آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
vahidگفته :

ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ هارا میدرند
سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زنده ها هم ابروی مرده هارو میبرند .

[پاسخ]

سعید پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۸:

عالی بود موافقم

[پاسخ]

یه مهندسگفته :

واقعا اگه آدم عمیقا به این جمله توجه کنه
میبینه تو زندگیش چقدر مدیونه…
عالی بود پست
مرسی webmaster

[پاسخ]

لیلاگفته :

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
مرسی مسعود جان قشنگ بود..

[پاسخ]

artimes پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۳:

سلام.
مرسی زیبا بود لیــلا خانم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۲:

سلام جناب آرتیمس
خواهش میشه

[پاسخ]

هستیگفته :

آهسته گفت خداحافظ و رفت
آدمها چه راحت مسئولیت خودشان را به گردن خدا می اندازند..

[پاسخ]

یه مهندس پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۵:

beautifull

[پاسخ]

حدیثگفته :

تو حتی

سر برنگردوندی ببینی که

روحم داره بی تو پر پر میشه!!!

قبلِ تو دلم از این دنیا خون بود…

.بعد تو از اونم بدتر میشه…!!!

خدا میدونه تنها کسم بودی

و بعد تو چقد دلم باید تنهاشه؟؟!!

دنیایی که توش کنارم نباشی….

نباشی

میخوام دنیا نباشه!!!!!!!

[پاسخ]

حدیثگفته :


قشنگ بود.مچکرم!

[پاسخ]

حدیثگفته :

حرفی نیست…
خودم سکوتت را معنی می کنم!
کاش می فهمیدی،
گــــــــــاهی….همین نگــــاه ســـــــــــــــــــردت…
روی زمستان را هم کم می کنـــــــــد…!

[پاسخ]

حدیثگفته :

هوای این روز هایم عجیب ابری و گرفته است!!

فکر کنم رودل بغض کرده ام!

میخواهم همه ی بغض هایم را بالا بیاورم تامدتی بغض نخورم…!

ایندفعه که به خرید میروم

باید علاوه بر دستمال کاغذی,

برای اشک های سرکشم

قرص ضد بغض هم بخرم…!!

[پاسخ]

حدیثگفته :

نبخشیدمت

ولی فراموشت کردم

همیشه به همین سادگی از آدمای بی ارزش میگذرم…

[پاسخ]

هستیگفته :

اون لحظه که گفتی :یکی بهتر از تو رو پیدا کردم
یاد اون روزایی افتادم که به صدتا بهتر از تو گفتم:”من بهترینو دارم”م

[پاسخ]

حدیثگفته :

منتظر خداحافظی من نباش…
من هرکس را به خدا سپردم، پس نیاورد!

[پاسخ]

حدیثگفته :

میدونی که بابت این لحظه های بیقراری

ساعتای خوش عمرم رو به من تو بدهکاری

عمرموبا دستای تو باختمو قبول نداری

حرومت باشه کسی رو اگه جای من بذاری

جای آبادی روزامو تو به ویرونی کشوندی

جونمو لحظه به لحظه با کارات به لب رسوندی

عذاب وجدان به جون دل سنگ تو بیفته

چشاتو بستی ندیدی دلم از دستت شکسته

تو به من مدیونی وقتی همه جا پشت تو بودم

هرکی از تو بد می گفتش من دلشو می سوزوندم

[پاسخ]

حدیثگفته :

به احساسی که من دارم، به چشمانم، بدهکاری

به اینکه لا اقل یک بار، نگفتی دوستم داری

تو سهم قلب من هستی خودت هم خوب میدانی

تو مدیونی به این تقدیر، به این تقویم اجباری

دلم میخواست من باشم، تو باشی، زندگی باشد

نه اینکه گوشه ی این شهر، مرا اینگونه بگذاری

تو را می بخشمت زیبا! اگر امروز برگردی

قدم باید همین حالا به سمت غرب برداری

نمی دانم چه خواهی کرد… ولی بازم تو مدیونی

به اینکه خاطراتم را، به دست باد بسپاری!

[پاسخ]

roya پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۳:

سلام حدیث عزیز عالی عالی بود ایکاش اسم شاعرش روهم مینوشتی ممنون

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۴:

نمیدونم عزیزم!
شرمنده

[پاسخ]

حدیثگفته :

چه جوری روت میشه تو چشای من نگا کنی؟
با یه مشت دروغِ تازه سرِ حرفــو وا کنی؟

تو جـوابِ اعتمـــادو با خیـــــانت دادی
منو به گریه ی بی اراده عــــادت دادی

واسه این روزای نیمه جون بهم مـدیــونی
واسه این عــذابِ بی امون بهم مـدیــونی

باورم نمیشه…لعــــنت به منِ دیـــوونه
کی می خواد عمر هدر رفته مو برگردونه؟

اون همه سوال بی جواب و حرفِ بی حساب
منو ذره ذره کُشتی، خودمو زدم به خواب

حیف احساسی که تو دستای تو نفس برید
اون روزا به جز خدا هیچکی به دادم نرسید

مطمئن بـاش که یه روز تقـاصشو پس میدی
مث من تمـــــوم زندگیــــتو از دس میدی

واسه این روزای نیمه جون بهم مـدیــونی
واسه این عــذابِ بی امون بهم مـدیــونی

باورم نمیشه…لعــــنت به منِ دیـــوونه
کی می خواد عمر هدر رفته مو برگردونه؟

[پاسخ]

هستیگفته :

من آن خواستمت که نخواستنت را ندیدم
تو آنقدر نخواستی که هیچ چیز از من ندیدی

[پاسخ]

حدیثگفته :

خــــــــدایـــا … قلبــــــم را عصـبــــــ کشــــی کــــــرده ام ،دیـــگـر نه از ســـــردی نگـاهــــــی مـی لـرزدو نـه از گـرمـی آغــــوشـــــی مـی تـــــپــــــــد..

[پاسخ]

حدیثگفته :

زندگی جان!
عزیزم!
اگر افتخار میدهی چند قدمی با هام راه بیا…

[پاسخ]

حدیثگفته :

انگشتم را نخ بستم…
تا به یاد آورم فراموشت کرده ام!

[پاسخ]

حدیثگفته :

کفشهای آخرین دیدارمان را برق انداخته ام…
اما چقدر برایم کوچک شده اند!

[پاسخ]

حدیثگفته :

تو چه یفهمی حال وروز کسی را که بعد از تو، دیگر هیچ نگاهی…
دلش را نمی لرزاند!

[پاسخ]

حدیثگفته :

هوس کردم خوب باشم!
شاید کسی حالم را پرسید…

[پاسخ]

حدیثگفته :

دعایت گرفت مادر بزرگ!
چه زود پیر شدم…
این روزها انقدر شکسته ام که عصا به دستراه میروم…

[پاسخ]

حدیثگفته :

خدا خیر دهد این کفشهای بند دار را…
که رفتنت را دقیقه ای به تاخیر می اندازد!

[پاسخ]

حدیثگفته :

کافی است چمدانهایت را ببندی تا همه حاضر شوند…
نه برای همراهی! برای از یاد بردنت…!!۱
آنکه بیشتر دوستت میدارد، زودتر.

[پاسخ]

حدیثگفته :

عشق هایت را مثل
کانال تلویزیون عوض می کنی
و افتخار می کنی،
که عشق برایت این چنین است !
و من می خندم …
به برنامه هایی که هیچکدام ،
ارزش دیدن ندارند . . .

[پاسخ]

حدیثگفته :

خوش به حالشان !!
خوش به حال اونی که …
وقتی درآغوشت آرام گرفت به او میگویی :
قبل تر از تو ، هیچ کس نبود در افکارم . . .

[پاسخ]

حدیثگفته :

بعضیا کاری باهات میکنن که یادآوری تمام لطفایی که درحقشون کردی،
به شدت از خودت متنفرت میکنه!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۱:

……… واقعا همینطوره

[پاسخ]

حدیثگفته :

لقمه بزرگتر از دهانت بودم… برای همین مرا خرد کردی تا اندازه شوم…!

[پاسخ]

حدیثگفته :

تلفنت بوق اشغال میزند!
تلفنت را بد گذاشته ای یا دلت را…!؟!

[پاسخ]

حدیثگفته :

هرچقدر پای علف هرز کود بریزی واست میوه نمیاره!
ببین وقتت رو با کی پر میکنی…!

[پاسخ]

حدیثگفته :

نمی دانم اگر کوچه علی چپ، مشمول طرح ترمیم بافت فرسوده شود
وقتی من وتو بعد از مدتها،برحسب اتفاق یکدیگر را دیدیم….
چه خاکی بر سر خواهیم کرد؟!

[پاسخ]

حدیثگفته :

نداشتن تو یعنی دیگری تو را دارد…
نمیدانم نداشتنت سخت است یا اینکه دیگری تورا دارد…؟!؟

[پاسخ]

حدیثگفته :

نمیخواهم بعد از مرگم یک دقیقه سکوت کنی!
اکنون که زبانت نیش دارد، دهانت را بببند…

[پاسخ]

حدیثگفته :

خدا پرسید: می خورید یا میبرید؟
و من پاسخ دادم: می خورم…
چه میدانستم لذتها را میبرند و حسرت ها را میخورند.!

[پاسخ]

حدیثگفته :

تعهد زمانی معنی پیدا میکند که بتوانی خیانت کنی و اینکارو نکنی…!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۱:

حتی اگه پای تعهدی هم درمیون نباشه بهتره با خودمون فکرکنیم چه بلایی داریم سر کسی که بهش خیانت میکنیم میاریم! شاید با اینکارمون دیگه هیچوقت نتونه به زندگی برگرده شاید همه امیدش مایی باشیم که بهش خیانت میکنیم
خیلی سخته از کسی که همه امیدت به اونه خیانت ببینی

[پاسخ]

حدیثگفته :

حس قشنگیه وقتی یواشکی برگردی تا بتونی عشقتو نگاه کنی،
بعد ببینی اون دستاشو گذاشته زیر چونش و بهت زل زده!!!

[پاسخ]

حدیثگفته :

حوصله ات که سر میرود با “دلم” بازی نکن…
من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی میکنم…!

[پاسخ]

حدیثگفته :

برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی!
نترس گردوی کوچک!
آنچه سیاه میشود، روی تو نیست… دست آنهاست!

[پاسخ]

حدیثگفته :

گاهی پروانه ها هم اشتباه عاشق میشوند…
بجای شمع، گرد چراغهای بی احساس خیابان میگردند…!

[پاسخ]

roya پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۱:

اخ که چه عالی بود بخاطر تموم نوشته هات ممنون واقعا که بهشون نیاز داشتم

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۹:

خواهش میکنم رویا جان…
امیدوارم فقط عاشقانه هاش به دردت بخوره! :)

[پاسخ]

حدیثگفته :

الهی!
چه بی صدا میبخشی ومن چه حسابگرانه تسبیح میگویم…!

[پاسخ]

حدیثگفته :

قوانین را بر هم زده ای!
لحظه های نبودنت وزن دارد، “تهی” اما “سنگین”!

[پاسخ]

حدیثگفته :

تمام غصه ها از همان جایی آغاز میشود که ترازو برمیداری و می افتی به جان دوست داشتنت…
اندازه میگیری،
حساب وکتاب میکنی،
مقایسه میکنی و…
وخدانکند حساب وکتابت برسد به آنجا که
زیادتر دوستش داشته ای…
که زیادتر بخشیده ای…
که زیادتر گذشته ای…
به قدر یک ذره حتی! یک ثانیه حتی!
درست از همان جاست که “توقع” آغاز میشود.
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام “عشق” میبریم…!

[پاسخ]

حدیثگفته :

زلالی قلبت ارزانی دیگران
من این احساس آبکی را نمیخواهم

[پاسخ]

حدیثگفته :

همین جایی که هستی باش …

از این خونه بری کیشی …

تو این خونه خودت شاهی …

داری سرباز کی میشی ؟

همین جایی که هستی باش …

عذاب رفتنت کم نیست …

تو ” حوای ” کسی میشی ..

که مــــــــن … می دونم ” آدم ” نیست ..

حوا نیا … آدم نیست …

[پاسخ]

حدیثگفته :

خیالت راحــتـــــــــــــ…

دل شکسته ها نفرین هم بکننـــــــــــــــــد ،

گیرا نیـست…!

نفــــــــــــــــرین ،

ته دل می خواهــــــــــد

دل شکسته هم که دیــــــــگر
ســـــــــر و ته نــــــــدارد…

[پاسخ]

حدیثگفته :

همه ی کارهایت را بخشیدم…

جز آن تردید آخر هنگام رفتنت

که هنوز مرا به برگشتنت امیدوار نگه داشته !

[پاسخ]

حدیثگفته :

از آن روز که رفته ای ؛

کارت شارژ ها را سیگار میخرم

و با خیابان ها حرف میزنم !

همینطوری پیش برود . . .

گوشیم را هم باید بفروشم ؛ کفش بخرم …

[پاسخ]

حدیثگفته :

خدایا نتــــرس!!

دســـتت را بــه مــن بــده بیـــا پاییـــن…

اینجــــا انــقدر هـا هــم وحشتنــــاک نیســــت…….

اگر هم باشد!
.
.
.

خود کرده را تدبیر نیست…..!!

[پاسخ]

حدیثگفته :

همه ى نیمکت هاى پارک دو نفره اند… بى خیال! روى چمن مى نشینم !

[پاسخ]

حدیثگفته :

وقــتی دست فــشردیــم و قـــول دادیـــم ..

فقــــط ،دست ِ تــو مـردانـه بــود ! و ..قـــــول ِ من !!

[پاسخ]

حدیثگفته :

من زنمــــــــ

وقتی خسته ام

وقتی کلافه ام

وقتی دلتنگم

بشقاب ها را نمی شکنم

شیشه ها را نمی شکنم

… غرورم را نمی شکنم

دلت را نمی شکنم

در این دلتنگی ها

زورم به تنها چیزی که میرسد

این بغض لعنتی است…

[پاسخ]

حدیثگفته :

خدایا؟! خودمونیما…
این ضربه ها که من میخورم چند امتیازیه…؟

[پاسخ]

حدیثگفته :

احساسم را نمیفروشمم حتی به بالاترین بها…
ولی…
آنگونه که بخواهم،خرج میکنم برای آنان که لایق آن هستند!

[پاسخ]

حدیثگفته :

بیا آخرین شاهکارت را ببین…
مجسمه ای ساخته ای به نام”من”!

[پاسخ]

حدیثگفته :

سخت است میان هق هق شبانه ات نفس کم بیاوری…
و او به عشق جدیدش بگوید: “نـــــــفــــــس”!

[پاسخ]

حدیثگفته :

حوا؟!
تو مگر سیب را پوست کنده خورده بودی….،
که این چنین دنیا پوست ما را میکند!!!

[پاسخ]

حدیثگفته :

خدایا!
دستانت را به من بده…
بیا پایین…
اینجا آنقدر ها هم وحشتناک نیست.
اگر هم باشد…. خود کرده را تدبیر نیست!

[پاسخ]

حدیثگفته :

صدا , رفت —
تصویر , رفت —
خاطراتش , مونده , نمیره …

[پاسخ]

حدیثگفته :

مــن می نویسم و

تـــــــــو

نـــــمی خوانی !

امـــــــــــا

مخاطب که تو باشی …

مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم.

[پاسخ]

حدیثگفته :

زندگی رقص واژگان است

یکی به جرم تفاوت تنهاست…

یکی به جرم تنهایی متفاوت…

[پاسخ]

حدیثگفته :

زین پس تنها ادامه میدهم، در زیر باران…

حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم…

میخواهم تنهایی ام رابه رخ این هوای دو نفره بکشم….!

باران نبار… من نه چتر دارم نه یار….

[پاسخ]

حدیثگفته :

بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است

وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،

که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۷:

قشنگ بود

[پاسخ]

حدیثگفته :

می آیی…

در “وا” میشود…

میروی…

در “بسته” میشود…

میبینی!!!

حتی در هم “وابسته” میشود.

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۴:

زیبا بود
مرسی

[پاسخ]

حدیثگفته :

روزهای بارانی را خیلی دوست دارم …
معلوم نمی شود منتظرِ تاکسی هستی یا آواره ی خیابان ها !
بخارِ هوا مال سرماست یا دود سیگار !
روی گونه ات اشک هست یا دانه های باران !!!

[پاسخ]

حدیثگفته :

فقـط چـند قـدم مانـده بـود
برسـم بـه “تــو”
اگر ایـن خواب لعنتـی ، دیشـب ادامـه داشـت!

[پاسخ]

roya پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۹:

به این میگن فاجعه زمانیکه حتی در خوابهایت هم هیچگاه به او نرسی…….

[پاسخ]

تنها پاسخ در تاريخ آبان ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۸:

از اون بالا شعر هارو خوندم بغض گلوم رو گرفته بود به این که رسیدم اشکم ریختش

[پاسخ]

ریحانهگفته :

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینم ات که غریبانه اشک می ریزی !

هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن !
بخند ! گر چه تو با خنده هم غم انگیزی

خزان کجا ، تو کجا تک درخت من ! باید
که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت ، فصل خزان هم درخت می ماند
تو « پیش فصل » بهاری نه اینکه پاییزی

تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی *
* فاضل نظری

[پاسخ]

حدیثگفته :

به دنیا زانو نخواهم زد ، حتی اگر آسمان به کوتاهی قامتم شـود . . .
کوروش کبیر

۷آبان روز بزرگداشت کوروش کبیر را گرامی میدارم…
کوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است.

[پاسخ]

حدیثگفته :

کاش خدا از پشت اون ابر ها میومدبیرون

و محکم گوشمو میگرفت میکشید و میگفت

آهـــــــــــای

همینی که هست انقدر غر نزن…..

بعد یواشکی چشمک میزد میگت

غصه نخور همه چی درست میشه……

[پاسخ]

حدیثگفته :

اگر زمانی متوجه شدی کسی به تو نیاز دارد نازت را با نیازش معامله نکن……

[پاسخ]

حدیثگفته :

معتاد به اینترنت، مجرم نیست…
تنهاست!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۸:

اونی که به اینرنت معتاد شده یه آدم بیچارس که هیچ همزبونی نداره

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۹ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۶:

آی گل گفتین ها

[پاسخ]

حدیثگفته :

یه وقتایی دوست داری یکی از پشت سر چشماتو بگیره وبگه: اگه گفتی من کی ام؟!
تو هم دستاشو بگیری وبگی…” هرکی هستی بمون”!

[پاسخ]

حدیثگفته :

به کلاغها بگویید غصه من اینجا تمام شد…
یکی بودو….نبودم را با خود برد!

[پاسخ]

saharگفته :

درد تنهایی کشیدن
مثل کشیدن خطهای رنگیرویکاغذ سفیدشاهکاری میسازد
…به نام دیوانگی
…توهرچه میخواهی مرابخوان دیوانه،خودخواه،بی احساس
…!!!نمیفروشم

[پاسخ]

roya پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۲:

سلام حالا اگه ادم هم در تنهایی درد بکشه وهم درد تنهایی رو تحمل کنه چی بهش میگن باید چیکار کنه واقعا؟من الان کاملا تو این موقعیتم

[پاسخ]

saharگفته :

نه اسمش عشق است نه علاقه نه حتی عادت حماقت محض است
دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست

[پاسخ]

saharگفته :

گاهی دلم میخواهد وقتی بغض میکنم خدا از آسمان به زمین بیاید و اشکامو پاک کنه و دستمو روبگیره و بگه
اینجا آدمها اذیتت میکنن
!!!بیا بریم

[پاسخ]

حدیثگفته :

ین روزها می نشینم و به لباس های مشکیم خیره می شوم ؛

بر رویشان دست می کشم ، بغلشان می کنم ، بهشان وعده می دهم و می گویم دیگر چیزی نمانده

طاقت بیاورید …

[پاسخ]

پیمان- سجادگفته :

وقتی چیزی از حرف هــایم نمیفهمی…
وقتی نمیخواهـــی که بفهمی…
چه فایده ای دارد…
گفتن شعر عاشــقانه برایت…!!!

[پاسخ]

رهاگفته :

به خداحافظی تلخی تو سوگند نشد/که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد/با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر…هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد/خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد…

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۵:

فاضل نظری

[پاسخ]

ریحانهگفته :

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
فاضل نظری

[پاسخ]

هلنگفته :

بس کن ساعت…میدانم نیست..انقدر با صدایت نبودنش را به رخم نکش…

[پاسخ]

masiگفته :

تا آخر عمرش هم مدیون بمونه …. هیچی حالیش نمیشه که مدیون کسی ست… اگر حالیش بود و میفهمید هیچ وقت باعث نمیشد عشقش از عاشق شدن پشیمون بشه…
نمیفهمه …
خدایا چرا بعضی از مخلوقاتت رو اینجور آفریدی؟؟؟
جدی چرا خدا؟؟؟!!!!

[پاسخ]

naziگفته :

تلخ تر از خود جدایی ها…
آنجایی است که بعدها آن دو نفر مدام باید وانمود کنند،
که چیزی بینشان نبوده…
که هیچ اتفاقی نیفتاده…
که از همدیگر هیچ خاطره ای ندارند…

[پاسخ]

naziگفته :

هــــــراس ….
یعنـی …
مــن باشـم
تـــو باشـــی
ولی حرفی برای گفتن نباشد!!!!
و من چقدر پر از هراسم امروز….

[پاسخ]

naziگفته :

هرچند نمی دانم
روزی رویاهایت را با که شریک میشوی
اما هنوز..
شریک تمام بی خوابی های من تویی…

[پاسخ]

سمنگفته :

کاش دنیا بر عکس بود . . .!!!
آدما عاشق نمی شدند. . .!!!
عاشقا آدم می شدند. . .!!!

[پاسخ]

سمنگفته :

گاهی آدم ته میکشه ….
آدمه دیگه !
ساعت شنی نیست که سروتهش کنی ،
آدم گاهی تموم می شه … !!

[پاسخ]

سمنگفته :

عــاشقــانه هــایی که برایتــــ مینویسم
مثل آن چــای هایی هستند کــه خــورده نمیشونـد
یــخ میــکنند و بــاید دور ریخت
فنجانتــــ را بده دوبـــاره پر کنمـــــ
من زیاد اهل چای نیستم
مرا به یک آغوش گـــ ـــ ـــرم میهمان کن

[پاسخ]

سمنگفته :

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بو
د در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

رهی معیری

[پاسخ]

mگفته :

کفش های آخرین دیدارمان را برق می اندازم اما…
چقدر برای پاهایم کوچکند!

[پاسخ]

naziگفته :

از آنسوی تنهایی
از آنسوی بغض
از آنسوی باران
کسی صدایم میکند؛
تو بگو
…بروم یا بمانم؟!

[پاسخ]

tannazگفته :

ﺑـﺎﯾــــﺪ ﮐـﺴـﯽ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﮐـﻨـﻢ ﮐـﻪ ﺩﻭﺳـﺘـﻢ ﺩﺍﺷـﺘـﻪ ﺑـﺎﺷـــــﺪ
ﺁﻧـﻘـﺪﺭ ﮐـﻪ ﯾـﮑــــﯽ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﺷـﺐ ﻫـﺎﯼ ﻟـﻌـــﻨـﺘـــــــﯽ ﺁﻏـﻮﺷـــﺶ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﻣـﻦ ﻭ ﯾـﮏ ﺩﻧـﯿـﺎ ﺧـﺴـﺘــــﮕـﯽ ﺍﻡ ﺑـﮕـﺸــــﺎﯾـﺪ
ﻫـﯿـــــﭻ ﻧـﮕـﻮﯾـﺪ …ﻫـﯿـــــﭻ ﻧـﭙـﺮﺳـﺪ ….
ﻓـﻘـــــﻂ ﻣـﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏـﻮﺵ ﺑـﮕـﯿـﺮﺩ
و من در آغوشش ﺑـﻤـﯿــﺮﻡ
ﺗـﺎ ﻧـﺒـﯿـﻨـﻢ ﺭﻭﺯﻫـﺎﯼ ﺁﯾـﻨــﺪﻩ ﺭﺍ
ﺭﻭﺯﻫـﺎﯾـﯽ ﮐـﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣـﯽ ﮔـﻮﯾـﺪ
ﺭﻭﺯﻫـﺎﯾـﯽ ﮐـﻪ ﺩﯾـﮕـﺮ ﺩﻭﺳـﺘـﻢ ﻧـﺪﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺯﻫـﺎﯾـﯽ ﮐـﻪ ﺩﯾـﮕـﺮ ﻣـــﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏـﻮﺵ ﻧـﻤـﯿﮕـﯿـﺮﺩ
ﺭﻭﺯﻫـﺎﯾـﯽ ﮐـﻪ ﻋـﺎﺷـﻖ ﺩﯾـﮕـﺮﯼ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ
روزهایی که میرود و تنهیام میگذارد….

[پاسخ]

عاطفهگفته :

و حدس میزنم شبی مرا جواب میکنی…
وقصر کوچک دل مرا خراب میکنی….
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای…
ولی برای رفتنت چقدر شتاب میکنی….
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم …
و تو بنام دیگری مرا خطاب میکنی…
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی…
هزار دفعه مرا از خجالت آب میکنی…
بخاطر تو همیشه با همه غریبه ام…
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی…
و کااااش گفته بودی از همان نگاه اولت…
که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی…

[پاسخ]