آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

baran chatr  [aloneboy.ir].

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…
روز قرار اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا
کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا

نجمه زارع

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۱۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۷ اسفند, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
*فاطمه*گفته :

میتوان آرزو را به حقیقت رساند
اگر از ته دل بخواهیم
شعر جالب و قشنگی بود

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۳ ۰۱:۱۸:

گر بماندیم زنده ، بردوزیم
جامه ای کز فراق چاک شده
ور نماندیم عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده
“سعدی”

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

من و تو چیزی از هم نفهمیدیم
اما ترانه هایم
شعر هایم
اشک نوشته هایم
که هیچ گاه
از دیده روان نشده
در تمام شاعرانه هایم
هست”
گاهی تو هم شاعر من شو

“بداههـ : سیاوشـ”

[پاسخ]

قاصدک پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۳ ۰۱:۱۳:

*دلنشین مثل همیشه*

دیدار ما یک قرار ساده بود

ساده و رسمی

قرار نبود دوست داشتنی شوی

قرار نبود دل ببری

قرار نبود

اما چشمهایت آشوب به پا کردند

و من لحظه ای از دلم غافل شدم

فقط لحظه ای !

وقتی دوباره یافتمش که در جبهه ی تو بود

خط مقدم !

پای تو ایستاده بود

تمام قد !

آن لحظه من چریکی بودم کوچک

با باورهایی بزرگ

که در روح و جسمش انقلابی به پا شده بود

در میانه ی این اغتشاش

آغوشت بی محابا مرا به میهمانی فرا می خواند

و من شرم کردم از نه گفتن !

و چه نه گفتنی ؟؟؟

وقتی این امن ترین جایی بود که میشد پناهنده اش شد

آه … افسوس که دلت مثل آغوشت انفرادی نیست !

تا تبعیدی قلب باستانی تو باشم

دیدار ما یک قرار ساده بود

نه یک قرار صمیمی !

قرار نبود دوست داشتنی باشی …

قرار نبود دوستت داشته باشم …

قرار نبود … اما .

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــ پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۱۳:

درود قاصدک عزیز….منونم از محبت همیشگی شما…
شعر زیبا و ناب، احساسی بود…

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱۶:۴۴:

خیلی قشنگ بود
ممنون

[پاسخ]

حسینگفته :

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز…
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز…
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب…
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز…
“زنده یاد نجمه زارع”

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست…
هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست…
«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی
در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست…
با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است…
هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را
آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست…

دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم
از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست…
کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست…
“زنده یاد نجمه زارع”

[پاسخ]

بهمنیگفته :

می دانم …
ﮐﺴﯽ ﺩﻭﺭﺩﺳﺖ ﻫﺎ ، ﮐﻼ‌ﻓﻪ است !
ﮐﻼ‌ﻓﻪ ﯼ ﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻥ !
ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﻢ !
بغض فاصله ها را پنهان کرده ،
پشت ﻏﺮﻭﺭ مردانه اش !
ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ،
ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !
به شبگردی در پیاده رو !
صدای قدم های خسته اش را ، می شنوم !
نفس های عمیق تنهایی اش را ، حس می کنم !
قلبم از جا کنده می شود !!!!!!!!!!!!!!!!

[پاسخ]

*فاطمه*گفته :

“دوستت دارم عجیب
دوستت دارم خیلی
پس چطور دلت میاد منو تنها بذاری”
من با تو میمانم
برای همیشه
حتی اگر نمانی با من
عزیز دلم با من میمانی؟
نه ، لطفا غصه مرا نخور اگر نمیمانی

[پاسخ]

شیدایتگفته :

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی…..

گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی…..

گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه به باران زده

[پاسخ]