ در تاريخ دی ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۴۰:

سلام
ممنون از سلیقه و توجهتون
من اسم شعر رو اشتباه نوشته بودم
ویرایش شد…

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ دی ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۳۰:

وقتی لحظه ی دیدار نزدیکه غم و اندوه رو باید گذاشت دم در….;)

[پاسخ]

مردهگفته :

در پاسخ به اون خانوم حساس
کسی نامه شخصی ننوشته
داوود من نیست که بخونه نامه ها,و
متن هایی رو که فقط واسه اون می‌نویسم
شما هم حساس نشو,چهار خط انشا مینویسی
فکر کردی چه خبره بابا!!!!:-P:-P

[پاسخ]

مردهگفته :

نمیدونم نامه های عاشقانه نادر ابراهیمی واسه همسرش نامه های عمومی هستن
که میزارن توی سایت ولی من دوتا کلمه واسه داوودم که نیست بخونه حداقل
و من از روی دلتنگی فقط نوشتم داوودم کجایی مامان?اصن یک وضعیه ها
همین حرفهارو میزنین که آقایون خیالشون راحته که ما پشت همو نداریم
هستی جااااااان.شما همون انشاهاتونو آخر شب ارسال کن بخواب چیکار به
نامه های شخصی من داری.خودتو اذیت نکن عزیزم بخواب
مرده(داوود مامان دوستت داره) هستی جونم حرص نخور

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۰۲:

صرفا جهت اطلاع:
همون طور که تو عکس هم مشاهده میکنید یکی از کتابهای ارزشمند آقای نادر ابراهیمی هست.
پس نامه ی شخصی نیست!یک اثر ارزشمند هست.
و اگر متن رو خونده باشید متوجه میشید که ایشون این نامه هارو جمع آوری و به صورت کتاب درآوردن پس باز هم خصوصی نیست!
پیشنهاد میکنم یکبار متن رو بخونید!
و اینکه اینجا همه به دلایل مختلف میان و متن مینویسن و خیلیا مثه شما دلتنگ هستن ولی نامه ی شخصی اینجا به درد کسی نمیخوره.
با حمایت های بیجا نه تنها آقایون بلکه خانم هاهم خیالات برشون میداره. نیازی نیست کسی پشت کسی دربیاد هر کسی مسئول رفتارها و عقاید خودشه و نیازی به حمایت های بیمورد نیست.

[پاسخ]

ghazalگفته :

حواست هست خدا ؟
هر وقت صدای شکستن خودم رو شنیدم …
گفتم : منم خدایی دارم
حواست هست خدا ؟
از بچگی تا الان، هر وقت زمین خوردم …
به سختی پا شدم … یه جمله شنیدم ” غصه نخور خدا بزرگه”
حواست هست خدا ؟؟
حواست هــــست ؟؟ هر روز دارم باهات درد و دل میکنم ؟؟
حواست هست غصه هام داره سنگینی میکنه ؟
حواست هست خیلی وقته چشام بارونیه ؟؟
حواست هست نفس کم اوردم ؟؟
خدایا نفس میخوام !!
خوشی میخوام !!!
زندگی میخوام !!
همه خنده های تلخ امروز رو ازم بگیر ….
و یکی از خنده های شیرین کودکی ام را … . بهم پس بده …

[پاسخ]

leila پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۲:

خدایا آرامش میخوام
ممنون غزل جان

[پاسخ]

elaa پاسخ در تاريخ بهمن ۶ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۸:

نیست خیلی وقته هواسش نیست آدما را یادش رفته منم زیاد می گم خدا با هر نفسی که می کشم می گم خدا …… اما جواب نشنیدم صبر خدا زیاده اما من دارم تموم می شم .الا عضو جدید این گروه

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

زیبای باستانی شعر من! این دل همیشه باد گرفتارت
سرشار کن دوباره نگاهم را از چشمهای مست غزلبارت
گفتی از آن دیار که مردانش در شعله های عشق نمی سوزند
من میروم به سمت دیاری دور، دست خدای عشق نگهدارت…
از کوچه های شعر گذر کردم، تا هفت شهر عشق سفر کردم
بی تو، تو را در آیینه ها جستم، در پرده های مبهم پندارت
نقش تو در کتیبۀ جانم بود، نامت همیشه ورد زبانم بود
در هر چه نقش و کاشی و آیینه، دیدم به هزاربار به تکرارت
زیباتری از آن که بگویم هست، ملموس تر از آن که بگویم نیست
تو غیر واقعی تر از آن هستی تا بنگرم به دیده انکارت!
دل داده ام به بوی بخارایت، آشفته ام به روی سمرقندت
افتاده ام به کوی نشابورت، دل بسته ام به گیسوی فرخارت
روزی شکست شیشه جادویم، پر زد ز پیش چشم پری رویم
من ماندم و جنون و سرودن ها در آرزوی لحظه دیدارت…
“محمدرضا ترکی”

[پاسخ]

نیلوفرگفته :

همه ی دلخوشی من بودی ، حتی وقتی تورو با اون دیدم
ببین اینقد دوست دارم که ، گریه هامو به تو ترجیح میدم
تو کنار اون خوشی حرفی نیست
منو داری میکشی حرفی نیست
رفتن و بهونه کن حرفی نیست
باز منو دیوونه کن حرفی نیست
” علیرضا طلیسچی”

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۱۶:

تو کنار اون خوشی حرفی نیست
منو داری میکشی حرفی نیست

[پاسخ]