آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

طنین آوای من
اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم،
گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند
اما شعرهایم را
که از دستبرد هر چشمی پنهان کرده ام،
بردارند و بی آن که بخوانند،
همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام
صومعه ای هست کوچک و زیبا
و روحانی و مجهول،
به آن جا بسپارند.
چه در همین صومعه است که من
از وحشت تنهایی در انبوه دیگران می گریختم
و به درون آن پناه می بردم.
همین جا بود که شب ها و روزهای سیاه و خفه و دردناک را به نیایش می گذراندم
در برابر سر در آن که به رنگ دعاست،
گرم ترین و پرخلوص ترین سرودهای عاشقانه ام را
خاموش زمزمه می کردم.
و نغمه ی مناجات من،
از چشم های پر اسرار مناره ای باریک و بلند آن
در آستانه ی هر سحرگاه و در دل هر شامگاه
و در بهت غمگین و اندوهبار هر غروب
در آن کوهستان خلوت و ساکت و مغرور تنهایی من می پیچید.
و همواره انعکاس طنین آن در این دره،
گرداگرد دیوارهای بلند و سنگی و عظیم کوهستان، می گردد و می پیچد و می خواند.
حتی اگر برای همیشه خاموش شوم،
حتی دیگر نگذارند فردا برگردم،
و باز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود روح تنهایم را
در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم،
آری
حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که برگردم،
حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم،
طنین آوای من که از درون صومعه بر می خاست،
همواره در این کوهستان خواهد پیچید

دکتر علی شریعتیگفتگوهای تنهایی

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   ۱۲۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۳ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

زانوانم شکسته است و پاهایم فلج
خسته و مجروح و پریشان
وباری به سنگینی کوهی بر دوش
و من در زیر آن خم شده ام
واز زیر آن که چندین برابر من سنگین است و بزرگ است
آرم گرفته ام
و تنها، برقِ حسرت از چشمان بازم
که همچنان به این راه
که تا افق کشیده است، دوخته ام- ساطع است.
و جاده ی منتظر را در برابرم روشن می دارد.
جاده ای که سال هاست چشم به راه هر قدمم
خود را بر خاک افکنده است.
اما ردّپایی بر آن نیست و…
نخواهدبود!
شریعتی
عاشقتم…
خیلی قشنگ بود ممنون

[پاسخ]

لیلاگفته :

من اکنون احساس می کنم،
برتل خاکستری از همه ی آتش و امیدها و خواستن هایم،
تنها مانده ام.
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم.
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،
وهر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی؟
امروز به خودم گفتم:
من احساس می کنم،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین.
شریعتی

[پاسخ]

لیلاگفته :

و شما
ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،
پس از این جز سکوت، سخنی نخواهم گفت.
و شما
ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،
پس از این،جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما
ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیش ترم تا آن گاه که غایبم،
پس از این مرا کم تر خواهید دید.
شریعتی

[پاسخ]

ملیحهگفته :

آیا جهنم اگزوترم است یا اندوترم ؟
جواب یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده خوندنش سرگرم‌کننده است
پرسش: آیا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است یا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟
اکثر دانشجویان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بویل-ماریوت متوسل شده بودند که می‌گوید حجم مقدار معینی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. یا به عبارت ساده‌تر در یک سیستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقیم دارند.
اما یکی از آنها چنین نوشت:

اول باید بفهمیم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغییر می‌کند. برای این کار احتیاج به تعداد ارواحی داریم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشیم که یک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند. پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر. برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام ادیان رایج در جهان می‌کنیم. بعضی از این ادیان می‌گویند اگر کسی از پیروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جایی که بیشتر از یک مذهب چنین عقیده‌ای را ترویج می‌کند، و هیچکس به بیشتر از یک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و میر مردم در جهان متوجه می‌شویم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بیشتر می‌شود. حالا می‌توانیم تغییر حجم در جهنم را بررسی کنیم: طبق قانون بویل-ماریوت باید تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزایش بیابد. اینجا دو موقعیت ممکن
وجود دارد:

۱: اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.

۲: اگر جهنم سریعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج پایین خواهند آمد تا جهنم یخ بزند.

اما راه‌حل نهایی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا یافت که می‌گوید:

«مگه جهنم یخ بزنه که با تو ازدواج کنم! » از آن جایی که تا امروز این افتخار نصیب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد) ، نظریهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز یخ نخواهد زد و اگزوترم است

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۷:

….!!!!

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۷:

جالب بود … خیلی باحال بود

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۳۲:

خواهش میکنم

[پاسخ]

عباس پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۵:

mer30

[پاسخ]

مهدیگفته :

سلام سایتتون خیلی قشنگ بود
میدونی چرا بود ؟! چون اصلا به روز نیست متاسفانه !!!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۲۳:

تقویم رو با مطالب سایت مقایسه کنید میفهمید!
یه تقویم بگیرید!

[پاسخ]

ترانهگفته :

با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان
ه.ا.سایه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۰:

خیلی قشنگ بود
……………
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
” بادا ” مباد گشت و ” مبادا ” به باد رفت
” آیا ” ز یاد رفت و ” چرا ” در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا …. در گلو شکست
قیصر امین پور

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۶:

دلم تنگ است دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است…
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است ..

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۰:

ترانه جان امشب از اون شبایی که داغونم شدید .. این شعرت بدجور بهمم ریخت…..

نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانی است ..

تا میای یکم جون بگیری باز یه گرفتاری دیگه … .و باز و باز و باز

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۷:

عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن
گفتم که دلا مبارکت باد در حلقه عاشقان رسیدن
ز آن سوی نظر نظاره کردن در کوچه سینه‌ها دویدن
ای دل ز کجا رسید این دم ای دل ز کجاست این طپیدن
ای مرغ بگو زبان مرغان من دانم رمز تو شنیدن
دل گفت به کار خانه بودم تا خانه آب و گل پریدن
از خانه صنع می پریدم تا خانه صنع آفریدن
چون پای نماند می کشیدند چون گویم صورت کشیدم

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۴:

مرسی
من خیلی هوشنگ ابتهاج رو دوس دارم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
ه.ا.سایه

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۷:

امشب به قصه دل من گوش می‌کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می‌گویمت، ولی تو کجا گوش می‌کنی

ه.ا.سایه

[پاسخ]

maryam پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۵:

AAAAH

[پاسخ]

zariگفته :

مسعود جان سایت خیلی خوبی داری
خیلی دلم گرفنه بود…. آروم شدم با مطالبتون
فهمیدم خیلیا مثل من هستند
حداقل فهمیدم دنیا فقط به من بد نکرده……..

[پاسخ]

ترانهگفته :

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهائیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد…
محمد علی بهمنی

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

هوشنگ ابتهاج

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۵:

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
ه.ا.سایه

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد

و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند

یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند

یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد

و به آفتاب تموز بیاندیشد

نه هیچ کس هیچ کس

چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

از این که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.

نه هرگز هرگز

هیچ کس

چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

ویلیام شکسپیر.

باصدای مرحوم فرهاد شنیدنی تر میشه

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ‌

هرکجا بیندم‌ از دور کند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازک‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ

ایرج میرزا

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۰:

مرسی آرتیمس من این شعرو خیلی دوس دارم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۰:

خواهش میکنم.
منم دوس دارم اینو.

اما زیاد از شعرای ایرج میرزا خوشم نمیاد

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

صائب تبریزی

دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است

چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است

غنچه را باد صبا از پوست می‌آرد برون

بی‌نسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است

هر سر موی ترا با زندگی پیوندهاست

با چنین دلبستگی، از خود بریدن مشکل است

در جوانی توبه کن تا از ندامت برخوری

نیست چون دندان، لب خود را گزیدن مشکل است

تا نگردد جذبه‌ی توفیق صائب دستگیر

از گل تعمیر، پای خود کشیدن مشکل است

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۲:

با چنین دلبستگی، از خود بریدن مشکل است …

ممنون آقا آرتیمس . همه ی شعرا قشنگ بودن

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۶:

خواهش میکنم .

مرسی برای شعرای استاد ابتهاج.

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

گاه گاهی به یادت غزلی می خوانم /// تا نگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست

خوب رویان همه گر با دل من خوب شوند /// خوب من! با حساب همه خوبان حساب تو جداست

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۶:

هر چه زدم بی تو دلم وا نشد
جز تو کسی باب دل ما نشد
هر چه پرستو شدم و پر زدم
هم نفسی مثل تو پیدا نشد …

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۱:

ترانه تولدت مبارک الان متوجه شدم ایشالا سال دیگه خودم اول بهت تبریک میگم یه عالمه آرزوی خوب و خوش برات دارم عزیز

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۵۳:

ممنون دوستی .
منم کلی آرزوهای قشنگ واست دارم . همیشه شاد باشی

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۴:

ممنون ترانه خانم.

ترانه این دنیا این زندگی این گذر زمان دوس داشتنیه؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۳۵:

خواهش میکنم .
راستشو بخواید منم نمیدونم .
هیچ وقت واسه من دوس داشتنی نبوده . بعضی وقتا با خودم میگم : خودت نخواستی قشنگی هاشو ببینی ، ولی وقتی بیشتر بهش فکر میکنم میبینم دنیا اصلا باهام نساخت . نمیدونم به چه جرمی ولی همیشه محکومم کرد به غم ، حتی وقتی خیلی کوچیک بودم. نمیفهمم چرا بهم نخندید ، چرا نذاشت شاد باشم.
نمیخوام نا شکری کنم ، هر کسی مشکلات خاص خودش رو داره ، ولی من دیگه خیلی خستم .
میدونی آرتیمس دیگه دنیا و آدماشو دوس ندارم . گذر این لحظه های پر از غمو دوس ندارم . از تکرار مکررات خستم .
دلم میخواد برم پبش خدا ، میدونم انقده گناه کردم که تو اون دنیا مجازات بشم ، ولی هم به بخشش خدا امید دارم هم اعتقاد دارم که اگه عذابی بکشم نتیجه اعمال خودمه ،
آدمای این دنیا گناه نکرده مجازاتت میکنن .
شایدم از اول قرار بود به همین جا برسم . برسم به اینکه این زندگی ، دنیا ، گذر زمان ، دوس داشتنی نیست . قرار بود به این باور برسم که فقط خدا ارزش دل بستن داره .
من فقط یه بار به کسی دل بستم ، با تمام وجود ، حقم نبود نتیجش بشه یه کوه غم .
ببخشید طولانی شد .
دلم میخواد حرف بزنم . دیگه دارم خفه میشم . شاید شما هم مثل من دلتون گرفته که این سوال رو پرسیدین . نمیدونم .

نازنینگفته :

به که می اندیشی؟
کیست در زاویه دید دو چشمان چنان جنگل تو؟؟
که عمیق است و پر افسون و غمین
از تو بیزارم و از آن که در اعماق خیال تو کند رقص وجود
از تو بیزارم و از بود و نبود

[پاسخ]

نازنینگفته :

دیدی دلم شکست…
دیدی که این بلور درخشان عمر من!
بازیچه بود…
دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من،
از دست کودکی که ندانست قدر آن
افتاد بر زمین..
دیدی دلم شکست؟؟؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۳:

مثل یک پنجره یخ زده و مسدودم
من همان خاطره دور و غبار الودم
عاقبت در خلاء مطلق تو میمیرم
بی تو با حادثه ی تلخ خزان در گیرم
کاش یکبار دگر چتر و پناهم باشی
بازهم منتظرو چشم به راهم باشی
تو بگو میشود از عشق چنین ساده برید؟
بی تفاوت زهمه خاطره ها دست کشید؟
اه سرشارترین فصل غزلخوانی من
کی از این جاده میایی تو به مهمانی من؟
کی از این کوچ غم انگیز حذر خواهی کرد؟
کی از این کوچه متروک گذر خواهی کرد؟
نکند باز بیایی و بگویی دیر است؟
به خدا بی تو دلم از همه دنیا سیر است
ای که عشقت همه وهم است و غمت رویایی
تا به کی سهم من ازعشق فقط تنهائی؟

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۶:

منم خسته ام .خیلی زیاد.

اعتقاد دارم دنیا قشنگه.همه چیز و همه کس به هم انرژی میدن انرژی مثبت و منفی.

دنیا بازتاب انرژی های خودمونو بهمون بر میگردونه.

من احساس میکنم مقصر خودمونیم.مقصر منی هستم که انرژی منفی به محیطم میدم و این محیط این موج منفی به دیگران میده.

نمیدونم شاید این اعتقاد من پوچ باشه.اما ….

یه جایی خوندم قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد همه زندگیشو بهش نشون میدن.و اگه قبول کنه به دنیا میاد. تعبییر جالبیه

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۲:

بله منم شنیدم ، میگن قبل از تولد همه آدما توی عالم زر هستن
اونجا به همه نشون میدن چی توی این دنیا منتظرشونه و حتی هر کسی خودش پدر و مادرشو انتخاب میکنه . ولی خوب اثبات نشده . اگر چنین چیزی باشه واقعا جالبه .
فکر نمیکنم اعتقاد شما پوچ باشه . چند وقتی که اومدم اینجا به حرفای شما و بقیه بچه ها زیاد فکر کردم .
قبول دارم بیشترش تقصیر خودمه ولی خیلی وقتا نمیفهمم کجا رو اشتباه رفتم . این موضوع اذیتم میکنه .

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۲۰:

در گهواره از گریه تاسه می رود
کودک کر و لالی که منم
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را
شکر گذار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
پرستوهای مادر قادر به شکارش بچه هاشان نیستند
مرحوم پناهی

بهار پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۳:

سلام
موضوع خیلی جالبیه برای گفتگو
خداوند عادله . عدالت در تمام ذرات هستی پیاده شده . ولی اینجا یه سوال پیش میاد که: اگه عدالت در هرلحظه جاریست در هستی ، پس چرا یه بچه از بدو تولد نابیناست یا بیماری داره یا پدر و مادرش توی زلزله می میرن؟ و خیلی چیزهای دیگه مثل تفاوت بین فقیر و ثروتمند ؟
دقیقا دنیاهای قبلی وجود داشته و ما در اون دنیاها زندگی کردیم و حالا این شده حاصل کارهای بد و خوب ما . جهنم و بهشت برای آینده نیست بلکه در لحظه لحظه هستی جاریست . به قول خیام : آنقدر داغ است بازار مکافات عمل دیده گر بینا بود هر روز محشر است .
فقط کافیه خوب نگاه کنیم ، به عبارتی بصیرت داشته باشیم تا حقیقت رو اون جوری که هست ببینیم نه اون طوری که خودمون میخوایم .
تمام انرژی ها و افکار ما بر زندگی خود ما منعکس میشه و مسئول تمام خوشی ها و ناخوشی های زندگیمون هیچ کس نیست جز خود ما . بارها توی قرآن اومده که : هر نفسی(کسی) در گرو عمل خویش است . پس بد نیست که شکوه کم کنیم و یه نگاهی هم به درون خودمون بندازیم .
امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم .

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۹:

منم با آرتیمس موافقم هر احساسیو به طبیعت بدی همونو بهت بر میگردونه تا حالا امتحانشم کردم هرچی نا امید باشی و احساس غم کنی ناخود آگاه همون حسارو بخود جذب کردی
ترانه تا حالا به این فکر کردی که شاید هزاران نفر بخوان جای تو باشن ؟؟تو دختر خیلی خوبی هستی فقط چون احساساتت مث من خیلی رقیقه سختیا بهت بیشتر فشار میارن سعی کن با همین سختیا خودتو بسازی ناامید نباش قطعا تو زندگیت قسمتای خوبم زیاد وجود داره
الماس برای اینکه الماس بشه میدونی از زمانی که زغال سنگه چه سختیایی رو تحمل میکنه؟؟

ببخشید زیادی حرف زدم

یه بنده ای بخدا گفت تو که خودت سرنوشت مارو رقم زدی چرا دیگه ما دعا کنیم؟؟خدا گفت:شاید برات نوشته باشم هرچه دعا کرد!!!

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۲:

ممنون نازنین جون ، شما لطف داری . من خیلی هم خوب نیستم .
صحبت شما و آقای آرتیمس رو قبول دارم .
حق با شماست ، خودم خیلی حساسم ، واسه همین وقتی اتفاقی می افته بیشتر از اطرافیانم صدمه میبینم . خودم همه چیز رو سخت میگیرم . میدونم
جمله آخرتم خیلی قشنگ بود ، بازم ممنون

بهار پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۳۱:

اشتباهت این است
که نبینی این همه لبخند را ،
نشنوی صدای قهقه و شادی را
و مدام به تمام دنیا تعریف کنی
که پر از اندوهی
و پشت کنی به تمام بودن ها
باز است آغوش مهر ورز خدا
حرفهایت را در گوش او بزن
پاسخت را می دهد بی نوبت
به خدا که می دهد بی منت
امتحانش نکنی!!!!
بی هوا برو
بنشین و بگو بی تردید
پاسخت گوارایت باد .

نازنینگفته :

بی تو هیچم بخدا
پیش دل من بنشین
قدر این سینه ی پر مهر بدان
در دل خسته بمان

چقدر سخته محبتاتو به حساب کمبودات بذارن….
دلم از این دنیا و آدماش خیلی گرفته….
آدمایی که یادت میدن سنگ باشی….آدمایی که ترجیح میدن براشون فیلم بازی کنی…آدمایی که دوست ندارن دوسشون داشته باشی….چرا اینجوری شدن آدما؟؟میترسم ازشون حتی گاهی از خودم!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد…..
قسمتی از کتاب شازده کوچولو

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۰۴:

حتما باید برم بخونمش . ظاهرا شازده کوچولو علی رغم کوچولو بودنش حرفای بزرگی داره .
…….
” تو تا آخر عمر نسبت به کسی که اهلی کردی مسئولی … “

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۳:

آره ترانه جون خیلی قشنگه من که عاشق این کتابم
جملات ساده اما تعبیرات بسیار زیبا واقعا یه شاهکاره

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۵:

دانلودش کردم

نازنینگفته :

تنهایی را بلندترین شاخه درخت خوب میفهمد
انگار هرچه بزرگتر میشویم تنها تر میشویم
براستی خدا از بزرگی تنهاست یا از تنهایی بزرگ؟؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۵۱:

ممنون . قشنگ بود .
دوسش داشتم

[پاسخ]

بهار پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۷:

خیلی خیلی خیلی قشنگ بود نازنین جان . مرسی
تنهایی قشنگه اگه به معنای حقیقی اتفاق بیفته . منظورم اینه که از درون و قلباً رسته باشی از همه چیز و بی رنگ بی رنگ شده باشی .
حرفاتو دوست دارم
بوس

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۲:

خواهش میکنم عزیزم قابلتونو نداره حیف که زیاد وقت نمیکنم بیام اینجا… حیف

[پاسخ]

نازنینگفته :

دوستت خواهم داشت در سکوت!
مبادا در صدایم توقعی باشد
که خاطرت را بیازارد…

[پاسخ]

نازنینگفته :

صبر فریب بزرگیست..!!!

عمریست با غوره ها کلنجار میروم

حلوا نمی شوند!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

امروز را در گوشه ای از تقویمم یادداشت خواهم کرد:
(چشمانم دیگر از نبودنش خیس نمی شود!!)
باورش خواهد شد؟؟

(اینو خودم گفتم وقتی چشمه ی چشمام دیگه براش جوششی نداشت!!)

[پاسخ]

شاهکارگفته :

درود آقا مسعود
چرا اینقدر همیشه از یاس و نا امیدی مینویسید؟
حقیقتش من زیاد اهل نت نیستم فقط گاهی واسه چک کردن میلم میام و چون سایت شما را دوست دارم یه سری هم به سایت شما میزنم. مجموعا نیم ساعت
اما در کل نمیدونم چرا آدمای دنیای مجازی همه نا امید و مایوسند
همه سرد و بی روحند
البته من فکر میکنم بیشترش به خاطر همین دنیای مجازیه
دنیایی که بیان احساستش با ۴ تا شکلک باشه احساسات را از آدماش میگیره
خواهش میکنم به احساستتون بدید.زیبایی های زندگی را هم ببینید
با سپاس فراوان

[پاسخ]

مریمگفته :

تو دنیایی که همه دنبال چشمان زیبا هستن تو دنبال نگاه زیبا باش

دکتر شریعتی

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۱:

جمله خیلی زیبایی بود مرسی

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۳:

خواهش میکنم

[پاسخ]

پرستوگفته :

نامه ای از خدا

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه ام و نه با تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی ۱-۲)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که نه، مرا به سخره گرفتی. (یس ۳۰)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام ۴)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام(انبیا ۸۷)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس ۲۴)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج ۷۳)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدندو چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .( احزاب ۱۰)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه ۱۱۸ )

وقتی در تاریکی ها مرا بزاری خواندی که اگر تو را برهانم با من میمانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی( .انعام ۶۳-۶۴)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای. (اسرا ۸۳)
آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح ۲-۳)

غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف ۵۹)
پس کجا می روی؟ (تکویر ۲۶ )

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات ۵۰)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار ۶)

مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود (روم۴۸ )
من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام ۶۰)

من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم (قریش ۳)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم (فجر ۲۸-۲۹)

تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده ۵۴)

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۷:

ممنون پرستو خانم
خیلی زیبا بود اینارو یادداشت کردم
باید بزارم جلو دیدم که یادم نره چه خدای مهربونی دارم
ممنونم از شما…

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۴:

نمیدانم چرا وقتی که راه زندگی هموار میگردد
آدمی تغییر حالت میدهد خونخوار میگردد
به وقت عیش و عشرت مینوازد طبل بی دینی
به وقت تنگ دستی عابدی دیندار میگردد
………….
مرسی پرستو خانم . خیلی قشنگ بود .
ولی حیف …
من از خودمم شرمندم دیگه چه برسه به خدا

[پاسخ]

لیلاگفته :

پروانه ها

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به
نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی
نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می
آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم
را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
مرحوم پناهی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۸:

عشق را نمیشود نوشت …
ممنون لیلا جون . قشنگ بود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۸:

خواهش عزیزم

[پاسخ]

رهاگفته :

به نسلهای بعد بگویید که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز…نسل ماخود پیاز بود که هر که ما رو دیدگریه کرد

[پاسخ]

بهارگفته :

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز، دلها را تسخیر کند..
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
«غیرممکن» را از خاطره ها محو کنند
تا، کسی بعد از این
باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن
از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی…
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

مرحوم مجتبی کاشانی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۲۹:

واقعا قشنگ بود ممنون

[پاسخ]

بهار پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۹:

خواهش می شود عزیزم .
اشعار مجتبی کاشانی خیلی بامفهوم و قشنگند . توصیه میکنم مطالعه کنی .

[پاسخ]

بهارگفته :

هنر تنها بودن و در تنهایی خوش و خرم بودن را بیاموز تا همه چیز امکان پذیر شود.
«اوشو»

[پاسخ]

بهارگفته :

زندگی چنین است …
پر از کلماتی که یا ارزش گفته شدن ندارند …
و یا اگر ارزشمند هستند…
در لحظاتی خاص ارزش خود را از دست می دهند …
( در بحران ها پیاده کردن دانسته ها هنر است وگرنه دانسته ها کلماتی هستند روی کاغذ و اصواتی در فضا )

[پاسخ]

NADINگفته :

چراجواب من وندادید.واقعاکه.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۶:

سوالاتی که به پست مربوط نمیشه رو از طریق تماس با ما و یا ارتباط مستقیم با مدیر سایت بپرسید، ما نمیتونیم بخاطر سوال بی ربط شما نظم سایت رو بهم بریزیم چرا که حقوق دیگر بازدیدکنندگان زیر پا گذاشته میشه.
موفق باشید

[پاسخ]

dongeeگفته :

خداوندا!جای سوره ای بنام *عشق*درقرآنت خالیست که اینگونه شروع شود=وقسم به روزی که دلت را می شکنند وجزخدایت مرهمی نخواهی یافت!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

قحطی عشق می آید!!
۷ نه ۷۰۰ سال در قلبم ذخیره و پنهانت می کنم،
بگو کنعانیان منتظر نباشند!!
تقسیم شدنی نیستی حتی اگر یعقوب بیاید…!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

هرچه میروم …..نمیرسم!
گاهی باخود فکر میکنم : نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها؟؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

گفتمش دل میخری؟پرسید چند
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کردو دل ز دستانم ربود
تا بخود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

[پاسخ]

نازنینگفته :

بنویسید به دیوار سکوت:عشق سرمایه هر انسان است
بنشانید به لب حرف قشنگ حرف بد وسوسه شیطان است
و بدانید که فردا دیر است و اگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلتان درگیر است
پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود
و بکارید به هر خانه گلی، که فقط بوی محبت بدهد…

[پاسخ]

نازنینگفته :

بار آخر من ورق را با دلم بر میزنم!
بار دیگر حکم کن
اما نه بی دل!با دلت ، دل حکم کن
هر که دل دارد بیاندازد وسط
دل که روی دل بیافتد، عشق حاکم می شود
پس به حکم عشق بازی میکنیم….

[پاسخ]

نازنینگفته :

عشق مانند هواست همه جا موجود است

تو نفس هایت را قدری جانانه بکش!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست!!
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته……..

[پاسخ]

نازنینگفته :

دیروز که فریاد زدی : دوستت دارم
گفتم : چی ؟ بلندتر بگو نمیشنوم!
امروز که به آرامی گفتی: دیگه دوستت ندارم
گفتم :چرا داد می زنی؟؟ همه شنیدن…

[پاسخ]

نازنینگفته :

من از ساعت متنفرم!!
از این اختراع عجیب بشر ….
که جای خالی تو را به رخ دلتنگی های لعنتیم میکشد…!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۶:

ممنون
همه نوشته هات قشنگ بودن
دوسشون داشتم

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۶:

خواهش میکنم عزیزم

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

امروز ذهنم پر است، از یک مادیان و کره اش .فردا، برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت

[پاسخ]

شراره*گفته :

دقت کردین:وقتی کباب رو با برنج میخوریم ۹۰درصد حواسمون به اینکه هردوتاش باهم تموم بشه!!!*

[پاسخ]

شراره*گفته :

هیچگاه بدی کسی رو نه ببخش نه فراموش کن!سر فرصت بزن دهنشو سویس کن!”دکتر شریعتی با اعصاب خراب”

[پاسخ]

شراره*گفته :

شما آقا پسری که ابروهاتو ور میداری که خوشگل بشی.فقط با یه ابرو ور داشتن که خوشگل نمیشی باید رژ بزنی دامنم بپوشی که ناااز بشی!!!*

[پاسخ]

شراره*گفته :

دخترای عزیزی که میگن همه پسرا مثل همن کسی مجبورتون نکرده همه رو امتحان کنید!!!*

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۷:

موافقم!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۳۸:

دمت گرم .
باحال بود .

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۱:

واقعا شراره جان دمت گرم به قول ترانه خیلی جالب گفتی

[پاسخ]

شراره*گفته :

بالاخره زنگ تفریحم لازمه دیگه.خواستم یه نمه از حالوهوای عشق و عاشقی در بیاین.میدونم خیلی خوشتون اومدودیگر هیچ…!!!*

[پاسخ]

saharگفته :

وصیت یک دختر
وقتی که مردم مرادرتابوت سیاهی بگذارید تاهمه بدانندروزهای سیاهی راپشت سرگذاشتم وقتی که مردم دستهایم راازتابوت بیرون بگذارید تاهمه بدانند ناکام مردم وبه آرزوهایم نرسیدم وقتی که مردم یک تکه یخ روی قبرم بگذاریدتابجای بی وفایی برایم بگرید وقتی که مردم مرادرتاریکترین نقطه گورستان بخاک بسپاریدتاهمه بدانند که بدون اوزندگیم سراسرتاریک بوده وقتی که مردم مرادر تنهاترین نقطه گورستان دفن کنید تاهمه بداند که همیشه در زندگی تنهابوده ام ویک شمع روی گورم روشن کنیدتاهمه بدانندوبفهمندکه چون شمع تاصبح گریستم تابالاخره به این مکان رسیدم وقتی که مردم روی گورم رابالاله های سرخ بپوشانیدتاهمه بدانند بدون اوهمیشه خون دل خوردم.

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۰:

دل هیچکس نمی سوزد به حال غمناکم
مگر سوزد همان شمعی که میسوزد سرخاکم

[پاسخ]

بهارگفته :

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
عشق اگه راحت به دست میومد که دیگه اسمش عشق نبود . پر از فراز و نشیب ، پر از پیچ و خم های پی در پی . نازپرورده را به کوی عشق راه نیست .
شیرین ترین خاطره من در مورد عشق اینه که یک روزی خیلی دلم شکست و ناخودآگاه از شدت غم واندوهی که بهم فشار آورده بود ، برای خدا نامه نوشتم . هرچی که دلم خواست نوشتم ، از زمین و زمان شاکی بودم و کفر میگفتم . ولی برام خیلی جالب بود که دقیقا یک ماه بعد جواب تمام خواسته هامو به طرز معجزه آسایی گرفتم و همین مسئله باعث شد که عشق رو تجربه کنم .
سعی کنیم خیلی صمیمی و راحت باشیم باهاش ، محاله که به دوست صمیمیش جواب رد بده . باور کنید .

[پاسخ]

نازنینگفته :

دلواپسی ام نیست چه باشی چه نباشی
احساس تو کافی ست چه متنو چه حواشی
نفرین نه سوال است:چگونه دلت آمد؟
بارانم !اسیدانه به من زخم بپاشی؟؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

صدایت را میبرم
تا دوستت دارم را در راه برایم تکرار کند!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

من دل رفتن نداشتم درخت خانه ات ماندم
تو رفتن را دل دل نکن
ریزش برگ هایم آزارت میدهد!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

چه باران معطری!
چه گیسوان پر پشتی
ببافمش؟؟
خیال باف خوبی هستم آ…

[پاسخ]

نازنینگفته :

سوز این زمستان بی نوایی ست
خوشا دلی که آتش گرفته
و
دم آوازهایی گرم که هنوز یخ نبسته اند

[پاسخ]

نازنینگفته :

بیهوده
از شلوغی پیاده روهای گرسنه نیامده ام
که فقط کنار میز شام بنشینم!
از زیر باران نیامده ام که
فقط این ظرفها را بشورم
از کنار کیوسک های حقوق بشر و حوادث و نیازمندی ها رد نشده ام
که بیایم و در
سایه روشن اتاق مبهوت
روی تخت خواب دراز بکشم
از زیر رگبار این همه نگاه های ابری
این همه قرمزی لب های فروشنده
خودم را به آپارتمان نرسانده ام
که مبل ها
و پرده ها و دکورها و
این آکواریوم احمق دلخوشم کند
بیهوده نیامده ام….
بیهوده این همه راه را نیامده ام…
کجایی؟؟
با روشنایی دست هایت
در زیر این آسمان نیلی
مرا که نیازمند کلام آرام توام
با هوای شعله ای
نوازش کن
مهربان!

سهیل محمودی

[پاسخ]

نازنینگفته :

….بی تو درمیابم،
چون چناران کهن،
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی!!….

[پاسخ]

نازنینگفته :

نه التماست میکنم برای اینکه بمانی…
نه برایت اشک میریزم
و نه حتی نگاهت میکنم…
تنها آه ه ه میکشم
بگمانم همین آه برایت کافی باشد

[پاسخ]

نازنینگفته :

تو بهاری؟
نه
بهاران از توست
از تو میگیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو

اینو برای بهار عزیز نوشتم که خیلی نوشته هاشو دوس دارم

[پاسخ]

نازنینگفته :

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز میگردی؟؟
چه تمنای محالی
خنده ام میگیرد…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

من چه میدانستم ؟
دل هرکس دل نیست
قلب ها ز آهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند….!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

..می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی!….

[پاسخ]

نازنینگفته :

…آه میبینم، میبینم
تو به اندازه ی تنهایی من
خوشبختی…..

[پاسخ]

Maedeh پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۰۵:

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

[پاسخ]

نازنینگفته :

زیبا ترین دیالوگ پدر زپتو به پینو کیو:

(چوبی بمان که دنیای آدم ها سنگی است)

[پاسخ]

نازنینگفته :

نمبدانم چرا چشمانم

گاهی بی اختیار خیس میشوند

میگویند حساسیت فصلی است!

آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم…

[پاسخ]

نازنینگفته :

عمریست نشسته ایم پای لرز خربزه هایی که
یادمان نمی آید کی خورده ایم؟؟!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

بت ها شکستنی بودند

و باورها ماندگار!!

و چه ساده دل بود ابراهیم…

[پاسخ]

نازنینگفته :

اینجا زمین است
و رسم آدمهایش عجیب!
اینجا گم که میشوی به جای اینکه سراغت را بگیرند….

فراموشت میکنند!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

دگر از وحشت مرداب خودم دلگیرم
بخدا منتظر فرصت یک تغییرم
من اگر برکه صفت ماندم و دریا نشدم
چه کنم بسته تقدیرم و بی تقصیرم
مگذارید دگر بر سر راهم تله ای
من خودم بی تله در دام خودم زنجیرم

[پاسخ]

شراره*گفته :

دم شما ها داغ ک خوندینش.اتفاقی باسایت آشنا شدم وقت کردم بازم مزاحم میشم!!!*

[پاسخ]

Maedehگفته :

زندگی …
آن ندای مرموز و شور انگیزی که شمع و پروانه را به هم می خواند … و …
نمی شود!
با خویشاوندی این دو بیگانه است …
جهان خانه ی این دو نیست …
و از این است
که سرنوشت هر عشقی که با مردم این اقلیم ناسازگار است،
جز سوختن پروانه و گداختن شمع نیست …
یکی خاکستر می شود …
و دیگری . . . اشک !

[پاسخ]

عباسگفته :

مسعود خیلی وقته نمیتونستم گریه کنم

ممنون
یه غار تنهایی جدید

[پاسخ]