آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
مجیــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه، غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل و بیمار

جمعه ی خمیازه های موزی کشدار

جمعه ی بی انتظار

جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی در بسته بر هجوم جوانی

خانه تنهایی و تفأل و تردید

خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت…

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

وقتی بزرگ میشوی
وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!

آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….

[پاسخ]

فیروزه پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۸:

چقدر دلم میخواهد که خالی حیاط را قشنگ خط خطی کنم/و با مداد رنگیم دوگونه ماه را صورتی کنم/بله های خانه را دوتا یکی کنم /والتماس میکنم اجازه ام دهید هنوز کودکی کنم….

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

انگشتت فقط جای یک حلقه دارد !!دلت را دست به دست میکنی که چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
/

[پاسخ]

سما پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۲:

زیبابود

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

پتروس،فرار می کند!
کبری،تصمیـم نمی گیرد!
دهقان،فداکاری نمی کند!
پسر ِ شجـاع،ترسو شده است!
لوک،بــدشانسی می آورد!

پلنگ ِ صورتی،زرد شده است!
میتـی کومان،استعفـا داده است!
پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است!
ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض می کند!
دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند!
رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است!
پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است!
یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد!
پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند!
دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی !
ولی… ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید

[پاسخ]

sami onlyگفته :

کوتاه و پرمعنا بود !

[پاسخ]

sami onlyگفته :

کوتاه و پرمعنا بود!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

پا بـــه پای کــــودکی هــایــــم بیـــا

کــفــــش هایت را به پا کن تا به تا

قــاه قـــاه خــنـــده ات را ســـاز کن

باز هـــم با خــنده ات اعــــجاز کن.

پا بکـــوب و لج کن و راضــی نشو

با کســــی جـــز عشق همبازی نشو

بچه های کوچــــــه را هـــم کن خبر

عـــاقــلی را یــک شب از یادت ببر

خـــــالــه بازی کــن به رسم کودکی

با هــــمان چـــــادر نــــماز پــولکی

طـــعـــم چای و قــــــوری گلدارمان

لـــــحــــظه های ناب بی تکرارمان

مــــادری از جـــنـــس باران داشتیم

در کــــــــنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اســـــــــطوره دنــــــــیای ما

قـــــهرمــــــان باور زیبــــــــای ما

قصه های هـــــر شــب مادربزرگ

ماجـــرای بزبز قـــندی و گــــــرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت

خــنده های کــودکـــی پایان نـداشت

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود

ثروت هــــر بچه قـــــدری تیله بود

ای شریــک نان و گـــردو و پنیر !

هـــمکلاسی ! باز دســــــتم را بگیر

مثـل تــو دیگر کسی یکرنگ نیست

آن دل نــازت برایم تـــنگ نیست ؟

رنگ دنـیایـــت هــنوزم آبی است ؟

آسمــــان بـــــاورت مهـتابی است ؟

هـــرکجایی شــــعر باران را بخوان

ســـاده بــاش و باز هــم کودک بمان

باز بـاران با ترانه ، گـــــــریه کن !

کودکی تو ، کـــــود کانـــه گریه کن!

ای رفــیـــق روزهای گــرم و ســرد

ســـادگــی هــایم به سویــم بـاز گرد!

[پاسخ]

ziba پاسخ در تاريخ اسفند ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۴:

like

[پاسخ]

atenaگفته :

یار من یوسف نیا اینجا کسی یعقوب نیست

لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست

ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریز

نازنین اینجا خدا هم پیششان محبوب نیس

نوبهارم در فراقت هیچ کس محزون نشد

منجی انسانیت اینجا شرایط جور نیست

گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت می کنند

این دعاها بر زبان است جنسشان مرغوب نیست

مهربان، اینجا همه مرعوب دنیا گشته اند

طوق ها بر گردن است و، هیچکس منصور نیست

[پاسخ]

atenaگفته :

یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند.

هنوزتصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند.

لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود.

برای عروس مهم بود که چه کسانی حتما در عروسی اش باشند.

از اینکه دایی سعیدش سفر بود و به عروسی نمی رسید دلخوربود…

کاش می آمد…

خیلی از کارت ها مخصوص بودند.مثلا فلان دوست و فلان رئیس…

خودش کارتها را می برد با همسرش!

سفارش هم میکرد که حتما بیایند.اگر نیایید دلخور میشوم.

دلش می خواست عروسی اش بهترین باشد.

همه باشند و خوش بگذرانند.تدارک هم دیده بود.

” ارگ و دیگر ابزارها”حتما باید باشند،خوش نمی گذرد بدون آنها.

شیشه های مشروب را سفارش داده ام خدا کند تا فردا آماده شوند.

بهترین تالار شهر را آذین بسته ام.

خوبی این تالار این است که کاری ندارند مجلس مختلط باشد یا جدا.

چند تا ازدوستانم که خوب میرقصند حتما باید باشند تا مجلس گرم شود.

آخر شوخی نبود که. شب عروسی بود.

همان شبی که هزار شب نمیشود. همان شبی که همه به هم محرمند.

همان شبی که وقتی عروس بله میگوید

به تمامی مردان داخل تالار که نه به تمام مردان شهر محرم میشود

این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم.

همان شبی که فراموش میشود”عالم محضــر خداست…” آهان یادم آمد:

این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید.

همان شبی که داماد هم آرایش میکند.

همه و همه آمدند حتی دایی سعید و….اما….

کاش امام زمانمان “عج” بود.حق پدری دارد بر ما…

مگر میشوداو نباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عروس برایش کارت دعوت نفرستاده بود،اما آقا آمده بود.

به تالار که رسید سر در تالار نوشته بودند:

(ورود امام زمان”عج” اکیدا ممنوع!)

دورترها ایستاد و گفت:”دخترم عروسیت مبارک”

“ولی ای کاش کاری میکردی تا من هم می توانستم بیایم….”

مگر میشود شب عروسی دختر پدر نیاید.من آمدم اما..

گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت و برای خوشبختی دخترک دعا کرد.

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــــددلبندم پاسخ در تاريخ اسفند ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۸:

محشــــــــــــــــــــــرکردی.توی حرف نمیگنجه که بگم چی گفتی.

[پاسخ]

malakeye ghasre yakhi پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۲:

فوق العاده بود. اشکم درومد

[پاسخ]

dream پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۰:

عالی بود….خیلی عالی…خیلی خیلی عالی…

[پاسخ]

هانیهگفته :

سختی تنهایی رو وقتی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغ سیاه میگه : هر چقدر دوست داری نوکم بزن ولی تنهام نذار !!!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

به طه …. به یس …. به معراج احمد….
به قدر …. و به کوثر…. به رضوان و طوبی….
به وحی الهی … به قرآن جاری….
به تورات موسی …. و انجیل عیسی….
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای ، گدایان زهرا
چه شبها که زهرا دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص … امیرت مشخص
مکن دل دل ، ای دل … بزن دل به دریا
که دنیا… که دنیا… که دنیا به خسران عقبی ، نیرزد

به دوری ز اولاد زهرا نیرزد
و این زندگانی فانی ، جوانی ، خوشی های امروز و اینجا……
به افسوس بسیار فردا ….. نیرزد…..
اگر عاشقانه هوادار یاری،اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش…
یقینا … یقینا … خریدار یاری…
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زار یاری؟؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را
و یا چون بقیه تو سربار یاری؟
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری …. بدان یار ، یاری
و پایان این بی قراری …. بهشت است…..
بهشتی …… که سرخوش ز دیدار یاری…..
نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را … به مردم ، که بازار یوسف فروشی در این دوره ی بد ، شدیدا گرفته….
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است…
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لب های گرم علی یا علی اش…
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان … سبحان … سبحان … مهدی
به برق نگاه و به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش …. به جاه جلیلش…
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود ، شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده ی بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب ، سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان…
یا …….مهدی ……. یا…… مهدی……

[پاسخ]

saye پاسخ در تاريخ اسفند ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۳:

غم ما در فراق یار کمتر از یعقوب نیست
او پسر گم کرده بود ماپدر گم کرده ایم

[پاسخ]

saye پاسخ در تاريخ اسفند ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۵:

شنیده ام قرارست جمعه برگردی
کدام جمعه ؟نمیشد اشاره میکردی؟

[پاسخ]

لیلاگفته :

چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست
جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست
ما کجا و نورباران شب دریا کجا!
قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست
ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!
هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست
عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است
پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست
بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که
در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست
ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم
بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست
تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی
جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست

[پاسخ]

لیلاگفته :

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد، چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم، و من تنهای تنهایم
درون کلبه خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
«سید عباس میر حیسنی»

[پاسخ]

sayeگفته :

مارا کشد این غم که نماز خویش را
در مسجد جمکران«فرادی» خوانیم

[پاسخ]

sayeگفته :

تا ما اهل انتظاریم جمعه مون سرد و کسل نیست………….

[پاسخ]

sayeگفته :

یا مهدی ظهورت را آنانی انتظار میکشند که حضورت را باور دارند

[پاسخ]

sayeگفته :

مدعی گویدکه بایک گل نمیگردد بهار
من گلی دارم که عالم را گلستان می کند

[پاسخ]

sayeگفته :

نشسته ام که بهاری به این خزان بدهی
به غصه های دل من خودی نشان بدهی
دلیل غیبت تو اشتباه های منست
چقدر جای من آقا تو امتحان بدهی
چقدر مانده زمان تا انزمان برسد
که ماشکسته دلان را دوباره جان بدهی
وضو گرفته ام از اشک چشم و منتظرم
خودت بیایی و در کربلا اذان بدهی………..
اللهم عجل لولیک الفرج

[پاسخ]

sayeگفته :

خوش بحال سال ۹۱ که ماه دوازدهم خود را دید و عمرش رو به پایان است
ترس دارم که عمرم تمام شود و ماه دوازدهمم رو نبینم

[پاسخ]