آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد
آقای نخست وزیر دود نمی کشد
آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد
ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند
کاش گفته می شد:
آقای نخست وزیر مست است
آقای نخست وزیر دودی است
اما حتی یک فقیر میان مردم نیست!

برتولت برشت

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۲۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۴ بهمن, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
winkگفته :

mataleb emrooz vaghean jaleb hast mamnoooooooooon

[پاسخ]

لیلاگفته :

آقــای وزیــر مسـت است
اقــای وزیــر دودی است
آقـــای وزیر و وزیـــران خــانـــه هـــای آنچــنانــی دارنــد
و کــکــشــان هــم بـــرای بــود یــا نـبود فـقــیــری در جــامـعـه نمـیگــزد
تنــهــا دغــدغـــه آقـــایـــان جیـــب مبـــارک اســــت..

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

وقتی خداحافظی میکنیم
چــه انـرژی عـظیـمی مـی خواهـد کـنترل اولین قـطره اشک بـرای نـچکیـدن . . .

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

به خدا بگویید دیگر زمستانش سرد نیست…
من در تابستانش هم از بی وفایی دندان به دندان ساییده ام!!!

[پاسخ]

لیلاگفته :

خداوندا : به مذهبی ها بفهمان که
مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید
پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد

[پاسخ]

لیلاگفته :

زور، می گوید: آنچه هست این گونه خواهد ماند
هر صدائی جز صدای حاکمان خاموش!…
لیک بسیاری به خیل بردگان، نومید، می گویند:
آنچه می خواهیم ما هرگز نمی آید…
هان و هان تا زندگی باقی است واژۀ هرگز نباید گفت
آنچه محکم بود دیگر نیست
آنچه هست اکنون، این چنین دیگر نخواهد ماند.
حاکمان آنگه که حرف خویش بس کردند
حرف ِ محکومان شود آغاز.
پس، که را یارای آن باشد که «هرگز» بر زبان آرد؟
دیرپائی ستمکاران، متکی بر کیست؟
بی گمان بر ما.
محو استیلای جباران، متکی بر کیست؟
همچنان برما.
ای فرو افتاده، برپا خیز!
ای سپر انداخته، بستیز!
کیست بتواند ببندد راه بر آن کس که از وضع خود آگاه است؟
پس، تودۀ مغلوب امروزین، فاتح فردا ست
وان زمان، «هرگز»، بی گمان «امروز» خواهد شد. برتولت برشت

[پاسخ]

لیلاگفته :

روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟
خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمی دانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود.
کریسمس نزدیک بود و دخترک مدام در مقابل ویترین یک فروشگاه کفش زنانه لوکس می ایستاد و به یک جفت کفش طلایی خیره می شد. قیمت کفش ۵۰ دلار بود و دخترک افسوس می خورد که نمی تواند کفش را بخرد.
کریسمس فرا رسید و پدر دو دختر که در معدن کار می کرد مبلغ ۴۰ دلار را برای هر کدام از بچه ها کنار گذاشت تا این که در هنگام تحویل سال به آنها داد. دخترک بسیار آشفته شد و فردای آن روز سریع کیف و کفش قدیمی اش را به بازار کالا های دست دوم برد و آن را با هر زحمتی که بود به قیمت ۱۰ دلار فروخت؛ سپس فورا به سمت کفش فروشی دوید و کفش طلایی را خرید. در حالی که کفش را به دست داشت، پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت که لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید. مأمور پست و خانواده دختر سخت تعجب کردند؛ مأمور با لبخند گفت که برای چه کسی ارسال کنم؟ دخترک گفت که خواهرم گفته مادرم در بهشت است من هم برایش کفش خریدم تا در بهشت آن را بپوشد و در آنجا با پای برهنه راه نرود، آخر همیشه پای مادرم تاول داشت..

[پاسخ]

لیلاگفته :

شنیده ام تن می فروشی؟ برای لقمه نان؟
همه تورو شیطان می نامند، من هم مانند همه.
از خودت پرسیدی چرا اگر زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد پلیدی است
و اما اگر همان زن کُلیه بفروشد تا نانی بخرد پاکی؟
مگر هر دوتن فروشی نیست؟
بفروش! تنت را حراج کن…
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
روزه میگیری ، غسل میکنی ، نماز میخوانی ، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،رمضان بعد از افطار کار می کنی،محرم تعطیلی.اما من؟!
ف اح ش ه…دعایم کن

[پاسخ]

لیلاگفته :

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم …بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، ” چقدر تشنه بودم ” پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است …

[پاسخ]

لیلاگفته :

صدای ناز می آید،
صدای کودک پرواز می آید،
صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.
معلم در کلاس در س حاضر شد ،
یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا ، همه برپا ، چه برپایی شد آن برپا،
معلم نشئتی دارد ، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد،
یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا .
معلم گفت فرزندم بفرما، جان من ، بنشین ،
چه درسی ؟ فارسی داریم؟
کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم ،
بزن یک صفحه از این زندگانی را.
ورق ها یک به یک رو شد.
معلم گفت فرزندم ببین بابا،
بخوان بابا،
بدان بابا،
عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه صفحه پر از بابا
ندارد فرق این بابا و آن بابا ،
بگو آب و بگو بابا ، بگو نان بگو بابا
اگر بخشش کنی با میشود با ، با
اگر نصفش کنی با می شود با ، با
تمام بچه ها ساکت ، نفس ها ، حبس در سینه و قلبی همچو آئینه
یکی از بچه های کوچه بن بست ، که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت
به قلبش یک معما داشت ،
سئوال از درس بابا داشت.
نگاهش سوخته از درد ، لبانش زرد ، ندارد گوئیا هم درد ، فقط نا داشت
به انگشت اشاره او سئوال از درس بابا داشت ،
سئوال از درس بابای زمان دارد
تو گوئی درس های بر زبان دارد
صدای کودک اندیشه می آید،
صدای بیستون ، فرهاد ، یا شیرین ، صدای تیشه می آید ،
صدای شیرها ، از بیشه می آید .
معلم گفت فرزندم سئوالت چیست ؟؟
بگفتا آن پسر : آقا اجازه ، اینکی بابا و آن بابا ، یکی هستند؟؟
معلم گفت آری جان من ، بابا همان بابا ست
پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد .
معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟
پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم .
معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟
پسربا گریه گفت این درس رنگین است دوتا بابا، یکی بابا،
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟؟؟
چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟؟؟
تو میگوی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟؟؟
چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟؟؟
ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد؟؟؟
چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟؟؟
چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟؟؟
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟؟؟
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر، به زور و ظلم می کارد؟؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟؟؟
چرا بابای من هر روز میپوسد ؟؟؟
چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ، ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریانست ؟؟؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای من با زندگی قهر است ؟؟؟
معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند ،
بروی گونه اش اشکی ز دل برخواست ،
چو گهر روی دفتر ریخت ،
معلم روی دفتر عشق را می ریخت ،
و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش .
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ، یکی بابا در این درس است و آن بابا دیگر نیست
پاکن را بگیرید ای عزیزانم
یکی پاک کردند و معلم گفت :
جای آن یکی بابا
خدا را در ورق بنویس
و خواند آن روز
خدا بابا
تمام بچه ها گفتند :
خـــــــــدا بـــــــابـــــــا

[پاسخ]

لیلاگفته :

ماه در آسمان سو سو می زد، ستاری چشمک می زند
فرشته ای در کنج آسمان،زانوی غم بغل،اشک می ریزد،
چه می بیند،
اینجا زمین است،سرزمین اشرف مخلوقات،
کودکی پوست بر استخوان چسبیده،
کودکی گل به دست سر هر کوی وبرزن
کودکی زیر آوار،تیر بر جگر، آواره،پریشان
کودکی در مدرسه زیر رگبار ندانم کاری به خاک وخون می غلطد
کودکی می سوزد
کودکی فروخته می شود
کودکی ،کودکی نمی کند،فرزند کار است
اینجا زمین است
کودکانش چوب ندانم کاری بزرگارها را می خورند.

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

مگر اینکه برفی بیاید و بتوانیم ” آدم ” بسازیم

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی…
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی …
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای…! که می شناسی بنشینی و”فقط” نگاه کنی…

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…
گاهی دلگیری…شاید از خودت.

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

و اشک…

و خاطراتی مبهم از گذشته

و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام

فرصت با تو بودن توهمی شیرین بود

خواب کودکانه ی من

و تو ماندی در خاطرم

بی آنکه تو را ..!!!

چه قدر سخت است که با آشنا ترینت بیگانه باشی…

بعد از این همه عبورِ کبود،

قول میدهم دیگر قدر خلوتهایم را بدانم…

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

به سلامتیه اون رفیقی که مجازیه
امـــــــــــا
یه جوری واست سنگ صبوره
که همه رفیقای واقعیت به گرد پاش نمیرسن !!!

سلامتی همتون.

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

خیلی وقته دلم تنگ شده واسه کسی که بهش بگم :
۷ صبح اگه بیدار بودی بیدارم کن !
اگه رفتم پشت خطش قطع کنه و بگه : جونم ….
اگه باهاش قرار گذاشتم زودتر از من بیاد ،
یواشکی از تلفن خونه بزنگه بهم !
دوستاشو بپیچونه بخاطر من ….
منو با تنهاییام ؛ تنها نذاره !
خیلی وقته دلم تنگ شده ..

[پاسخ]

wink پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۱:

agha majid man be khatere eshgham hamaye in kar ha ro kardam valii oon bi liyaghat bood

[پاسخ]

مجییییید پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۴:

دیشب تنهای تنها،من بودمُ یه دنیا خاطره…
همه رفته بودنُ من مونده بودم،تنهای تنها…
رفتم تو حیاطُ رو صندلی نشستم…
شاید شب بهترین همدم زمان تنهاییم بود…
آخه اونم از وقتی یادم میاد روزگارش سیاه سیاه بود…
مثل من…
داشتم به آسمون نگا میکردم…
میدونستم اونی که رفت،شاید دیگه هیچوقت برنگرده…
فقط از ته دل آرزو داشتم هرشب خوابشو ببینم…
شاید با خواب و رویاش می شد،ته دلم یه کم آروم بگیره…
این اولین بار بود که احساس میکردم،وجود یکی،مثل نفسم شده…
باید کنارم باشه تا زنده بمونم…
یا شاید اولین بار بود که احساس میکردم واقعا از ته دل یکی رُ دوست دارم…
خیلی دوسش دارم…
اندازه تمام وسعت تنهاییم…
آخه وسعت تنهاییم،انقد زیاده که تمومی نداره…
تنها امیدم فقط این بود که لااقل گلم روزایه خوبی رُ داشته باشه…

هم دلم میخواست گلم یادم بیفته…هم دوست نداشتم یادم بیفته…
دوست داشتم یادم بیفته…بلکه باز بخواد برگرده…
و دوست نداشتم یادم بیفته…که مبادا غم رو دلش بشینه…
هنوزم باور نمیکنم اونی که انقد تو قلبم نشست،تنهام گذاشته باشه…

یادم نمیره اولین جمله دوستانه که گفتیم…
یادمه گفتیم دیگه حالا که با همیم خیلی جاها باید به خاطر هم،از اون چیزایی که میخوایم،بگذریم…
حالا که رفتنشُ میبینم،میبینم شاید هیچ جا حاضر نشد منُ به بقیه ترجیح بده…هیچ جا…
با این همه هروقت که با هرکسی بحث میکنم،یا هرکاری که ذهنمُ خسته کنه…
میگم،کاش گلم بود؛بلکه یه کم آرومم میکرد…
آخه وجودش،هرچقدم سرد،واسه قلب خسته ام آرامش بود…
حالا که رفته هرشب هواشُ میکنم،…
دوست دارم برگرده کنارم…
شاید با اومدنش از این روزایه تاریکُ سردِ زندگیم نجات پیدا کنم…
دلم واسه بی محلی هاش،طعنه ها یا دعواهاش تنگ شده…
حتی واسه محبتایه کوتاهش…
شاید هیچوقت اونی که میخواست نبودم،اما روزی که تصمیم گرفتم عوض بشم…
خبر نداشتم که فردا،روز جداییمون میشه…

چه دیر تصمیم به عوض شدن گرفتم…
وقتی که نمیدونستم،فرداش،برای همیشه تنها می مونم…
همه میگن اون که گذاشتُ رفت،دیگه فکرشم نکن…
بذار هرجا که میخواد باشه…به تو هیچ ربطی نداره که الان کجاست یا که با کیه…
اما حقیقت اینه،قبل از خودم،راحتیه اون،برام مهمتره…
اگه بدونم الان هرجاکه هست راحتُ خوشحال،گرچه فراموشش نمکنم،اما شاید بیشتر آروم بگیرم…
خوشبختیه اون،خوشبختیه منه…
اگه اون خوشبخت باشه،منم خوشبخت ترینم…

شاید منم،خوشبخت ترین،تنهام…

[پاسخ]

wink پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۶:

واقعا این راسته که میکید خوشبختیه اون خوشبختیه منه یه روزی یکی به منم کفت اکه خوشبختی منو میخوای منو تنهام بزار منم همیم کارو کردم الانم اون بایکی دیکه خوشه

مجیییییدگفته :

یادت هست می گفتی : اگر ترکم کنی روزی ، تمام عمر خاموشم ؟

به یادت هست می گفتی : نرو هرگز که من بی تو فراموشم؟

به یادت هست می گفتی : که هر لحظه ، شبها ، صدایت هست در گوشم ؟

کنون آن روزها رفته

، تو هم رفتی ،

اینک من شدم تنها ،

اسیر دردها ،

غمها تمام روزها ،

شبها ،

ماهها …

شکسته در گلو بغضم ،

به یادت اشک می ریزم

به یادت ای وجودو هستی من

به یادت میمیرم

به یادت ای امید من

اکنون دور از آشیان میمیرم

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

شب عروسیه،آخره شبه عروس خانوم رفته تو اتاقش لباساشو عوض کنه هرچی منتظر شدن برنگشته در رو هم قفل کرده،همه پشت در نگرانن هرچی صدا میزنن مریم(عروس)جواب نمیده آخر داماد طاقت نمیاره میزنه درو میشکنه عروس ناز مامان بابا کف اتاق خوابیده لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ولی رو لباش لبخنده،همه ماتو مبهوت موندن کنار دست مریم یه کاغذ هست که با خون یکی شده باباش با دست لرزان کاغذو برمیداره و میخونه:
سلام عزیزم دارم برات نامه مینویسم.آخرین نامه ی زندگیمو،آخه اینجا آخر خط زندگیمه،کاش منو تو لباس عروس میدیدی،مگه نه اینکه آرزوت همیشه همین بود!؟علی جان دارم میرم تا بدونی تا آخرش رو حرفم واستادم میبینی بازم تونستم باهات حرف بزنم ولی کاش منم حرفای تو رو میشنیدم دارم میرم چون قسم خوردم تو هم خوردی یادته!؟گفتم یا تو یا مرگ تو هم گفتی یادته!؟علی تو اینجا نیستی من تو لباس عروسم چرا تو کنارم نیستی داماد قلب من تویی ای کاش بودی و میدیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خونش رنگ میکنه کاش بودی و میدیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.حالا که چشمام داره سیاهی میره،حالا که همه بدنم داره میلرزه زندگیم مثل یه سریال از جلو چشام داره میگذره،روزی که نگام تو نگاهت گره خورد یادته!؟روزی که دلامون لرزید!؟روزای خوب عاشقیمون یادته!؟نقشه های آیندمون یادته!؟علی من یادمه،یادمه بزرگترامون همونایی که زندگیشون بودیم چطور رو قلبهامون پا گذاشتن یادمه بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوسش داری تنها برو سراغش یادمه بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.یادته اون روز چقدر گریه کردم،تو اشکامو پاک کردی و میگفتی وقتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه میگفتی که من بخندم علی بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شدن یا بازم گریه کنم!؟هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات به چشمام نیافته ولی نمیدونست عشق تو تو قلب منه نه چشمام.روزی که بابام ما رو از شهرو دیار آواره کرد چون من دل به عشقی سپرده بودم که دستاش خالیه و پولی برای آینده نداره.ولی نمیدونست آرزوی من تو نگاه تو بود نه دستات.پامو از این اتاق بذارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو رو ندارم.نمیتونم ببینم جای دستای گرم تو دستای یخ زده ای تو دستام باشه همین جا تمومش میکنم واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام وای علی کاش بودی و میدیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم دلم برات خیلی تنگ شده میخوام ببینمت دستم میلرزه طرح چشمات پیش رومه،دستمو بگیر منم باهات میام،…
پدر مریم نامه تو دستشه،کمرش شکست،بالای سر جنازه دختر قشنگش ایستاده و گریه میکنه.سرشو برگردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در یه قیافه آشنا میبینه،آره پدر علی بود.اونم یه نامه تو دستشه چشماش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده بود،نگاه دو پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفا توش بود هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود پدر علی هم اومده بود نامه پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده.حالا دیگه دوتا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!مابقی هرچی مونده گذر زمانه و آینده و بازهم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمیکنند!!

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

سر میز شام یادت که می افتم بغض میکنم،اشک در چشمانم حلقه میزند

و همه با تعجب نگاهم میکنند

.
.
.

.
.
.
لبخندی میزنم و میگویم:چقدر داغ بود…!!!

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم….

تمبر و پاکت هم هست….

و یک عالمه حرف….

کاش کسی جایی منتظرم بود….

[پاسخ]

پاییزانگفته :

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن ………….. با مردم بی درد ندانی که چه سخت است

[پاسخ]

ناشناسگفته :

دلمان خوش است که حج میرویم
حج همینجاست کجا میرویم

[پاسخ]