آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

داستان پرسوز و گداز عشق شهریار به پری یک درام غم انگیز و پرحادثه است، داستانی که تا واپسین روزهای زندگی شهریار همراه او بود. اما اولین غزل های استاد برای پری بسیار شیرین و زیباست. هنگامی که استاد در کافه ای به همراه استاد صبا و ملک الشعرا بهار، در یک شب آتش بازی در پامنار در کافه ای مشغول سبو سرکشیدن بودند، چشم استاد به پری می افتد و این غزل  همانجا سروده می شود:

ای غنچه خندان چرا خون در دل ما می‌کنی
خاری به خود می‌بندی و ما را ز سر وا میکنی

از تیر کج تابی تو آخر  کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می‌کنی

ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می کنی

آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوهکن
از دست شیرین درد دل با سنگ خارا می کنی

با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا می‌کنی

امروزِ ما بیچارگان امید فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می‌کنی؟

دیدم به آتش بازی ات شوق تماشایی به سر
آتش زدم در خود بیا گر خود تماشا می کنی

آه سحرگاه تورا ای شمع مشتاقم به جان
باری بیا گرآه خود با ناله سودا می کنی

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا می‌کنی

ما ”شهریارا” بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شور افکن و شیرین‌ سخن اما تو غوغا میکنی

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۷۶ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۶ آذر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

آروینگفته :

ممنون جالب بود

[پاسخ]

میناگفته :

با توجه به اینکه داستان شهریار و عشقش یه داستان واقعیه و مطمئن هستیم که این شعر هم با نهایت سرسپردگی از یه عشق واقعی و در یک نگاهی میگه باعث میشه تا آدم خیلی امیدوار بشه به خودش ،روزگارش و هم نسلاش و به اینکه داستان شهریار باز هم میتونه تکرار بشه…..
پس امیدوار باشیم
و
با یادآوریه این جور داستان های حقیقی امیدمون رو صد چندان کنیم به اینکه همه گرگانی در لباس میش نیستند…
ممنون آقا مسعود ،خیلی خیلی عالی بود

[پاسخ]

javadگفته :

باران همیشه میبارد اما مردم عاشق ستاره ها می شوند.
نامردیست آنهمه بودن را به یک چشمک فروخت.

[پاسخ]

javadگفته :

دلی را که شکست گچ چاره نکرد،گل گرفتمش.

[پاسخ]

javadگفته :

شباهت زیادی با دریا داشت.
دریا نیز غرقش که می شوی ، پس ات می زند.

[پاسخ]

هستیگفته :

لعنت به این “سی و دو” حرفی که
“تو نمی شوند

[پاسخ]

آروین پاسخ در تاريخ آذر ۶ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۳:

میان آن همه الف و ب
ومشق دبستان…
آنچه در زندگی واقعیت داشت
خط فاصله بود

[پاسخ]

هستیگفته :

کمی به مادرم شبیه ام
کمی به پدرم رفته ام
….کسی خودم را نمیشناسد

[پاسخ]

هستیگفته :

این قدر,ورق های زندگیم
را بر هم نزن
حکم همان دل است…

[پاسخ]

کوثرگفته :

زیبا بود………..

((درد)) را از هر طرفش بخوانی ((درد)) است دریغ از ((درمان)) که عکسش ((نامرد)) است.

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۴:

جالب بود
مرسی جانم

[پاسخ]

کوثرگفته :

اگه لطف کنید و میشه دکلمه هاشو بذارید تا دانلود کنیم. ممنونم از زحمات شما.
موفق باشی.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۶:

چه دکلمه ای؟

[پاسخ]

آروین پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۵۳:

ببخشید..حتما منظورشون دکلمه های استادشهریاره دیگه

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۸:

خب تو سایت موجوده!

هستیگفته :

چرا گریه کنم..
وقتی باران ابهت اشک هایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت؟
چرا گریه کنم
وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم؟
چرا گریه کنم
وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ؟
چرا گریه کنم
وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از “تو” اشک بریزم
چرا گریه کنم
وقتی تبسم نگاهت زیباتر است….

[پاسخ]

اشتباهيگفته :

ممنونم

[پاسخ]

حدیثگفته :

بعضی وقتا دلم می خواد دستمُ بذارم زیر چونم چشم تو چشم خدا بشم زل بزنم و بهش بگم خب که چی مثلا ..؟

[پاسخ]

نیماگفته :

سه سال پیش وارد دانشگاه شدم
تصمیم گرفته بودم با جدیت درس بخونم،واسه همین هم کاری با کار های بیهوده و رفیق بازی و عشق دانشجویی نداشتم
اولاش توجه زیادی به دخترا نداشتم
وجودشون برام مهم نبود
اما این امتناع زیاد دوام نیاورد
کم کم متوجه شدم که یکی از اونها روی رفتار م تاثیر زیادی میزاره
هر وقت از کلاس ها غایب میشد اون روز برام بی رنگ بود
وقتی هم تو کلاس سر حال بود رنگ و رو به روزهام بر می گشت
خلاصه این تاثیر ها منو درگیر کرد،درگیر یه عشق دانشجویی!
تازه داشتم زیبایی های عشق رو درک میکردم
هم قالب جسمش زیبا بود و هم بعد اخلاقش
برام امید میداد امید به هر چه تلاش بیشتر برای ساختن زیبای آیندم
برام شده بود دختر اثیری بوف کور!
اما من از ابراز عشق و علاقم خودداری میکردم
نمی خواستم با فهموندن عشقم به او،حواسشو از درسهاش پرت کنم
روز ها سپری میشد و من هر روز عاشق تر میشدم
احساسی که از او در قلبم بود اجازه نمیداد که محبت کسی دیگه تو دلم بیافته،از دخترای دیگه دوری میکردم که مبادا عشقش تو قلبم ناراحت بشه
لحظه ها سپری شد و روز ها گذشت ….
یه داداش داشتم که جونم به بودنش بسته بود،شادیامون باهم بود و غصه ها مون مال هردومون
اگه دردی داشتم فقط به اون میگفتم،تنها او بود که می تونست پای درد دلهام بشینه
خلاصه تمام سر و سرم با اون بود و از همه کس تو دنیا برام عزیز تر بود،حتی عشق رویا(همکلاسیم) هم به پای این محبت نمیرسید
یکی دوبار با من اومده بود کلاس
یه روز خیلی تو پر و بالم میرفت،فهمیدم مثل همیشه یه چیزی ازم میخواد
بالاخره خواستشو گفت!
تا حرفشو شنیدم تنم لرزید،رنگ رخم پرید،حالم عوض شد
ازم شماره ی رویا رو می خواست!
چیزی که محال ترین تصورم بود
بد جایی گیر کرده بودم
این بار دیگه نمیتونستم رازمو به سنگ صبورم بگم
خیلی سعی کردم منصرفش کنم
گفتم اهل این چیزا نیست
باهات حرف نمیزنه
دختر نجیبیه آزارش نده
ولی انگار حرفام اثری نداشت
یه ماه بعد متوجه شدم که شمارشو گیر آورده و باهاش حرف میزنه
بازم براش حرف زدم
التماسش کردم که دست از سرش برداره،اما دیدم نه…
کار از کار گذشته
اون هم صد دل عاشق رویا شده بود
“بختت بسوزه آسمان
دیگه شده آخر زمان
بین همه خلق خدا
ببین کی شده رقیبمان”
خیلی داغون بودم
دادشمو بیشتر از رویای خودم دوس داشتم
نمی تونستم با گفتن حقیقت دلشو بشکنم
کلی با عقل و دلم کلنجار رفتم
و بالاخره تصمیمم این شد که حقیقت رو واسه همیشه توی دلم دفنش کنم
آره این جوری خوب بود
هم رضا خوشبخت می شد و هم رویا
مدتها گذشت
رضا تصمیم گرفت که بحث خواستگاری رو با رویا در میون بذاره
یه روز باهاش قرار صحبت گذاشت
کلی به سر و وضعش رسیده بود
همه چیز آماده بود
یه عطر آوردم و از رضا خواستم بزنه به لباسش
عطری که روزای اول دانشگاه ازش استفاده میکردم و رویا خیلی ازش خوشش اومده بود
خیلی وقت بود که با این بوی عطر قهر کرده بودم
اما خواستم رضا با این بوی آشنا به دیدار رویا بره و جو رو صمیمی تر کنه.
زمان وعده فرا رسید و رضا رفت
عصری بود که برگشت
در رو براش باز کردم براش سلام کردم
رنگش پریده بود
بی تفاوت از کنارم گذشت
یک لحظه دلم لرزید
حس کردم که از رویا جواب منفی گرفته
اون روز گذشت
فردا خیلی سعی کردم تا یه جوابی برام بده
ولی انگار دوست نداشت با هیچ کس حرفی برنه
داشتم نگران میشدم
روز بعد تو دانشگاه سد راه رویا شدم سخت روی سرش داد کشیدم
گفتم حق نداشتی با داداشم این کار رو بکنی
چند لحظه سکوت کرد
گفت: مگه چیکار کردم
گفتم:جواب خواستگاریشو چی دادی؟
گفت:برو از خودش بپرس.
دیگه چیزی نگفتم
شب دوباره رفتم پیش رضا
بالاخره راضی شد باهام حرف بزنه
پرسیدم چرا دلگیری؟ چرا با من حرف نمیزنی؟ چرا همزبون خودتو بیزبون رها کردی
مگه جز تو کسی برام حرف میزنه؟
من داشتم می پرسیدم و اون دندوناشو روی هم می سایید
دیگه طاقت نیاورد
بلند شد و روم نعره برداشت
پرسید چرا داداشی؟
چرا میخوای اونو از من بگیری؟
سوالش برام مبهم بود
گفتم کی رو از تو گرفتم،منظورت چیه؟
گفت رویای منو؟
سرم داشت میترکید
نکنه فهمیده بود
آخه جز دلم کسی که از این عشق خبر نداشت
گفتم:احمق داری از چی حرف میزنی
مگه تو رویا رو انتخاب نکردی
پس من چرا باید این کار رو بکنم
آخه کی این دروغا رو بهت گفته؟
کی قولت زده؟
نتونست جلوی گریشو بگیره
بلند شد و رفت و این شد آخرین جمله ای که بهم گفت
“رویای من دروغ نمیگه؟”
دو ساله که هر روز میرم سر مزارش بعد میرم دانشگاه
میرم که همکلاسی رویا شم
رویای نا پاک
رویایی که لکاته ی من بود و به ظاهر صاحب قلب رضای من
رضایی که با رفتنش نور زندگیمو برد
هنوز دوساله که نتونستم ازش بپرسم که چه دروغی سر هم کرده بود که رضای من، منو تو وصیت نامش ابلیس عشقش به رویا میدونست
“پایان”

[پاسخ]

شیدا پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۸:

می تونم بپرسم این شرح حال کی بود؟

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۵:

یه داستان
برگرفته از زخم دل نویسنده

[پاسخ]

مرجان پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

متاسفانه این جور وقایع برای من تازه نیست من از صمیمی ترین دوست خودم هم زخم خوردم شبیه به این که با گذشت سالها هنوز آثارش موجوده
فقط می تونم بگم واسه جماعتی اینچنینی متاسفم !!!

نازنین پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۸:

خیلی تامل بر انگیز بود خیلی …..چند وقتی میشه ک دیگه بکل احساساتمو بوسیدمو کنار گذاشتم هیچی اشکمو در نمیاره ولی این نوشته……بنظرم داستان نمیتونه باشه احساس میکنم حقیقته……

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۱:

سوت پایان را بزن
من حریف هرزگی تو
و احمق بودن خودم نمی شوم . . .

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۲:

گفتم که برگرفته از درد و زخم دل نویسنده است
یه زخمی تو دلم بود
نمی تونم هیچ گاه برای کسی تعریف کنم
تصمیم گرفتم با مضمونش یه داستان بنویسم
امیدوارم به دل نشیند
چون از دل بر آمده

[پاسخ]

ziba پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۰:

boghze galameton gabele setayeshe… mamnon aga nima

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۲:

mamnon ziba jan

[پاسخ]

محسن پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۹:

اقا نیما داستانت خیلی جالب بود اشکمو با این داستانت دراوردی .ولی خودتم در این عشق مقصر بودی چون این روزا عشق پریدنی شده اگه نگیریش رو بوم کس دیگه میشینه.مثل منکه کسی رو که با تمام وجود دوسش داشتم بخاطر اینکه نتونستم حرف دلمو بهش بگم از دستم پرید.

[پاسخ]

مجیدگفته :

از آسمان و زمین سنگ فتنه می بارد
ای دل شکسته به کجا به در برمت به کجا؟

[پاسخ]

نیماگفته :

همیشه ازفاصله ها گله میکنیم شایدیادمان رفته که درمشق های کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود.

[پاسخ]

نیماگفته :

تومرامی فهمی
من تورامی خواهم
وهمین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تومرامی خوانی
من توراناب ترین شعرزمان می دانم وتوهم میدانی تاابددردل من خواهی ماند

[پاسخ]

نیماگفته :

هر که را دیدم خیانت کرد و رفت
هر که با من بود یار من نبود
هر که آمد بر دلم زخمی گذاشت
خود ندانستم از این غمها چه سود

[پاسخ]

نیماگفته :

نبی وفایی کن وفایت می کنند ، با وفا باشی خیانت می کنند ، مهربانی گرچه آیینه ی خوشیست ، مهربان باشی رهایت می کنند

[پاسخ]

نیماگفته :

هیچ گاه کسی را دوست نداشته باش
چون دوست داشتن اسارت است
و اسارت انسان را به جنون میکشاند
هرگاه کسی را دوست داشتی رهایش کن
اگر به سویت بازنگشت
بدان از اول هم مال نبوده است
“دکتر شریعتی”

[پاسخ]

امیدگفته :

زیبا بود مرسی

[پاسخ]

طراحي سايتگفته :

دمتون گرم عالی

[پاسخ]

طراحی سایتگفته :

دمتون گرم

[پاسخ]

شیداگفته :

با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

با تو، دریا با من مهربانی می کند
با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
با تو، من با بهار می رویم
با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
با تو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
با تو، من در هر شکوفه می شکفم
با تو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
با تو، من در روح طبیعت پنهانم
با تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
با تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۵:

“دکتر شریعتی”

[پاسخ]

شیداگفته :

گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد…!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد…!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ…!

ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش… فردا روز دیگر ے ست !

[پاسخ]

شیداگفته :

چــه سختــــ استـــــ

بــرای آمـدنــــــ کســی دعــا کنــی

کـه بـه فــکر آمــدنـــــــ نیسـتــــــ

[پاسخ]

شیداگفته :

روحـــــــــــم بــاکـره بـود!!

ایــن غــم هـا و نگـــرانـی هـا

فــرزنـد نـامـــشروع

خـوابــیدن بــا خــــیال تـــوســـتـ

[پاسخ]

مرجان پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۸:

عالی بود ممنون

[پاسخ]

شیدا پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۱:

خواهش میکنم گلم

[پاسخ]

شیداگفته :

میگفتند:

سختی ها نمک زندگــــــی است

امّا چرا کسی نفهمید

“نمــــــک” برای من که خاطراتم زخمی است

شور نیست

مزه “درد” میدهد

[پاسخ]

هستیگفته :

از اون گله نکن…. وقتی تو جای خالی دادی
او بغلم کرد تا زمین نخورم…

[پاسخ]

نازنینگفته :

دنیای عجیبی شده است . . .
برای دروغ هایمان ،
خدا را قسم میخوریم ،
و به حرف راست که میرسیم ؛
می شود جان ِ تــو

[پاسخ]

نازنینگفته :

گاهــــــــــــــی دِلـــــــم

تفــــــــــــریح ناسالم می خــــــــــــواد

مثــــــــــــــــل فکر کــــــــــــردن به تـــــــــــــــــو !

[پاسخ]

نازنینگفته :

گـاهــی نمـی دانــی

از دسـت داده ای ..

یـــا

از دسـت رفـــتـه ای…

[پاسخ]

نازنینگفته :

دیروز یکی بهم گفت برو بمیر !!!

میخواستم بگیرم ببوسمش …

مدت ها بود کسی همچین آرزوی زیبایی واسم نکرده بود …

[پاسخ]

نازنینگفته :

بی تفاوت شدم!
ســــــــــرد بودنم را بگذار به حساب گرم بودنت با دیگران…!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

ﺧﺎﻃـــﺮﻩ ﺍﻟﻜـﻞ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﭙـــــﺮﻩ
ﺧﺎﻃـــﺮﻩ
ﺧﺎﻃـــــــﺮﻩ ﺍﺳﺖ
ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﻭ دمـار از روزگـارت در مـــــیاره

[پاسخ]

نازنینگفته :

کوچکتر باشد یا بزرگتر، چه فرقی میکند؟ باید آنقدر

مرد باشد که پای حرفش بماند تا به آرامش برسی!

وگرنه دهان هر نامردی بوی گند ” دوستت دارم ”

های الکی میدهد ….. !

[پاسخ]

نازنینگفته :

سکـــــــــوت در گـوشی تلفن سنگینترین سکوتهاست…
نـــه کاری از دستها بر میاد و نه از چشمها…

[پاسخ]

شیدا پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۳:

مرسی عزیزم واقعا همین طوره

[پاسخ]

نازنینگفته :

اینجا زمین است”زمین گرد است
امروز که مرا دور زدی …
فردا دنیاست که دورت میزند..
موقع برگشتنت قیافه ت دیدنیست…

[پاسخ]

مرجان پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۶:

این روزها با هرکه دوست می شوم
احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که

دیگر وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خودراازدست داده است

دیریست هیچ کار ندارم
مانندیک وزیر من هیچ کاره ام
یعنی که شاعرم!!!
گیرم که ازین کنایه هیچ نفهمی!
(سلمان هراتی)

[پاسخ]

نازنینگفته :

مقصر خود ماییم عشق را به کسانی ارزانی میکنیم که
از زندگی ، جز آب و علف روزانه، نه میفهمند , نه میخواهند…ا….

[پاسخ]

نازنینگفته :

خیلی دیر فهمیدم

آنکه تمام دنیای من بود

برای بودن در دنیای دیگری دست و پا می زد…

[پاسخ]

نازنینگفته :

خیاباטּ نیست که از هـَماטּ جایے کـه آمدے بـــِروے !

بــِفهم این لامصـَب

این اسـمَش احسـاسه!احســــــــــاس…

[پاسخ]

نازنینگفته :

بی تفاوت باش .. به جهنم ! مگر دریا مُرد از بی‌ بارانی ؟!

[پاسخ]

نازنینگفته :

معلممان میگفت: زیر کلماتی که نمیدانید خط بکشید ..
حالا بعد از این همه سال..
این همه عمر… این همه کتاب…
به زیر همه دنیا خط میکشم…!

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۵۶:

خیلی قشنگه منم زیر خیلی چیزا خط کشیدم اول از هرچیزی خودم

[پاسخ]

نازنینگفته :

به احساست یاد بده نفس نکشه !
هوای دلا آلودست !
فاصله یک عشق تا عشق بعدی !
یه نخ سیگاره…………!

[پاسخ]

مرجان پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۶:

عزیزم واسه ارشد آماده ای دیگه ؟!!!
یه دم داری از عشق و عاشقی حرف می زنی و دم به دقیقه اینجایی!!!
برو دو خط کتاب بخون برو!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

می گوید:کلمات گـــــــــــاهی معنایی خود را از دست می دهند …
این روزها “دوستت دارم” ها دیگر قلب کســــــــــی را به تپش وا نمیدارد !
و گونه کسی را سرخ نمیکند !
ومن درجوابش
می گویـــــــــم :مشکل از دوست داشتن نیست مشکل از تکـــــــــرار است !

[پاسخ]

نازنینگفته :

وقت هایی هست که دلم جز به بودنت رضایت نمیدهد…! حالا من تورا از کجابیاورم….

[پاسخ]

مرجانگفته :

یادسهراب بخیر
آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت:
تومرایادکنی یا نکنی
من به یادت هستم
آرزویم همه سرسبزی توست!

[پاسخ]

مرجانگفته :

دعای باران چرا؟
دعای عشق بخوان!
این روزها دلها تشنه ترند تا زمین !

خدایا کمی عشق ببار!!!

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۵۸:

عالی

[پاسخ]

مرجانگفته :

ای بسا خیل حاضران
که تصویرشان در آیینه چشم انعکاسی از عدم است

ای بسا غایبی که خاطره مژه هایش هرار آیینه را به تصویر می کشد

به یاد آن غایبم که انعکاس مژه هایش با هزار خاطره

در آینه افتاده است!!!

[پاسخ]

mگفته :

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:

– چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟

– دلیلشو نمیدونم …اما واقعا” دوست دارم

– تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟

– من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

– ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

– باشه.. باشه! میگم… چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت…
– دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت. پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه می تونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه! معلومه که نه!!پس… من هنوز هم عاشقتم …

[پاسخ]

مسعودگفته :

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

“شهریار”

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آذر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۵:

شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران…
تشکرات مسعود جان

[پاسخ]

سمیراگفته :

این شعر وحشی بافقی از زیباترین شعراییه که به عمرم خونده ام….فقط ببخشید که یه کم زیاده!!!!

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و او ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی سی
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست
نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغل باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

[پاسخ]