آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سایه یخ زدهگفته :

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم …

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم …!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

کاش در باور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،
می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

در سن ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم
در ۲۰ سالگی یادگرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود
در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز ۸ساعته و پدر را از یک شب۸ساعته محروم می کند
در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

آدما گاهی لازمه

چند وقت کرکره شونو بکشن پایین

یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :

کسی نمرده

فقط دلم گرفته

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

دنیا مانند پژواک اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: “سهم منو بده…” دنیا مانند پژواکی که از کوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: “سهم منو بده…” و تو در کشمکش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: “چه خدمتی برایتان انجام دهم؟…”
دنیا هم بتو خواهد گفت: “چه خدمتی برایتان انجام دهم؟…” دکتـر ویـن دایـر

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

به قـــولِ حسین پناهی،
این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

از ۳ نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها
… چـون بهتـرینن

: سه نفر رو هرگز نرنجون
اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ـی ها
… چـون صادقن

: سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت برن
شهریوری‌ ها ، آذری‌ ها ،آبانی ها
… چـون به درد دلت گوش میدن

: سه نفر رو هرگز از دست نده
مرداد ـی ها ، خرداد ـی ها ، بهمن ـی ها
چـون دوست ِ واقعی ان

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ”

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
دکتر شریعتی

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد…

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است ….

وتنها دل ما دل نیست….

یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر ؛ و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم….

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم….

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن….

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست…

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند …..

یادم باشد ….

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

فریاداز آدمهایی که امروز دوستت دارند
فردا بدون هیچ توضیحی رهایت می کنند

فریاد از آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند
فردا بی رحمانه قضاوتت می کنند

فریاد از آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی
فردا خشم و قهر و نامهربانی شان را

فریاد از آدمهایی که امروز قدرشناس محبتت هستند
فردا طلبکار محبتت

فریاد از آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو
را به عرش می برند
فردا سخت بر زمینت می زنند.

[پاسخ]

شهریوریگفته :

هر آنچه که می خواهی از من بگیر
اما بگذار آخرین برگ پاییز مال من باشد

(از شاعران ادبیات جهان،نویسنده ش رو یادم نمی یاد )

[پاسخ]

شهریوریگفته :

پاییز خوبی است
همه چیز در تعادل است :
عشق
اندوه
آفتاب داغ پیش از ظهر
و نسیم خنک بعد از ظهر ..

سیدعلی میرافضلی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

در عصر یک پاییز در اتوبوس بودیم

دورمان دیوار شیشۀ سبز

سبزی شیشه ها زرد پاییز را سبز خرم کرده بود

از سبزی برگ ها بهار به اتوبوس نشست

بیرون خزان در کار بود

نمی دانستم در بهار درون باید گفت یا در خزان برون

من و بهار پیاده شدیم

بهار در خیابان محو شد

پاییز در کنارم راه می آمد.

احمدرضا احمدی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

اولین برگ که از شاخه بیفتد
برای آخرین بار به تو فکر می کنم . .
پاییز رسم خوبی دارد
هر چه خشک شود ،
دور می ریزد . . . !

بهاره منصوری

[پاسخ]

شهریوریگفته :

پاییز که می شود
خوشحالم
ریزشِ برگ ها
مرا به تو نزدیک تر می کند
پنجره ی اتاقت از لابلای درختان معلوم نبود …

ایرج تمجیدی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

پاییز سهم حنجره من
تو سعی کن سرشار از بهار بماند ترانه ات
مهدی فرجی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

دل پاییــــز نـــدارد غـــم جانکــــــاه مـرا
رفتنــــی هستـــم ،اگرباز کنـــی راه مرا

رفتـــــم،اما نرســیدم به تو،دریا نشــــدم
مانـــــدی،اما نرســـانـدی به خــدا آه مرا

تو فقط پلک بزن،کار تو جـاری شــدن است
بغض اگر هست فشرده اسـت گلوگاه مرا

بازهم پلک بزن،چشم تو لحنش آبی است
نقــل کن در همــه جا قصــه ی کوتاه مرا

خاطرم نیست به چشم توچه شعری زیباست
کمــی آواز بخــــوان گریه ی دلخـــــواه مرا

شب خوبی ست،هوا طعــم قشنگی دارد
نی بـزن باز کـه بدمســت کنــی مـاه مـرا

ناصر حامدی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

مگر قرار نبود آدم به آدم برسد اما کوه به کوه نه ؟
اینجا سال هاست که کوه ها در کنار هم اند و آدم ها بی خبر از هم
گاهی حتی به وجود خود نیز شک میکنم
وقتی تو آنقدر واقعی رویایی میشوی و آنقدر رویایی،مرا از واقعیت دور میکنی
باز هم من میمانم و این کفش ها که انگار برای راه نیامدن ساخته شده اند …
آن هم در خیابانی پر از چنار های پاییز زده و بارانی …

من از پس این شب های بلند طولانی بی تو بر نمی آیم
اما تو همچنان به سر ریز شدنت از لحظه های ساکت من ادامه بده …
اصلا من برای همین اینجا نشسته ام که مدام برای تو رویا ببافم
و تن شب های سرد و پاییزی ات کنم …

نترس …
لباس گرم پوشیده ام تا از سردی نگاه رهگذران،سرما نخورم …
تو به نیامدنت ادامه بده …
من دلواپس همین رویاهای بارانی میمانم
همان ها که گاه میبارند و گاه دست نگه می دارند ..

دست نگه دار …
مگر قرار نبود آدم به آدم برسد اما کوه به کوه نه؟
پس چرا قصه را وارونه میخوانی ؟

[پاسخ]