آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند.
شبم را روز کن در زیر تن پوش سیاهی ها.
دلم تنگ است.
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سر پوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا، ای همگناه من درین برزخ، بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خواب های بی گناهی.
و من میمانم و بیداد و بی خوابی.
در ایوان سرپوشیده متروک
شب افتادست و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها.
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.
بیا ای روشن، اما بپوشان روی، که میترسم تو را خورشید پندارند.
و میترسم همه از خواب بر خیزند.
و میترسم که چشم از خواب بر دارند.
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را.
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را.
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب؛
پرستوها که با پرواز و آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی؛
نمیخواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتادست و من تنها و تاریکم.
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند؛
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی.
بیا ای مهربان با من!  بیا ای یاد مهتابی!

مهدی اخوان ثالث

“چهارم شهریورماه بیست و سومین سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث “

 «مهدی اخوان ثالث» متخلص به «م. امید» از مفاخر کم نظیر و پر آوازه‌ی خراسان و ایران است.
او فرزند «علی اخوان ثالث» از عطاران و طبیبان سنتی خراسان است که اصالتا اهل فهرج یزد بود، اما به خراسان کوچ کرد و با دختری به نام «مریم خراسانی» ازدواج کرد.
در سال ۱۳۰۷ شمسی «مهدی اخوان ثالث» دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر طی کرد و در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد (رشته آهنگری) را به پایان برد، و همان جا، در همین رشته، آغاز به کار کرد.
سپس به تهران آمد، آموزگار شد و در این شهر و اطراف آن (کریم آباد ورامین) به تدریس پرداخت.
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
در سال ۱۳۲۹ ازدواج کرد. در سال ۱۳۳۳ برای بار چندم، به اتهام سیاسی، زندانی شد. پس از آزادی از زندان (سال ۱۳۳۶) به کار در رادیو پرداخت، و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان مـنتقل شد. در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو تلویزیون به کار پرداخت.
در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه های تهران، ملی و تربیت معلم به تدریس شعر دوره سامانی و معاصر روی آورد؛ و دو سال بعـد، در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی به کار پـرداخت و سرانجام در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت همیشگی از تمام مشاغل دولتی، بازنـشسته شد.
در سال ۱۳۶۹ به دعوت “خانه فرهنگ آلمان” برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل (۱۵ تا ۱۸ فروردین) به خارج رفت و ضـمن این سفر، از کشورهای انگلیس، دانمارک، سوئد، نروژ و فرانسه دیدن کرد.
سرانجام، در ۴ شهریورسال۱۳۶۹، چند ماهی پس از بازگـشت به میهن، دیده از جهان فروبست.
وی بنا به وصیت خود در توس، کنار آرامگاه فردوسی، به خاک سپرده شد.
از اخوان ثالث چهار فرزند (یک دختر، و سه پسر) به یادگار مانده است.
“روانش شاد و یادش گرامی باد”

موضوع : شعر و دل نوشته, مهدی اخوان ثالث
نویسنده :   ,   ۵۶ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۵ شهریور, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟
از اهل عالم هیچیم و چیزی کم

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ،عالمی دارد
پس زنده باش مثل شادی غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما هیچیم و چیزی کم

رفتم فراز بام خانه ، سخت لازم بود
شب بود و مظلم بود و ظالم بود
آنجا چراغ افروختم،اطراف روشن شد
و پشه ها و سوسکها بسیار
دیدم که اینک روشنایی خرده خواهد شد
کشتم اسیر بی مروت زرده خواهد شد
باغ شبم افسرده چون خون مرده خواهد شد
خاموش کردم روشنایی را
و پشه ها و سوسکها رفتند
غم رفت ، شادی رفت
و هول و حسرت ترک من گفتند

از بام پایین آمدم آرام
همراه با مشتی غم و شادی
وبا گروهی زخم ها و عده ای مرهم
گفتیم بنشینم
نزدیک سالی مهلتش یک دم
مثل ظهور اولین پرتو
مثل غروب آخرین عیسای بن مریم
مثل نگاه غمگنانه ما
مثل بچه آدم
آنگه نشستیم و بی خوبی خوب فهمیدیم
باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک
هیچیم و چیزی کم.
“م.امید”

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

روحش شاد و یادش گرامی

[پاسخ]

daryaگفته :

به دیدارم بیا هر شب
من از امید دیدارت
ز چشمم خواب هر شب
می گریزد آه…
ز پی شبها گذر کردند بی مهتاب چشمانت
همین امشب بیا شاید
ازین امید حسرت بار
فقط امشب رها گردم…

[پاسخ]

مریمگفته :

در ذهن زنانه ی من، مَرد یعنی تکیه گاهی امن….

یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن، بدون اندکی شرم!

در ذهن زنانه ی من مَرد یعنی کوه بودن….

پر از سخاوت ، پر از حیای مردانه…..

در کنار این اُبُهَت…..لوس شدن های کودکانه!

در ذهن زنانه ی خوش بین من….

مرد یعنی دوست میدارمت…تو هر لحظه با منی!

“تو” مَردی….من بی “تو” از تمام آفرینش بیگانه ام!

با تمام احساس های ظریفم به بودنت…

کافی است دست رَد بزنی…

میروم پی زندگی ام….

تا بدانی چقدر محترم است این آسایشت!!!

[پاسخ]

فاطیماگفته :

پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
فروغ فرخ زاد

[پاسخ]

فاطیماگفته :

سه درد امو بجانم هر سه یک بار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره
غم یارو غم یارو غم یار
بابا طاهر

[پاسخ]

فاطیماگفته :

هر انکس عاشق است از جان نترسد
یقین از کند و از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه
که گرگ از هی هی چوپان نترسد
بایاطاهر

[پاسخ]

فاطیماگفته :

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
حافظ

[پاسخ]

nafasگفته :

Az bas ke nafas be yad eshgh to zadam yad to be jay nafasam meayad

[پاسخ]

nafasگفته :

Kash gardanband sineat bodam ta be hengam davidanat be zaraban ghalbat bose mizadam

[پاسخ]

Negin پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۲۰:

چه زیباست!مرسی نفس جون.

[پاسخ]

nafas پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۲۲:

khahesh azizam

[پاسخ]

تنهاگفته :

درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانه ی باد ؟کجاست خانه ی باد؟

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

باران را در آغوش می گیرم

و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم

تو با آغوشی باز…

با آغوشی پر از نفس های پاییزی

به استقبالم می آیی…

و مرا تنگ در آغوشت می گیری

و یک نفس عمیق تو کافیست

برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت

پس بیا…

بیا و مرا با خود ببر

به هوای دوست داشتنی با هم بودن

دلم تو را میخواهد

تنها تورا

فقط تویی که پر میکنی

این فضای غم گرفته ی

دلم را

تو را به خدا

بیا…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

اخیرا سکوت را ک میبینندمیپرسندچیزی شده؟؟
وجوابش همیشه سربالاس..
واماحالافریادمیزنم بله..
چیزی شده ب اندازه یک دنیااوار برسرم..
چیزی شده ب اندازه یک اقیانوس اشک..
چیزی شده برای منو برای اوچیزی نشده…
چیزی شده ک نمیخواستم…
دانستیدحالا…!…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

کفتار گاهی از شدت گرسنگی
چربی مغزش را می سوزاند و می سوزاند
تا اینکه بچه اش را به شکل شکار میبیند
و آن
را می خورد و پس از باز یابی انرژی حدر رفته
بی آنکه بداند چه روی داده ۴۰ روز بر سر استخوان های او بی آنکه چیزی
بخورد یا بنوشد به سوگ مینشیند تا میمیرد !
بعضی از 
ادمها اینگونه زندگی میکنند…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

درجامعه ما افرادی هستندکه انقدر فقیرند که تنهادارایشان پول است! (حسین پناهی)


[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

بابالنگ دراز عزیزم،تمام دلخوشی دنیای من این است ک ندانی و دوستت بدارم!
اگر بفهمی،میرانی ام وچیزی درون دلم فرو می ریزد،چیزی شبیه غرور!
بابالنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را ب نفهمیدن بزن وبگذار دوستت بدارم.
بعد از تو هیچ کس الفبای روح وخطوط قلبم را نخواهد خواند…
نمی گذارم…!
نمی خواهم…!
بابالنگ دراز من،همین ک هستی…
دوستت دارم
حتی سایه ات را ک…
هرگز ب آن نمیرسم!
|جودی|

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ساکتم…
هیچی نیستم!!
حتی آنقدر آدم نیستم ک عاشقم باشی؟!¿
اما کاش می فهمیدی…
من در برابر هرزه های بی احساس این شهر شلوغ،فقط یک دختر ساده ی ساده ام…¡!
|جودی|

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ﻣﺘﺮﺳﮏ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﺯﺩﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ…! ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﻱ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ”ﻗﺤﻄﻲ ﻋﺎﻃﻔﻪ”ﻫﺎﺳﺖ

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

گول دنیا را نخور ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند بره های این حوالی گرگ ها را میدرند سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

قبر منو خیلی بزرگ بسازین….چون یی دنیا آرزو با خودم به گور میبرم

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند… وای سهراب کجایی آخر؟ زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند ! ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی ست… دل خوش سیری چند صبر کن سهراب… گفته بودی قایقی خواهی ساخت ! قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

صبر کن سهراب! آری… تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین،مالِ من است! اما سهراب تو قضاوت کن، بر دل سنگ زمین جای من است؟! من نمی دانم که چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست… صبر کن سهراب! قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم

[پاسخ]

عاطفهگفته :

دیار عاشقی هم شهر هرت داره!
خیلی راحت دل میدزدن…
دل میبرن…
دل میشکنن….

[پاسخ]

عاطفهگفته :

پارسال با او زیر باران قدم میزدم…
امسال او را با دیگری زیر باران اشکهای خودم میبینم…
شاید باران پارسال اشک های کس دیگری بود…

[پاسخ]

مریمگفته :

چقدر خوشحــ ــال بود شیطــ ــان وقتے سیبــ را چیدم …

گمان مے کرد فریب داده استــ مرا

نمے دانستــ تو پرسیده بودے :

مرا بیشتر دوستــ دارے یا ماندن در بهشــ ــتــ را…..

[پاسخ]

المیراگفته :

بعضی‌ وقتها بعضی‌ آدما بدون در زدن وارد زندگیت میشن …

انقدر خوبن که چشم باز میکنی‌ میبینی‌ یه فصلی از زندگیت شدن …

باهات آفتابی میشن ، بعضی‌ وقتام که دلت گرفته با تو میبارن …

بدون اینکه بفهمی فقط دوسشون داری …

انقدر بودنشون تو لحظه‌ها‌ت پررنگه که دوست داری همهٔ عاشقانه‌هاتو براشون بنویسی‌ …

اینا همونایین که مثل خوابهای کودکی شیرینن اما حیف خیلی‌ کوتاه …

بدون در زدن میان … یواشکیم… میرن …

اینا همون آدمایین که هیچوقت تکراری نمیشن …

فقط با رفتنشون یه فصل سرد ، خیلی‌ سرد از زندگیت شروع می‌شه …

سرد سرد … :)

[پاسخ]

محمدرضا(میم ر)گفته :

هیچی مثل اون لحظه نیست که وقتی اسمش برده میشه چهار چشمی زل میزنی ببینی در موردش چی میگن.
قلبت میزنه.شور میزنه که پشت سرش بد نگن.و بدون این که تورو با اون بدونن از خیلی چیزا حرف می زنن.
مخصوصا وقتی شب میری خونه و برنامه داری با خودت………
آدم تو اون لحظه می خواد جون بده…

[پاسخ]

baranگفته :

چه زیبا گفت فروغ…
تنها صداست که میماند
امان از صدای “تو” که
ابدی شد در گوش من…

[پاسخ]

baranگفته :

تمام سربازانم سفید پوشیده اند
و منتظر حرکت تو هستند
گام بردار در صفحه شطرنجی دلم
میتوانم تمامش کنم با یک حرکت
حیف اما…
شاه این بازی
از چشمان تو
فرمان میپذیرد
نه از انگشتان بی رمق من…

[پاسخ]

baranگفته :

شب را دوست دارم
چرا که در تاریکی چهره ها مشخص نیست
و هر لحظه این امید در دلم ریشه میزند
که شاید…
“تو” امده ای ولی من ندیده ام…

[پاسخ]

baranگفته :

یک نفر امد و ارام و قرارم را گرفت
برگ و بار و شاخسارم را گرفت
چهار فصل من بهار بود
حیف…
باد پاییزی امد بهارم گرفت
اعتباری داشتم در پیش عشق
با نگاهی اعتبارم را گرفت
عشق یا چیزی شبیه عشق بود
امد ودار و ندارم را گرفت…

[پاسخ]

baranگفته :

من ان عاشق ترین پروانه هستم
که عهدی با جان بر سر تو بقستم
تو ان شمع خرامان سوز هستی
که چون اتش به جان من نشستی
ندارم هیچ باک از اتش عشق
که این اتش از مرهم خوشتر اید…

[پاسخ]

baranگفته :

گل یا پوچ ؟
دستت را باز نکن
بگذار فقط تصور کنم
که در دستانت…
کمی عشق برایم
پنهان است…

[پاسخ]

baranگفته :

تنها باران است که گاهی در اوج تنهایی من…
در ان لحظه که هیچکس نیست
با من از تو می گوید
ولی درد من این است…
که دیریست
دیگر…
باران…
نمی بارد…

[پاسخ]

baranگفته :

کنار
من که هستی زمان هم دستپاجه می شود
عقربه ها دو تا یکی میپرند
اما همین که می روی…
تاوان دست پاچگی های ساعت را هم من باید من بدهم
جانم را می گیرند…
ثانیه های بی تو…

[پاسخ]

nafasگفته :

ta kojay ghese bayad az deltangi nevesht , 
ta be ki bazeche bodan toy dast sarnevesht , 
ta be ki ba zarbehay dard bayad ram shod,
ya faghat ba geryehay bi gharari aram shod ,
bahr didar mohabat ta be ki dar entezar ,
khaste az in zendegi ba ghose hay bi shomar .

[پاسخ]

محمدرضا(میم ر) پاسخ در تاريخ شهریور ۶ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۲۸:

مرسی.زیبا بود.

[پاسخ]

nafas پاسخ در تاريخ شهریور ۶ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۴۶:

khahesh agha mohamadreza

[پاسخ]

nafasگفته :

براى دوباره آمدنش دعا نکن شاید وقتى آمد همانى نباشد ک رفت…

[پاسخ]

سحرگفته :

سردش بود …..
دلم را برایش سوزاندم ، گرمش که شد با خاکسترش نوشت
خداحافظ…..

[پاسخ]

تنهاگفته :

آن تیره مردمکها،آه آن صوفیان ساده ی خلوت نشین من در جذبه ی سماع دو چشمانش از هوش رفته بودند
فرخزاد

[پاسخ]

aramگفته :

مـن مـاننــد هـم سـن و سـالهای خـویـش نیستـم …
کـه هـر روز یکــ آرزویـی دارنـد بـرای آینـده ،
مـن تنـهـا یکــ آرزو دارم و آن ایـن استــ کـه :
شبـی بخـوابــم و دیگــر بیــدار نشـوم …
تــا نشنــوم …
تــا نبینــم … تــا نشکنـم …

[پاسخ]

محمدرضا(میم ر) پاسخ در تاريخ شهریور ۶ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۳۲:

دقیقا.
من مانند هم سن وسال های خویش نیستم…

[پاسخ]

daryaگفته :

من هر شب در هوای تو
درونم بغض بیدار است
به خوابی هم اگر رفتم
تو را در خواب می بینم
درونم بغض بی تابی
تو را هر لحظه می جوید
برایت قصه می گوید
از عشقت نرم می گرید
درونم انتظاری گرم
برایت جاده می سازد…

[پاسخ]

مریمگفته :

دیدی که سخت نیست تنها بدون من؟!

دیدی صبح می شود شب ها بدون من!!

این نبض زندگی بی وقفه می زند…

فرقی نمی کند با من… بدون من…

دیروز گر چه سخت امروز هم گذشت!!!

طوری نمی شود فردا بدون من!!!

[پاسخ]

مریمگفته :

نترس حوا … سیب را با عشق گاز بزن !

آدم بی عشق ، لیاقت بهشت ندارد …

[پاسخ]

مریمگفته :

به او بگویید

دیگر ” او ” های نوشته هایم را

به خود نگیرد!!

از این به بعد ” او ” دیگر آن ” او ” نیست . . .!!!

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۵۳:

قشنگ گفتی، واقعا همین طوره که گفتی

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی
و در چشمان پاک شقایق
عابر بی عاطفه ی غم جاری است
به چه کس باید گفت
با تو انسانم و خوشبخت ترین

فکر کنم از مهدی اخوان ثالث باشه.دوستانی که اطلاع دارن ما رو بی خبر نزارن.همچنین مدیریت محترم سایت اگه شعر رو کامل داره برامون بزاره.
با سپاس

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۰۸:

منم فکر میکنم از اخوان باشه…بررسی میکنم اگه پیدا کردم قرار میدم…دوستان هم اگه کسی اطلاع داره برامون بزاره

[پاسخ]

ma پاسخ در تاريخ شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۵۷:

اسمش وفا از مهدی اخون ثالث

[پاسخ]

maگفته :

…در زمانیکه وفا قصه ی برف به تابستان است و صداقت گل نایابی است و در چشمان شقایق ها عابر ظالم وبی عاطفه ی غم جاریست به چه کسی باید گفت:باتو خوشبخترینم… به دستانم اعتماد کن که این انگشتان به سجده نشسته واز ترس افشای راز عشق تو به سوی کسی گشوده نشده است. به چشمانم نگاه کن… می خواهم پس از انتظاری طولانی چهره ی مبهم خویش را در آیینه ی دیدگانت زلال بیابم. به صداقتم تکیه کن تا بدانی در ستون ایمانم زلزله راه ندارد. دوست داشتنم را باور کن تا در پایان راه شکوفایی گل صبرم را در باغ پیروزی ببینم! باورم کن عزیزم…

[پاسخ]