آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات

یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت

گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!

در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت

یعنی به قدر چای هم ارزش…؟نه بی خیال

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

حسین زحمتکش

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۰ مرداد, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دخترخوانسارگفته :

خسته‌تر از آنم

که لیوانی چای

آرامم کند

آغوش گرم ترا می‌خواهم

در جنگلی ناشناس

وقتی که آسمان

از لا‌به‌لای شاخه‌ها

سرک می‌کشد …

فریبا عرب نیا

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

چای داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدرسرد شدم ازدهنت افتادم
علیرضاآذر

[پاسخ]

بی اسم پاسخ در تاريخ مرداد ۱۱ام, ۱۳۹۳ ۰۱:۳۴:

زیبا بود
منم خواستم ی دلنوشته بنویسم خیلی شبیه متن شما بود
میخواستم بنویسم
دلم را مثل فنجان چایی دستت دادم انقدر فوت کردی تا ک سرد شدم و از چشت افتادم

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار

با واسطه “سلام” برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمیرسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است

گفتند باز روسری ات را تکانده ای

میخندی و برات مهم نیست … ای دریغ

من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

بدبخت من…

فلک زده من…

بد بیار من…

امروز عصر چای ندارم… تو مانده ای!

شعر :حامد عسگری

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲ام, ۱۳۹۳ ۰۰:۰۰:

قبلا خونده بودم خیلی از این غزل خوشم میاد.لایک!!!

[پاسخ]

شهریوریگفته :

به تو وابسته ام ، مانند سربازی به سربندش
تو معروفی به دل بردن ، مونالیزا به لبخندش

به تو تقدیم کردم از همان اول ، دلت را زد
بهای شعرهایم را بپرس از آرزومندش !

تو تا وقتی مرا سربار می بینی ، نمی بینی
درخت میوه را سرشار خواهد کرد پیوندش !

هنر ، راه آمدن با مردمان دست و پا گیر است
همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش

چه حالی داشتم با رفتنت ؟ سر بسته می گویم
شبیه حال مردی لحظه ی اعدام فرزندش …

{ حسین زحمتکش }

[پاسخ]

شهریوریگفته :

برای رفتن
گاه به جاده ها نیازی نیست
همین که بی لبخند آمده ای
یعنی عمری ست
رفته ای ..

بابک فرهادنیا

[پاسخ]