آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
♥هستی♥گفته :

تو ایستگاهی از خاطرات
من اتوبوسی از یادها…

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۲:

در ایستگاه تنهایی
در اتوبوسی پر از دلتنگی …
تمام جاده ها از نظرم میگذرد…
این آدم ها …
برایم غریبه اند…
چشمهایم را به روی همه میبندم
و…
زیر لب زمزمه میکنم:
هر کجا هستم باشم ،آسمان مال من است!

[پاسخ]

♥هستی♥گفته :

یک شب سرد زمستان بود
خیلی سرد
سردٍ سرد…
گفتم: لُپت گُل انداخته
(مثل گل های سرخی که برایت خریده بودم)
گفتی: شده ام مثل دخترهای داهاتی؟
از دخترهای داهاتی خوشت میاد؟

گفتم:این دختر داهاتی خودشُ خیلی تو داهات دل من جا کرده!

اما اون دختر داهاتی من؛
برای همیشه به شهر رفت…

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۳ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۲:

سلام هستی جونم
داشتم دنبال آخرین کامنتت میگشتم تا یه چیزی بهت بگم که اینجا پیدات کردم!
.
.
.
دقیقا نمیدونم چندم بهمن به دنیا اومدی عزیزم ولی میخواستم بگم تولدت مبارک دوست خوبم…
بوس

[پاسخ]

چشمای بارونی پاسخ در تاريخ بهمن ۳ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۹:

تولد تمام بچه هایه سایت که توی بهمن ماه به دنیا اومدن مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــ
ایشالا به تمام آرزو هاتون برسین…..
مخصوصا هســـتـــی عزیز… تولد مبارک عزیزم…

[پاسخ]

sina پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۱ ۰۳:۱۸:

نه بابا ! تولده ؟!! ت و ل د ت م ب ا ر ک . یه عمر بی غصه و رویایی آرزوی منو دوستای الون بوییم واسه شما ..

[پاسخ]

♥هستی♥گفته :

دست و پای من گُم میشود
وقتـــــــِ
سرُ کله ی “چشمـــــان تو””
پیدا میشود…

[پاسخ]

♥هستی♥گفته :

گلیمم را روزی
ار آبی بیرون
خواهم کشید
که برای برگشتن “تو”
پشت سرت
ریختم
اما تو…

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۰:

مرسی عالی بودن هستی جان .

[پاسخ]

♥هستی♥ پاسخ در تاريخ دی ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۳۳:

خواهش گلم

[پاسخ]

میترا پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۰:

اگه زندگیم درکاسه آبی خلاصه میشد ………………..
اونو بدرقه راهت میکردم

[پاسخ]

♥هستی♥گفته :

من باشم
تو باشی
بارانی بی امان…
امانت نمیدهم
با بوسه های
بــــِ امان
از لب هایت
مــــــِ برم امان…

[پاسخ]

♥هستی♥گفته :

وقتی تنت بهست
مرا چه احتیاج به آب؟!
وضو ؟؟؟
تیمم با تنت عالمی دارد….

(دست نوشت…)

[پاسخ]

رضا پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۵:

like.

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۵:

زیبا…

[پاسخ]

♥هستی♥ پاسخ در تاريخ دی ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۳۴:

ممنون از لطفتون

[پاسخ]

♥هستی♥گفته :

شاعر نیستم
اما
نگاه که میکنی
حرفها
کلمه ها
واژه ها
به سمت تو میدوند
و شعر میشوند
….

[پاسخ]

♥هستی♥گفته :

آغـــــوشت
سرزمیــــن امنیست
که ســـــربازهـــــای خسته ی تــــنم را
پناه مـــــِ دهد

[پاسخ]

♥هستی♥گفته :

گنگ است آغوشت..
نه میتوان کاشت
نه میتوان برداشت
فقط میتوان “داشت”

[پاسخ]

fatemeh پاسخ در تاريخ دی ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۷:

هستى جان متن هایت خیلى زیبا بودند.

[پاسخ]

سمیراگفته :

بی خودی می گویند هیچ کس تنها نیست ،

ما همه تنهاییم ، در اوج شلوغی …!!!

[پاسخ]

علی پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۱:

هیچ کس همراه نیست…
تنهای اول….
(قدیمی بود ولی حقیقتش هنوز هم زندست!)

[پاسخ]

SADAFگفته :

بودنت را دوست دارم..

وقتی پنجه در کمرم حلقه مے کنی
و به آغوشت سفت مرا مے فشارے
و وادارم مے کنے
که به هیچ کس فکر نکنم
جـــــــز تـــ♥ـــو … !

[پاسخ]

SADAFگفته :

میگن سه موقع دعا برآورده میشه:
یکی وقت غروب
یکی زیر بارون
یکیم وقتی دلی میشکنه
من وقت غروب زیربارون با دلی شکسته دعاکردم.
خدایاهیچ دلی نشکنه…

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۸:

خدایا کاش هیچ دلی نشکنه… مرسی

[پاسخ]

fatemehگفته :

سلام بچه ها .
میخوام کمکم کنید. یه نفر رو دوست دارم اما از حس اون نسبت
به خودم چیزى نمیدونم!میترسم دل ببنم و بعد بفهمم که دوسم
نداره و ضربه یه بدى بخورم. لطفا کمکم کنین؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ دی ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۵:

سلام.
به یه مشاور خوب مراجعه کنید.
موفق باشید.

[پاسخ]

مصطفی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۸:

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

[پاسخ]

مسافر پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۸:

تمام تلاشتو بکن عزیزم که نرسی به روزی که مثل من به خودت روزی هزار بار بگی شاید یه راهی بود …شاید باید بیشتر سعی میکردم

[پاسخ]

علیگفته :

ژپتو کشته شد…
این تیتر اخبار افسانه ها است.
افسانه ای تلخ …
که دیگر باید وجودش را بپذیریم.
افسانه است اما حقیقی است.
بگذارید حقیقت را چنانچه تلخ اما نزدیک ببینیم.
ژپتو ،پینوکیو را خلق کرد …
خلق کرد که ببیند پسرش میشود ..
نمیخواست قاتل خودش را پرورش دهد
نه او این چنین نمیخواست.
راستش ژپتو یک عصای دست میخواست.
اورا روی زمین بدها فرستاد تا یاد بگیرد وبیاموزد
اما آنچه را که ژپتو میخواست !خوبی ها بود
نه دروغ و زشتی را…
آنقدر پینوکیو دروغ گفت که قلب پدر آتش گرفت
آنقدر پینوکیو کج قدم برداشت
تا ژپتو از شدت درد مرد…
و پینوکیو قاتل پدر شد.
و ژپتو کشته شد…
فکر میکنم خدا نیز این روزها از ما گله دارد.
تا برای چه دروغ؟؟؟
خدا را دیگر نکشید!
خدا گریه کرده است فعلا و خدایی اش را به ما مخلوقات رو سیاه پس داده…
کمی به فکر خالق باشیم.
قلب که را به درد می آوریم؟؟
آیا او غیر از سعادت ما میخواهد؟؟
آیا او احساسی نسبت به ما ندارد.؟؟؟
دروغ گویی تا به کی؟
دروغ گویی دیگر بس است!

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۱:

دروغ دیگر بس است…بس…
ممنون علی آقا قشنگ بود.

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

سلام مسعود جان.خسته نباشی.من بر عکس بعضیا دوس دارم زودتر سایت دخترا هم راه بیفته،اینو به احترام تنها عشقم میگه اگر چه رفته ولی براش آرزوی خوشبختی میکنم.بعضی مردا فقط جنسیتشون مذکره وگرنه هیچ اثری از مردونگی و مرام تو وجودشون نیست.سلامتی اون دخترایی که دخترن ولی مرامشون از همه مردا بیشتره.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۰۳:۱۷:

سلام.
برای چندمین بار میگم اصلا قرار نبود سایتی برای دخترا راه اندازی بشه فقط قرار بود آدرسی به همین سایت با عنوان الون گرل اضافه بشه. همین.

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

آزارم می دهد
به عمد
اما من آنقدر خسته ام
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
حتی دیگه رنجیدن هم از یادم رفته …..!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلم گرفته است …
دلم عجیب گرفته است…
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش ،
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند …
و فکر می کنم …
که این ترنم موزون حزن
تا به ابـــــد …
شنیده خواهد شد ….
” سهراب سپهری

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

چقَـــدر دلــَـــــم می خواهد
نامه بنویسم …
کاغذ و پاکت هم هست …
و یک عالمه حرف …
کاش … کسی … جایی …
منتظرم بود

[پاسخ]

مثل خودم پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۶:

تو نامه ات را بنویس روزی دلت جوابش را پیدا خواهد کرد!

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۴:

در این روزها …
در این روزهای سرد و ملال آور
حرفهایم درون خودم گم میشود
و من
بی صبرانه به دنبال چیزی میگردم
که نگفته هایم را از درونم سرازیر کند
و من را ازین عذاب سکوت رهایی بخشد…

[پاسخ]

fatemeh پاسخ در تاريخ دی ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۳:

کاش……کسى بود

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلم میخواد وقتی کسی ازم میپرسه خوبی منم میگم آره ،
یکی بود آروم دست گرمشو روی شونم میذاشت و میگفت :
میدونم که خوب نیستی

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانۀ عاصی
در درونم های وهو می کرد
مشت بر دیوارها می کفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم،نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک، شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان، میوه های نور
یکدیگر را سیر می کردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زرورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشستم شاید او آید
عاقبت روزی بدیدارم
آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای …

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

خیلی خیلی قشنگ بود…ممنون مسعود جان

[پاسخ]

mگفته :

چای هایت را تلخ نخور!..
یکبار نگاهم کن…!
تمام قند های دلم را برایت آب کرده ام…!!!!!!!

[پاسخ]

mگفته :

جای خالی ات مثل کفش سیندرلا اندازه هیچ یک از مردم شهر نشد
حتی به زور…

[پاسخ]

yaghutگفته :

منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نیستم… اشکهایم را با دست های خودم پاک میکنم… اینجا همه رهگذرند…

[پاسخ]

حوریه پاسخ در تاريخ خرداد ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۰۹:

هرکس روس قلیش حفره ای بزرگ دارد که با هیچ چیز جز عشق به خدا پر نمیشود…

[پاسخ]