آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
حدیثگفته :

دلت داره دل میکنه اما خودت پیش منی
انگار می خوای بمونی و انگار داری جون میکنی

یه عمری با تو سر کنم اما تو یارم نباشی
خودت یه جا دلت ولی… بهتر کنارم نباشی

ما که رسیدم ته خط بگو حالا تو کجاشی
دارم میرم دل بکنم … خدا کنه راضی باشی …

اشکام می ریخت روی زمین, خندیدی و گفتی همین
گفتم دلم گناه داره گفتی باید خون بباره

اینم خودش یه بازیه عشق حاصل تنهایه
با هر کی با وفا باشی آخر عمر جدایی
دلت داره دل میکنه اما خودت پیش منی
بزار برو بی معرفت چرا داری جون میکنی

یه دل دارم چقدر هزین هیچی نگو فقط ببین
قید تو رو هم میزنم حالا دیگه اینجا نشین…

[پاسخ]

حدیثگفته :

یه بار عاشق شدن بسه، یه بار تنها شدن بسه
نمی‏خوام این دل خسته، بشه تحقیر، دیگه بسه…

دیگه عاشق نمی‏مونم، دیگه از تو نمی خونم
بذار تنها باشم تنها، دیگه هرگز نمی تونم

دیگه این دل نمی‏تونه، تورو بیگانه میدونه
شکسته این دلم صدبار، دیگه اینبار نمی‏تونه…

یه روز عاشق‏ترین بودم، برات من بهترین بودم
ندونستم توی رویام، تو قلبت آخرین بودم…

دیگه عاشق نمی‏مونم، دیگه از تو نمی خونم
بذار تنها باشم تنها، دیگه هرگز نمی تونم

دیگه این دل نمی‏تونه، تورو بیگانه میدونه
شکسته این دلم صدبار، دیگه اینبار نمی‏تونه…

[پاسخ]

حدیثگفته :

حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم
تو میخندی و من آروم تو دست گریه میمیرم
حلالت میکنم اما نباید از خودم رد شم
تو گم میشی و من اینجا
تو رو با گریه می بخشم
تقاصه آرزوهامو کجای قصه پس دادی
که از اوج پریدن ها به خاک گریه افتادی
کجای قصه پرواز چراغ راه رو گم کردم
که باید اینهمه تنها به سوی خونه برگردم
حلالت میکنم اما به دیروز تو زنجیرم
تو رو گم میکنم وقتی تو دست گریه میمیرم
حلالت میکنم اما نمیتونم که برگردم
تمومه آرزوهامو تو دنیای تو گم کردم
من از روزایی میترسم که پشت مرز تقدیرن
از اینکه حتی رویاهام تو دستای تو میمیرن
حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم…

[پاسخ]

هستیگفته :

تمام فنجان های قهوه
که می گفتند
ما به هم نمی رسیــــــــم را شکستـــــــــــم
و فنجانی دیگر خوردم
…فالی دیگر گرفتم…
از بس قهوه خوردم
به گمانم
یکــــــــــ قرن بیدار باشم….

[پاسخ]

هستیگفته :

اینکه دلم تنگ می شود
پلان به پلان
نفس به نفس برایت
تراژدی نیست…
قلب من مقتول ِ فیلم نامه است…
شخصیتِ اصلی که تویی….

[پاسخ]

هستیگفته :

گناه این خواجه شیرازی
که سنگش را به سینه میزنی
کم از کبیره نیست!
که چطور تو را ندیده
شاعـــــــــر شد؟

[پاسخ]

هستیگفته :

صرفه جویی چرا؟
هر روز هم
که ببینم و ببویم و ببوسم
شراب لبخند تو را…
خیالت که تمام نمی شود…

[پاسخ]

ترانهگفته :

آره واقعا .
بعضی وقتا آدم انقد خستس که نه میخواد و نه میتونه بفهمه کسی هست که دوسش داره .
ممنون آقا مسعود . مثل همیشه قشنگ بود

[پاسخ]

ترانهگفته :

وای چه خسته میکند تنگی این قفس مرا
پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا …

[پاسخ]

سمیراگفته :

به تو که فکر میکنم…

در ذهنم مجسم میشوی…!

مثل یک تابلوی کوبیسم :

تمام رخ …نیم رخ…گاهی هم …بی رخ..!!!

[پاسخ]

لیلاگفته :

یــــادت را از مــــن نگــــیــر،
بگــــذار مـــن هــــم مـــانـنـد سهـــــــراب بگـــــــــویـــم:
دلــــخوشــــــی هـــایــــم کـــــــم نیــــــــســــــت…

[پاسخ]

لیلاگفته :

چــــه زود بــــه پـــایـــــان رسیــــدم !!
نمـــــیدانـــم راه کــــوتـــاه بــود…
یــــــا کــــــــه مــــــن تنــــد دویـــــــــدم…؟؟

[پاسخ]

لیلاگفته :

ای متـــــــرســـک آنقــــدر دستـــهـــای خــــود را بـــــاز نگـــــذار
کســـــــــــی تــــــو را بغــــــل نمـــیکنـــد
ایـستـــادگــــی تنهــــــایی می آورد!!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

جای من اینجا نیست
جای من گُم شده است
من از این همهمه ی اهل زمین بیزام
دلِ من می خواهد جایی باشم
که در آنجا نباشد هیچ ردّی
از آدمها
که بخواهند
که درکم نکنند
یا که تَرکم بکنند
یا دلم را بشکنند
سرزمینش سرسبز
چشمه هایش پر آب
و درختانی داشته باشد سر به فلک
و در آنجا نوازش بدهند گوشم را
جیک جیکِ گنجشک ها
غُورغُور قورباغه
شُرشُر آبِ روان
و هزاران صدای دیگر
و من با سازِ خودم
نوازش بدهم گوش طبیعت را
و چه کیفی دارد
تک و تنها در آنجا باشم
خانه ام کلبه ای از چوب درختان باشد
و چراغ شبهایم مهتاب
و ستاره های چشمک زن شب
نقاشی کنند
صفحه ی سیاهِ شبهایم را

[پاسخ]

سمیراگفته :

لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن
لیاقت می خواهد ” شریک ” شدن
تو خوش باش به همین ” با هم ” بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز…
من میخندم به فرداهایت…!!!

[پاسخ]

سمیراگفته :

اولا به نظر می رسید که زندگی بی تو یعنی هیچ …

حالا که رفتی فهمیدم که فقط به نظر می رسید …!!!

[پاسخ]

سمیراگفته :

خاطره یعنی یک سکوت غیر منتظره میان خنده هایی بلند….!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

شب بود.یه شب سرد پاییزی.اسمون غوغا می کرد ودر گوش تنهای شب جیغ می کشید.می مرد و زنده می شد.تاریک و روشن میشد. باران چون سنگ بر شیشه های پنجره ی اتاقم می کوبید اما شیشه ها مقاومت می کردند و تن به جنگ وحشی اسمون نمی دادند.این هجوم بی رحمانه خواب را از چشمانم ربوده بود.ترس و وحشت مهمون تنهایی من شده بودند.به خود می لرزیدم و عرق ترس پیشونیم رو تر کرده بود.از رختخوابم برخاستم و وحشت زده به سوی تل نامه هام دویدم.یکی یکی نامهها رو کنار می زدم.دوباره,دوباره…چندین بار بادستای مرتعشم این کار رو تکرار کردم.بی فایده بود.نامه ای از تو نبود.اتشی از زیر خاکستر های دلم شعله گرفت که تو خیلی وقته برام نامه نمی نویسی.که تو خیلی وقته برای همیشه از من خدافظی کردی.ناگهان همه چیز در برابر چشمانم انباشته از رنگ سیاه عزا به تن کردند.خاطره روز رفتن تو بر بدن نحیف و لرزانم تازیانه می زد و خون می پاشید به لخته خون های زخمای کهنم.خاطره ی سردی نفس های لحظه رفتنت,گرمای کلبه ی محقرم رو میکشه.به ناگه سد چشمانم در اوج وحشت شکستند و سیل اشک بر چشمانم جاری شد.من هم چون اسمان می گریستم و ناله می کردم.از کنار نامه ها بر خاستم.با تنی لرزان و خمیده,با چشمانی خونین از اشک به کنج سرد رخت خوابم خزیدم.پاهام رو تو بدنم جمع کردم.بالشت مهربونم را,این همیشه همراه گریه های خاموش شبانه ام را,در اغوش فشردم و توی رویای شیشه ایم حس کردم که در اغوش تو پناه گرفتم.حس کردم گرمی بدنت رو,صدای تپش قلبت رو,دست های مهربونت رو که صورت خیسم رو نوازش می کرد…چه ارامشی داشت رویاهای حبابی من در اغوش پر مهر تو …درپناه گرم دست های تو …

[پاسخ]

nafasگفته :

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد
لیلی مرد از غم دوری،چرا مجنون نمی آد
روی ماهش کجا پنهون شده،اون رفته کجا
چرا از اون ور ابرا دیگه بیرون نمی آد
نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف
عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمی آد
منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه
چرا از این دل دیوونه یکم خون نمی آد
مگه تو بی خبری مومو پریشون میکنم
دل تو حتی واسه موی پریشون نمی آد
دلت از بس سفیده و لطیفه مثه برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمی آد
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی
درا رو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمی آد
صدای بارون قشنگه به شیشه که می خوره
اما با غم نجیب روی ناودون نمی آد
دو سه بار واست نوشتم مث آیینه می مونی
تو یبار جواب ندادی چرا شمعدون نمی آد
عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم یبار به زندون نمی آد
نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنن
چون کسی سراغ این کلبه ویرون نمی آد
زندگی بازی شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمی آد
گاهی وقتا این قدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکای من از رود کارون نمی آد
اونکه برای دیدنش ستاره ها رو میشمری
اهل نازه پس با یه خواهش آسون نمی آد
توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود
مثلا چون تشنه ان یاسای گلدون نمی آد
لااقل کاش راستشو نوشته بود
کاش واسم نوشته بود :
بخاطر اون نمی آد…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

مى خواهى بروى؟
بهانه مى خواهى؟
بگذار من بهانه را دستت دهم..
برو و هرکس پرسید چـــرا؟
بگو لجوج بود! همیشه سرسختانه عاشق بود..
بگو فریاد مى کرد! همه جا فریاد مى کرد که فقط مرا مى خواهد..
بگو دروغ مى گفت! مى گفت هرگز ناراحتم نکردى..
بگو درگیر بود! همیشه درگیر افسون نگاهم بود..
بگو بی احساس بود! به همه فریاد ها، توهین ها و اخم هایم، فقط لبخند می زد..
بگو او نخواست! نـخـواسـت کـسـى جـز مـن در دلــش خـانـه کـنـد……

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

فرض میکنم!
تو..
خیلی دوستــــــم داری …
همینقدر که من دوستت دارم …
و یکی از همین روزها
دلت برای روز های قشنگمون تنگ می شه …
فرض میکنم …
هیچ وقت بی تفاوت نبودی،
و تمام این ساعت ها
که نبودی
به یادم بودی …!
فرض میکنم..
دنیا هنوز آدم های احساساتی مثل من رو دوست داره …… !
و تو..و تـــو….
همین لحظه
دلت برای یه ثانیه از اون روزهایی که با من بودی سخت تنگ می شه …
فقط فرض میکنم ….. همین

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

هی با توام …
کمی مراقب یادت باش تو که نیستی
بی اجازه ات میاید در افکارم شلوغ می کنند
اگر وقتی نیستی یادت را هم نمی خاهم …

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دختری را دیدم
آهنگی را گوش میکرد که میگفت . . .
دنیا اگه تنهام گذاشت تو من و انتخاب کن . . .
نزدیک تر بهش شدم
آهسته آهسته قدم بر میداشت
زیر لب پوز خندی میزد و چشمانش پر از اشک میشد
دوباره محو آهنگش شدم:
باور نمیکنم ولی انگار غرور من شکست
اگه میخوای بری اصرار من بی فایدست
رفتم نزدیکتر
صورتش پر از اشک بود
پر از یاس و نا امیدی
رفتم پیش او
در گوشش گفتم
آن بنده لایق تو نبوده است
که چشمانت را پر از اشک کرده است
و حال او در آغوش دیگری خفته است
بدان بدان که هر بار کسی را در آغوش میگیرد
چشمان درشت و پر اشکت جلوی چشمانش است
او دیگر شرم دارد
شرم دارد بگوید تمام خود را مانند گذشته سهم من کن
آرام باش !!
تنها هستی اما بدان
او از تو تنها تر است . . .

[پاسخ]

هدا پاسخ در تاريخ بهمن ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۹:

موافقم اون اگه لیاقتش رو داشت که تنهاش نمیزاشت

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

شده تاحالا نصف شب ازصدای تیک تاک ساعت دلت بگیره؟
خسته شی ازش؟
چیکارش میکنی میزنی داغونش میکنی؟
نامرد…………. من بعدتو
ازصدای نفس کشیدنم خسته ام!!!!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

گـاهـی بـایـد یـک نـفـر دسـت بـه صـورتـت بـزنـد..
و نـِقـابِ خـنـده ات را بـیـنـدازد ….
آن وقـت در آغـوشـت بـگـیـرد ، یـک دل سـیـر گـریـه کـنـی …
گـریـه ات کـه تـمـام شـد ، در گـوشَـت زمـزمـه کـنـد :
دیـــوونـه مـن بـاهـاتـم ، دیـگـه هـیـچـوقـت گـریـه نـکـن …!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

عـــــاشق” را کـــه بــرعکــــس کنـــی
می شــــود “قـــشاع”
دهخــــدا را می شــناسی؟
لــــغت نــامه اش را کــــه بــاز کـــردم نـــوشته بود:
قــــشاع: دردی که ادم را از درمـــــان مایــــوس میکند. . .

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی وببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای اشتی
بیوفاشه اون کسی که جونتو واسش میذاشتی…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

گاهی سکــــــــوت ، همان دروغ است !
کمـی شیک تر……..،
روشنفکــرانـه تر…………
و با مسئولیت کمتر……………….

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

خوب میدانم که یک روز. .
یکی از همان روزهایی که خیلی هم دور است..!
مجبورم ببوسم و بگذارم کنار……
تمام چیزهایی را که نداشتیم
دستهایت را،
عاشقی ات را….
همه را!…..
زندگی به من آموخت عادت احمقانه ایست..
چسبیدن به چیزهایی که مال تو نیستند…..

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

مـحکــم باش

وقتی خیلی نرم شوی ؛

همه خـَمـَت می کنند !

حتی کسی که انتظار نداری …

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

خواب هایــت را با چه کسـی شریــک می شــوی ؟
مــهــم نیـسـت …
اما این را بـدان هنـوز هم دلـیـل تمـام بـی خـوابـی هـای مـن تـویـی …

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

مـخــاطــب خـاصـی نـدارد نـوشـتـه هـایـم

امــــــا

تــا دلــت بــخــواهــد

هــمـــدرد دارد

داغِ تــــمــــامِ نـــوشـــتــه هـــایـــم …

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

من بودم

تو

و یک عالمه حرف . .

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان میداد !!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد . .

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

چه سر به راه است …
دلتنگی را میگویم !
از گوشه ی دلم جُم نمیخورد …

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

یرم تمـــــــــــام این صفحه را هم عاشقانه نوشتم

از این ستون تا آن ستون هیـــــــچ فرجی نخواهد شد …

وقتی که دلت بـــــــــرایم تنگ نمیشود . . .

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه،دیوار اتاقشون پر از عکس میشه اما همیشه دلت برای اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

امروز دوبار دلتنگ شدم ! یک بار برای تو و یک بار برای تو !
اول برای نداشتنت ، دوم برای نداشتنم . . .
دوستت دارم و نداری ام !
می روم و میدانم که تو زودتر رفته ای . . .

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!

خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

یاد گرفتـــه ام
انسان مدرنـــی باشــــم
و هــر بار که دلتنـــــــگ میشــــوم
بـه جای بغـــــض و اشــــک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افســــــــرده میکنـد ..!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

سراغی ازما نگیری/نپرسی که چه حالیم/عیبی نداره میدونم/باعثه این جداییم/رفتم شایدکه رفتنم/فکرت رو کمتربکنه/نبودنم کناره تو/حالتو بهتربکنه/لج کردم باخودم آخه/حست به من عالی نبود/دوست داشتم فرق داشت باتو/دوست داشتنه خالی نبود/بازم دلم گرفته/تواین نم نم بارون/چشام خیره به نوره/چراغه تو خیابون/خاطراته گذشته منومیکشه آسون چه حالی دارم امشب به یاده تو زیره بارون…

[پاسخ]

atenaگفته :

تنهایی و دل تنگی هایتان‌ را پیش‌فروش نکنید

فصل‌اش که برسد به قیمت می‌خرند . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود.

من اسم این لحظه ها را “همیشه” گذاشته ام

[پاسخ]

atenaگفته :

دستانت رو دور گردنم حلقه کن

این دوست داشتنی ترین شالگردن شب های سرد من است ؛ باور کن . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

گفت : دوستت دارم

هر چه گشتم مثل تو پیدا نشد

گفتم : خوب گشتی ؟

گفت : آره

گفتم : اگه دوستم داشتی نمی گشتی . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

.

آرزو کن با من

که اگر خواست زمستان برود

گرمی ِ دست ِ تو اما باشد

آرزو کن با من

“ما” ی ما ” من” نشود

سایه ات از سر ِ تنهایی ِ من کم نشود . .

[پاسخ]

atenaگفته :

امروز برایت یک عینک نو خریدم …

آخر تازگی ها ، حتی در اوج نزدیکی هم مرا نمی بینی . . .

[پاسخ]

moji.junگفته :

خواستم چشمهایش راازپشت بگیرم، دیدم طاقت اسمهایی راکه میگوید ندارم.

[پاسخ]

atenaگفته :

گفته بودی برایت چیزی بنویسم

چیزی نمی نویسم !
چشم هایم را که بخوانی

برای ســـــــــــال ها از تو نوشتن کافی است . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

من مانده ام و۱۶جلد لغت نامه که هیچکدام ازواژه هایشان

مترادف *دلتنگی*های لعنتی نمیشود!

کاش دهخدا میدانست دلتنگی درد دارد…نه معنا

[پاسخ]

atenaگفته :

پـنـجـره را بـاز کن
و از ایـن هـوای مـطـبـوعِ بـارانـی لـذت بـبـر
خـوشـبـخـتـانـه بـاران ارثِ پـدرِ هـیـچـکس نـیـسـت . . .
(حسین پناهی)

[پاسخ]

atenaگفته :

من در میان مردمی هستم
که باورشان نمیشود تنهایــــم
میگویند خوش بحالت که خوشحالی
نمی دانند دلیل شاد بودنم باج به آنهاست
برای دوست داشتن مــــــــن

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد
هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

نبودن هایت آنقدر زیاد شده اند
که هر رهگذری را شبیه تو می بینم !!
نمی دانم غریبه ها ” تــــــــــــــــــــو ” شده اند
یا تو ” غریبـــــــــــــــــــــــــــه ” ؟؟!!

[پاسخ]

atenaگفته :

آدم هـــای کنــــارم مثل جُــــمعه می‌ مــــــانند
معلــــــــوم نمی‌کند “فــــــرد” هستــــند یا ” زوج” …
پُــــر از ابـــــهامند…

[پاسخ]

atenaگفته :

ما فکـر میکنیـم بدتـرین درد ؛
از دسـت دادن ِ کسـیه که دوستـش داریم !
امـا …. حقیقـت اینه که :
از دست دادن ِ خــودمـون ،
و از یــاد بردن ِ اینکه کـی هستیـم ! و چقدر ارزش داریم ….
گـاهی وقتــها خیلــی دردنــاک تـره … !!

[پاسخ]

atenaگفته :

کارم از یکی بود و یکی نبود گذشت،
من در اوج قصه گم شده ام….!

[پاسخ]

atenaگفته :

این روزها بُرد با کسی ست که بی رحم باشد
از دلتــــ که مایه بگذاری
ســوخـــــته ای . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

زن که بـاشـے …
عـاشـق شـوے “چـشـم سـفـیـد” خـطـابـَت مـے کـنـنـد !
راسـت مـے گـویـنـد . .
چـشـمـانـَم سـفـیـد شـد بـه جـاده هـایـے کـه..
“تـو” ..
مـُسـافـر هـیـچـکـدام نـبـودے

[پاسخ]

atenaگفته :

نگـــــــران نباش،
حــــال مـــن خـــــــوب اســت بــزرگ شـــده ام …
دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم
آمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش ” زندگیست ”
آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای ” نبــودنـت ” تنگ نشــــود…
راســــــتی، بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم…
” حــــال مـــن خـــــــوب اســت ” … خــــــوبِ خــــوب…

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی اوقات بی قانونی ؛
عجیب بیداد می کند در عاشقی ….
یکی دور می زند …
اما …. دیگری جریمه میشود
و تاوان میپردازد …

[پاسخ]

atenaگفته :

درد دارد …
وقتی همه چیز را می دانی …
و فکر می کنند نمی دانی …
و غصه می خوری که می دانی …
و می خندند که نمی دانی …

[پاسخ]

atenaگفته :

برهنه می آئیم
برهنه می بوسیم
برهنه می میریم
با این همه عریانی
هنوز قلب هیچکس پیدا نیست . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه ؟
اینکه هر کاری در توانِت هست
براش انجام بدی،بعد برگرده بگه :
مگه من ازت خواستم…..!

[پاسخ]

atenaگفته :

وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهند
وقتی بودن ها طعم نیاز دارند
وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشود
وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشود
وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد
وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشود
دیگر نمی خواهمت
نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند
و زنان شوکت زن بودنشان را؛
کاش مردان همیشه مرد باشند
و زنان همیشه زن!
آنگاه هر روز نه روز “زن”،
نه روز “مرد” بلکه روز “انسان” است…

[پاسخ]

atenaگفته :

عمریستــ خـــودم را به خریتـــــــ زده ام ….
دلــم برای آن روی سگــم تنگــــــــ شده…

[پاسخ]

atenaگفته :

به چه میخندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه میخندی تو ؟ نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه میخندی تو ؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟
خنده دار است بخند . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

صبر کن سهراب ! قایقت جا دارد؟
آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند …
وای سهراب کجایی آخر ؟ … زخم ها بر دل عاشق کردن ، خون به چشمان شقایق کردند…
ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند ؟
صبــــــــ ـــــــــر کن سهــــــــ ـــــــراب …!
قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر ، اینجا عاشقی بین مردم مرده است . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

من فقط دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم،
اما می شود کمی کمکم کنید!
آی جماعت…
شماها دقیقا چه رنگی هستید؟

[پاسخ]

atenaگفته :

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!

شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!

[پاسخ]

atenaگفته :

آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !
وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …
وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود …
وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود …
وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد …
و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش …

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ بهمن ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۴:

قشنگ بود و حقیقت…!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

در دنیایی که همه یا گوسفندند یا گرگ
ترجیح میدهم چوپان باشم
همدیگر را بدرید
من نی میزنم
♪ ♪♪ ♫

[پاسخ]

atenaگفته :

کسی که نگاهت را نمی فهمد
توضیح های طولانی ات را هم نخواهد فهمید….

[پاسخ]

هداگفته :

دوام نمیاورم سرمای زمستان امسال را باید کوچ کنم…. به قشلاق آغوشت

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

همیشه مهم توبودی اگه غروری بود برای تو بود……
اگه احساسی بود بازم برای تو بود….
ومن قانع به یه نگاهت بودم……..نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یا یه غروب پاییزی توش بود ………
یه حسی بهم میگفت باهات نمی مونه وحالا نمیدونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو…….
دل به کلمات عاشقانت بسپارم یا از کارای نا مهربونت دلگیر بشم…….
می بینی هنوز هم برنده ی این بازی تویی و هنوزم دل من نمیخواد مرگ عاطفه هارو باور کنه…….

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!
اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!
گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !
از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!
چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!
چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!
صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید!
اشکهایم را همه دیدند!
آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!
گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،
فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!
حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم !
اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !
اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!
آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !
گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

افسوس که کسی نیست……..
افسوس که کسی نیست تاگذشته های پرملالم را از من بگیرد
وآینده ای پراز شادی را به قلبم هدیه کند
افسوس که کسی نیست!
تا بار فراق وجدایی را از دوش من بردارد
وکوله باری از محبت خویش را جایگزین آن کند
افسوس که کسی نیست…….
از من بخواهد ناگفته های قلبم را که عمریست خک خورده سینه ام شده است را برایش بازگو کنم
ودر پاسخ عشق بی پایانش را نثار دل بیمارم کند!
افسوس………
افسوس که در این روزگار کسی نیست
جز سکوت وتنهایی و دلتنگی که عمری گوشه نشین قلبم شده اند
وهروز غم را بادلم همخوانی می کنند.

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم
خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟
چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟
خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم
خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته…
تمام خوابهایم را ورق زدم…
لحظه به لحظه اش را…
رد پایت همه جا جاریست…
اما…
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من…!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم……مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم…!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم!

[پاسخ]

ghazalگفته :

محکم تر از انم که برای تنها نبودنم
انچه را که اسمش را غرور گذاشتم ،
برایت به زمین بکوبم …

[پاسخ]

ghazalگفته :

ای دل بی ارزش!
لامصب …….. یاد بگیر !
اگر کسی بهت گفت دوست دارم
لزومآ به این معنی نیست که کس دیگه ای رو دوست ندارم ..!!

[پاسخ]

ghazalگفته :

بعضی ادما باید مثل جعبه ی سیگار بر چسب هشدار داشته باشن
تا فراموش نکنی که دوست داشتنشون
فقط برای تو ضرر داره …

[پاسخ]

ghazalگفته :

دوستت دارم هایت را باور میکنم
درست مثل امضای اخر نامه هایت که میگویی خون است …
اما طعم اب انار میدهد …

[پاسخ]

ghazalگفته :

این روز ها …
هر جایی را که نگاه میکنم
پر است از وجود ادم های ” بی وجود ” …

[پاسخ]

ghazalگفته :

زیاد فرقی نکرده …
خود خودشه
فقط اونی که داره باهاش قدم میزنه
” من ” نیستم

[پاسخ]

ghazalگفته :

چقدر سخت است لبریز باشی از ” گفتن ”
ولی …
در هیچ سویت محرمی نباشد …

[پاسخ]

ghazalگفته :

صبر ،
فریب بزرگیست!!
عمریست با غوره ها کلنجار میروم حلوا نمیشوند …!

[پاسخ]

ایمان گمشدهگفته :

کنار همیم اما از همیشه تنهاتریم ،رهایم کن می خواهم دلتنگت شوم…

[پاسخ]

behnazگفته :

کنار جادهـ نشستـ‌ه ام
رانندهـ ، چرخے را عوض مے کند

از آنجا کـ‌ه مے آیم، دلِ خوشے ندارم
بـ‌ه آنجا کـ‌ه مے روم ، نیز میل چندانے ندارم…..
پس چرا بے صبرانـ‌ه
بـ‌ه عوض کردن چرخ نگاهـ مے کنم؟

“برتولتــ برشتــ”

[پاسخ]

مجیییییییییدگفته :

درس زندگی :
زاهدی میگوید : جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد :
اول : مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد ، او گفت : ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود !
دوم : مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت ” به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی ، گفت : تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ایی ؟
سوم : کودکی دیدم که چراغی در دست داشت ! گفتم این روشنایی را از کجا آورده ایی ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنائی کجا رفت !!!؟
چهارم : به زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت میکرد ، گفتم : اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن . گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟؟؟

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ بهمن ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۷:

قشنگ بود…;)

[پاسخ]

مجیییییییییدگفته :

ﺩﺭ ﻳﮏ ﭘﺎﺭﮎ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﻳﮏ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﻱ ﻧﻴﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻲ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﮑﺮﺩﻧﺪ .
ﺯﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﻱ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻭﺭﺯﺷﻲ ﻗﺮﻣﺰ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ
ﺳﺮﺳﺮﻩ ﺑﺎﻻ ﻣﻲﺭﻭﺩ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﭘﺴﺮ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﮔﻔﺖ ﺍﻭ ﻫﻢ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ
ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻱ ﮐﻪ ﺗﺎﺏ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻲﮐﺮﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ .
ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ …:
ﺳﺎﻣﻲ ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺳﺖ .
ﺳﺎﻣﻲ ﮐﻪ ﺩﻟﺶ ﻧﻤﻲﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺗﺎﺏ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﺎﻥ
ﻓﻘﻂ ۵ ﺩﻗﻴﻘﻪ . ﺑﺎﺷﻪ ؟
ﻣﺮﺩ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ . ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﺍﺩﺍﻣﻪ
ﺩﺍﺩﻧﺪ . ﺩﻗﺎﻳﻘﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﭘﺪﺭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ : ﺳﺎﻣﻲ ﺩﻳﺮ
ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﻭﻳﻢ . ﻭﻟﻲ ﺳﺎﻣﻲ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩ ۵ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﻗﻮﻝ
ﻣﻴﺪﻫﻢ .
ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ . ﺯﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺷﻤﺎ ﺁﺩﻡ
ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﻱ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﻲﮐﻨﻴﺪ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻟﻮﺱ
ﺑﺸﻮﺩ ؟
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﻳﮏ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺴﺖ ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ
ﺩﻭﭼﺮﺧﻪﺳﻮﺍﺭﻱ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮐﺸﺖ .
ﻣﻦ ﻫﻴﭻﮔﺎﻩ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺎﻡ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﻓﻲ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ . ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ
ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻏﺼﻪ ﻣﻲﺧﻮﺭﻡ . ﻭﻟﻲ ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﻳﻦ
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺳﺎﻣﻲ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﮑﻨﻢ . ﺳﺎﻣﻲ ﻓﮑﺮ ﻣﻲﮐﻨﺪ ﮐﻪ ۵
ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻴﺶﺗﺮ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺎﺯﻱ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﻲ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﻣﻦ ۵ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﻲﺩﻫﻢ ﺗﺎ ﺑﺎﺯﻱ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺷﺎﺩﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﺒﻴﻨﻢ .
۵ ﺩﻗﻴﻘﻪﺍﻱ ﮐﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺎﻡ ِ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ­
ﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﻢ

[پاسخ]

مجیییییییییدگفته :

ناﻣﻪ ﻳﮏ ﻣﺎﺩﺭ
ﭘﺴـــﺮﻡ!ﭘﺴﺮ ِﺧﻮﺑﻢ
ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻳﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻴﺸﻲ . ﻣﻴﺎﻱ ﻭﺍﻳﻤﻴﺴﺘﻲ ﺟﻠﻮﻱﻣﻦ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﮐﻲ ﻣﻴﮕﻲ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻱ!
ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺻﻼ ﻋﺠﻴﺐ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺗﻮ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮﻱ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ !…. ﮐﻪ ﺗﻮ ﺣﺎﺻﻞ
ﻋﺸﻘﻲ
ﭘﺴــ ـﺮﻡ …
ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﻳﻲ ﺩﺍﺭﻩ
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻋﺎﺷﻘﻴﺖ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ …
ﻋﺰﻳﺰﺩﻟﻢ !
ﻳﮏ ﻭﻗﺘﻬﺎﻳﻲ ﺯﻥ ِ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﻲ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻭ ﺍﺧﻤﻮﺳﺖ . ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻲ ﻣﻴﺮﺳﻪ ﮐﻪ
ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ. ﺑﺪﻗﻠﻘﻲ ﻣﻴﮑﻨﻪ ﻭ ﺣﺘﻲ ﺍﺳﻤﺘﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﮑﻨﻪ ﻭ ﺗﻮ ﺑﻪ
ﺟﺎﻱ ﺟﺎﻧﻢ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﻣﻴﮕﻲ ” :ﺑﻠﻪ “! ﻭ ﺍﻭﻥ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ ….
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﭘﺴﺮﻡ …
ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺗﻲ ﮐﻪ ﻣﻴﺘﻮﻧﻲ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺁﺭﻭﻣﺸﻮﻥ ﮐﻨﻲ ﻭ ﻳﺎ ﺑﺎ ﺑﻲ ﺗﻮﺟﻬﻴﺖ
ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺵ ﺑﻴﺎﺭﻱ … ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻲ. ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﻲ.
ﺑﺎﻳﺪ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻱ ﮐﻪ ﻧﺎﺯﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻲ …
ﻋﺰﻳﺰﻡ . ﭘﺴﺮ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻲ ﻣﻦ!!! ﻧﺎﺯ ﮐﺸﻴﺪﻥ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﺎﺭ
ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﻱ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻱ ….
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﻧﺎﺯﺷﻮﻥ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭ
ﺩﺍﺭﻩ …
ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ؟
ﺍﻳﻦ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﺯﻧﻪ، ﮔﺎﻫﻲ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭﺵ ﻣﻴﮑﻨﻦ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ !… ﺧﻴﻠﻲ
ﭘﺎﭘﻴﭻ ﺩﻟﻴﻞ ﮔﺮﻳﻪ ﺵ ﻧﺸﻮ … ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﻟﻴﻞ ﻭ ﭼﺮﺍ
ﺑﺎﺷﻲ ﺗﺎ ﺑﺨﻮﺍﻱ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﺑﺪﻱ ….
ﮔﺎﻫﻲ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺸﻨﻮﻳﺶ. ﺑﺬﺍﺭﻱ ﺗﻮﻱ ﺑﻐﻠﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻓﻘﻂ
ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮﻱ ﻭ ﺑﺒﺮﻳﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻳﻪ ﻫﺪﻳﻪ ﻱ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﮕﻴﺮﻱ ﻭ
ﺑﮕﻲ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭﺧﻮﺷﮕﻠﻪ .! ﺍﺯﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﻨﻲ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻲ …ﻳﺎﺩ
ﺑﮕﻴﺮ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻭﻧﮕﻴﺖ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﺁﺏ ﮐﻦ ﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﺁﺑﺶ ﮐﻨﻲ ……
ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﻱ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭﻣﻴﻮﻧﻪ ﮐﺎﻓﻲ ﻫﺴﺖ ﻧﺎﺯﺵ ﮐﻨﻲ .. ﺑﻬﺶ ﺯﻧﮓ
ﺑﺰﻧﻲ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻲ … ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﻡ ﮔﺮﻳﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﺸﺪ ﺩﻟﺴﺮﺩ
ﻧﺸﻮ . ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺻﺪﺍﺵ ﮐﻦ !!! ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﮐﻦ، ﺣﺘﻲ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺧﺴﺘﻪ
ﺍﻱ !!!!
ﺑﻬﺖ ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﺍﻳﻦ ﺻﺪﺍ
ﮐﺮﺩﻧﺎ …ﻓﺎﻳﺪﻩ ﺍﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻪ .
ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻩ ﻃﺮﻓﺖ ﻭ ﺗﻮﻱ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺭﻫﺎ ﻣﻴﮑﻨﻪ ﻭ …
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﻳﺴﺎﺩﻱ ﺭﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﻧﻤﻴﮑﻨﻦ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺮﮊﻱ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﮔﺬﺍﺷﺘﻲ ﺭﻭ ﺑﻬﺖ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻭﻧﻦ …
ﭘﺴﺮﻡ !!!! ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺧﺘﺮﮐﻲ ﻫﺴﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ
ﺁﺭﺯﻭ ،ﺩﺧﺘﺮﮐﻲ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﺯﻥ ﻣﻴﺸﻮﺩ . ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻴﺸﻮﺩ .
ﻣﺎﺩﺭ ﺗﻮ

[پاسخ]

ترانه * پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۶:

خیلی قشنگ بود . حقیقت محض . مرسی آقا مجیییییییییید

[پاسخ]

مجیییییییییدگفته :

به سلامتـــــی مادارا که اگه یه تک ســرفه بزنیـــم میشن پـــرستارٍ بخــشٍ مراقبتهایٍ ویژه
به سلامتـــــی پدارا که همیشـــه می گن مــرد باش و رو پا خودت واســا ولی تا یه مشکلٍ کوچیــک پیدا می کنـــی تا خودشــون حلش نکنن آروم و قـــرار ندارن
به سلامتـــــی دختــــربچه ای که پـــدرٍ یه خـــانوادس
به سلامتـــــی آدمـــی که حــواشو ,هــوایی کـــردن
به سلامتـــــی پســـری که عشــقش ولش کـــرد ولی واس اینکـــه دختــــرایٍ دیگه عاشقش نشــن رفتُ معتـــاد شد
به سلامتــــی دختــــری که وقتــــی عشقشو می بینـــه دلش پــر میکشـــه بپــره تو بغلــش ولی نجــابتش نمیـــذاره
به سلامتــــی پســری که حتی یه بــارم به خــودش اجـــازه نداد دستــش به عشــقش بخوره ولی پاش بیفتـــه دستـــاشو واس عشقش میـــده
به سلامتــــی کســایی که سنـــی ندارن ولی روزگـــار پیـــرشون کــــرده
به سلامتـــــی رفیقـــی که اگه همه داداشــات جمــع بشن نمی تونـــن جــاشو برات بگیــــرن
به سلامتــــی دلامـــون که دلتنگٍ کســـایی میشن که اصلاٌ نمی دونن دل چیه؟
به سلامتــــی خودتــون که می دونم تک وتــوک بعضـــیاشو تجـــربه کردین
به سلامتـــــی چشاتون که مـــانیتور خشکـــش کرده یه پلــک بزن بیــــنیم عـــه!

[پاسخ]

مجیییییییییدگفته :

ﭘﺎﺳﻲ ﺍﺯ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ، ﻏﻮﺯ ﮐﺮﺩﻩ، ﺧﺴﺘﻪ ﻭ
ﮐﻮﻓﺘﻪ . ﭼﻴﺰﻱ ﺑﻪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺳﺎﻝ ﻧﻮ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ” . ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺭﺍ ﺧﺮﻳﺪﻱ؟” ﺯﻥ
ﭘﺮﺳﻴﺪ ” .ﻧﻪ ﺧﺎﻧﻢ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻴﭻ ﮐﺎﺭﻱ ﮔﻴﺮﻡ ﻧﻴﺎﻣﺪ . ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﺑﺎﺭﺑﺮﻱ ﺑﻬﻢ
ﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﻢ ﺭﻭ ﺷﮑﺴﺖ. ﭼﻨﺪﺭﻏﺎﺯﻱ ﻫﻢ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﻳﮏ
ﺳﺎﻧﺪﻭﻳﭻ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺸﻪ “. ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ” ﺣﺎﻻ ﻣﻴﮕﻲ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻴﻢ . ﺍﻳﻦ ﻣﻨﻮ
ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺯ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﻴﺶ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ، ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ “. ﻣﺮﺩ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ” . ﺣﺎﻻ ﺷﺎﻡ ﺣﺎﺿﺮﻩ . ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ. ﺳﺒﺰﻱ ﭘﻠﻮ ﭘﺨﺘﻢ
ﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ”.
ﭘﺴﺮﮎ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩﻧﺪ . ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ. ﺩﻭﻳﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﭘﺪﺭ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ” ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ، ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺧﺮﻳﺪﻱ؟” ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ” ﻓﺮﺩﺍ ﭘﺴﺮﻡ، ﻓﺮﺩﺍ”.
ﭘﺴﺮﮎ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪ ” .ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ، ﺑﺎﺑﺎ
ﺟﻮﻧﻢ”. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﺎﻡ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺘﻨﺪ . ﭘﺪﺭ ﺭﻓﺖ ﺑﻴﺮﻭﻥ
ﺁﻟﻮﻧﮏ . ﻫﻮﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﺑﻮﺩ . ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺭﻭﻱ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ
ﺧﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻳﮏ ﺩﻭﭼﺮﺥ ﭘﺴﺮﺍﻧﻪ، ﻗﺪﻳﻤﻲ، ﻗﺮﺍﺿﻪ ﮐﻪ ﺯﻧﺠﻴﺮﺵ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ
ﺑﻮﺩ، ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺵ ﻧﻴﻤﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻻﺳﺘﻴﮏ ﻫﺎﻳﺶ ﺑﺎﺩ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻭ ﻳﮏ
ﺳﮑﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺍﺭﺯﻳﺪ، ﻭﻟﻲ ﭘﺪﺭ ﭼﻨﺪﺭﻏﺎﺯﻱ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺑﺮﺍﻳﺶ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻧﺸﺴﺖ ﺁﻧﺠﺎ ﻭ ﺭﻭﻱ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩ. ﺗﻤﻴﺰﺵ ﮐﺮﺩ. ﺯﻧﮓ
ﺯﻧﺠﻴﺮ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ . ﻳﮏ ﺗﮑﻪ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﻭﻱ ﺯﻳﻦ ﮐﺸﻴﺪ . ﻃﻮﻗﻪ ﻫﺎﻱ ﭼﺮﺧﻬﺎ
ﺭﺍ ﺻﺎﻑ ﮐﺮﺩ، ﻭﻟﻲ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﺸﻴﺰﻱ ﻧﻤﻲ ﺍﺭﺯﻳﺪ . ﺗﻠﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ
ﻻﺳﺘﻴﮏ ﻋﻘﺐ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩ. ﭘﺮ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺩ. ﻫﻤﻴﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺟﻠﻮ
ﮐﺮﺩ، ﻭﻟﻲ ﺻﺪﺍﻱ ﻓﻴﺲ ﻓﻴﺲ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺟﻠﻮ ﭘﻨﭽﺮ ﺑﻮﺩ.
ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﮑﻴﻪ ﺩﺍﺩ ﺭﻭﻱ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻭ ﻧﺎﻟﻴﺪ . ﺩﻳﺮﻱ ﻧﮑﺸﻴﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻭ ﺣﺰﻥ ﺑﻪ
ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ “………… ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ، ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻧﻢ” ﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﮐﺮﺩ .
” ﺑﺎﺑﺎ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﮐﻮ؟” ﭘﺪﺭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ” ﺍﻳﻨﻪ، ﭘﺴﺮﻡ . ﺑﺒﺨﺶ ﻣﻦ
ﺭﺍ. ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺟﻠﻮﺵ ﭘﻨﭽﺮﻩ. ﺑﺪﺭﺩ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﻩ “. ﭘﺴﺮﮎ ﻧﺰﺩﻳﮑﺘﺮ ﺁﻣﺪ ” ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ،
ﻋﻴﺪﻱ ﭘﺎﺭﺳﺎﻟﻤﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺮﻩ ﻳﮏ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﻣﻴﺨﺮﻡ ﻭ ﺩﺭﺳﺘﺶ
ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ”. ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﭘﺪﺭ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺩ . ﻣﺎﺩﺭ، ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﮔﺮﻳﺎﻥ، ﺑﻪ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﻴﻨﮕﺮﻳﺴﺖ. ﮔﻮﻳﺎ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻣﻴﮑﺮﺩ. ﭘﺴﺮ ﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ
ﮔﺮﺩﻥ ﭘﺪﺭ ﺣﻠﻘﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪ” .ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ
ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺍﻳﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ، ﺑﺎﺑﺎ. ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﺑﺎﺟﻮﻥ.
ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻧﻢ

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ بهمن ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۴:

پدر که باشی به جرم پدر بودنت حکم همیشه دویدن برایت میبرند/ بیاعتراض به حکم فقط میدوی و در تنهاییت نفسی تازه میکنی …پدر که باشی در بهشتی که پای تو نیست باز هم دلهره هایت را مرور میکنی …در هر چین و چروک صورتت یه قصه از زندگی خوابیده در عمق نگاهت یه انتظار و چشم به راهیست بی پایان …به سلامتی همه بابا های گل

[پاسخ]

محمد امین پاسخ در تاريخ بهمن ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۳۶:

هردو خیلی قشنگ نوشتید

[پاسخ]

مجیییییییییدگفته :

ﺁﺑﺠﯽ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺑﺴﺖ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩ …
ﺁﺑﺠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ﮔﻔﺖ : ﭼﭗ ﯾﺎ ﺭﺍﺳﺖ ؟ ﭼﭗ ﯾﺎ ﺭﺍﺳﺖ ؟
ﺁﺑﺠﯽ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﮔﻔﺖ : ﻡ ﻡ ﻡ ﺭﺍﺳﺖ…
ﺁﺑﺠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭﺳﺘﻪ، ﺩﺭﺳﺘﻪ، ﺁﺭﺯﻭﺕ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻣﯿﺸﻪ ، ﻫﻮﺭﺍ…
ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﺁﺑﺠﯽ ﻣﮋﻩ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ !
ﺁﺑﺠﯽ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﻭﺭﺩﺍﺷﺘﯽ ؟ !؟ !
ﺁﺑﺠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ﭼﭗ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻩ …
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﻪ ﻣﮋﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺁﺑﺠﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ
ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﺪﯼ ؟ ﺁﺭﺯﻭﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺷﻪ ، ﺩﯾﺪﯼ ؟ ﺣﺎﻻ ﭼﯽ ﺁﺭﺯﻭ
ﮐﺮﺩﯼ ؟؟؟
ﺁﺑﺠﯽ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﮋﻩ ﻫﺎﻡ ﻧﺮﯾﺰﻩ …
ﺑﻐﺾ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﻫﺮ ﺳﻪ ﺗﺎﺷﻮﻥ ﻧﺸﺴﺖ ؛ ﺁﺑﺠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ،
ﺁﺑﺠﯽ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻭ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﺨﺶ ﺷﯿﻤﯽ ﺩﺭﻣﺎﻧﯽ.
خدایا همه بیماران را شفا بده.

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ بهمن ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۳:

عالی بودواقعا من خوب میدونم بیمارای سرطانی چی می کشن چون بابام جلو چشمام ذره ذره آب شد

[پاسخ]

=Neda= پاسخ در تاريخ تیر ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۰۷:

خدایا همه ی بیمارا رو شفا بده…آمین
آتنا جان پدر منم جلوی چشمام آب شد منم میفهمم تو چی میگی.وقتی که پدر من فوت شد من ۶ سالم بود…

[پاسخ]

مرتضیگفته :

من اگر میخندم تنها به اجبار عکاس است وگر نه من کجا و واژه ی سیب کجا

[پاسخ]

مرتضیگفته :

من تورا به قلبم قول دادم نگذار بد قول شوم

[پاسخ]

مرتضیگفته :

سنگین کام میگیری مرد!
در این سرمای خیابان
به یاد کدام درد
زندگی را دود میکنی

[پاسخ]

مرتضیگفته :

وقتی برای کوچ صدایم نکردند
فهمیدم قبیله هم دروغ بزرگی بود

[پاسخ]

مرتضیگفته :

برعکس اسکناس هایم زنندگیم گوشه دارد
همان جا که همیشه تبها می نشینم

[پاسخ]

مرتضیگفته :

هر تبی
تب عشق نیست
بعضی تبها
از عفونت هوسه

[پاسخ]

مرتضیگفته :

از پیر مردی پرسیدم دوست چیست ؟
گفت : همان که محبتش مرا پیر کرد.

[پاسخ]

مرتضیگفته :

کافه چی میزهایت را تک نفره کن … نمیبینی همه تنهاییم

[پاسخ]

مرتضیگفته :

درخت دلتنگ تبر شد
وقتی پرنده ها سیم های برق را به شاخه هایش ترجیح دادند

[پاسخ]

مرتضیگفته :

صدا
دوربین
حرکت
باز هم برایم نقش بازی کن….

[پاسخ]

sepideh پاسخ در تاريخ اسفند ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۱:

دقیقا حرف دلم و زدی

[پاسخ]

sepidehگفته :

معرفت دور گرانیست به هر کس ندهند
پر طاوس قشنگ است به کرکس ندهند…..

[پاسخ]