آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۱۹۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۲ دی, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
Behnazگفته :

چرا ..
هیچ وقت ..
هیچچیز همین حالا نیست…؟

[پاسخ]

ایمانگفته :

تو سکوت میکنی
و فریاد زمانم را نمیشنوی
یک روز
من سکوت خواهم کرد و تو آن روز…
برای اولین بار مفهوم “دیـــــــــــر شدن” پرا خواهی فهمید…

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۲:

روزگاری خواهد رسید همچنان که در اغوش دیگری خفته ای ، به یادمن من ستاره ها را خواهی شمرد تا ارام شوی…
دلت هوایم را خواهدکرد…
به یاد خواهی اورد با هم بودنهایمان را…
به یاد خواهی اورد خندهایم را..
به یاد خواهی اورد اشک هایم را..
به یاد خواهی اورد اغوشم را..
مطمئنم در ان لحظه در دلت میگویی: من اغوشت را میخواهم…

[پاسخ]

مینا پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۷:

خیلی قشنگ بود…

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۷:

مرسی سحرجان خیلی قشنگ بود…

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۲:

خواهش میکنم گلم…

هستیگفته :

تعمیرگاهی باید ساخت از آغوشت
برای وقت هایی که
حالم خیلی خراب است…

[پاسخ]

هستیگفته :

کر شدم از بس سکوت کردی…
چشمانت حرف هایی برای گفتن دارند
اما من بویی حس نمیکنم جز
“غـــــــــــــرور”

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۰:

بگذار “ســــکـــوت” قـــــانــــــون زنــــدگــــــی من باشـــد…
وقتـــــــــــی واژه هـــــا درد را نمــــــــــــــی فهمند…

[پاسخ]

هستیگفته :

سرت را بالا بگیر و سینه سپر کن..
صدایت را بینداز ته حلقت و فریاد بزن:
“من فراموشش کردم!”
بعر راست بینیت را بگیر و تا ته بی نهایت برو….پینوکیوی بیچاره!!

[پاسخ]

هستیگفته :

می آیی و در “وا” میشود
میروی و در “بسته” میشود..
میبینی؟؟؟؟
حتی در هم “وابسته” میشود

[پاسخ]

SADAF پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۷:

خیلی قشنگ بود ..
ممنون هستی جان!!!

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۳:

خواهش عزیزم

[پاسخ]

حوّا پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۸:

خیلی زیبا بود
مرسی “هستی” خانم

[پاسخ]

sajad پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۵۰:

واقعا زیبا بود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۸:

در بـــاز و بــــســتـــه مــــیـــشـــــود
بــــــــــاد هــــــــــم شــــــوخــــیـــــــش گــــــــــــرفـــتــــه
ادای آمــــــدنـــــــــت را در مــــــــــــی آورد

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ دی ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۰۷:

خیلی جالب بود هستی

[پاسخ]

baranگفته :

دگر اشک هایم نمی اید..
دگر بغض نمیکنم..
دگر اه نمیکشم..
دگر بخدا شکایت نمیکنم..
فقط خیره میشوم به یک نقطه..
نه صدایی می شنوم..نه چیزی را می بینم..
فقط اروم زیره لب میگویم..
لعنت به من لعنت به دلم لعنت به من

[پاسخ]

هستیگفته :

وقتی که رفتی
سرم را از ته تراشیدم!
خاطر دستانت دیوانه ام میکرد…

[پاسخ]

مژده پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۴۲:

ناب ترین هوا متعلق به زمانیست که دلمان
هوای یکدیگر را می کند

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۵:

واقعا قشنگ بود! مرسی هستی

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۶:

خواهش میشه حدیثم

[پاسخ]

هستیگفته :

آنقدر نفس میکشم
تا
تمام شود..
همه ی آن “هوایی” که
سراغ تو را میگیرد…

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ دی ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۰۹:

عالی بود

[پاسخ]

هستیگفته :

باور کردم تنهایی را
چقدر دلم کسی را نمیخواهد امشب
نه اینکه زانو زده باشم
نــــــــــــــــــه
فقط تنهایی سنگین است…

[پاسخ]

Roham پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۶:

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده!
ستون حوادث خالیست…
هنوز زنده ام بی تو!
باورت میشود؟

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۵:

خیلی زیبا بود…

[پاسخ]

سمیراگفته :

در میزنند؛
شاید من باشم…
سال هاست که به انتظار خود نشسته ام….!!!!!

[پاسخ]

سمیراگفته :

مرا تا بزن,
به قرینه هم تا بزن!
میخواهم تنها درگیر نیمه ی خودم باشم…!!!

[پاسخ]

هستیگفته :

آهای تویی که داری جای منو میگیری.. یادت باشه:
کم حوصلس..
شاید به ظاهر جدی باشه ولی قلب مهربونی داره…
بد قول نیست اما گاهی گرفتاره…
تو داره…
خسته که باشه بهتره تنهاش بزاری…
اگه بخواد باهات حرف بزنه , خودش میگه..
او همه چیز منه..حق نداری اذیتش کنی…

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۰:

خیلی قشنگ بود هستی جونم

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ دی ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۰:

بازم عالی بود

[پاسخ]

♥هستی♥ پاسخ در تاريخ دی ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۷:

آقا نیما و ریحانه جونم ممنون از لطفتون

[پاسخ]

پرنیانگفته :

سلام خسته نباشید.مرسی
فکرکنم خط آخرش اشتباه تایپ شده

[پاسخ]

هستیگفته :

همیشه در حالی که
یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده..
یه عالمه اشک توی چشماته…
یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده
باید بگی: ” خب… خداحافظ…”

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۶:

چرا ادما نمیدونن
بغضی وقتا
خداحافظی یعنی : نذار برم
یعنی برم گردون
سفت بغلم کن
سرمو بچسبون به سینه ات و..
بگو:
خداحافظ و زهرمار
بیخود کردی میگی خداحافظ
مگه میذارم بری؟
مگه الکیه!!!

[پاسخ]

هستیگفته :

بودنت را دوست دارم
وقتی پنجه در کمرم حلقه میکنی
و به آغوشت سفت مرا میفشاری
و وادارم میکنی
که به هیچ کس فکر نکنم جز تو

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۱:

در آغوشم که میگیری
آنقدر آرام میشوم
که فراموش میکنم باید نفس بکشم

[پاسخ]

سمیراگفته :

زندگی شطرنج دنیا و دل است
قصه ی پر رنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوس ها میشود
پای اسب آرزو ها در گل است!

فیل بخت ما عجب کج میرود
در سر ما بس خیال باطل است

مهره های عمر من نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است

ما نسنجیده پی فرمان او,
غافل از اینکه حریفی قابل است…!!!

[پاسخ]

هستیگفته :

جناق شکستیم
گفتیم “یادم تو را فراموش”
تمام استخوان هایم شکسته
اما فراموش نشدی….

[پاسخ]

Rohamگفته :

دلم
چشم گذاشته
زود دلت را
گم و گور کن…

[پاسخ]

Rohamگفته :

این بار قلمم سراپا تو را صدا میزند
دلتنگم
دلتنگ
این قلم یادگاری از تو
شوق نوشتن از تو
باز هم اسم تو…
امشب..
من و سایه ام…
بی قرار در رویای توایم
بی گناه در عشق…

[پاسخ]

هستیگفته :

مجازی هستیم… اما
دلمان مجازی نیست…
میشکند…
حواست به تایپ کردنت باشد..
صرفا جهت یاد آوری!!

[پاسخ]

مژده پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۴۸:

مدت هاست احساس می کنم کر و لال شده ام
این روزها صدای احساساتم را
فقط صفحه کیبردم می شنود

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ دی ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۱:

باور دارم که دوستای مجازی بهتر از دوستای دنیای واقعین

[پاسخ]

سحرگفته :

من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم که آیا دوست داری؟
قلب من و چشم تو می گوید به من : آری

[پاسخ]

سحرگفته :

بهانه گیر وزبان نفهم!!دلم را میگویم : آخر تو را از کجا برایش بیاورم؟؟!

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۸:

بش بگو پیشی برده…حالا حالا هم پسش نمیاره…!!!

[پاسخ]

سحرگفته :

چه قدر سخت است
که ببینی غریبه ها بهتر از یک نفر
احساست را میفهمند

[پاسخ]

سحرگفته :

تو ، چه میفهمی ! حال و روز کسی را که ، دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند!

[پاسخ]

سحرگفته :

فکر کنم
به بوی عطر تو حساسیت دارم
همین که در ذهنم میپیچد
از چشمم
اشک می اید…

[پاسخ]

دخترتنهاگفته :

تمام حرفهایم…
همان هایی هستند که
نوشته نمیشوند!
همان ۳ نقطه های بیچاره….

[پاسخ]

SADAFگفته :

گاهی فکر میکنم … بعضی هاااا همان بعضی هاااا بمانند بهتر است !

[پاسخ]

SADAFگفته :

تنها تکیه گاهم بود..
همان که با اولین نسیم در هم شکست..!

[پاسخ]

Avarehگفته :

چند وقتیست با خودم خداحافظی کردم
خودم را تنها رها کردم در چهار دیواری اتاقم
طفلی خودم !
در یک قدمی جنون طرح لبخند تو را زمزمه میکرد
چند وقتیست ندیدمش خودم را
دلم برایم تنگ شده !

[پاسخ]

Avarehگفته :

من دیوانه نیستم
فقط کمی تنهایم
همین!

چرا نگاه می کنی؟
تنها ندیده ای؟
به من نخند
من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم …بــودن یـا نـبـودن … مساله ایـن است …!
هــســتم … میروی سـراغ دیـگری …
نــیـســتم … مـیـروی سراغ دیـگـری …
دیدن این لحظه ها ، بـاور کن زجر آور است….
زجر آور است….
فلـسـفه ی بـودن من ، پـــوچ است انگار.
کی گفته زمان طلاست؟
من مزه مزه اش کردم…
زمان عین الکله… ثانیه ثانیه میسوزونه میره تو عمق وجودت…
مست مست که شدی, چشاتو باز میکنی
میبینی عمرت گذشته و تو موندی‌و خماری از دست رفتن یک عمر…
حالا که رفته ای
دلم بیشتر از خودم برای تو می سوزد
فکر میکنی
کسی به اندازه ی من دوستت خواهد داشت !!!

[پاسخ]

آروین پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۷:

مرسی عالی بود! آفرین

[پاسخ]

ایمان گمشدهگفته :

خسته ام از نبودن های بی شمار
بی قرارم از خواب های نصفه نیمه
از دلتنگی های شب و روز
از کاش های بی حد و شمار

گفتنی ها یام در دلم سنگین شده ،اشکهایم بی اختیار
در حسرت دیدنت ،چشمانم رنجور شده

[پاسخ]

Avarehگفته :

میگم قدرشونو بدونید. . .
اونایی که هنوز دوست داشتنشون نابه
اونایی که هنوز تورو همونجوری که هستی قبول دارن
اونایی که هنوز آغوششون بوی محبت میده نه هوس
اونایی که هنوز وقتی عصبانی هستی میگن بیا بغلم دیوونه بازی بسه
اونایی که هنوز با وجود تموم مشکلات روز تولدتو یادشونه
اونایی که هنوز وقتی به دیدنت میان
همون خوراکی رو برات میخرن که دوست داری
اونایی که هنوز یه تار موی تورو با صدتا بهتر از تو عوض نمیکنن
اونایی که هنوز به داشتن تو و بودن کنار تو افتخار میکنن
اونایی که هنوز دستاتو به گرمی روزای اول تو دستشون میگیرن
اونایی که هنوز از گفتن دوستت دارم روزی صد بار بهت ابایی ندارن
اونایی که هنوز همه ی هم و غمشون شاد کردن دلته …
طاقت اشکاتو ندارن
اونایی که هنوز با عشق واست غذا درست میکنن
و ازتماشای خوردن تو لذت میبرن
اونایی که خیلی از ما فکر میکنیم نسلشون منقرض شده
ولی باور کنید هنوزم هستن بین ماها
اگه یکی از اینا رو دارید قدرشو بدونید. . . .
کمیابن ولی نایاب نیست

[پاسخ]

ساحلگفته :

بی تو تنها گریه کردم تو شبای بی ستاره
انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره
در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم
زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم
پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم
من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم
انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره
ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره

[پاسخ]

ساحلگفته :

گرگها همیشه زوزه نمیکشند . . .
گاهی هم می گویند :
دوستت دارم . . .
و زودتر از آنکه بفهمی بره ای ، میدرند خاطراتت را . . .
و تو میمانی با تنی که بوی گرگ گرفته . . . !

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ دی ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۱:

ساحل خانوم گرگ چیه آخه شما میگی؟ همه که مثل هم نیستن

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۳:

ببخشید…
بعضیا…!!

[پاسخ]

ساحلگفته :

بعضی وقتا سکوت میکنی
چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرفی بزنی…
بعضی وقتا سکوت میکنی
چون واقعا” حرفی واسه گفتن نداری…
گاه سکوت یه اعتراض …
گاهی هم انتظار…
اما بیشتر وقتا سکوت واسه اینه که
هیچ کلمه ای نمیتونه
غمی که تو وجودت داری توصیف کنه!

[پاسخ]

ساحلگفته :

خیلی وقتها خیلی دیر آدمهای اطرافت را میشناسی …
آونوقت تازه یاد میگیری به خیلی ها بگویی “لطفا جلوتر نیا”

[پاسخ]

ساحلگفته :

یه وقتایی لازمه از گوشیمون بشنویم
“مشترک مورد نظر آدم نمیباشد … لطفا قطع کنید”

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۷:

لیاقت میخواهد
بودن درشعرهای دختری که
باتمام عشقش نبودنت را اشک میریزد..
تعجب نکن!
در بی لیاقتی توشکی نیست..
اینجا دلیل بودنت میان بغضهایم ،
خریت خودم است
نه لیاقت تو…

[پاسخ]

Avarehگفته :

تمام دنیای من کسی بود …
که اصلا جایی توی دنیایش نداشتم …
هر روز صبح بازنگ ساعتی که تو برای بیدار شدنم خریدی…
و قاب عکسی که از تو یادگار مانده در کنار تختم…
از خواب بیدار میشوم….
افسوس که تو نیستی که حال این من بی تو رو ببینی…!
بعد یه مدت تنهایی
خاطره ها میشن رفیق تنهایی هات
گاهی اشکتو در می آرن
گاهی یه لبخند کوچیک
گوشه لبت می کارن
خاطره ها تلخ و شیرینند
و تنها دارایی
که کسی نمیتونه ازت بگیرتشون
خدایا …
دست بشکنه
پا بشکنه
سر بشکنه
اما دل نشکنه …
الهی دل هیچکس
توی این دنیای خاکستری،این روز ها نشکنه
چیه؟
چرا دلت گرفته؟
او هم آدم است…..
اگر دوستت دارم هایت را نشنیده گرفت…..
غصه نخور…..
اگر رفت…..
گریه نکن…..
یک روز چشمای یک نفر عاشقش میکند…..
یک روز معنی کم محلی را میفهمد…..
یک روز شکستن را درک میکند……
آن روز میفهمد آه هایی که کشیدی از ته قلبت بوده…..
میفهمد شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد……
آدما باید یکیو داشته باشن که هر وقت
خسته
پکر
داغون
عصبی
و مریض بودی
ازت نپرسه
چرا؟
فقط دستت رو بگیره و بگه :
بلند شو بریم یه دور بزنیم، دوست ندارم این شکلی ببینمت …
دیدی که سخت نیست تنها بدون من،
و صبح میشود شبها بدون من،
این نبض زندگی بی وقفه میزند،
فرقی نمیکند با من،بدون من!
دیروز اگر چه سخت …
ا مروز هم گذشت،
طوری نمیشود فردا بدون من

[پاسخ]

ساحلگفته :

دیگرصاف راه نمی روم
مهم نیست بگویند:سالم نیست!
مهم این است که..
تومیدانی غم نبودنت
کمرم را خم کرد..

[پاسخ]

ساحلگفته :

ادمیزاد بی غذا دو ماه دوام می آورد
بی آب ، دو هفته
بی هوا ، چند دقیقه
بی”وجـــدان”، خـیلی . . .
متاسفانه خیلی !

[پاسخ]

ساحلگفته :

شک کرده بودم کسی بین ماست !
حالا یقین دارم “من” بین دو نفر بودم !
چقدر تفاوت وجود داشت بین واقعیت و طرز فکر من !

[پاسخ]

ساحلگفته :

دیـالوگِ همیشه یـک نفـره ام را
هـی مـرور میکـنم تا وقتی به چشم هایت میرسم حرفی برای گفتن داشته باشم ،
اگــر “انگشت های هیــس” دوبـاره ژسـت عــاشقانه ام را به هـم نزنند…

[پاسخ]

ساحلگفته :

حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات، باشد،

قبول…لااقل این نکته را بدان:
آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم
در سینه می تپید،
دلم بود…
نا مهربان.. خداحافظ…

[پاسخ]

ساحلگفته :

انکار نمی کنم،زندگی خوب است

اینجا همه چیز است

آینه،قرآن،ظرفی آب

تسبیح،شمع،دیوان حافظ

در کنار خوابهای یاسی رنگ!

مرا ببین،نگاه کن مرا

ار حنجره کوچه صدایت کردم

افسوس!

میان باد پیچید،همه فریاد من

نگاه کن مرا، مراببین

در این تنهایی

در پشت فاصله ها

بالهای چشمانم را می بندم

شاید بیایی…

تکرار می کنم، زندگی خوب است…

[پاسخ]

مهساگفته :

جملات قشنگی بود …

[پاسخ]

ساحلگفته :

دوستش دارم

ولی می ترسم بگویم

می ترسم بگویم و بگوید: مرسی

بگوید: ممنون

یا هر چیزی بگوید

بجز

“من هم دوستت دارم

[پاسخ]

ساحلگفته :

مرا اینگونه باور کن

کمی تنها کمی از یادها رفته…

خدا هم ترک ما کرده. خدا دیگر کجا رفته؟

نمیدانم مرا آیا گناهی هست؟

که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست

مرا اینگونه باور کن…

[پاسخ]

مریمگفته :

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.

چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

که هر بار ستاره‌های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره‌ها را به نظاره نشینی

و خاموش و بی صدا به شادی ستاره‌های از تو گشته جدا دل خوش کنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری

[پاسخ]

فرشتهگفته :

ممنونم خیلی قشنگ بودن ا فقط نمیدونم چراگریم میگیره بعدازچندماهی که بی دلیل رفته البته فکرکنم برادل خودم گریم میگیره

[پاسخ]

فرشتهگفته :

به تاوان دلم که شکسته شد دلهارا میشکنم گناهش گردن کسی که دلم راشکست

[پاسخ]

Avarehگفته :

بالاخره روزی تو را شانه به شانه های او
با بوسه هایی از جنس فراموشی خواهم دید
آن زمان است که لبخند های واقعی مرا
به هر چه که در دنیا هست خواهی دید

[پاسخ]

Avarehگفته :

برف میباره…
من وتنهاییم قدم میزنیم!
فقط یه رد پابه جامیمونه!
گلوله ی توی دستم آب میشه
نیستی که سمتت پرتش کنم

[پاسخ]

ساحلگفته :

فراموش کرده ام
آهنگی را که آن روز ها
برای صدای زنگت
انتخاب کرده بودم
و تو دوستش داشتی
دیگر اما بیزارم…
از همه ی زنگ ها و تک زنگ ها
دیگر نه به دوستت دارم ها دل خوشم
و نه از جمله ی من رفتم! نا خوشنود
بی تو با همه بد شده ام…
به دادم برس
تا صدای زنگ خانه را هم
فراموش نکرده ام…

[پاسخ]

ساحلگفته :

ته مانده ی خاطرات من است
عریانی این کاغذ سفید
باور کن…
دیگر نمی دانم

چگونه بنویسم :

لعنتی!!
دلم برایت تنگ شده…

[پاسخ]

ساحلگفته :

کابوس می چکد از سقف خانه ات

خوابهای عاصی ات

چپ نیست !

زیر سرت

بازوی یک مرد پریشان است !

[پاسخ]

ساحلگفته :

حرفهای زیادی داری
سکوت علامت چیست
نمیدانم علامت رضایت است یا همان جواب ابلهان خاموشی است..
معنی جدیدی به سکوت داده ای
سکوتت را میفهمم
یعنی انتظار…

[پاسخ]

ساحلگفته :

بعضی ها را هرچقدر هـم که بخواهی ؛
“تمام” نمی شوند ….
همش به آغوششان بدهکار میمانی !
حضورشان”گـرم” است ؛ سکوتشان خالی میکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صدایشان را کم می آوری !
هر دم هر لحظه “کم” می آوریشان …
آخ که چقدر کم دارمت ….

[پاسخ]

ساحلگفته :

دلـــــــم مـــــی خــــــواهـــــــد
زنــــــدگــــی ام را موقـــتــــــــی بــدهـــــــم دســــتـــــ یــــک آدم دیــــگــر
بـگــــــــویــــم تــــو بــــازی کـــــن تــا مـــن برگـــردم
نــســــوزیـــهـا..؟!

[پاسخ]

ساحلگفته :

اگه خیلی مهربان شود ورق میزند،
ولی اکثر اوقات آدم رو مچاله میکند روزگار …!

[پاسخ]

ساحلگفته :

یه وقتا اینقد آدم زندگی ایش غمناک میشه
که دوس داره یکی یوهو بگه…کاااااات…عالی بود عالی…
خسته نباشین بچه ها…واسه امروز بسه!

[پاسخ]

ساحلگفته :

ﺧﯿﻠـﯽ ﻭﻗﺘـﻪ ﺩﻟـﻢ ﺗﻨـﮓ ﺷـﺪﻩ ﻭﺍﺳـﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑـﻬﺶ ﺑـﮕﻢ:
۷ ﺻﺒـﺢ ﺍﮔـﻪ ﺑﯿـﺪﺍﺭ ﺑـﻮﺩﯼ ﺑﯿـﺪﺍﺭﻡ ﮐـﻦ …
ﺍﮔـﻪ ﺭﻓﺘـﻢ ﭘـﺸﺖ ﺧﻄﺶ ﻗـﻄﻊ ﮐﻨـﻪ ﻭ ﺑـﮕﻪ : ﺟﻮﻧـﻢ …
ﺍﮔـﻪ ﺑـﺎﻫﺎﺵ ﻗـﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘـﻢ ﺯﻭﺩﺗـﺮ ﺍﺯ ﻣـﻦ ﺑﯿـﺎﺩ…
ﯾﻮﺍﺷﮑـﯽ ﺍﺯ ﺗـﻠﻔﻦ ﺧﻮﻧـﻪ ﺑﺰﻧـﮕﻪ ﺑــﻬم…
ﺩﻭﺳﺘﺎﺷـﻮ ﺑﭙﯿﭽﻮﻧـﻪ ﺑـﺨﺎﻃﺮ ﻣـﻦ…
ﻣـﻨﻮ ﺑـﺎ ﺗﻨــﻬﺎﯾﯿﺎﻡ ﺗﻨــﻬﺎ ﻧـﺬﺍﺭﻩ…
ﺧﯿﻠـﯽ ﻭﻗﺘـﻪ ﺩﻟـﻢ ﺗﻨـﮓ ﺷـﺪﻩ…

[پاسخ]

ساحلگفته :

تــــو چـــه میفهـــمی حال و روزٍ کســــی را که دیگــــر هیـــچ نگاهــــی دلش را نمیــــلرزان

[پاسخ]

ساحلگفته :

دلم غمگین غمگین است
در این کومه
در این زندان
در این غوغای خاموشی
در این جشن فراموشی
در این دنیای بی مهر و کم آغوشی
دلم ترسیده و تنگ است
دلم ترسیده از آه پر از درد پدرهامان
و از چشم پر از اشک تمام مادر ها
دلم آشوب آشوب است
دلم سرد و تنم بی روح بی روح است
نمی خواهم، نمی خواهم دگر
این زندگانی را و دل را
نگاهم خیره بر بالا
به دنبال نگاهی ساده می گردد
و می بینم، و می بینم هوای گریه دارد آسمان هم پای چشمانم
می روم آرام
گونه ام خیس است
آسمان می بارد امشب بر من و بر گریه هایم سخت…

[پاسخ]

ساحلگفته :

تنها آمده ام اینجا . . .
تا شاید دود سیگار فضای زخمم را مه آلود کند . . .
هنوز هم به هوای دو نفره بودن هایمان سوال همیشگی را تکرار میکنم . . .
آتش داری ؟!
ولی دیگر تو پاسخگوی این سوال تکراری نیستی . .

[پاسخ]

ساحلگفته :

وقتی تو خیابون پشت سر هم سیگار دود میکنم ، همه یجوری نگام میکنن و میگن : جوون حیف شدش ، ولی روزی که داشتم زار زار گریه میکردم، ینفرم با خودش نگفت : طفلی چی میکشه با غمش . . .
چرا…؟

[پاسخ]

baranگفته :

می‌دونی”بهشت” کجاست ؟

یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !

بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری…

[پاسخ]

baranگفته :

بیا سیب را با هــــــــم گاز بزنیم…
..گـــــــــور پدر بهشت..!..
بهشت من آنجاست کــــــــــــه تورا به آغوش می کشم و…..
ساعت ها در هـــــــــــــرم نفسهایت حبس می شوم

[پاسخ]

baranگفته :

برای دل من
همیشه “تــو” خواهــــی ماند…
حتی اگر …………..
مخاطب تمام این نوشته هایم ” او ” شونــــد

[پاسخ]

baranگفته :

‘ تو ‘ ماه را دوست داری..

من ‘ ماه هاست که تو را … ‘

[پاسخ]

baranگفته :

وقتی دو عاشق از هم جدا میشن …
دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن …
چون به قلب همدیگه زخم زدن …
نمیتونن دشمن همدیگه باشن …
چون زمانی عاشق بودن …
تنها میتونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن …

[پاسخ]

baranگفته :

میشه بگی
چه حســّــی داره وقتی یه نفر اندازه همه ی نفسهایی که تو عمرش کشیده دوست داره؟!

[پاسخ]

baranگفته :

لغت نامه های دنیا را باید آتش زد…!
جلوی واژه نبودن نوشته اند:
عدم حضور شخص یا چیزی
همین!!!!
چقدر نبودن تو را ساده فرض می کنند.

[پاسخ]

baranگفته :

میدانی؟
یک وقت هایی باید رویِ یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت … باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند.

[پاسخ]

حوّا پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۶:

خیلی قشنگ بود…
ممنون عزیزم

[پاسخ]

baran پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۴:

خواهش…!

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۸:

زنده یاد حسین پناهی

[پاسخ]

baranگفته :

نیاز که تو باشی ، تمام من میشود “نیازمندیها”

[پاسخ]

baranگفته :

چه تراژدی غمناکیست!‏
وقتی برای همه کست..
هیچکس نباشی..‏!!‏..

[پاسخ]

baranگفته :

فـرهـاد می دانــستـــ
صـد سـال نمی تـواند کـوه را بـکنـد
فـقـط می خـواسـتــ یـکــ بـار
اسمـش را بـا شـیرین بیـاورند!

[پاسخ]

baranگفته :

تـــو را دوست میدارم . . .
چه فـرق مى کند که چـــــــــــــــرا ! ؟
یــــــــــــا از چــــــــــــه وقـت!
یـا چطـور شـد که . . . !
چه فـــــــــــــــرق میکـند ؟!
وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور کنـى . . . که نمـى کـــــــــنى ( ! )
و من بــایـد فـرامـــــــــوش کــنم . . . کـه نمـــــى کـــــنم ( ! )

[پاسخ]

حوّا پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۰:

عالی بود…
ممنون از نوشته های خوبت!!!

[پاسخ]

baran پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۲:

خواهش میکنم حوا جان..

[پاسخ]

baranگفته :

مردی خوش شانس است
که عشق اول زنی باشد اما خوش شانس تر زنی است که عشق اخر مردی باشد….

[پاسخ]

baranگفته :

چه زیبا و دردناک که:
باران که بند بیاید تازه خاطره شروع می کند به چکه کردن !

[پاسخ]

baranگفته :

وقتی میشکنم…خوب تماشا کن…شاید روزی دنبال تکه هایم بگردی

[پاسخ]

فاطمهگفته :

با لبخند ساختگى نمى توان سر شادى را کلاه گذاشت♥

[پاسخ]

Avarehگفته :

چرا این گونه شده ام …
مدت هاست دلم احساس سنگینی می کند…
مدت هاست یاد گرفته ام گریه نکنم …
مدت هاست دلم نتوانسته خودش رو سبک کنه …
مدت هاست دیگر در عمق قلبم کسی لانه ندارد…
مدت هاست تمام باورم این است که هرچه بود تمام شد
، چه خوب چه بد نسیمی بود که وزید و رفت…
مدت هاست دل تنگ بارانم …
مدت هاست عاشقی را از یاد برده ام …
مدت هاست یاد گرفته ام بگویم، بنویسم خوبمتا بقیه بشنوند و بخوانند و باور کنند که خوبم…
نمی دانم که مدت هاست چرا این گونه شده ام …

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۳:

همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه!
گفتم:می دونم!
گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا!
گفتم: می دونم!
گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی !
… گفتم:می دونم!
گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟!
گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم

[پاسخ]

فاطمهگفته :

بشنو از نى که حکایت مى کند ♥ از جدایى ها شکایت مى کند

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۶:

نشنو از نی ، نی حصیری بینواست
بشنو از دل ،دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه ی دلبر شود…!

[پاسخ]

فاطمهگفته :

همیشه به دنبال جراح زبر دستى مى گردم که سرنوشت من و تو را به هم پیوند بزند

[پاسخ]

Avarehگفته :

هرگاه از شدت تنهایی ،به سرم هوس اعتمادیدوباره می زند ،
خنجر خیانتی را که در پشتم فرو رفته
در می آورم ، می بوسمش ،
اندکی نمک به رویش میپاشم
دوباره بر سرجایش می گذارم ،
از قول من به آن لعنتی بگویید ،
” خیالش تخت ” …
من دیوانه هنوز ، به خنجرش هم وفادارم
روزی می رسـد بی تفاوتی هایت را با جـای خالی ام حس کنـی …
و شاید در دلت بـا بغض بگـویی !
” کــاش اینجــا بــود ”
…… آنوقت است که می فهمی
چقدر زود دیر میشود

… ومن حتی
بخوابت هم نمی آیم ..

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۵:

آدم ها عادت می کنند؛
به “هر” چیزی؛
حتی به خنجر هایی که از پشت میخورند….!!!!

[پاسخ]

الناگفته :

غم مرا با خود
به انتهای بودن برد
و من اکنون
بی حضور تو
لحظه ها را می شمارم
برای رفتن…..

[پاسخ]

الناگفته :

روز هایم مثل شب تاریک
و شب هایم مثل غروب
درگیر است….
بی صبرانه منتظرم
تا قاصدک عشق را
نسیم دوستی
از طرف تو
برایم به ارمغان آورد….

[پاسخ]

فاطمهگفته :

آدم از یه جایى به بعد دیگه حالش خوب نمیشه!!!!!

[پاسخ]

آروین پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۵۹:

ممنون.واقعا درسته!الان من اینجوریم هیچوقتم حالم خوب نمیشه هیچوقت…

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۰:

حال این روزهایم یعنی
یک قدم از افسردگی اون طرف تر…

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۲:

انـدوه که از حــد بگــذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !
دیـــگـر مـهـم نـیـســت : بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛ دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن
آنـچه اهـمـیـت دارد کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است که،
دیگر تـو را به واکـنـش نمی‌کـشانــــد !
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی و نـگـاه می‌کـنی و نـگــــــــــاه . .

[پاسخ]

baran پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۰:

حالم خوب است!
اما دلم تنگ آن روزهایی است
که میتوانستم از ته دل بخندم…

[پاسخ]

فاطمهگفته :

گاهى به دلت شک کن
عشق شایدیک سایعه باشد♥

[پاسخ]

فاطمهگفته :

گریه کار کمى است♥
براى توصیف نداشتنت♥
دارم به رفتار پر شکوهى♥
شبیه به مرگ فکر میکنم♥

[پاسخ]

فاطمهگفته :

نگران کفش هاى کهنه ام بودم
که……یکى را دیدم پا ندشت.

[پاسخ]

حدیثگفته :

هـل پـنـهـان کـاری نـیـسـتـــم ..!
اعـتـرافــ مـی کـنـــم : ..
زمـــــــانــــــی دل یـــکــی راســوزانـــده ام !!
حــالا ..
یـــــکـــــی..
یـــــکــــــی ..
یـــــــ کــــــــ ی !!
دلــــم رامــی ســوزانـــنـــــد…

[پاسخ]

Avarehگفته :

دلـتـنـگـی هــا
گـاه از جـنـسِ اشـک انـد و گـاه از جـنـسِ بـغـض ؛
گـاه سـکـوت مـی شـونـد و خـامـوش مـی مـانـنـد
گـاه هـــــــق هـــــــق مـی شـونـد و مـی بـارنـد . .
دلـتـنـگـیِ مـن بـرایِ تـو امـّـا
جـنـسِ غـریـبــی دارد …

[پاسخ]

Avarehگفته :

با توام…
گــــفته باشــــم !.!.!
مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛
تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد !
سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !
گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود…
گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود….
گاهــــــــــی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم میگیرد….
گاهی دلم از رهگذرانی که در این مسیـر بی انتها آمدند و رفتند،
خسته میشود….
گاهـــــــی دلم از راهزنانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد….
گاهــــــــی آرزو میکنم ای کاش دلــــــی نبود تا تنگ شود…تا خسته
شود… تا بشکند

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۸:

برای خیانت ، هزار راه هست
اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست !

[پاسخ]

SADAFگفته :

خوش به حال لنگه های چوبی در خانه مان!با اینکه پوسیده اند و جیر جیر میکنند اما ..
عجیب لنگه ی همند..
(زنده یاد حسین پناهی)

[پاسخ]

Avarehگفته :

گاهی وقت ها دلم می خواهد
خداحافظی کنم
با همه
و بروم
بروم جایی که هیچکس را نشناسم
جایی که هیچکس آشنا نباشد
جایی که اصلا هیچکس نباشد
که بخواهد آشنا باشد یا نه..
دلم می خواهد دل بکنم از همه..
مثل او که تمام زندگی ام را دادم که بماند و نماند..
دلم میخواهد بروم تنها
بی خاطره..
جایی که من باشم و قلم و چند کاغذ باطله
که عقده ی تمام بی کلمه گی هایم را خالی کنم..
دلم میخواهد خداحافظی کنم..

[پاسخ]

SADAFگفته :

دلم را تحدید کرده ام بهانه ات را نگیرد..!!
وگرنه میدهم ذوباره بسوزانی اش!..

[پاسخ]

سمیراگفته :

چه پر جرات میشود در برابرت. ..
آنکه میداند از ته دل دوستش داری….!!!!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

این حرف دل منه
بـایــــد کـسـی را پـیـدا کـنـم
کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـــــد
آنـقـدر کـه یـکــــی از ایـن شـب هـای لـعـــنـتــــــ ­ـی
آغـوشـــش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتــــگـی ام بـگـشــــایـد
هـیـــــچ نـگـویـد .
هـیـــــچ نـپـرسـد .
فـقـــــط مـرا در آغـوش بـگـیـرد
بـعـد هـمـانـجـا بـمـیــرم
تـا نـبـیـنـم روزهـای آیـنــده را
روزهـایـی کـه دروغ مـی گـویـد
روزهـایـی کـه دیـگـر دوسـتـم نـدارد
روزهـایـی کـه دیـگـر مـــرا در آغـوش نـمـی گـیـرد
روزهـایـی کـه عـاشـق دیـگـری مـی شود

[پاسخ]

ساحلگفته :

عمریست نشسته ام
پای لرز خربزه هایی
که هیچوقت یادم نمی آید
کی؟!
خوردمشان…

[پاسخ]

ساحلگفته :

تنهایی … دیوار … قهوه های سر رفته از حوصله ام

اتاقی که چهار تاق باز ، روی من خوابیده

چشم هایی که از ساعت ، کار افتاده ترند

و شانه های تو ، که زیر بار باران نمی روند

باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم

و این یعنی تنهایی

[پاسخ]

ساحلگفته :

خالی تر از سکوتم …
انبـوهــی از ترانـه
بــا یـاد صبـح روشـن اما …
امیـد باطل
شب دائـمی ست انـگار…

[پاسخ]

ساحلگفته :

زندگی در حال بارگیری است ، لطفا صبر کنید …
سرعت خوشبختی بسیار کم است …
تا زندگی ات لود شود … عمرت تمام شده …!

[پاسخ]

زینبگفته :

عالی بود

[پاسخ]

ساحلگفته :

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم !
از لج تو . . . از لج خودم . . .
که حاضر نبودیم یک بار این ها را واقعی به هم بگوییم !

[پاسخ]

ساحلگفته :

میتوانم شــــاد باشم ،
راحـــت است . . !
کافیست چشمانم را ببندم و به خیـــال بروم . . .

[پاسخ]

ساحلگفته :

”سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “
چـه جمـلـه ای !
پــــُر از کـلیـشه …
پـــُـر از تـهـوع …
جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :
” ســرد اسـت “…
یـخ نمـی کنـی …
حـس نـمی کنـی …
کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه
چـه سرمایـی را گـذرانـدم …

[پاسخ]

ساحلگفته :

نمی خواهد مرا «عاق» کنی؛
همین که نگاهت رنجیده باشد؛
دنیای من، جهنم است …!

[پاسخ]

ساحلگفته :

من که به هیچ دردی نمیخورم …
این دردها هستند که چپ و راست به من میخورند …

[پاسخ]

ساحلگفته :

دیار عاشقی هم شهر هرت داره !!!
خیلی راحت دل می دزدن ، دل می برن ، دل می شکنن …

[پاسخ]

آروینگفته :

چه زود به پایان رسیدم!!
نمیدانم راه کوتاه بود…یا که من تند دویدم..!

[پاسخ]

آروینگفته :

میدانم کوله ام سنگین است و دلم غمگین
اما دلواپس نباش نیامده ام که بمانم….

[پاسخ]

نازنين زهراگفته :

باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی/باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد بروی تو/افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من،چرا/باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی

[پاسخ]

آروینگفته :

وقتی کسی دیر به دیر یادم میکنه
نگرانش نمیشم..
چون{شاد}بوده از یادش رفتم..

[پاسخ]

آروینگفته :

یه زد و خورد ساده بود..!
تو جا زدی و من جا خوردم..!

[پاسخ]

آروینگفته :

از دسته گلی که به آب دادی
تا به دستم برسد”ممنونم”

[پاسخ]

آروینگفته :

سر سری رد شو
و زندگی کن…
دقت “دق ت” میدهد…

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۰:

امــروز روز خــوبــی بــود!
هیــچ صفــری
اضــافــه نشــد،
بــه هــزار غمــی کــه داشتیــم . . .

[پاسخ]

asraگفته :

به جـــرم وسوسه چه طعنه ها که نشنیدی حوا …!

پس از تو همه تا توانستند آدم شدند …!

چه صادقانه حوا بودی …

و چه ریاکارانه آدمیم …

[پاسخ]

Avarehگفته :

جای خالی ات را…
با فرض پُر کرده ام…
..…
حرامش باد آنکه پُر کرد جای مرا…

[پاسخ]

Avarehگفته :

به خاطراتت بگو اینقدر توی دست وپای من نباشند.
دیروز یکبار دیگر جلوی همان نیمکت همیشگی زمین خوردم!

[پاسخ]

Avarehگفته :

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بدانی جایت چقدر خالیست
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد!
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد !
لمس کن لحظه هایم را
تویی که میدانی چگونه عاشقت هستم !
لمس کن این با تو نبودن ها را …
لمس کن
.
.
.
.
مخاطب خاص

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۸:

تو که میدانی تمام وجودم هستی
این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام هستی
نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین
اینها همه حرف دلم بود ، همین!

[پاسخ]

سحرگفته :

دختری به کوروش گفت:من عاشقت هستم
کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سرشما ایستاده
دخترک برگشت و دید کسی نیست
کوروش گفت: اگر عاشق بودی ، پشت سرت را نگاه نمیکردی

[پاسخ]

سحرگفته :

خدایا…
توکه میبینی من شاگرد خوبی نیستم
توکه میبینی من درسامو خوب پس نمیدم…
توکه میبینی من در تموم امتحانات تو مردود میشم…
پس چرا!!!
توکه میبینی پرونده ام رو نمیذاری زیر بغلم و از اینجا بیرونم کنی

[پاسخ]

سحرگفته :

چقدر کم توقع شده ام
نه اغوشت را میخواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را..
همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست
مرا به آرامش می رساند…
حتی اصطحکاک سا یه هایمان…

[پاسخ]

مرضیهگفته :

دکتر هم دیوانه شد وقتی چند لحظه ای از “سکوتم” را برایش معنا کردم!!!

[پاسخ]

ساحلگفته :

تازه فهمیدم منم دروغ گویه خوبیم
دلم پر از غمه ! حالم اصلا خوب نیست
اما هرکی بهم میگه :امروز چه طوری؟
بهش لبخند میزنم میگم :خــــــــــــــوب …

[پاسخ]

ساحلگفته :

تنها بودن تنهایی یعنی گوشیت نقش MP3 Player رو داشته باشه…

[پاسخ]

ساحلگفته :

چه کسی میگوید که من هیچ ندارم…؟

من چیزهای با ارزشی دارم ….!

حنجره ای برای بغض …

چشمانی برای گریه…

لبهایی برای سکوت…

ریه هایی برای سیگار…

دستهایی برای خالی ماندن…

پاهایی برای نرفتن….

شبهایی بی ستاره….

پنجره ای به سوی کوچه بن بست…

و وجودی بی پاسخ…..

[پاسخ]

ساحلگفته :

وقتی با یه نفر خوشحالی ، نیازی به دومیش نیست ! بفهم …

[پاسخ]

ساحلگفته :

مثــلِ همـیشه برای تــو می نویسم

تـــــــو

بـه نـیـت هــر کـــــه دوســت داری بخوان . . .

[پاسخ]

ساحلگفته :

چه کسی میگوید که من هیچ ندارم…؟

من چیزهای با ارزشی دارم ….!

حنجره ای برای بغض …

چشمانی برای گریه…

لبهایی برای سکوت…

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

بعضی وقتها آدما الماس تو دستشون دارن…بعد چشمشون به یک گردو میافته!
خم میشن تا گردو رو بردارن که الماس از دستشون میافته تو شیب زمین و غل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره…!!!
بعد میدونی چی میمونه؟!
یه آدم…
یه دهن باز
یه گردوی پوک
ویه دنیا حســــــــــــــــــرت!

[پاسخ]

Avarehگفته :

لامصب از سگ وفادار تره این ” تنهایی ”
تنهاش که میذاری میری تو جمع
کلی میگی میخندی
بعد که از همه جدا شدی
از کنج تاریکی میاد بیرون
وا میسه بغل دستت دست گرمشو میذاره رو شونت
بر میگرده در گوشت میگه
خوبی رفیق؟
بازم خودمم و خودت …
قصه را غصه نوشتی‌…
خدایا انصاف نیست!
غلط املایی مال تو بود
جریمه روز‌های تکراریش
ماله من……….

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۷:

خیلى قشنگ بود.مرسى

[پاسخ]

محمدگفته :

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت ، اصلا نمی دونست عشق چیه ، عاشق به کی می گن ،تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید !
هرکی که می ومد بهش می گفت من یکی رو دوست دارم ، بهش می گفت دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست . . .

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی ، توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش راه میرفت که یه دختری اومد و از کنارش رد شد !
پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد ، انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته . . .
حالش خراب شد ، اومد بره دنبال دختره ولی نتونست ، مونده بود سر دو راهی ، تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت . . .
اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون ، اینقدر رفت و رفت و رفت ، تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه . . .
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد ، همش به دختره فکر میکرد ، بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد . . .

چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود تا اینکه باز دوباره دختره رو دید !
دوباره دلش یه دفعه ریخت ، ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن . . .
توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد ، دختره هیچی نمیگفت تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد . بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد .
پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم ، دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت . . .
پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود ، ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد . اون شب دیگه حال پسره خراب نبود . . .

چند روز گذشت تا اینکه دختره به پسر جواب داد و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد . پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه . از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد .
اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون ، وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن ، توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت .
پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه ، همینجوری چند وقت با هم بودن پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره .
اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد ، اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد .

یه چند وقتی گذشت ، با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن تا این که روز های بد رسید ، روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه ، به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد !
دختره دیگه مثل قبل نبود ، دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد و کلی بهونه میاورد ، دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره ، دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه . . .
از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش !
دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره ، دیگه اون دختر اولی قصه نبود . . .

پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده ، یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره یه سری زنگ زد به دختره ، ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد ، هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد ، همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد
یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده !
پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره ، همونجا وسط خیابون زد زیر گریه
طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد ، همونجور با چشم گریون اومد خونه و رفت توی اتاقش و در رو بست ، یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد . . .

تا اینکه بعد از چند روز ، توی یه شب سرد دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت و قرار فردا رو گذاشتن ف پسره اینقدر خوشحال شده بود ، فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون ، دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن و بهشون خوش میگذره . . .

ولی فردا شد ، پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست
تا دختره اومد ، پسره کلی حرف خوب زد ، ولی دختره بهش گفت بس کن میخوام یه چیزی بهت بگم . . .
و دختره شروع کرد به حرف زدن ، دختره گفت من دو سال پیش یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست ، یک سال تموم شب و روزمون با هم بود و خیلی هم دوستش دارم ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست ، مادرم تو رو دوست داره ، از تو خوشش اومده ولی من اصلا تو رو دوست ندارم ، این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم ، به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم ، پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد . . .
دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت ، من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی
تو رو خدا من رو ول کن ، من کسی دیگه رو دوست دارم . . .
این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید و براش تکرار میشد و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت .
دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که تو رفتی خارج از کشور تا دیگه تو رو فراموش کنه ، تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن ، فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد . . .
دختره هم گفت من باید برم و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن و رفت ، پسره همین طور داشت گریه میکرد و دختره هم دور میشد ، تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت ، رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد .

دو روز تموم همینجوری گریه میکرد ، زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود ، تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد ، خندیده بود و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد . . .

پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه ، کلی با خودش فکر کرد تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا و رفت سمت خونه دختره میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه !
اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته ، میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن .
وقتی رسید جلوی خونه دختره ، سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد ، زنگ زد و برارد دختره اومد پایین و گفت شما ؟
پسره هم گفت با مادرتون کار دارم !
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین ، مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل ! ولی دختره خوشحال نشد !
وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره ، داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد ، ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد ، تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد .
و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت ، به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت ، پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم ، نمیتونم ازش جدا باشم .
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن ، پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد ، صورت پسره پر از خون شده بود و همینطور گریه میکرد .
تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون ، پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد و فقط گریه میکرد .

اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند ، مادره پسره اون شب به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود ، به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد .

پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد ، هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه و گریه میکنه . . .
هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش و تا همیشه برای اون میشه
هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره . . .
الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده ، بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه . . .
پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشد ، چون به خودش میگفت من یکی رو هنوز بیشتر از خودم دوست دارم و عاشقشم . . .

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۲:

آخی پسره گناه داشته …
ای کاش دختره از همون اول بهش میگفت که یه نفردیگه رو دوس داره تااینجوری با احساسات پسره بازی نمیکرده و اونو به خودش وابسته نمیکرده تا فراموش کردنش برا پسره سخت بشه …
آخه چرا روزگار اینجوری شده ؟ که به این راحتی دلهای ادمو میشکنه ،.
آخه چرا تموم عشقا یه طرفه س؟
آخه چرا عشق بدون اینکه خودت بخای میاد تو زندگیت اما تموم هستیتو میگیره تا دست از سر زندگیت برداره؟
ای کاش اصلا عشقی وجود نداشت.
بخدا دیگه خسته شدم …

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۴:

شخصیت پسره بیشتر شبیه دخترا بود!!!

[پاسخ]

baranگفته :

ازهیچ کاربچگی ام پشیمان نیستم،
جزاینکه آرزوداشتم “بزرگ شوم”

[پاسخ]

baranگفته :

دیوانه ام می کند…!
فکر اینکه…
زنده زنده..
نیمی از من را..
از من جدا کنند…!
لطفأ…
تا زنده ام بمان!!

[پاسخ]

baranگفته :

می بینی؟
خوب نگاه کن…
لعنتی!
این ویرانکده آثار باستانی نیست…
منم!!

[پاسخ]

baranگفته :

از وقتی که نیستی.
خدا میداند…
چقدر آب به صورتم پاشیده ام…!
لعنتی…
این کابوس انقدر واقعی است که از خواب بیدار نمیشوم!!

[پاسخ]

امینگفته :

اولین باری که در این سایت نظر گذاشتم گفتم: داداشتون عاشق شده. ولی عجب دنیایی شده. نمیذارن حرف دلتو بزنی.عشق یه طرفه حسابی داره دلمو میسوزونه. ولی من حرفامو به کاغذ میگم. کاش باور کنه که دوستش دارم.بچه ها برام دعا کنین.

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۰:

آرزو میکنم که به عشقتون برسید.

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۰:

ممنونم

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۴:

گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم
ببرمش روی تخت بخوابونمش
ملافه رو بکشم روش
دست ببرم لای موهاش و نوازش کنم
حتی براش لالایی بخونم
وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان…
درست میشه…درست میشه…
اگرهم نشدبه جهنم
تموم میشه …بالاخره تموم میشه…
“دادش عاشق شما کاری به کسایی که نمیذارن حرف دلتو بزنی نداشته باش محکم حرف دلتو بزن شایدعشقت باشنیدن حرفای دلت باورش بشه که دوسش داری.ناراحت نباش ،این جور موقع ها خودتی که فقط میتونی به خودت کمک کنی،بخدا توکل کن….خداحرفای آدمای دلشکسته رو خیلی دوس داره، ایشالاکه بهش میرسی”

[پاسخ]

Avarehگفته :

اینکه در آغوش توست…
زمانی آرزویم بود …
عزیزم بود ….
ولی حالا …
حرفی نیست…
فقط هوایش را داشته باش …
اما بازیچه اش نشو…!
مثل من…!!

[پاسخ]

masiگفته :

تا کجای قصه را باید ز دلتنگی نوشت… تا کجا… دلتنگی های بینهایت …. خدایا چرا بدیسان زندگی کردن … مگر ما اشرف مخلوقاتت نیستیم … پس چرا بدیسان تدبیر برای ما ؟؟؟!!!!!
مرسی مسعود عالی بود

[پاسخ]

میتراگفته :

متنهای قشنگی بودند.ازهمتون ممنون

[پاسخ]