آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
sagharگفته :

وای مسعود! بازم فیل؟
مطلبت قشنگ بود. مرسی

[پاسخ]

آیلارگفته :

مثل فیسبوکت اینجا رو هم میخوای با فیل پر کنی؟ :)
ممنون عالی بود.
ممنون از سایت عالیت آقا مسعود.
خیلی گلی

[پاسخ]

*تینا*گفته :

سلام مسعود خان .. سال نو مبارک .. .
سایتتو دوس دارم .. .
حدودا یه سالو اندیِ که یکی از خواننده های خاموش اینجام ..
عاشق مطالبیم که مینویسی .. .
اینبار سکوتو شکستم فقط به خاطر اینکه ازت تشکر کنم .. .
مثل همیشه فوق العاده ..نوشته هات خیلی خیلی زیبان .. ممنونم .. .
خسته نباشی ..امیدوارم ساله خوبی داشته باشی .. .

[پاسخ]

atenaگفته :

آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن
آدما آدمو تنها میذارن

[پاسخ]

atenaگفته :

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
… ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت

[پاسخ]

m پاسخ در تاريخ فروردین ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۲۷:

چقد جالب بود !!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

نـقابـــــــم کـــو ؟؟!
ایــنــجا هــمـه نــقــابــی بـر چــهـره دارنـد …
مــی خــواهــم هــمــرنــگ جــمــاعــت شــوم …
ایــنــجا صـــــداقــــــــــــت “تــــــاوان” دارد …
ایــنــجا بــوی یــکــرنگــی نــمــی دهــد

[پاسخ]

atenaگفته :

آنقدر اشک هایم را در درونم ریختم ,
هر کس مرا می بیند
می گوید چشمهایت شبیه دریاست

[پاسخ]

atenaگفته :

وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن…
وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن…
باید از دوست داشتن آدما ترسید

[پاسخ]

atenaگفته :

پرواز کن آنگونه که می خواهی،
وگرنه پروازت می دهند آنگونه که می خواهند

[پاسخ]

atenaگفته :

کودکى پابرهنه روى برف ایستاده بود و به ویترین مغازه نگاه میکرد
زنی او را دید و برایش کفش و لباس خرید؛
کودک گفت:شما خدا هستید؟
زن گفت:نه بنده خدا هستم.
کودک گفت:میدانستم با خدا نسبتی دارید!

[پاسخ]

nilofar پاسخ در تاريخ فروردین ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۳۶:

Mer30 golam ghashang bod…

[پاسخ]

atenaگفته :

درد یعنی عاشقانه هایی که مینویسی
و دیگران را به یادعشقشان بیندازد
و تو همچنان بنویس بدون اینکه عشق کسی باشی
یا حتی در یاد کسی

[پاسخ]

atenaگفته :

چه نقاش ماهریست
فکروخیال که وقتی
دانه دانه
موهایت را سفید میکند

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی ناخواسته
از کسی بتی میسازی
که از دست ابراهیم هم کاری بر نمی آید

[پاسخ]

atenaگفته :

دیگر به هوای نازت هیچ مردی سر به بیابان نمی گذارد .
ساده ای لیلی جان ..؟!!!
اینجا مجنون ها با یک کلیک روزی هزار بار عاشق می شوند

[پاسخ]

atenaگفته :

خدایا مگر من کوره آهنگرانم که هر دم میزنی آتش به جانم

[پاسخ]

atenaگفته :

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که
در دل داشت برای دکتر تعریف کرد
دکتر گفت به فلان سیرک برو .
آنجا دلقکی هست ٬
اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود .
مرد لبخندی زد و گفت :
من همان دلقکم

[پاسخ]

atenaگفته :

خواستم گلدان نشکند دستم شکست
خواستم یارش شوم دلم شکست
و این است قاعده بازی عشق

[پاسخ]

atenaگفته :

تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است
ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ فروردین ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۸:

راه که می روم برمیگردم پشت سرم را نگاه میکنم
دیوانه نیستم…. خنجر از پشت خورده ام

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ فروردین ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۶:

آدم ها عادت میکنند…

به “هر” چیزی!

حتی به خنجر هایی که از پشت میخورند…!!!

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

خداروشکر ما دیگرفقیر نیستیم

دیروز پزشک روستا گفت:

چشمان پدرم پر از آب مروارید است!!!!

[پاسخ]

زينبگفته :

عالی بود مرسی

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مر

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

صندوق صدقات نیست دل من

که گاهی سکه ای محبت در آن بیاندازی

و پیش خدای دلت فخر بفروشی که مستحقی را شاد کرده ای . .

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !
.

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

.
دلت که برای من تنگ شد بیا سراغ زیر سیگاریم …
کنار قبرستان خاطرات من بشین ، فاتحه بخوان و اشک بریز …
من از تو درگذشتم !

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

.
بعد از مرگم همه اعضای بدنم را اهدا کنید به جز قلبم …
قلبم را در اعماق زمین دفن کنید تا آرام گیرد ، آخر قلب زخمی من دیگر نای تپیدن برای کسی را ندارد !
راستی یادم رفت ، خاکسترهای جگرم را هم دفن کنید !

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

ترسم انروز بیایی که نباشد جسدم،کوزه گر کوزه بسازد ز خاک جسدم،لب ان کوزه بسازد ز خاک لب من،بی خبر لب بگزاری به لبان جسدم!

[پاسخ]

SADAFگفته :

یه قانونی هست که میگه:
اگه عشقت داره ناراحتت میکنه حتما یه نفر سومی هست که عشقت داره واسه خوشحالی اون تلاش میکنه.

[پاسخ]

SADAFگفته :

تنهایی یعنی وقتی که تنها میری لباس بخری، تو اتاق پرو از آینه بپرسی
“بهم میاد؟ “

[پاسخ]

mohammadگفته :

من من من من من ومن این حال این روزهای من است

[پاسخ]

taherگفته :

خدایا خودم مراقب دشمنانم هستم،تو مراقب دوستانم باش.‏(علی شریعتی‏)‏

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

خدایا
این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند
فکری کن
اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت .

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

رفتــم گفتـم از “خـــــیرش” مـی گــذرم
شنیـدم کـه زیــر لب گُفـت از “شــــــرش” خــلاص شـدم . . .

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

میگویند عشق خدا به همه یکسان است
ولی من میگویم مرا بیشتر از همه دوست دارد
وگرنه به همه یکی مثل تو میداد . .

[پاسخ]

taherگفته :

جا سیگاریم را گم کرده ام… تو ندیدیش؟‏!‏ خودش مهم نیس‏!زیرش دردهایم را قایم کرده بودم…‏!‏

[پاسخ]

wooerگفته :

غمگینم,غمگین از بی رنگی زندگیم
کاش منم نقاش بودم
کاش رنگ بازی میدانستم
کاش…

[پاسخ]

سکوتگفته :

بد از تو الکل خورد من را……..
اتنخاب جالبی بود
به امید امید هایت

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

هَـمیشه بـآید کَسـی باشد

کـــہ معنی سه نقطه‌هاے انتهاے جمله‌هایَتـــ را بفهمد

هَـمیشه بـآید کسـی باشد

تا بُغض‌هایتــ را قبل از لرزیدن چـآنه‌ات بفهمد

بـآید کسی باشد

کـــہ وقتی صدایَتــ لرزید بفهمد

کـــہ اگر سکوتـــ کردے، بفهمد….

کسی بـآشد

کـــہ اگر بهانه‌گیـر شدے بفهمد

کسی بـآشد

کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردے برای رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتیآج دارے

بفهمد کـــہ درد دارے

کـــہ زندگی درد دارد

بفهمد کـــہ دلت برای چیزهاے کوچکش تنگــ شده استــ

بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زیرِ باران…

براے بوسیـدَنش…

براے یک آغوشِ گَرمــ تنگ شده است

همیشه باید کسی باشد

همیشه….

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

من سیگارم;
سوختن حق من است…
ساخته شدم که بسوزم;
هم به درد تنهایی زخم های خود…
هم به غم دوری تو…
من را از اتش جهنم باکی نیست!
که اتش درونم هزار بار داغتر از اتش جهنم است…

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

خیالت راحــتـــــــــــــ…

دل شکسته ها نفرین هم بکننـــــــــــــــــد ،

گیرا نیـــــــــــــ ست…!

نفــــــــــــــــرین ،

ته دل می خواهــــــــــد

دل شکسته هم که دیــــــــگر

ســـــــــر و ته نــــــــدارد…

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ فروردین ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۵۵:

قشنگ بود

[پاسخ]

wooerگفته :

به من مجوز چاپ نمیدهند میگویند داستانی که نوشتی قابل باور نیست

اما من فقط خاطرات تنهایی ام را نوشتم……

[پاسخ]

wooerگفته :

آهای!!! انقد با تنها گذاشتنم با من بازی نکن… بخوام باهات بازی کنم میشی شهر بازی!

[پاسخ]

ghazalگفته :

بالشت خود را ترجیح میدهم
چرا که شانه های امروزی ، مثل بالشت های مسافر خانه اند .
خوب میدانم که سر های زیادی را تکیه گاه بوده اند …

[پاسخ]

ghazalگفته :

ارزوهایم را گذاشنه ام در کوزه
و با ابش
قرص اعصاب میخورم …

[پاسخ]

المیراگفته :

یه نفر…

یه جایی…

تمام رویاهاش لبخند توست

احساس میکنه که زندگی با ارزشه…

پس هر وقت احساس تنهایی کردی

این حقیقیت رو به یاد داشته باش که

یه نفر…

یه جایی…

در حال فکر کردن به توست

[پاسخ]

المیراگفته :

بهم میگفت با دنیا عوضم نمیکنه !

راست میگفت !!! با دنیا نه ، با یکی دیگه عوضم کرد !
…..

[پاسخ]

المیراگفته :

خواستم چشمهایش رااز پشت بگیرم

دیدم طاقت اسم هایی که میگوید را ندارم….

[پاسخ]

المیراگفته :

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدینگونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است؛
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند.
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی.
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!
و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .

[پاسخ]

المیراگفته :

روزی گنجشکها را رنگ میکردند و
جای ِ قناری می فروختــــند …

این روزها هوس را رنگ میکنند و
جای ِ عشق می فروشـــند …
… …
آن روزها مالباخته میشدی و
این روزها ، دلـــبــــاخــــته …

[پاسخ]

المیراگفته :

گاهی عمر تلف میشود ؛
به پای یک احساس ….
گاهی احساس تلف میشود ؛
به پای عمر !
و چه عذابی میکشد ،
کسی که هم عمرش تلف میشود ؛
هم احساسش …

[پاسخ]

المیراگفته :

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!درست می شود!
اگر هم نشد به جهنم…
تمام می شود…
بالاخره تمام می شود…!!!

[پاسخ]

المیراگفته :

فکر کردن به تو ،

کار شب و روز من شده ،

بس که حالم گرفته است ،

چشمانم غرق در اشکهایم شده ….

دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….

همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…

انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ،

انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم…

این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم،

کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،

دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….

دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ،

تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ،

تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام….

فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ،

هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،

اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم….

دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم،

تا کی باید برای این و آن بمیرم؟

در حسرت یک لحظه آرامشم ،

دلم میخواهد برای یک بار هم که شده شبی را بی فکر و خیال بخوابم…

تو هم مثل همه ، هیچ فرقی نداشتی ،

هیچ خاطره ی خوبی برایم جا نگذاشتی ،حالا که رفتی ،

تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی….

گرچه از همان روز اول میخواستمت ،

گرچه برایم دنیایی بودی و هنوز هم گهگاهی میخواهمت ،

اما دیگر مهم نیست بودنت ، چه فرقی میکند بودن یا نبودنت؟

سوز عشق تو هنوز هم چهره ام را پریشان کرده ،

دلم اینجا تک و تنها راهش را گم کرده ،

این شعر را برای تو نوشتم بی پرده ،

هنوز هم دلت نیامده و خیالت ، خیال مرا پریشان کرده …

[پاسخ]

المیراگفته :

تقصیر من نیستــــــــــــــ
به تــــــــــــــــــو که می رســــــــــــــــم
تب می کنمــــــــــــ
به تــــــــــــــــو که می رســـــــــــــــم
هوس آغوشتـــــــــــــ میسوزاندم
به تــــــــــــــــو که می رســــــــــــــــم
لبــــــــــــــانم از عطتش له له میزنند
به تــــــــــــــــو که میرســـــــــــــــــــم
نگاهم خمـــــــــــــار نگاهت میشود
به تـــــــــــــــــو که میرســـــــــــــم
تقصیر تو نیستـــــــــــــ
نفسهــــــــــــــــایت دیوانه ام میکند……….

[پاسخ]

المیراگفته :

نام : عاشق
نام خانوادگی : تنها
نام مادر : فرشته غم
نام پدر : کوه رنج
محل تولد: محراب غم
شماره شناسنامه: بی مفهوم
صادره از : شهر عشق – کوچه بدبختی – پلاک نیستی – طبقه فلاکت
جرم : عاشقی
محکومیت : زندگی کردن
تاریخ تولد : زمانی که با او آشنا شدم
تاریخ وفات : زمانی که از او جدا شدم

[پاسخ]

المیراگفته :

وقتی مرا در آغوش میگرفت چشمانش را می بست. نمیدانم از احساس زیادش بود یا خودش را در آغوش دیگری تصور میکرد…!!!

[پاسخ]

ghazalگفته :

این روزها دیگر به خوابم هم نمی ایی…!
درکت میکنم !
همخوابی با دیگران تمام وقتت را گرفته ..!

[پاسخ]

ghazalگفته :

روزی که با هم ازدواج کردند فهمیده بودند
برای همیشه با هم خواهند ماند …
امروز وقتی پله های دادگاه را پایین می امدند
چقدر از هم متنفر بودند …

[پاسخ]

المیراگفته :

سرم را روی شانه ات بگذار تا من گلهای پیراهنت را آب دهم!!!!!!!!!

[پاسخ]

ghazalگفته :

شب بود ، گوشه ی خیابان ایستاده بود.
وقتی اولین ماشین برایش بوق زد ،
اشک در چشمهایش جمع شد ، ثانیه ای مکث کرد و سوار شد.

فردا پسرش را باید عمل میکردند …

[پاسخ]

المیراگفته :

کاش اینقدر که برای دست زدن به “گوشیت” حساسیت داشتی به “تنت” هم داشتی…!!!

[پاسخ]

ghazalگفته :

یک نفر در همین نزدیکیها
چیزی به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است !
خیالت راحت باشد …
ارام چشمهایت را ببند…!
نگرانی هایت بیدار است !
یک نفر که ار همه ی زیبایی های دنیا
تنها تو را باور دارد …!

[پاسخ]

ghazalگفته :

ارام میروم …
انچنان ارام که ندانی کی رفته ام !!
اما وقتی جای خالی مرا ببینی…
انچنان سخت رفته ام
که تمام عمر رفتنم را فراموش نکنی …

[پاسخ]

neegaarگفته :

Elmira jan,fogholade booooood

[پاسخ]

neegaarگفته :

un ke be to 3 bar mohlat mide,pin code gushite na maan

[پاسخ]

احسان طاهریگفته :

خیلی وقت است فراموش کرده ام …
کدامیک را سخت تر می کشم … ؟
رنــــج !
انتظار !
یا نفس را …

[پاسخ]

احسان طاهریگفته :

همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد…
که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد…
کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد
به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد همیشه…!

[پاسخ]

احسان طاهریگفته :

می خواهم بِدهم دنیا را برایم تنگ کنند ، به اندازه آغوشت !
.

[پاسخ]

احسان طاهریگفته :

خواستم رکب بزنم که……..

[پاسخ]

mohammadگفته :

انسان ها دو دسته اند :آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در روشنایی . . .

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم
می آید
می ماند
و به تنهاییم پایان میدهد!
آمد
رفت
و به زندگی ام پایان داد…

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

ایـن

ایـن روزهــا….
به قـــــول پنـــاهی

دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام

حــال مـ ــن خــــــــوب است

خــوبِ خــوب

فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی

همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست

و فکـر مـی کنـــم

ایـن روزهـــا…

خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است

چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا

او…

از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است

و مـــن…

از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم

مـی گوینـــد….

هـر وقــت دلـــت گرفــــــــت سکـــوت کـن

ایـن روزهــا….

هیــــچ کـس معنــای دلتنگـــ ـــی را

نمـی فهمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۳۴:

فک کنم باید می گفتید به قول “شکیبایی”!

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ فروردین ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۲:

اگه شکیبایی باشه ک معذرت میخوام…
شرمنده:(

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

مجنون……..

به قـــصـــه ی خـــود بـــازگــــــرد….!!!

اینـــجـــا لیلی بـــا هـــمـــه ی مجنون ها”محـــــــــــــــرم”اســـت….

بــــــه جـــز مجنون خـــــــــودش……..

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

از بس چشمای تو چرخید که من از چشم تو افتادم/مقصر من بودم آره زیادی بال و پرت دادم…

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

خدایا میترسم از آدمهایی که عاشق نمیشوند اما عاشق کردن را خوب بلدند…!!

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

کل اسم های تو موبایلم رو به اسم تو تغییر دادم
حالا هرروز بهم زنگ میزنی
یکبار هم نه ، چند بار ، تازه تغییر صداهم میدی
من که میدونم تو هم دلت تنگ منه . . .

[پاسخ]

المیراگفته :

من هرزه نیستم..اگر پشت شمشادها گذاشتم مرا ببوسی،خواستم بدانی آنقدر حس دوست داشتنت قوی بود که از تمام اعتقاداتم گذشتم و تو پشت سرم گفتی:چقدر هرزه بود…تنش میخارید…!!!

[پاسخ]

المیراگفته :

دیگر از این شهر…

میخواهم سفر کنم…

چمدانم را بسته ام…

اگر خدا بخواهد امروز میروم…

نشسته ام منتظر قطار…

اما نه در ایستگاه…

روی ریل قطار …

[پاسخ]

المیراگفته :

کـــو ر بــاش بانـــو نـگاه کـه مـی کنـی، مـی گوینــد: نـخ داد! عـبوس بــاش بانــــو لبــخند کـه مـیزنـی، مـی گـوینــد: پـا داد! لال بــاش بانــــو … حـرف کـه مـی زنـی، مـی گوینــد: جـلوه فـروخـت! شـاید دسـت از سـرمان بردارنـد … شـــــاید !!

[پاسخ]

المیراگفته :

نیا باران…

عاشقانه اش نکن…

من و او “ما” نشدیم…!!!

[پاسخ]

المیراگفته :

عزیزکم حالا که داری میروی تا روزهایت را بدون من سر کنی ؛ بر سر دو راهی که رسیدی بپیچ به چپ ، به

جهنم ختم میشود !!!

[پاسخ]

المیراگفته :

وفا را اینگونه آموختم:

تلفن همراه پیرمردی که توی تاکسی کنارم نشسته بود زنگ خورد

به زحمت، تلفن را با دستهای لرزان از جیبش در آورد

هرچه تلفن را در مقابل صورتش ، عقب و جلو برد ، نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند

رو به من کرد و گفت : ببخشید ، چی نوشته ؟

گفتم : همه کسم

پیرمرد : الو سلام عزیزم

دستش را جلوی تلفن گرفت و با صدای آرام و لبخند به من گفت : همسرمه !

[پاسخ]

المیراگفته :

یکی از شاخص ترین مزیت های سیم کارت های اعتباری اینه که
می تونی به بعضیا که حوصله شونو نداری بگی : “شارژ ندارم”

[پاسخ]

somaگفته :

دلم گرفته خیلی خستم هرچقدر به زندگیم فکرمیکنم چیزی یا کسی را توش نمیبینم که به خاطرش زندگی کنم دلم میخوادبرم یه جایی بشینم وفقط به ادما نگاه کنم ببینم چه جوری زندگی میکنن وبه عشق چه کسی دارن ادامه میدن نمیدونم تا کی محکومم به ادامه ی این زندگیه بی معنی تا کی خدا جون؟؟؟؟؟

[پاسخ]

تنهاي تنهاي تنهاگفته :

مطمئن باش اگه پسر تنهایی بودی تعداد کامنتهات به اینقدر نمیرسید
نمیدونی تنهایی چیه !
الکی واسه خودت اسم نذار .

[پاسخ]