آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

ba barg [aloneboy.ir].

حریق خزان بود
همه برگ ها آتش سرخ
همه شاخه ها شعله زرد
درختان همه دود پیچان
به تاراج باد
و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد
و جامی سزاوار چندین هزار آفرین
که بر سنگ می خورد
من از جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست
و باد غریب
عبوس از بر شاخه ها می گذشت
و سر در پی برگ ها می گذاشت
فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد
و برگی که دشنام
می داد
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می کرد
و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت
نگاهی که نفرین به پاییز می کرد…
حریق خزان بود
من از جنگل شعله ها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که توفان بی رحم اندوه
به هر سو که می خواست می تاخت
می کوفت، می زد
به تاراج می برد
و جانی که چون برگ
می سوخت، می ریخت، می مرد
و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم:
مسوز
این چنین گرم در خود مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
ترا می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ

فریدون مشیری

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۱۱ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۸ آبان, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
Fatemehگفته :

وقتی نیستی انگار هیچکس نیست

سرم شلوغ است اما دلم گرم توست

چنان گرم تو که گاهی خودم را فراموش می کنم

و این نبودن هایت چقدر ارزش حضورت را به رخم می کشند

به قول سعدی:

دل و جانم به تو مشغول و نظر در جب و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

[پاسخ]

Fatemehگفته :

ته اتوبوس.ان صندلی اخر.کنار شیشه
بهترین جای دنیاست
برای انکه مچاله شوی در خودت
سرت را بچسبانی به شیشه و زل بزنی به یک جای دور
و فکر کنی به چیزهایی که دوست داری…..
و فکرکنی به خاطرات….
و گاهی چشمهایت خیس شود از حضور پر رنگ یک خیال….
و یادت برود مقصدت کجاست
و دلت بخواهد که دنیا به اندازه همین گوشه ی اتوبوس
کوچک شود….و دنج و تنها….
شیشه بخار بگیرد و تو با انگشت بنویسی “اینده”
و دلت بگیرد از تصورش…..
و دیگر چشمهایت را ببندی
و تا اخرین ایستگاه در خودت گریه کنی…..!!

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

پرواز آفتاب و نسیم وپرنده را میدانم
صفای دلاویز دشت را،
اما
من این میان
پرواز لحظه ها را افسوس میخورم
پرواز این پرنده ی بی بازگشت را…
فریدون مشیری

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

درختی خشک را مانم به صحرا
که عمری سر کند تنهای تنها
نه بارانی که آرد برگ و باری
نه برقی تا بسوزاند هستیش را
فریدون مشیری

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

اگر عمر گل
هفته ای بیش نیست
خدایا
نه خارم،
چرا مانده ام…
فریدون مشیری

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

هیچ و باد است جهان؟!
گفتی و باور کردی؟
کاش یک روز به اندازه ی “هیچ”
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی
‏”فریدون مشیری”

[پاسخ]

شهریوریگفته :

حواست باشد اگر دلم گرفت
بارانی بلند بپوشی
و همیشه چند نخ سیگار
برای کشیدنِ بارِ اینهمه خاطره داشته باشی
این روزها دلم که می گیرد، نگرانت می شود
و می دانم اینهمه ابر را
برای قشنگی گوشه ی آسمان نگذاشته اند ..

لیلا کردبچه

[پاسخ]

شهریوریگفته :

بارها پیش آمده است که آجری از دست یک بنا،

کیسه ای سیمان از شانه های یک کارگر

یا ورقه ای آهنی از قلاب یک جرثقیل لیز بخورد و پایین بیافتد

بعضی دردها تا ابد انسان را آزار می دهند

پس به من حق بده

آنقدر ترس در وجودم نهفته باشد

که هر وقت آغوش ات می گیرم

از صدای تکان خوردن گوشواره هایت

بترسم!

سایبر هاکا

[پاسخ]

شهریوریگفته :

نیستی

که بریزمت روی عمیق‌ترین زخمم

نیستی که نمیرم

نیستی

از این‌ همه زخم‌های خالی ، نه

از این‌همه که نیستی

مُردم

کامران رسول‌زاده

[پاسخ]

شهریوریگفته :

رد ِ تو را دنبال می کند ، سایه ام
قدم به قدم که می رَوی
قدم به قدم که باز می آیی
چون گناهی
در تو آویخته ام
بی آرزوی رستگاری ..

مرام المصری

[پاسخ]

شهریوریگفته :

تو نیستی و پاییز

از چشمهای مرد عاشقی

شروع شده است که

تمام درختان را گریسته است

در سوگ رفتنت.

برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

نمی خواهمم داشته باشمت،نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

کمی قدم بزن

تا ببینمت

دلم برای راه رفتنت تنگ شده است…

کامران فریدی

[پاسخ]