آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

حیف منه که با تو باشم
که مثل اشکای چشمام فدا شم
رو زمین افتادنم ببینی باز
بزاری بری نتونم پاشم
حیف منه که با قلب خرابم
ببینم روزی رو که نقش برآبم
آرزوهام همه جون به تو دادن
مثل یه عکس تنهای تو قابم
برو که ارزش اشک نداشتی
سربه سر منه ساده گذاشتی
تویکه فکر و ذکر منی عمری
حیف منه که تو فکرمو کشتی

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۳۱۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۵ بهمن, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
malakeye ghasre yakhiگفته :

baraye be dast avardanat nemijangam
be takkadie
ghalbat ham nemiayam
doostat daram…faregh az dashtanat

[پاسخ]

winkگفته :

kheyliii naz bood rastiiiiiiiiiiiii roze valen taine ro be hame tabrik migam
{happy valen days}

[پاسخ]

malakeye ghasre yakhiگفته :

nime shabi khaham raft
az donyayi ke
male man nist
az zamini ke
bihoode mara be an baste and

[پاسخ]

ناشناسگفته :

کلافه کرده ای مرا..
چرا همیــــشه خنده هایت
از نوشـــــته های من
قشــــنگتر است؟؟

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

غریبه بی غریبه..
حوصله لبهای نا آشنا را ندارم…
دیگـــــر هیچ مـــــــزه ای دلچسب نخواهد بود..
چــــــــرا که من تمام حس چشاییم را
روی لبانش جا گذاشته ام….

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۶:

خیال بوسه ای که اینجا
جا گذاشتی اش
بر لبانم سنگینی میکند
به خاک می افتم در مقابلت
فکر میکنی چیز دیگری هم
برای باختن دارم هنوز؟

[پاسخ]

هستــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۴:

آقا ایمان دلنشین بود نوشتت
ممنون

[پاسخ]

لیلاگفته :

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه..
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد!
داغیِ لبت ، جهنم من است..
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند!
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست..
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد!
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است..
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القُدُس!
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه..
یک نگاه حتی .. حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی…………..
“احــمــد شـامـلـو”

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

عــــاشقانه های مـــــــرا او برای من تکرار نکن…
اگـــــــــر عاشقت باشد
عاشقــــــــــانه ای برایت میســــــازد
که من جا انداخته ام….

[پاسخ]

TARANE پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۱۹:

زیباس. نوشته هات خیلی قشنگن بانو..

[پاسخ]

لیلاگفته :

و من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟

و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را!

و هنوز دست و پا میزنند

ذهن خسته ام…

قلب درمانده ام…

چشمان بهت زده ام…

حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!!

[پاسخ]

حسینگفته :

یادت میاید آن روزها
با دیدنت دست و پایم گم میشد
حال نیستی تا ببینی
شهری را بهم میریزم

[پاسخ]

لیلاگفته :

قـــول داده ام…
گاهـــــــی هر از گاهـــــی

فانـــــوس یادت را میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچلـــــــه،

روشن کنم خیالت راحــــــت! من همان منـــــم؛

هنوز هم در ین شبهای بی خواب و بی خاطـــــره،

میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم!

اما به هیچ ستاره‌ی دیگری سلام نخواهــــــم کرد..

[پاسخ]

هستــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۷:

خیلی با احساس بود گلم

[پاسخ]

سماگفته :

زیبابود

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

دل خوشم با غزلی تازه ,همینم کافیــــــست
تو مـرا باز رساندی به یقینـــــــم کافیــــــست
قانعم؛بیشـــــــــتر از این بخـــــــــــواهم از تو
گاه گاهــــــی که کنارت بنشینــــــــــم کافیست
گله ای نیــست , منـو فاصلــــــــه ها همزادیم
گاهــــــی از دور تورا ببینـــــــــم کافیـــــــست
فکر کردن به تو یعنی غزلــــی شور انگیـــــــــز
که همین شوق مــــرا ؛ خوبترینم! کافیـــــــست

[پاسخ]

فاطمهــــگفته :

واقعا زیبا بود…..امیدوارم روز به روز موفق تر باشی اقا مسعود….

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

از
”درد و دلــــت”
فـقــــط
”درد”
سہــــــــم مــــن شــــد
و
”دلــــت”
سہــــم دیگــــــــری ……..

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام
دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو
دردش متفاوت باشد ویرانم می کند
من از دست رفته ام ، شکسته ام
می فهمی ؟
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛
اما اشک نمی ریزم
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلتنگ که باشی ،
آدم دیگری می‌شوی
خشن‌تر.. عصبی‌تر..
کلافه‌ تر و تلخ‌ تر
و جالبتر اینکه
، با اطرافیان
هم کاری نداری
همه اش را نگه میداری
و دقیقا سر کسی
خالی میکنی ،
که دلـتنگ اش هستی…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دختر :شنیدم داری ازدواج می کنی ..مبارکه..خوشحال شدم شنیدم..
پسر :مرسی..انشااله قسمت شما..
دختر:می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام؟
پسر:چی می خوای؟
دختر:اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو بذاری روش؟
پسر:چرا؟می خوای هر موقع که نگاش می کنم ..صداش می کنم درد بکشم؟؟
دختر:نه..آخه دخترا عاشق باباهاشون می شن..می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم…

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۶:

آخی چقدر قشنگ بود

[پاسخ]

پاییزان پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۵:

موافقم

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

سیگار همراه با اشک …!!
چه طعم تلخی دارد انتظار …!!
وقتی میدانی هرگز اورا نمیبینی …!!

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۲:

با سیگار کشیدن کسی مرد نشد…
ولی با نامردی خیلیا سیگاری شدن!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

یعنـــے میشود روزی برسد که بیایــے …
مرا در آغوش بگیری …
بخواهم گله کنم …
بگویے هیس …
همه کابوس ها تمام شد …

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۰:

سهم من از تو سوال مکرری ست که
چرا دوستت دارم؟
و نیافتن ابدی جوابش
تنها دلیل عاشقی ام خواهد بود…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بعضی ضربه ها نمی بــره…

زخــــــم نمــــی کنـــــه….

حتّی خراش هم نمــی ندازه….!

فقــــط “دردت” میــــاد….

اونقدر که نــــــــفست رو “بنـد” میاره…!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

ثانیه ها !!!!!

با گذشتن خود تنها یک چیز را به من می فهمانند

آن هم طولانی شدن غم ندیدنت …

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلم برای تو .نه………….
برای لحظه ای تنگ است که ارام
کنارگوشم زمزمه میکنی………
دنیای من تویی به دنیانمیدهمت!!!!!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

چـه رســم تلخــی سـت
تــــو ، بــی خـــبـر از مــن
و
تمـــام مـن ، درگـــیر تــو

[پاسخ]

هستــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۵:

زیبا بود عزیزم

[پاسخ]

چشمای بارونی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۹:

خوشحالم که خوشت اوم هستی جان…
دلم برات تنگ شده بود..!!دوباره به جمع ما خوش اومدی گلم

[پاسخ]

هستــــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۳:

فدات گلم

چشمای بارونیگفته :

آهای اقایانونی ک مینالید از دوری عشقتون
یادتون هس روزی ک عشقتون کنارتون بود محلش نمی دادید همش حرصشو در میاوردید حرف ی دختر دیگرو می زدید
یادتونه وقتی با دوستانتون بیرون میرفتید حتی جواب اس بنده خدارو هم نمی دادید
یادتونه اگ ی حرف خیلی ساده هم بهتون می زد سریع بهتون برمی خورد
اما اون تمام کارای شمارو تحمل کرد
یادتونه گاهی اوقات پول نداشت بره شارژ بخره وقتی به شماها میگف فکر میکردید فقط می خواد شما رو تیغ بزنه مجبور شد بره پول از دوستاش قرض کنه تا شارژشو بخره و به شما اس بده
دخترا بی مورد عشقشونو ترک نمی کنند اینو یادتون باشه همیشه…

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۴:

همیشه هم اینجوری نیست!

[پاسخ]

رها پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۰۷:

آقا مسعود اما ۹۰درصدش اینجوریه

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۳:

از دید پسرها هم ۹۰% اونجوریه!

wink پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۹:

حرا اتفاقا اقا مسعود همیشه همینطوریه

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۳:

شما باید تجربه ی زیادی داشته باشید که همه پسرها رو شناختین!

هستــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۸:

امان ازین قضاوتهای نا درست….

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

از این تکرار ساعتها
از این بیهوده بودن ها
از این بی تاب ماندن ها
از این تردید ها؛ از این نیرنگ ها
شک ها….
خیانت ها….
وزین مرگ باور ها و رویاها
پریشانم
پریشان…

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۲:

حرف های دلم را انبار میکنم
این روزها هر چه انبار کنی
گران تر میشود

[پاسخ]

چشمای بارونی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۱:

ســکــوت مــی کـــنــم…
بــگــذار حــرف هـــای دلـــم آنــقــدر یــکــدیــگــر را یــزنــنــد…
تــا بــمــیــرنــد…

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

دلم شکست..!
عیبی ندارد شکستنی است دیگر ؛ میشکند
اصلا فدای سرت
قضا و بلا بود
از سرت دور شد…
اشکم بــــــی امان مـــــــــی ریزد
مهم نیست
آب روشنایی است…
خانه ات تا ابد روشن …عزیز

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۵:

خیلی قشنگ بود…!

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۱۸:

خیلی با احساس بود هستی

[پاسخ]

MOHAMAD.... پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۴:

زیر بارانم بی چتر
تنها بینی سرخم لو میدهد مرا
که باریده ام همراه ابرها
اما تابلوی قشنگی شده ایم
“”من و جاده و باران””

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۲:

خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۹:

خیلی قشنگ بود عزیزم تکستات عالین

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۳:

کمی مهربانتر باش لطفا …
برای شانه ام سنگین است این سرسنگینی ها …

[پاسخ]

هستـــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۶:

ممنون گلم

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

هـــــی تو!
گیرم که تمام شب را گریه کرده باشـــــی
گیرم که جای خالــــــــــی یک آغوش
تا خود صبح دستش را دور گلویت فشرده باشد
انصاف نیست…
اما با این همه
منتظر هیچ دستــــــــــی در هیچ جای دنیا نباش
اشکهایت را خودت پاک کنپ
که….
همه ی رهگذرانِ این خیابانِ شلــــــوغ
مثل تو تنهــــــــــایند…..

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۲:

عالی بود

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

برای عـــــاشق شدن که بهانه هایِ ریز و درشت لازم نیست..
برای عاشق شدن
کافیســــــت
تو نگاه کنـــی
و من…
لبخند بزنم

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۸:

آن روز که همدیگر را یافتیم
یافتنمان هنر نیست
هنر این است که همدیگر را گم نکنیم…

[پاسخ]

هستـــــــــیگفته :

چرا ساکت نمــــی شوی؟
صدای نفسهایت..
در آغوش او
از این راه دور هم آزارم میدهد…
لعنتـــــی آرامتر نفس نفس بزن…

[پاسخ]

چشمای بارونی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۲:

هستی ، کامنتات عــــــــــــــــــالـــــــــــــــــیـــــــــــــــــه

[پاسخ]

هستــــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۴:

قربونت عزیـــــــــــــــــــــــــــــــزم
نظر لطفته. نوشته های توروهم دوسدارم

[پاسخ]

ایمانگفته :

عاشق اونیم که
میتونه منو بخندونه
وقتــــــی
نمیخــــــــــوام
حتی
لبخند بزنم…

[پاسخ]

ایمانگفته :

همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم میرن
هنوز گاهی سراغ تو رو از این دیوونه میگیرن
همین خوبه

[پاسخ]

mگفته :

یادت را از من نگیر… بگذار من هم مثل سهراب بگویم:
” دل خوشی ها کم نیست!!!

[پاسخ]

سماگفته :

ماه من غصه چرا؟!
آسمان رابنگر که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روزنخست گرم و آبیو پر از مهر به ما میخندد یازمانی که دلش از سردیه شب های خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفس از سر امید کشید تابگوید که هنوز پر امنیت احساس خـــــداست
ماه من
تومرا داریو من هر شب و روز ارزویم همه خوشبختیه توست
ماه من
دل به غم دادنو از یاس سخن گفتن کار انهایی نیست که خـــدارا دارند غصه اگر هم روزی مثل باران بیاید یادل شیشه ایت از لب پنجره زمین خورد و شکست اوهمانیست که در تارترین نقطه ی شب راه نورانی امید نشانت میداد او همانیست که هر لحظه دلش میخواد همه ی زندگیت غرق شادی باشد
ماه من
غصه اگر هست بگو تاباشد معنی خوشبختی بودن اندوه است این همه غصه و غم اینهمه شادیو شور چه بخواهیو نه میوه ی یک باغندهمه راباهمو باعشق بچین ولی از مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا که دران باز کسی میخواند که
خـــــدا هست خـــداهست غصه چرا؟!

[پاسخ]

سامانگفته :

سلام هیچ دقت کردید اسم سایت الون بوی است اما ۴پنجم مطالب از طرف الون
گرل ست جالبه نه؟؟!
تو سایت الون گرل چه خبره؟!
آفا مسعود توضیح میدی ؟!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۱:

نمیدونم آمار دقیق رو از کجا آوردین!سوالتونم متوجه نشدم که یعنی چی از طرف الون گرل ست؟!
حالا فرض که درسته ؟ من تعهد ندادم که فقط از پسر ها بنویسم!

[پاسخ]

یه مهندسگفته :

اگر اشتباه نکنم این شعر رو آهنگش رو شاهین فلاکت خونده…
قشنگ

[پاسخ]

کوثرگفته :

حیف منه که با تو باشم
حیف منه که با تو باشم
اره واقعا ک حیف منه ک با تو باشم
ای خدا دیگه بریدم چرا این روزگار لعنتی یه روی خوش بهم نشون نمیده.
ای خدا این سرنوشتی رو برام بافتی قسمت یقش یه خورده تنگ قربون بزرگیت شلش کن دارم خفه میشم

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۸:

این ما آدماییم که سرنوشتمونو میسازیم خدا هیچوقت چیزی رو به زور به تحمیل نمیکنه

[پاسخ]

لیلاگفته :

مـــن از مـــرگ مـــاهــی هـــا میــتــرســــم
وگــــرنــــه،درد دلــهــایــــم را بـــه دریـــا میگـــفــتــم…

[پاسخ]

لیلاگفته :

چـــه مسـخــره اســت،
ســـوال امـتـحـانـی کــه میـگـوینــد
جــاهــای خــالــی را پــرکـنـیـد…
مــن اگـــر بلــد بـــودم جــای خــالی “تـــــــــو” را پــر میـکــردم…

[پاسخ]

لیلاگفته :

عــزیــزتــریــن آدمــا مـثـل پـــازلــن
اگــه نـبــاشـــن نـــه جـــاشــــون پـــر مـیـشــه
نـــه چـیــزی جــاشــونــو مـیـگـیــره

[پاسخ]

لیلاگفته :

کـــلافـــه مــیـشـــوی آنــگــاه کــــه
دلــتنـــگ کــســی هــستـــی کـــه نــیــســت!
و حــوصــلـــه کــســی را نـــداری کـــه هــســت!

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

دلتنگی
عین آتش زیر خاکستر است
گاهی فکر میکنی تمام شده
اما یک دفعه
همه ات را آتش میزند

[پاسخ]

لیلاگفته :

چــــه سـنـگــیــن اســــت تکــلـیــف بـــی تــو بـــودن!!
تـــو آســوده بـخـــواب
مــــن مــشـــق گــــریــــه هـــایـــم مــانــده…

[پاسخ]

چشمای بارونی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۶:

چــه تـــکـــلـــیــف ســـنـــگـــیـــنـــی اســــــت….
بــلــاتـــکـــلــیـــفــــی….
وقـــتـــی نــــمـــی دانـــــم
دارمـــــــــــــتــــــــ
یــــــــــــــــــــــــا نــــدارمـــــــتــــ

[پاسخ]

لیلاگفته :

“تــــــو” مــی گــذری
زمــــان میــگـــذرد!
چـــه کــنـــم بـــا دلــــی کــه از
“تـــــــو”
تـــــوان گـــذشـــتــنــش نـیــســت!

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

می گویند باران که میزند
بوی ” خاک “بلند می شود….

اما اینجا باران که میزند

بوی ” خاطره ها” بلند می شود…

[پاسخ]

عاشق باران پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۳:

اره واقعا که اینجوریه وقتی بارون میاد بهترین روز بارونی عمرم یادم میفته چقدر قشنگ بود
ممنونم شما باعث شدین با این که بارون نمیاد ولی با این متنتون اون روز قشنگ یادم بیفته ازتون ممنونم

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

سلام روزگار…
چه میکنی با نامردی مردمان…
من هم …
اگر بگذارند …
دارم خرده های دلم را…
چسب میزنم…
راستی این دل …

دل می شود ؟

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

یک روز سوراخ کوچک در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و چند ساعت در جدال پروانه برای خروج از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد.
سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمیتواند ادامه دهد. شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند با قیچی پیله را باز کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد.اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد.چون انتظار داشت که بالهایش باز گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.هیچ اتفاقی نیافتد.در واقع پروانه تمام بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.چیزی که آن شخص با همه مهربانی اش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از آن سوراخ راهی بود که خداوند برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش داده بود تا پروانه پس از خروج از پیله بتواند پرواز کند.گاهی اوقات تلاش چیزی است که در زندگی نیاز داریم.اگر خداوند اجازه میداد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم.به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.من قدرت خواستم و خداوند مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.من دانایی خواستم و خداوند به من مسئلی داد تا حل کنم.من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم.من جرأت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد تا بر آن ها غلبه کنم.من عشق خواستم و خداوند افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت هایی برای محبت قرار داد.من هرچه خواستم نرسیدم اما به هرچه نیاز داشتم رسیدم.

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۲:

قشنگ بود

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها …

افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود…

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان تقریبا ۳۵ ساله اومد تو رستوران ، یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوان گوشیش زنگ خورد ، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم …

شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ماها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم…!

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده !!!

خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش ، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم…

اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن و پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد…

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود ، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم و ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف …

از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه !!!

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم ، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش !

به محض اینکه برگشت من رو شناخت و رنگ و روش پرید !

اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم : ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگ شده !!!

همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت : داداش او جریان یه دروغ بود ، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم…!

دیگه با هزار خواهش و تمنا جریان رو گفت : اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستهام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستهام رو شستم و همینطور که داشتم دستهام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم …

البته اونا نمیتونستن منو ببینن و با خنده باهم صحبت میکردند : پیرزن گفت کاشکی میشد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ! الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم …

پیر مرد در جوابش گفت : ببین اومدی نسازیها ! قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ! من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده…

همینطور که داشتن با هم صحبت میکردند ، کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ؟!

پیرمرد هم بیدرنگ جواب داد : پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار…!

من تو حالو هوای خودم نبودم ، همینطور آب باز بود و داشت هدر میرفت و تمام بدنم سرد شده بود ، احساس کردم دارم میمیرم …

رو کردم به اسمون و گفتم خدایا شکرت فقط کمکم کن !

بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیرزن بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره ، همین !

ازش پرسیدم که : چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ؟! ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم !

گفت : داداشی ! پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نکنم …

این و گفت و رفت !

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه ، ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم …

واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۷:

خیلی خیلی قشنگ بود….واقعا آدم لذت میبره وقتی میبینه یه همچین آدمایی هم هنوز دوروبرمون زندگی میکنن…!!!
مرسی: )

[پاسخ]

مجیییید پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۳:

چشمها را باید شست….

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۸:

جالب بود…..!!!!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۱:

[پاسخ]
واقعا آدمو تحت تاثیر قرار میده
فقط میتونم بگم خوشحالم از اینکه هنوزم همچین آدمایی پیدا میشن

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

دراین دنیا که تمام نشانه های فناپذیری انسان را فریاد میزنند

به کدامین داشته هایمان ایمان بیاوریم

که ماندگار باشد غیر تو…

که هر چه از در خطا آمدم

تو مهر عطاکردی…!

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

اسمــت را مــوج مــی‌بــرد،

خــودت را کشتــی،

مــوهــایــت را بــاد

و یــادت را

دفتــر گــم‌شــده‌ام!

اسمــم را

سنگــی نگــه مــی‌دارد

خــودم را گــوری،

و یــادم را . . .

مهــم نیســت!

[پاسخ]

سحرگفته :

سوت پایان را بزنید،
صداقت من حریف هرزگی زمانه نمیشود!
قبول میکنم باخت را!

[پاسخ]

سحرگفته :

خیلی وقتا بهم میگن چرا میخندی ، بگو ماهم بخندیم!
اما هرگز نگفتن چرا غصه میخوری بگو ما هم بخوریم!

[پاسخ]

سحرگفته :

میپسندم زمستان را که معافم میکند از پنهان کردن دردی که در صدایم میپیچد
واشکی که در نگاهم میچرخد و به همه میگویم سرما خورده ام…

[پاسخ]

سحرگفته :

چه سخت است هنگام وداع!!
آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است ،
پاره ای از وجود تو را ، نیز با خود خواهد برد..

[پاسخ]

سحرگفته :

خیانت است اما…
آنقدر که با یادت بوده ام
با خودت
نبوده ام…!!

[پاسخ]

سحرگفته :

دو نفر عاشق بهم نگاه نمیکنند ،
بلکه هردو به یک جا نگاه میکنند

[پاسخ]

سحرگفته :

هیس دلکم
کمی آرامتر تنهاشو ، بی صداتر بشکن

[پاسخ]

سحرگفته :

لعنت به تو ای “دل”
که همیشه جائی می مانی
که تورا نمیخواهند..!!

[پاسخ]

سحرگفته :

عادت ندارم درد و دلم را
به همه کس بگویم…
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم…
تا همه فکر کنند…
نه دردی دارم ، نه قلبی…

[پاسخ]

سحرگفته :

سلامتیه مخاطب خاصت…
همون که اومده تو زندگیت و..
آیندت و احساست و گند زده رفته…
ولی باز هم به یادشی!..

[پاسخ]

محمد امینگفته :

با دلــــِ خـــود گفتـــم:

ای دلـــِ تنـــها در ایــن بازارِ نامــــردی؛

بــه دنبـالِ چــه می گــردی؟

نمیــابـــی نشــان هرگــــز؛

تــو از عشـــق و جوانمــــردی؛

بــرو بـگذر از ایــن بــازار،

از ایــن مستـــی و طنــازی؛

اگــــر چــون کــــوه هـــم باشــــی؛

در ایـــن دنیـــا تــو می بازی …!

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۷:

دیگران میــــپرسند:
بیـــــداری؟

آری بی”دار”م…
چراکه اگر”دار”ی داشتم…

یا قالیه زندگیم راخودم میبافتم
 یا زندگیم را به”دار” میاویختم
 و
خلاص
 پس بی”دار”بی”دار”م

[پاسخ]

رهاگفته :

جای من اینجا نیست

جای من گُم شده است

من از این همهمه ی اهل زمین بیزام

دلِ من می خواهد جایی باشم

که در آنجا نباشد هیچ ردّی

از آدمها

که بخواهند

که درکم نکنند

یا که تَرکم بکنند

یا دلم را بشکنند

سرزمینش سرسبز

چشمه هایش پر آب

و درختانی داشته باشد سر به فلک

و در آنجا نوازش بدهند گوشم را

جیک جیکِ گنجشک ها

غُورغُور قورباغه

شُرشُر آبِ روان

و هزاران صدای دیگر

و من با سازِ خودم

نوازش بدهم گوش طبیعت را

و چه کیفی دارد

تک و تنها در آنجا باشم

خانه ام کلبه ای از چوب درختان باشد

و چراغ شبهایم مهتاب

و ستاره های چشمک زن شب

نقاشی کنند

صفحه ی سیاهِ شبهایم را

[پاسخ]

رهاگفته :

عزیزم

می دانی؟

خواستنت

نه…!!!

خواستنت با تمام وجود

ان هم وقتی دوری

که سایه ات هم از این حوالی نمیگذرد

چه دردی دارد؟

عزیزم

نخند

به خدا تمام لحظه هایم درد دارد

تو که نمی دانی

تنها قدم زدن

میان دو نفره ها در پارک

ان هم وقتی دل اسمان برایت گرفته است

چه دردی دارد

عزیزم

نخند

تمام لحظه هایم درد دارد

کاش می دانستی

ارزوی خوشبختی

برای دختر و پسری عاشق

که در تاکسی

کنارم می نشینند

دست در دست هم

وقتی با حسرت نگاهشان کنی

چه دردی دارد

عزیزم

نخند

تمام لحظه هایم درد دارد

اگر می دانستی

بودنت در تمام سلول های خاطراتم

ان هم وقتی که در هیچ کدامشان حضور نداشته ای

چه دردی دارد

از این نبودنت

خجالت می کشیدی

عزیزم

نخند

تمام لحظه هایم درد دارد

[پاسخ]

سما پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۷:

عالی بود عزیزم

[پاسخ]

maryam پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۰:

حرف دل منو زدی دمت گرم:-*

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۰۰:

واقعا تمام لحظه هام درد داره
چرا آروم نمی‌گیرم، کلافه شدم از خودم

[پاسخ]

رهاگفته :

خدایا

کودکان گل فروش را می بینی؟

مردان خانه به دوش

دخترکان تن فروش

مادران سیاه پوش

واعظان دین فروش

محراب های فرش پوش

پسران کلیه فروش

زبان های عشق فروش

انسان های آدم فروش

همه را می بینی؟

می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم

دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد…!!!

[پاسخ]

رهاگفته :

لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن
لیاقت می خواهد ” شریک ” شدن
تو خوش باش به همین ” با هم ” بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز…
من میخندم به فرداهایت…!!!

[پاسخ]

رهاگفته :

همه یهویی ها خوبن :
یهویی بغل کردن
یهویی بوسیدن
یهویی دیدن

یهویی سورپرایز کردن

یهویی بیرون رفتن

یهویی دوست داشتن

یهویی عاشق شدن

اما امان از یهویی رفتن !!!

[پاسخ]

رهاگفته :

هر چیزی زمانی دارد….

نفسم هم که باشی

دیر برسی رفته ام…..

[پاسخ]

رهاگفته :

جــای خـالی ات قده خـود تــوست…!!

بـزرگ نیـست…!!

کوچـک هـم نیـست…!!

که نـه هجـوم و ازدحام اطراف آن را پُـر می کند و نـه کوچـکتر از تـو در آن جای مـی گیرد…!!

درسـت اندازه ی حضـور تـوست…!!

[پاسخ]

رهاگفته :

” خداحافظی ات ”
عجب خرابه ای به بار آورده!
نگاه کن!
مدت هاست در تلاشند
مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند!

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

هـ ـر چقدر هَم بگــ ـویی: مَردها فِلان- زَن ها فِلان

هـ ـر چقدر هَم بگــ ـویی: تَنــ ـهایی خوب اَست – دُنیــ ـا زِشـت اَسـ ـت

آخــَ ـرش روزی

قـَــ ـلــبـَـ ـت

بَرای کَــ ـسی تُـ ـندتَر می‌‍زند

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۸:

مرسی قشنگ بود

[پاسخ]

مجیییییدگفته :

به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم…

نــــــــان را تو ببر،

که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه…..

نمــــــــــک را بگذار برای من،

می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد…!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

با هم باشیم نه یک سال بلکه یک عمر
بگذار آوازه ی با هم بودنمان چنان در شهر بپیچد
که روسیاه شوند آنان که
بر سر جدایی مان شرط بسته بودند . . .

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می فروشد ، شیطان بهانه بود

[پاسخ]

atenaگفته :

دنیای عجیبی شده است ، برای دروغهایمان خدا را قسم میخوریم ، و به حرف راست که میرسیم میشود جان ِ تــو

[پاسخ]

atenaگفته :

عشقت را پنهان میکنی که مردانگیت خدشه دار نشود…
اخم میکنی که مهربانیت را پنهان کنی…
مرا “شما” خطاب میکنی که هوایی نشوم…
اما نمیدانی…
نمیدانی که چقدر این ها به تو می آیند…
ومن دیوانه تر میشوم…

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۸:

خیلی خوب بود….

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۶:

مردا همین سرسنگینیشون واسه ما دخترا قشنگه متنفرم از پسرایی که خودشونو شبیه دخترا میکنن…

[پاسخ]

atenaگفته :

چرا نگاه میکنی!؟
تنها ندیده ای؟؟
به من نخند!!!
من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم…!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

هر دومون خیانت کردیم ، من شبها را با گریه میخوابیدم و تو…با غریبه!

[پاسخ]

atenaگفته :

میتوانم شــــاد باشم ،
راحـــت است . . !
کافیست چشمانم را ببندم و به خیـــال بروم . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

بعد از مُردنم سرم را جدا کنید بگذارید روی شانه ام
شانه ای که سر می خواست ، سری که شانه می خواست
هر دو را برسانید به آرزوشان . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

صدای زندگی را میشنوم…
همــــــــــــــه جـــــــــــــــــا…
فـــرا می خـــــواند مـــا را…
تـــــــو را!
بـــــرای در آغـــوش کشیـــــدن معــــشوقت…
مـــــرا!
بـــــــرای در آغوش کشیــــدن زانـــــوی غـــــــــم…

[پاسخ]

atenaگفته :

”سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “
چـه جمـلـه ای !
پــــُر از کـلیـشه …
پـــُـر از تـهـوع …
جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :
” ســرد اسـت “…
یـخ نمـی کنـی …
حـس نـمی کنـی …
کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه
چـه سرمایـی را گـذرانـدم …

[پاسخ]

atenaگفته :

چه فرقی دارد
پُشت میله ها باشی
یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن
وقتی که آرزوهایت
در حبس باشند

[پاسخ]

atenaگفته :

بعضی حرف ها را نباید زد
بعضی حرف ها را نباید خورد
بیچاره دل چه می کشد میان این زد و خورد !

[پاسخ]

atenaگفته :

خیال بوسه ای که اینجا
جا گذاشتی اش ،
بر لبانم سنگینی می کند …
به خاک می افتم در مقابلت
فکر می کنی چیز دیگری هم
برای باختن دارم هنوز ؟

[پاسخ]

atenaگفته :

به تو که فکر می کنم
بی اختیار
به حماقت خود لبخند می زنم
سیاه لشکری بودم
در عشق تو
و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …
افسوس…

[پاسخ]

sayeگفته :

qashang boooooood

[پاسخ]

atenaگفته :

من اون بغضم که پیش غم سر تعظیم نمی یارم

من اون ابرم که بر هیچکس به جز محرم نمی بارم

من اون رازم که با هرکس سر صحبت نمی شینم

من اون دردم که غیر از تو کسی هم درد نمی بینم
من آن کوهم که جز خورشید در آغوشم نمی گیرم

اگر خوابم بدون در خواب به رویای تو بیدارم

من آن عشقم که بر هیچکس به جز تو رو نمیارم

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم خوش بود :

اگرچه دستانش در دستانم نیست ، دلش که با من است !!!

وقتی دلش با من است یعنی تمام او از آن من است …

اما حالا نه دستانش در دستانم هست نه دلش با من !

چقدر سخت است تحمل اینکه به یکباره تهی شوی از او …

[پاسخ]

مجیدگفته :

چه اصرای داری که با گفتن یه داستان و مظلوم نمایی همه رو متهم کنی. چه بسیار پسرهایی که تمام زندگیشون دست دختره بوده و دختر در کمال ناباوری همه رو برداشته و رفته. بله دخترا بی دلیل نمی رن. تا مطمئن نشن یکی بهتر هست قبلی رو ترک نمی کنن. وقتی هم می رن هیچ پلی پشت سرشون سالم نمی زارن. اما دیری نمیگذره که حس زنانشون کار دستشون میده و دلتنگ میشن. اما دیر شده، دیگه راهی برگشتی نیست. نه برای اونی که رفته نه برای اونی که مونده.

[پاسخ]

چشمای بارونی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۵:

آقا مجید من هیچ منظوری نداشتم و اصلا کسی رو متهم نکردم.
و چه بسیار دختر هایی که…..

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۳:

آقایون محترم چرا به خودتون میگیرید….؟!؟
مگه گفت شمابی وفاهستی..
محمدامین راست میگه:خوب وبد همه جاهستند..
گاهی بعضی دخترابدمیشندو نسبت به احساس طرف مقابل بی خیالند
گاهی هم ،نه، پسرااحساس یه دختر را زیر پامیذارند
به وجدانهای آدمهابستگی داره..
اینجاکه کسی با کسی جدل نداره..
چشمای بارونی ، عزیز دلم تو منظوری نداشتی ولی بعضیا تند رفتند..
به نظرمن فضای سایت را نباید با اینجور صحبتا خرابش کرد..
بخدا تو دنیای بیرون که اینقدر درگیری و جدل داریم ..

[پاسخ]

محمد امین پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۵:

هر جنسی میتونه بد باشه خوب هم میتونه باشه یه آدمش بستگی داره

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۳:

با
توام دختر جان،

پسری که از این سرِ شهر
میکوبه میاد دنبال تو،

پسری
که بدون ترس و محکم, همه جا دستاشو دورت حلقه میکنه,

پسری که اس ام اساش کوتاه
هست اما پر احساسه,

پسری
که دستات رو تو چراغ قرمزِ خیابونا محکمتر میگیره,

پسری که بی هوا برات اس
ام اس های غمگین میفرسته,

پسری که تو بیرون رفتنای
دسته جمعی ساکت تر از همیشه است,

پسری که وقتی داری حرف
میزنی تو صورتت لبخند میزنه,

پسری که موهاتو از جلوی
چشمات میزنه کنار,

پسری که وقتی تو خودتی,
قلقلکت میده؛

این پسر رو حق نداری اذیت
کنی؛ حق نداری…!

[پاسخ]

عاشق باران پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۰:

خواهشا این پسر باشه من قول میدم از گل نازک تر بهش چیزی نگم

[پاسخ]

atenaگفته :

تقدیر رسیدنمان موازی هم باشد…

دلم خوش است…

خوش است که همیشه به اندازه مشخصی از دست درازی سرنوشت…

تو در کنارم هستی…

از همان نگاه اول…

تا همان جایی که نمی دانم…

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم می لرزد هر گاه صدای جدیدی سلام می کند
.قلبم می کوبد
نفسم تنگ میشود
دستانم به لرزه می افتند!
من دیگر کشش خداحافظی ندارم …
ببخشید که دیگر جواب سلام کسی را نمی دهم….!!

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۸:

خیلی مواظب باش!!!

اگه باشنیدن صداش دلت لرزید…

اگه از بدی هاش فرار نکردی و موندی…

دیگه تمومه…!!!

اون شده همه ی دنیـــــــــــــــــــات

[پاسخ]

atenaگفته :

می خواهی بفهمی بغض من چه تلخ است؟

سیگاری بکش….

حس میکنی تلخیه ته گلویت را….

میبینی؟!

بی شباهت با بغض گلوی من نیست…!

به همان اندازه تلخ است بغض گلوی من….!

این بار سیگار را بکش، از طرفی که می سوزد ؛ تا بدانی چه میکشم

[پاسخ]

atenaگفته :

انگار که سالهاست که رفته ای …
از تابستان بگو ، از بهاری که رفتی تا من از زمستانی بگویم که نشست بر موهایم و نرفت …

[پاسخ]

atenaگفته :

می خواهم خودم را بُر بزنم ؛ شاید این دست “تو” بیایی …

[پاسخ]

atenaگفته :

خدایا……..

کودکان گلفروش را میبینی؟!

مردان خانه به دوش…

دختران تن فروش ….

مادران سیاه پوش…

کاسبان دین فروش…

محرابهای فرش پوش…

پدران کلیه فروش ….

زبانهای عشق فروش ….

انسان های آدم فروش ….

همه را میبینی؟میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم ٫ دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

.
چـقـــــدر سخــــت اســـت، کـه لبـــریـــز بـاشی از “ گـفـتـــــن ”
ولــی ….. در هـیـــــــچ ســویـــت محـــرمـی نبـاشد

[پاسخ]

atenaگفته :

اینجا جاییست که . . .
عشقبازی نمی کنند با هم . . .
با هم با عشق بازی میکنند . . . !

[پاسخ]

atenaگفته :

تاب ندارم
سخت است
با تو هستند
جلوتـــر
با دیگری یا جور دیگری . !
سخت است
چه رنگین کمان نحســـــی

[پاسخ]

atenaگفته :

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

[پاسخ]

atenaگفته :

دیگر بازی بس است …

بیا شمشیر ها را کنار بگذاریم ….

دستهایمان را بشوریم و چیزی بخوریم ….

اما چرا ؟؟!!

دستهای تو خونیست و پشت من میسوزد !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

چه زخم هایی بر دلم خورد تا یاد گرفتم که هیچ نوازشی بی درد

نیست !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

مقداری طناب در خانه هست ….

می آیی تا با هم بازی کنیم یا که گره اش بزنم بر سقف ؟؟

[پاسخ]

atenaگفته :

دلتنگی یعنی : روبروی دریا ایستاده باشی اما خاطره ی یه خیابان

خفه ات کند .

[پاسخ]

atenaگفته :

نمیدانم کجای بازی اشتباه بود که تو دیگر همبازی من نیستی ؟؟؟؟

و من هنوز گرگم به هوای تو ….

[پاسخ]

atenaگفته :

گنجشک را تکه نانی زنده نگه میداشت …. عاشق را تکه دلی !!

اما دریغ کردند رهگذران …

[پاسخ]

atenaگفته :

از کودک فال فروش پرسیدم چه میکنی ؟؟؟

گفت : از حماقت انسان ها تکه نانی در می آورم !

این ها از منی که در امروز خودم مانده ام ٬ فردایشان را میخواهند ….

[پاسخ]

یه مهندس پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۶:

عالی بود! واقعا عالی بود
یادم میمونه این جمله حتما…

[پاسخ]

atenaگفته :

هر کی دستت رو گرفت لزوما دوستت نیست !

شاید تو حرکت بعدی ٬ پاشو گذاشت رو شونت و رفت بالا …

[پاسخ]

atenaگفته :

تند رفته است کودکی های من

با آن دوچرخه قراضه اش که همیشه ی خدا پنچر بود

[پاسخ]

محمد امین پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۸:

چقدر جمله هات خوبو قشنگه

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۵:

عالی بود

[پاسخ]

atenaگفته :

برای تو نمی دانم چطور می گذرد …!!

اما برای من انگار خنجر بر گلویم گذاشته اند اما نمیبرد …

[پاسخ]

چشمای بارونی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۶:

آتنا جان نوشته هات خیلی قشنگن،ممنون

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۲:

نوشته های همه ی بچه ها قشنگن

[پاسخ]

سمیراگفته :

چقدر دنیا بزرگ شده است…؛

تا چشم کار میکند ،

جای تو خالیست…!!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

کافیست کسی اسمم را صدا بزند

بعداز اسمم ویرگول بگذارد!

کمی مکث کند و بگوید:/خوبی؟؟/؟

آن وقت هیچی نمیگویم و فقط از گریه منفجر میشوم…!

[پاسخ]

professorگفته :

رفتنت تنها یه خوابه، تو نرفتی عطرت اینجاست
کنج نا یاب نفسهات تنها جای امن دنیاست
توی کوچه ی نگاهت چرخش هزار تا تیلست
به غزل قسم که چشمات آبروی این قبیلست
نمیدونم تو چی هستی استوای عشق و تردید
هم مثل سیاهی شب هم مثل ظهور خورشید
لب تو ساکته اما چشم تو پر از هیاهو ست
مثل اون وهشت وهشی که توی نگاه آهوست

[پاسخ]

atenaگفته :

یه وقتا اینقد آدم زندگیش غمناک میشه که دوس داره یکی یوهو بگه کاااااات … عالی بود عالی …خسته نباشین بچه ها …واسه امروز بسه !

[پاسخ]

atenaگفته :

هر روز این “عشق” یکطرفه را طی میکنم …
یکبار هم تو گامی بدین سو بردار … نترس ، جریمه اش با من !

[پاسخ]

atenaگفته :

وزگار عجیبیست !!!
این روزها بعضی ها راه می روند تا غذایشان هضم شود و عده ای می دوند تا گرسنه نمانند …

[پاسخ]

atenaگفته :

کاش کسی یاد معلم ها می داد :
اول مهر شغل پدر‌ها را نپرسند ؛ وقتی هنوز احترام به همه‌ی شغل ها را و افتخار به همه‌ی پدر‌ها را یاد دانش آموزانشان نداده‌اند !
حالا قصه ی چشمان یتیمی که نم می‌خورد ، بماند …

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۳:

واقعا قشنگ بود مرسی

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۰:

قابل نداشت میکنم ریحانه جون

[پاسخ]

atenaگفته :

می خواستم به دنیا بیایم ، در یک زایشگاه عمومی . پدربزرگم به مادرم گفت فقط بیمارستان خصوصی ! مادرم گفت : چرا ؟ پدربزرگم گفت :مردم چه می گویند ؟!

می خواستم به مدرسه بروم همان مدرسه ی سرکوچه ی مان ،مادرم گفت : فقط مدرسه ی غیرانتفاعی ! پدرم گفت چرا ؟ مادرم گفت مردم چه می گویند ؟

به رشته ی انسانی علاقه داشتم . پدرم گفت : فقط ریاضی .گفتم : چرا ….. پدرم گفت : مردم چه می گویند ؟

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم . خواهرم گفت : مگرمن بمیرم . گفتم :چرا ؟… خواهرم گفت : مردم چه می گویند ؟

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم . پدر و مادرم گفتند مگر از روی نعش ما رد شوی .گفتم : چرا؟…آنها گفتند : مردم چه می گویند ؟

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای درپایین شهر اجاره کنم .مادرم گفت : وای برمن . گفتم چرا؟…. مادرم گفت مردم چه می گویند ؟!…

اولین مهمانی بعداز عروسیمان بود .می خواستم ساده باشد و صمیمی . همسرم گفت : شکست ، به همین زودی ؟! …. گفتم : چرا؟ همسرم گفت : مردم چه می گویند ؟!….

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم ، درحد وسعم ، تا عصای دستم باشد .همسرم گفت : خدا مرگم دهد .گفتم چرا ؟….همسرم گفت : مردم چه می گویند ؟…..

بچه ام می خواست به دنیا بیاید ،دریک زایشگاه عمومی . پدرم گفت : فقط بیمارستان خصوصی ! گفتم چرا ؟… پدرم گفت : مردم چه می گویند ؟….

بچه ام می خواست به مدرسه برود ، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند ، ازدواج کند …. می خواستم بمیرم . برسر قبرم بحث شد .پسرم گفت : پایین قبرستان . زنم جیغ کشید .دخترم گفت : چه شده ؟ ….زنم گفت : مردم چه می گویند ؟!

مـــُردَم ،برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای را درنظر گرفت ، خواهرم اشک ریخت و گفت : مردم چه می گویند ؟!….

ازطرف قبرستان سنگ قبرساده ای برسرمزارم گذاشتند .اما برادرم گفت :مردم چه می گویند ؟!

خودش سنگ قبری برایم سفارش دادکه عکسم را رویش حک کردند .

حالا من دراینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود : مردم چه می گویند ؟!…مردمی که عمری نگران حرف هایشان بودم ،حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند .

میخوام نتیجشو بهت بگم :

همیشه تو زندگی واسه خودت باش اگه بخوای به حرفه دیگران

توجه کنی آخرش همین میشه .

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۱۳:

بیشتر ما آدما واسه دیگران زندگی میکنیم کاش…

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۱:

ولی من اصلا اینطوری نیستم، هیچوقت برام مهم نبوده که دیگران چی میگن، همیشه کاری که دوست دارمو میکنم چون میترسم اگه کاری که دوست دارمو نکنم یه روزی پشیمون بشمو حسرت کارای نکردهمو بخورم

[پاسخ]

مجیییییییید پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۱:

مرسی.زیبا بود و حقیقت.

[پاسخ]

atenaگفته :

مردم این شهر چقدر خوبند ! دیدند کفش ندارم ٬ برایم پاپوش درست

کردند.

[پاسخ]

atenaگفته :

دیدی رو پاکت سیگار مینویسن :
“دخانیات ، عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان اور است
کاش یکی هم روی کارت پستالهای عاشقونه ی ما مینوشت :
“عشق ، عامل اصلی تنهایی و برای قلب ضرر دارد !”

[پاسخ]

atenaگفته :

میان آن همه الف و ب و مشق دبستان … آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود …

[پاسخ]

atenaگفته :

انگشت نمای مردم شهر شده ام …

شیرین ندیده اند که تیشه به دست بگیرد و به سمت بیستون برود !

[پاسخ]

atenaگفته :

مشق شب :

واسه کسى بمیر ، که واست تب کنه !

“هزار بار – تا آخر عمر”

[پاسخ]

atenaگفته :

قطاری سوی “خدا” میرفت ، همه مردم سوار شدند …

به بهشت که رسیدن همه پیاده شدن و فراموش کردن که مقصد

“خـــــــــــدا” بود نه بهشت

[پاسخ]

atenaگفته :

باران ببار …

بگذار اشک هایم غریب نباشند …

[پاسخ]

atenaگفته :

انتظار را از کوچه های بن بست بیاموز که دلخوش به تماشای هیچ رهگذری

نیستند !

چشم به راه آمدن کسی می نشینند که اگر بیاید ، ماندنیست …

[پاسخ]

atenaگفته :

غمگینم … وقتی همه ی جفت ها تنهاییَم را به رخم میکشند ، حتی جوراب

هایم …

[پاسخ]

atenaگفته :

حالم خوب است !!

نه اشکی ٫ نه آهی ٫ میخندم !!

اما خنده هایم درد میکند ….

[پاسخ]

atenaگفته :

به خیالبافی ام نگذار

اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبها !

فقط خواستم بدانی که می شود دل خوش کرد به چراغهای کوچک یک

هواپیما

[پاسخ]

atenaگفته :

هوا خوب است ، بیا برویم کمی قدم بزنیم ؛ نگران نباش دوباره باز میگردانمت به قاب عکس !

[پاسخ]

رزیتا پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۴:

چقده قشنگ !نمایی برای یک عشق مجازی !

[پاسخ]

atenaگفته :

دمش گرم …

باران را می گویم، به شانه ام زد و گفت: “خسته شدی …

امروز را تو استراحت کن… من به جایت می بارم

[پاسخ]

atenaگفته :

گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟

گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟

گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟

گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟

گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟

گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام تو من…

[پاسخ]

atenaگفته :

روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند دختر:وای چه پالتوی زیبایی

پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟

وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده

پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟

فروشنده:۳۶۰ هزار تومان

پسر: باشه میخرمش

دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟

پسر:پس اندازه ۱ساله ام هست نگران نباش

چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند

دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری

پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:

مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم ۱سال دیگه صبر کنم

بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن

پسر:عزیزم من رو دوست داری؟

دختر: آره

پسر: چقدر؟

دختر: خیلی

پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟

دختر: خوب معلومه نه

یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم

دست دختر را میگیرد

فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق

چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند

فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی

دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند

پسر وا میرود

دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد

چشمان پسر پر از اشک میشود

رو به دختر می ایستدو میگویید :

او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم

دختر سرش را پایین می اندازد…

پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی…

ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده

بودم…نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟؟

دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد…

[پاسخ]

atenaگفته :

کسی رو که خیلی دوست داری زود از دست می دهی…

پیش از ان که خوب نگاهش کنی…

پیش از انکه تمام حرف هایت…را به او بگویی…

پیش از انکه تمام لبخندهایت را به او نشان بدهی…

مثل پروانه ای زیبا…بال میگیرد…و دور میشود…

فکر میکردی…میتوانی تا اخرین روزی که زمین به دور خورشید میچرخد…

و خورشید از پشت کوه ها سرک میکشد با او باشی…

اری رفت…همانی که میگفت تنهایت نمیگذارم…

رفت…

[پاسخ]

atenaگفته :

چه سخت است ای خدا یک رنگ بودن همیشه با ریا در جنگ بودن

چه خون است آوازم خدایا شکسته بال پروازم خدایا

وصال تو برای من سراب است دریغاچشم بخت من در خواب است

رفیقی جز پریشانی ندارم دگر شور غزل گفتن ندارم

دلم در مخمل خون خفته ای دوست منم از داغ تو آشفته ای دوست

[پاسخ]

atenaگفته :

عشق ای عشق بی دیوارمن نغمه زن مستانه بر گیتار من

عشق من ای عشق آتشناک من سوز تو درسینه صد چاک من

عشق ای عشق آتش نوش من خواب شودر خلوت آغوش من

عشق در جانم تولد یافته است زلف خاتون دلم را بافته است

عشق من زنجیری از بیتابی است وسعت روحش به رنگ آبی است

عشق یعنی ذره ذره سوختن چشم بر جان کندن خود دوختن

عشق من از عمق رویا آمده در غریبستان به دنیا آمده

ای زپاکی توشبنم در شگفت عشق من در خلوت تو پا گرفت

عشق توکاری به دستم دادو رفت خنده ای کردوشکستم دادو رفت

نبض شعر من برایت می زند روح من هردم صدایت می زند

گوش کنغم غصه های عشق مرااین منم رهسپار راه عاشقی

هیچکس از دفتر چشمان من شعر بغض آلود چشمانم را نخواند

یک نفر از رنگ زرد چهره ام قصه ی دیرینه ی غم را نخواند

لیکن بنازم حضرت غم راکه او یک نفس در زندگی ترکم نکرد

زندگی در حق من چیز دیگر جز جفا کاری ونامردی نکر

[پاسخ]

atenaگفته :

آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای..

[پاسخ]

atenaگفته :

حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…

دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…

زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…

گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…

حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…

پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

[پاسخ]

atenaگفته :

دیروز و فردا هــــ ـــــر دو نامردند …!

دیروز با خاطراتشـ ـــــ

و

فردا با وعده هایشـ …

مرا فریبـــ دادند

تا

نفهممـ امروزمـ چگونهــ گذشتـــ …

[پاسخ]

atenaگفته :

همه چیز آرام…..آرام …

باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام

شبها بخوابم ” با یاد تو ”

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!

یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …

که چگونه…..! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….

تو نگرانم نشو !!

[پاسخ]

atenaگفته :

گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم

گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم

گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم

گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری

گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم

گفتی… گفتم…

حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه!

فرق ما اینه که:

تو دروغ گفتی، من راستشو

[پاسخ]

atenaگفته :

بیچاره عروسک!

می خواست گریه کنه

اما

باخنده لباشو دوخته بودند.

[پاسخ]

Avarehگفته :

مرسی قشنگ بودن

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

سپیده دیر آمدى…
شب عاشقم کرد و رفت!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

یواشکى دوستم داشته باش!
آدماى دنیاى من،
چشم دیدن عشق رو ندارن.

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

امروز یادم افتاد در دفترخاطراتم خیلى وقت است چیزى در آن ننوشته ام…
باخود میگویم:فکرش را بکن یک روزى میمیرى و “او” میماند و این دفتر!
دلم میسوزد براى تو…
که میشکنى،روزى که من نیستم.
تو این دفتر را مىخوانى..
خرد میشوى وقتیکه بفهمى چقدر دوستت داشتم!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

با من لج نکن بغض زبان نفهم!
این که خودت را گوشه ى گلو قایم کنى، چیزى را عوض نمیکند…
بالأخره یا اشک میشوى در چشمانم یا عقده اى در دلم!
هردو را زیاد دارم…
حق انتخاب با توست!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بارانی ات را بپوش و در اغوشم بگیر…
ابر ابر گریه دارم…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلم تنگ همان کسى است که نمیدانم هنوز در خاطرش جایى دارم یا نه…
دلم تنگ همان کسى است که دیگر حتى جواب سلامم را هم نمیدهد…
دلم تنگ همان کسى است که وقتی از کنارش میگذرم،دیگر به من نگاهى نمیکند…
دلم تنگ است،تنگ…
نمیدانم دیگر چطور باید میبودم که نبودم!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

من و تو از همان روز اول،
محکوم به از دست دادن بودیم..
تو؛ همان یک ذره احساست را
و من؛ تمام زندگى ام را..

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

گفتند چندسال دارى؟
گفتم:روزهاى غمناک زندگیم راخط بزنى،کودکم!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

جاى خالى تو داره همه دنیامو میگیره…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

هر اهنگی که گوش میدهم، به هر زبانی که باشد بغضم را می شکند!
نمی دانم،
بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است؟!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بی خیال است…خیلی بی خیال! همان که تمام خیال من است…

[پاسخ]

مجییییییییدگفته :

تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو

نفس اگر امان نداد، روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت، مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من تو باش، نامه رسان من تو باش
حافظه ی تبار من، نام و نشان من تو باش

[پاسخ]

سمیراگفته :

“تنهایی”

چیزهای زیادی
به انسان می آموزد.

اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم …

“ناظم حکمت”

[پاسخ]

سمیراگفته :

تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهرخدا بیدار باش.

سایه غم ناگهان بردل نشست رحم کن
امشب مرا غمخوار باش.

کام امیدم بخون آغشته شد
تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندر این دریای مست زندگی
کشتی امید من بر گل نشست.

آه! ای یاران به فریادم رسید
ورنه امشب مرگ ب فریادم رسد!

ترسم آن شیرینتر از جانم ز راه
ورنه امشب مرگ به فریادم رسد!

گریه و فریاد بس کن شمع من
بر دل ریشم، نمک دیگر مپاش.

قصّه ی بی تابی دل پیش من
بیش ازین دیگر مگو خاموش باش.

جز توام ای مونس شبهای تار
در جهان دیگر مرا یاری نماند.

زآن همه یاران بجز دیدار مرگ
با کسی، امید دیداری نماند.

همدم من ، مونس من، شمع من
جز تواَم دراین جهان غمخوار کو؟.

واندرین صحرای وحشت زای مرگ
وای بر من، وای بر من، یار کو؟.

اندر این زندان، من امشب، شمع من
دست خواهم شستن ازاین زندگی.

تا که فردا همچو شیران بشکنند
ملــتـــــم زنجیــرهای بنـــدگی

“دکتر شریعتی”

[پاسخ]

سمیراگفته :

حکایت من ، حکایت چوپان دروغگوست که دروغگو نبود ،

فقط فریاد تنهایی سر میداد…

ما افسوس که کسی جز گرگ نفهمید تنهایی چوپان را…!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

آشپزی ام خوب نیست ؛ اشک پشت پا بریزم برایت ؟؟؟

[پاسخ]

atenaگفته :

کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ، به جای اینکه بپرسه “چته ؟ چی شده ؟” ؛ بغلت کنه و بگه “گریه کن” …

[پاسخ]

atenaگفته :

وقتی با مشت هاش قلبم رو می شکست همه ی فکرم به این بود که مبادا دستاش زخمی بشه …

[پاسخ]

atenaگفته :

دیگهـ از میمـ مـالکیتـ..

استفادهـ نمیکنمـ..

شـبـ بـخیر..

“قـ ـشنگشـ ـ

[پاسخ]

atenaگفته :

ایستاده ام….
تنها….
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا ….
انگشت هایم را می شمارم
یک.
دو..
سه…
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو ….
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربانی ات را ثابت کنی
ولی….
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی…
ومن ….
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس….
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش…
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم.…
مطمئن باش!

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم کمی از بهشت میخواهد ٫ چند لحظه آغوشت را قرض می دهی ؟؟؟؟

[پاسخ]

atenaگفته :

چاپلین به دخترش نوشت :

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی

بدنت را عریان مکن ؛هرگز چشمانت را برای کسی که

معنی نگاهت را نمی فهمد ،گریان مکن ؛قلبت را خالی نگاه دار

و اگر روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن

فقط یک نفر باشد،

و به او بگو تو را کمتر از خدا وبیشتر از خودم دوستت دارم ،

زیرا به خدا اعتقاد

وبه تو نیاز دارم ……………..

[پاسخ]

atenaگفته :

این روزها ……

جای خالیه ^تـــــــو^راباعروسکی پرمیکنم

همانندتوست مرادوست ندارد…..

احساس ندارد….!

اما هرچه هست دل شکستن بلدنیست!!

[پاسخ]

atenaگفته :

خوش به حال سیندرلا

لنگه کفشش راجاگذاشت

یه لشکرآدم دنبالش گشتند

مادلــــــــــــــــــــمان راجامیگذاریم

هیچکس ازمـــــــــــــــاسراغی نمیگیرد

[پاسخ]

atenaگفته :

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم ….
چتر نداشتیم …..
دویدیم وخندیدیم …..
وبه شالاپ وشلوپ های گل آلود ،عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی چتر آورده بودی …
ومن غافلگیر شدم …
سعی میکردی من خیس نشوم
وشانه ی سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور ؟
گفتی سرت درد میکند وحوصله نداری سرما بخوری وچتر را کامل
روی سر خودت گرفتی وشانه راست من کاملا خیس شد …
و
و
وچند روز پیش را چطور ؟ به خاطر داری ؟…که با یک چتر اضافه آمدی ؟…
ومجبور بودیم برای اینکه پین های چتر تو چشممان نرود دو قدم از هم دور راه برویم ….
فردا دیگربرای قدم زدن نمی آیم …..
تنها برو ……………….

[پاسخ]

مجییییییییدگفته :

یا امام زمان ….

وقتی میان نفس و هوس جنگ می شود

قلبم به چشم همزدنی سنگ می شود

آقا ببخش که سرم گرم زندگی است

کمتر دلم برای شما تنگ می شود

چشم آلوده کجا، دیدن دلدار کجا؟

دل سرگشته کجا، وصف رخ یار کجا؟

کاش در نافله ات نام مرا هم ببری

که دعای تو کجا، عبد گنه کار کجا؟

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۶:

مرسی
واقعا همه نوشته هاتون قشنگن

[پاسخ]

مجییییییییدگفته :

به چشم هایت بگو …

آنقدر برای دلم ….. رجز نخوانند …

من اهل جنگ نیستم …

شـــاعـــرم !

خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم …

شعری می نویسم ، آنوقت

اگر توانستی …

مرا در آغوش نگیر …

[پاسخ]

مجییییییییدگفته :

هنوز هم ، حوالی خواب های

شبانه ام پرسه میزنی

دیر وقت است ، آرام بگـــــــیر

بُگذار یک امشب را آسوده بخوابم……

[پاسخ]

مجییییییییدگفته :

هر چقدر هم که ضعیف باشی
گاهی اوقات
می توانی تکیه گاه باشی

[پاسخ]

مجییییییییدگفته :

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را…..!

[پاسخ]

مجییییییییدگفته :

در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید،
هیچکس عصبانی نیست!
هیچکس سوار اسب نیست!
هیچکس را در حال تعظیم نمیبینید!
در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد!
اینها اصالت ما هستند: مهربانی، خوشرویی، قدرت، احترام، ادب، نجابت

[پاسخ]

مجییییییییدگفته :

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
“خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟”**
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛
مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛
و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!** **
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.
به نظرقحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود
و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند.
اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..**
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی!”** **
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.
آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!**
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.
مرد روحانی گفت: “نمی فهمم!”** **
خداوند جواب داد: “ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد!
می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!”** **

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۴:

کامنتات متفاوتند و در عین حال قشنگ..

[پاسخ]

مجیییییییید پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۶:

ممنـــــــــــــــــــــــون.نظر لطفتونه.

[پاسخ]

محمد امین پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۸:

قشنگ بود کاش یاد بگیریم

[پاسخ]

لیلاگفته :

“” منــــــــی “” که کنارش

“” تـــــــو “” نـــباشـــــــی

“”” تـــــــومــــــــــنی “”” نمی ارزد …………!

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۶:

خیلی قشنگ مرسی لیلا جونم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۹:

خواهش atena جونم…منم همه نوشته هاتو دوست داشتم خانومی موفق باشی

[پاسخ]

الـــناز پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۵:

LIKEEEE!!!!

[پاسخ]

مجییییییییدگفته :

خدا را در راضی نگهداشتن مردم به خشم نیاور، زیرا خشنودی خدا جایگزین هر چیزی
بوده ، اما هیچ چیز جایگزین خشنودی خدا نمی شود.

هوای نفس را بی اعتنایی به حرام بمیران.

خشم خود را فرو خور،که من جرعه ای شیرین تر از آن ننوشیدم و پایانی گواراتر از آن

ندیده ام.

چه زشت است فروتنی به هنگام نیاز و ستمکاری به هنگام بی نیازی.

دوست داشتنی ترین چیزها در نزد تو، در حق میانه ترین، در عدل فراگیرترین و در جلب

خشنودی مردم گسترده ترین باشد.

خواص جامعه همواره بار سنگینی را بر حکومت تحمیل می کنند زیرا در روزگار سختی

یاریشان کمتر، در اجرای عدالت از همه ناراضی تر ، در خواسته هایشان پافشار تر، در

عطا و بخششها کم سپاس تر، به هنگام منع خواسته ها دیر عذرپذیر تر، و در برابر

مشکلات کم استقامت تر هستند.

بخل و ترس و حرص، غرائز گوناگونی هستند که ریشه آنها بدگمانی نسبت به خدای

بزرگ است.

تو بر نفس خود مسلط نخواهی شد مگر با یاد فراوان قیامت و بازگشت به سوی خدا.

هرگز انجام کارهای فراوان و مهم، عذری برای ترک مسئولیت های کوچک تر نخواهد بود.

از هر کار پنهانی که از آشکار شدنش شرم داری، پرهیز کن.

هر چه شنیدی بازگو مکن ، که نشانه دروغگویی است، وهر خبری را دروغ مپندار، که

نشانه نادانی است.

فکر و اندیشه مخصوص کسانی است که دلی درون سینه داشته باشند.

هیچگاه حق را نخواهیم شناخت مگر ترک کنند? آن را بشناسیم.

اسلام ظاهرش علم و باطنش حکمت است.

عمل کننده بدون آگاهی مانند رونده ای است که به بیراهه رود..

از جسم خود بگیر وبر جان خود بیفزای.

در راه راست از کمی روندگان نترسید، چون اکثر مردم گرد سفره ای جمع شدند که

سیری آن کوتاه و گرسنگی آن طولانی است

امام علی (ع).

[پاسخ]

atenaگفته :

لعنت به تو ای دل
همیشه جایی جا می مانی
که تو را نمی خواهند

[پاسخ]

atenaگفته :

.و دیگران…..در حسرت وصالش ماندند….
..آنروز که نفسش “من” بودم….
…سوختند در آرزویش…..
.آنرروز که آرزویش “من” بودم……
…وهمه داشتنش را به گور بردند……..
.آنروز که باعث خوشبختیش “من”بودم…
…حال “من” ماندمو آرزوهای نفس بریده……
مردی کردم یا نامردی؟؟؟؟؟؟؟

[پاسخ]

atenaگفته :

ساده برای خودم …
آدم ها هیچ گاه از تنهائی در نمی آیند … ،
گاهی از تنهائی به درد می آیند …

[پاسخ]

atenaگفته :

ما که از هر چه ترسیدیم به سرمان آمد !
پس بیا تمرین کنیم کمی از خوشبختی بترسیم !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

دعای باران چرا؟ دعای عشق بخوان! این روزها دلها تشنه ترند تا زمین. خدایا کمی عشق ببار.

[پاسخ]

atenaگفته :

ماشقایق های طوفان خورده ایم،سیلی ناحق فراوان خورده ایم،ساقه ی احساسمان خشکیده است،زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم،هیچ کس ویرانیم را حس نکرد،وسعت تنهاییم را حس نکرد،درمیان خنده های تلخ من،گریه ی پنهانیم را حس نکرد ،درهجوم لحظه های بی کسی،درد بی کس ماندنم را حس نکرد

[پاسخ]

atenaگفته :

یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه میکردم ترس تموم وجودم برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم سریع از کنار مرداب دور شدم . حالا وقتی که مبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر میگردم که از تنهایی نمیرم و حالا میفهمم … گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده

[پاسخ]

atenaگفته :

وقتی می آمدی حیاط پر می شد از عطر ترنج حالا تو رفته ای… و فقط رنج مانده است.

[پاسخ]

atenaگفته :

گفتی مسافری و من ساده ام که سالهاست نماز دلم را شکسته میخوانم…

[پاسخ]

atenaگفته :

تابستان که میشود دلم شور میزند … نکند طعم گیلاسهای بازار ، مرا از خاطرت ببرد!

[پاسخ]

winkگفته :

بت کفتم اکه لب ترکنی برات میمیرم ولی نه تا این حد که لب هایت را با لب های دیکری ترکنی

[پاسخ]

atenaگفته :

عزیزمن، قایق کوچک دلت را به دست دریای پهناور اندوه مسپار،

لااقل بادبانی بر افراز، پارویی بزن و بر خلاف جهت باد تقلایی

کن .حتی سخت ترین طوفانها میهمان دریاست نه صاحب خانه آن.

طوفان را بگذران و بدان که تن سپاری تو به افسردگی، به زیان توست

،و به زیان شادی دنیایت ، به زیان دل مهربانت

با تو میتوان دست به دامان ماه شد، سپید من قلب خسته ام با تو

آرام میتپد ،آرام آرام..

یادت کاستی نیست ،ایستاده ام، محکم و استوار،دیده دوخته ام به افق

از نگرانی هایت بکاه!

چرا که بودن من فقط تلنگری بود به قلب مهربانت

بودی زمانی که دلم بگرمی وجودت نیاز داشت” سپاس”

پرواز آرزوییست که دلم برایت می طلبد، بگشا پرهایت را، آسان

نیست اما ممکن.

تو میروی و من دیدگانم مملو از تماشای اوج گیری توست

و تو

ستاره شبم میشوی …

خورشیدم و تو برایم سوسومیکنی…

ستاره من

در آسمانت گاهی نیز خورشید من را نور فشانی کن

که تمام وجودم به تو نیازمند است

و…

[پاسخ]

atenaگفته :

فریاد های دلم تنم را می لرزاند

بازی روزگار وجودم را شعله ور می کند

بودن یا نبودن را نمی فهمم

ولی نبودن وجودم را بی تاب می کند

ای کاش میشد

یاد انسانها را در ذهن پاک کرد

اتسانها

گرمای دستانشان ، دستانم را بی تاب می کند

ای کاش میشد از انسانهای انسان نما گریخت

ای کاش میشد حرف دل را بر زبان آورد

خدایا

اشکهایم چشمانم را در اسارت خود در اعماق تنهای حبس کرده

در اسارت دنیایی قرار گرفته ام

که نفرتش در اعماق قلبم لانه کرده

خدایا می دانی که زنده ام

نه برای رسیدن به دارایش

زنده ام

تا روزی در آغوش عشقم قرار بگیرم

به آدمیان بگو

بگذارند در مستی خود بمانم

مست عشقم خدایا

خدایا

چشمانم را می بندم

در تنهای حبس می شوم

ودر انتظار عشق می مانم

انتظار به قلب بی تابم تاب تحمل می دهد

خدایا

ندارم سلاحی

جز دستانی که به سویت دراز کنم

وبرایش آرزوی دنیایی زیباتری بخواهم

دنیایی که آدمهایش

وفا را معنا کنند

معرفت را معنا کنند

عشق را معنا کنند

در انتظار عشق می مانم

و برای آمدنش دعا می کنم

[پاسخ]

atenaگفته :

یادت هست مادر؟اسم قاشق را گذاشتی قطار،هواپیما،کشتی

تا یک لقمه بیشتر بخورم،

یادت هست مادر؟شدی خلبان،ملوان،لوکومتیوران

میگفتی بخور بزرگ بشی،خانم طلا بشی…

ومن،عادت کردم هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم…

حتی بغض های نترکیده ام را..

[پاسخ]

atenaگفته :

ای کاش میدانستی که جهانم بدون تو” الف” ندارد

[پاسخ]

atenaگفته :

شما یادتون نمیاد…

منم یادم نمیاد…

ولی میگن آدمها زمانی مهربون بودن!

[پاسخ]

atenaگفته :

سالهاست که معنی این جمله را نفهمیدم،

رفت و آمد؟یا آمدو رفت؟

آدمها میروند تا برگردند؟یا می آیند که بروند؟

[پاسخ]

atenaگفته :

سکوت من…

هیچگاه از رضایتم نیست…

من اگر راضی بودم،سکوت نمیکردم…

می خندیدم!..

[پاسخ]

atenaگفته :

نیازی نیست آدمارو امتحان کنیم

کمی صبر کنیم خودشون امتحانشون رو پس میدن!

[پاسخ]

atenaگفته :

من هیچ وقت مثل تو آرزوهایم را به قاصدک نمی دهم…

من هیچ وقت مثل قاصدک آرزوهای تو را به دیگری نمی دهم…

دغدغه ی من … تنهایی دل تنهایم نیست …

من دغدغه فاصله ها را ندارم…

دغدغه ی من …

آرزوهایی است که می توانست با تو تحقق یابد !!!

کاش قاصدک برایم خبر های خوب بیاورد !

[پاسخ]

atenaگفته :

هنوزهم ازبازی کلاغ پرمیترسم!

میترسم بگویم رفاقت،

آرام بگویی:پر… دوستت دارم

[پاسخ]

atenaگفته :

چقدرتنهام،

چقدردلم گرفته،…

روزگاربرای حفظ آبرویش باسیلی صورتم راسرخ نگه میدارد!

[پاسخ]

atenaگفته :

* پرسیدم چطور، بهتر زندگی کنم ؟

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

و هیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم :

آخر ….

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی … ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق … که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را …

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن …

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد …

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در

صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریع تر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریع تر بدود ،

تا گرسنه نماند …

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو … ،

مهم این است که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود

شروع به دویدن کنی …

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به … ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش … ،‌ زلال باش … ،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست …

[پاسخ]

atenaگفته :

روزی دروغ به حقیقت گفت :

مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ،

حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد .

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،

وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد .

دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت .

از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ،

اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود…

[پاسخ]

atenaگفته :

ته دیگ طلایی رنگ خوشمزه هم نشدیم٫دو نفر سرمون دعوا کنن!

ویرگول هم نشدیم٫یکی بهمون برسه مکث کنه!

موبایل هم نشدیم٫روزی چند بار نگاهمون کنن!

پایان نامه هم نشدیم٫ازمون دفاع کنن!

آهنگ هم نشدیم٫دونفر بهمون گوش کنن!

مانیتور هم نشدیم٫ازمون چشم بر ندارن!

تام وجری هم نشدیم٫زندگیمون سرتاسر هیجان باشه!

نون هم نشدیم٫یکی از روی زمین ورمون داره!

ای کی یوسان هم نشدیم٫انگشت بزنیم کف کلمون همه چی حل بشه!

فلش مموری هم نشدیم٫حافظمون زیاد باشه!

معادله هم نشدیم٫کلی آدم دنبال این باشن که مارو بفهمن و حداقل ۲نفر

درکمون کنن!

کتاب هم نشدیم٫حداقل دوست مهربان باشیم!

علف هم نشدیم٫حداقل به دهن بزی شیرین بیایم!

توپ فوتبال هم نشدیم٫۲۲نفر به خاطرمون خودکشی کنن!

گلدون هم نشدیم٫یکی یه گل بهمون بده۱

کبری هم نشدیم٫تصمیماتمون رو تو کتابها بنویسن!

کوزت هم نشدیم٫آخرش خوشبخت بشیم!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۵:

مرسی عزیزم
بامزه بود

[پاسخ]

الـــنازگفته :

مَــتــرسَـــک ،
حــرف בِلــت را خــوب میــבانَــم،
میــבانَــم בرב בارב!
باشــــی ُ
وجـوבت را هیـچ بـבانـَنـב …!

[پاسخ]

الـــنازگفته :

اختراع تلفن بزرگترین خیانت به بشریت بود..
خداحافظی باید رو در رو باشد..
گاهی اوقات اشک ها..
آدم ها را بیدار میکنند..
لعنت بر خداحافظی های تلفونی..

[پاسخ]

الـــنازگفته :

زنــــــــ بـهـ خــاطـرِ طـبـیـعـتـش ضـعـیـفـهــ …

امـا در مـقـابـل ِ سـخـتـیـــا بـیـشـتـر از یـهـ مـــَــرد تـحـمـل داره …

تـنــها چـیـزی کـهـ زنــــــــ رو از پــا در مـیـاره

تـو خـالـی از آب در اومــدن ِ مــــَــردشـــهـ …

[پاسخ]

الـــنازگفته :

در وجـــود هــــر زن ،
دخـتـربـچـه ای چــهارسـالـه بـبـیـن
کـه از تـو فـقـطــ مـــــهـربـانـی و تـوجـه مـی خـواهـد ،
در آغـوشـش بـگـیـر ، نـوازشـش کـن …
خـیـالـش را راحـت کـن کـه هـسـتـی ،
… جـایـی نـمـی روی ،
طـوری رفـتـار کـن کـه اطـمـیـنـان حـاصـل کـنـد
زن هـای دیـگـر بـرایـت مـــــــهـم نـیـسـتـنـد !!
وقـتـی بـا نـگـرانـی مـسـیـر نـگـاهـت را دنـبـال مـی کـنـد
بـرگـرد و بـه لـبـخـنـدی مــهـمـانـش کـن و بـگـو ، بـه زبــ ـان بـیـاور :
” مـن فـقـطــ تــــــو را مـی بـیـنـم ” !

در ایـن مـیـان زنـــــــــــــــی مـتـولـد خـواهـد شـد … !

[پاسخ]

الـــنازگفته :

رفتنتــــــ

بهـــ ســــوی او بــــود
بازگشتتـــــ
بهـــ ســـــوی خــــدا…
گــــویـــــی …
مــــن !!!!
حــــاصــــل
ســـــرگــــرمــــی خـــــدا
در یکــــــــ
روز تعطیـــــل

[پاسخ]

الـــنازگفته :

وقتی یه دختر به خاطر یه پسر اشک میریزه ….
یعنی واقعن عاشقشه

اما ….

وقتی یه پسر به خاطر یه دختر اشک بریزه

یعنی هیچ وقت دیگه نمیتونه دختر دیگه ای رو مثل اون دوست داشته باشه

[پاسخ]

الـــنازگفته :

این روزها شبیه شیشه ی ماشین شده ام!

خرد و تکه تکه شده ام…

اما از هم نمی پاشــــــــم

ولی شکسته ام

باورکن

[پاسخ]

الـــنازگفته :

در جستجوی چه جوابی هستی

وقتی عاشقت را آزار می دهی

و بعد از او می پرسی :

دوستـــــــــــــــم داری؟

[پاسخ]

الـــنازگفته :

وقـتـی کـهـ بـهـ جـای ِ ” بـــــمـــان ”

مـیـگـویـی : ” هــرطــور راحــــــتــی ”

بــوی ِ خــــــ ـــــیـــــــانــــ ــ ــت مـیـدهـی . .

[پاسخ]

الـــنازگفته :

بی هدف قدم زدنِ پسرها

مثل

گریه کردنِ دخترهاست …!!!

[پاسخ]

الـــنازگفته :

اگر روزی مادر میشدم جای گشتن کیف و لباس های بچه ام به بالشش توجه میکردم…
گاهی همه چی تو همون خیسیِ بالشش خلاصه میشه.

[پاسخ]

الـــنازگفته :

مادرم میگوید

خودت را هم بُکُشی

ردّ این غم ِمشکوک

پشت ِشیطنت های دائمی نگاهت

گم نمی شود . . !

تنها اوست که می فهـمد .

[پاسخ]

الـــنازگفته :

همیشــه سلیقـه مـنو خـــدا یکی بود

هر کی رو مـن دوست داشتمـ

بـآ خـودش بـــــــرد!!

[پاسخ]

الـــنازگفته :

ای دهقــــان ِ فــــــداکــــــــــار . . .

تو در روزگــــــــــاری بزرگ شدی ،

که مردی برهنه شد ! تا زنان و کودکان زنده بمانند . . .امّا من

در روزگـــــــار تلخی نفس میکشم ،

که زنی برهنه میشود ! تا کودکش از گرسنگی نمیرد . .

[پاسخ]

الـــنازگفته :

نوشته بود ” ذهن تو مریض است”

نه رفیق بیا ذهن های مریض را برایت معنی کنم!

ذهن مریض آنیست که بهانه شلوغی واگن مترو و به بهانه ترمز خودش را به زن ها میمالد !

ذهن مریض آنیست که به بهانه جا نبودن در اتوبوس خودش را به زنها میچسباند!

ذهن مریض آنیست که وقتی دختری کنار خیابان در انتظار تاکسی است قیمت میپرسد!

ذهن مریض آنیست که شیطنت خاص زنان را فاحشه گری میداند!

ذهن مریض آنیست کوچکترین لبخند یک زن را درخواست س ک ‪.‬س میداند!

اینجا مرد هایش از کمبود همه را فاحشه میدانند جز مادر و خواهر خویش

[پاسخ]

الـــنازگفته :

دلتنگم

و این درد کمی نیست…

پشت هیچ خط تلفنی

صدایی

که بتواند دلم را بلرزاند نیست…

[پاسخ]

الـــنازگفته :

آدمـهـآیی کـه شمآ رآ ترک میکـنند غریبـه هآیی هسـتند که یـک روز بـآ شمـآ آشـنآ مـیشوند!

بآ افکـآرِ شـُمآ! بآ حـرف هآی شـُمآ ! بآ دستهآی شـُما !

بآ رویآهآی شـُمآ ! بآ تک تک لحظه هآی شـُمآ !

یک روز ناگهآن حوصله شآن سر میرود !

دلـشـآن رآ و دستهآشآن رآ و حرفهآیشان رآ و خوآبشآن رآ پـس میگیریند !

و غریـبه هـآیی میـشوند بـآ خـآطـرآتـی که پـُر میکنند :

افـکارتـآن رآ دستهآیـتآن رآ خـوآب هـآیتـآن رآ رویـآ هآ و تـک تـک لـحـظـه هـآیـتـآن رآ

یک روز نـآگهآن حوصـله ی شـُمآ سـر میـرود غریـبه هآیی میشوید کـه خودتـآن رآ تـَرک مـیکـنیـد

[پاسخ]

الـــنازگفته :

غمگین ترین روز زندگی ما انسانها…
روزی است که احساس می کنیم
باارزشترین موجود زندگیمون می خواهد به نبودنمون عادت کنه..

[پاسخ]

الـــنازگفته :

خــــــدایـــا…

پشیمـــانی از آفـــرینــش انســـان…؟
تـــو هــم سیــگـار میـکشــی…؟
دردهــایـت فـــراوان اســت……!

دود سیگارت آسمان شهرم را فرا گرفته…!

کمتر بکش…میمیری !!!!!!

آنگاه چه کنم بی تو………

[پاسخ]

هستـــــــــــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۸:

تشکرات. عالی بود عزیز

[پاسخ]

الـــنازگفته :

هرگز از چشم های هیچ زنی ساده نگذرید
زن ها خیلی وقت ها
با نگاه حرف میزنند

خیلــــــــــــی وقت ها….

[پاسخ]

الـــنازگفته :

تجاوز یعنے…!!
تو تاکسے خانوґ بغل בستے از نوع نشستن یک مرב احساس راحتےنکنــﮧ…!!

تجاوز یعنے…!!
בخترے به خاطر ترس از نگاه هرزه یک مرב و گرماے تابستون مجبور شــﮧ مسیرے رو بـבوه…!!

تجاوز یعنے…!!
בوستت בارґ گفتنت هزار تا معنےبـבه…!!

تجاوز یعنے…!!
ویراטּ کرבטּ کاخ آرزوهاے یک زטּ…!!

تجاوز یعنے…!!
بـﮧ قیمت عشق زטּ را با تـטּ سنجیـבטּ…!!

تجاوز یعنے…!!
اسمش را בوستے ساבه گذاشتے و בخترے به ناґ בل عشقش בانست…!!

تجاوز یعنے…!!
به جرم پاک بوבن طرב شـבטּ…!!

بلــﮧ…
تجاوز تنها یک معنے نمیـבه…!

[پاسخ]

الـــنازگفته :

‎زنان پایین شهر ریاضیدانان بزرگی هستند آخرهیچ ارشمیدسی نمی تواند نیم کیلو گوجه را به نام آبگوشت بین سیزده نفر تقسیم کند

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندم(مجیییییییید)گفته :

(قند) خون مادر بالاست ؛ دلش اما همیشه (شور) می زند برای ما .

اشک های مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکتر ها اسمش را گذاشته اند آب مروارید!

حرف ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیر نویس فارسی دارد!

دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش .

مادر ، سنبل مهندسی آفرینش خداست !!!!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۶:

عالی بود

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندم(مجیییییییید)گفته :

کدامین دلتنگی عاقبت بغضت را شکست؟…
دلمان کنار اشکهایت نشسته

کنار این قاب فلزی پنجره که گریستنت را قاب کرده بر دیوار

اتاق…

چشمان خیس و درشتت چونان کودکی حق به جانب

از اعماق آسمان نگاه می کند…

حق داری باران…

چه ساده دلت را می شکنند…

باران، بلندبگو…

آسمان فرداها ابریست؟…

آسمان بودنمان بارانیست؟…

آه باران…با تو سخن می گویم…

ویرانم کن…که هوایت بوی ویرانی می دهد و زمینت بی تابی

می کند…

ببار باران بر سر و صورتمان،

ببار و ببر این سیاهی های صد رنگ روزگار را…

وای باران باران…بر طاقچه که می کوبی دلم آتش می گیرد…

این خودسوزی از کدامین مصیبت است

؟عشق است؟

دلتنگیست؟

در هر قطره ات ستاره ای می درخشد…

وای باران…چه ستارگانی را بر زمین می کوبی…

و هر ستاره میل خودکشی دارد…

باران…نشانی کدامین راه را گم کرده ایم؟…

آه باران…از مقصد تو می پرسم،

از کدامین سرزمین می آیی که اینچنین ترا دل نازک بار آورده اند؟…

که ترا اینچنین به گریه انداخته اند…

ما سالهاست بر همین خاک نفس می کشیم

و اشک هایمان گاه گاهی قطره قطره…نم نم…می بارد…

با این همه درد…با این همه تنهایی…

باران… کدامین حادثه ترا به اینچنین گریه ای وا می دارد…

این چنین رگباری…؟

وای باران،

باران…با کدامین حس تنهایی به سخن نشسته ای…

بالهای پروازت بر سر و رویمان کشیده می شود…

و ما هنوز سخت ترین زنجیر ها و حلقه ها پای بندمان است…

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندم(مجیییییییید)گفته :

من
چه دو حرفیه وسوسه انگیزیست …
این من!
نه در پی عشق است نه تشنه ی مهربانی
فراری از پسران مانکن پرست و دختران آهن پرست …
فقط برای خودم هستم…خود خودم ! مال خودم !
صبورم و عجول !!
سنگین و سرگردان !!
مغرور …
با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد !!!
و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم
راهت را بگیــر و بـــــــرو
حوالی ما توقف ممنــــوع است !

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندم(مجیییییییید)گفته :

پیش از این ها فکر می کردم خدا خشتی از الماس و خشتی از طلا

مثل قصر پادشاه قصه ها خانه ای دارد کنار ابرها

پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی طوفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدای رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت

هرچه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گذاشتی دست سنگت می کند کج نهادی پا لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین بر سرم باران گرز آتشین

….شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ی بی حوصله سخت مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا میشود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟

گفت آری او بیریاست فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است مثل حوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنا می دهد قهر ما با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست قهر او هم نشان دوستیست

تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم/دوست پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد

میتوان در باره ی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره صدهزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد مثل باران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل یک شعر روان و آشنا پیش از این ها فکر می کردم خدا…

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندم(مجیییییییید)گفته :

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام
********سال نو مبارک********

عید همتون از همین الان مبارک.آخه میترسم تا سال نو اینترنتم تحریم کنن.یادتون نره من اولین نفر بودم که عید رو تبریک گفتــــــــــــم؟

[پاسخ]

محمد امین پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۷:۵۰:

شاید… پس عید شما هم مبارک اگه کسی تا الان پیش دستی نکرده باشه یادت نره ها من اولین نفر بودم که عید رو بهت تبریک گفتــــــــــــم؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۴۶:

آقا عید امسال و سال بعد و سال های بعد، عید قربان، فطر، کریسمس، تولد خودتون، بچه های خودتون، بچه های فامیل… من از همین الان به همتون همه ی اینارو به عنوان الین نفر تبریک میگم! ایشاالله عروسی بچه هاتون! اگه نبودیم یا تحریم شدیم حلال کنید!
مجید جان نمیخوای به اول اسمتم یه لقبی چیزی اضافه کنی؟!
از سایت http://fa.gravatar.com/ برای ایمیل خودتون یه آواتار انتخاب کنید مثل بقیه بچه ها تا وقتی با اون ایمیل اینجا نظر میدین آواتار داشته باشید و اسمتون با بقیه اشتباه گرفته نشه.

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندم(مجیییییییید)گفته :

بزرگتر که می شوی

سختی می بینی و سخت می شوی

بزرگتر که می شوی

راهی نداری محکم می شوی

راهی نداری سنگ میشوی

با این همه ریتم درد

با این همه بود گرم و نبود سرد

با این همه خیال بود و شک نبود

با این همه اشک نیمه شب چه بود؟

دو دو تا چهار تا که می کنی

عشق به صرفه نیست

مشکل این است عاشق که می شوی

هیچ دو دو تایی چهار نمی دهد

بزرگتر که می شوی

دو دو تاهایی که چهار می دهد

دیگر حال نمی دهد

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندم(مجیییییییید)گفته :

من از یک شکست عاشقانه می ایم،بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.

شکست نه برای پنهان کردن است ونه بهانه ی پنهان شدن.

میگویند از صبح بنویس،از آفتاب ومن چکونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،بارن پنجره ی چشمانم را شسته است.همه دلشان نفش های مثبت میخواد و ادم های خوشحال،اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای ادم های خوشبخت را در بیاورم.بی ستاره ام وزرد با طعم معطر پاییز،که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است.

قیمت وفا گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش بر آید.

سقف اعتماد تعمیری ست،مدام چکه میکند،آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او باید پر باشد خالیست،نمیتوانم باور کنم نه رفتنش ونه ماندنش را.

مهم نیست تمام سرزنش ها را میپزیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد وآتش را می سوزاند.

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور داشته است،اگر ترانه ها ثمره ی تخیل بود به جنون نمی رسید،اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست.خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد.اما همیشه حق با برنده ها نیست،می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود واو را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست،بی علاج ست،دانستنش آدم را کم کم میکشد،گریه شبانه می آورد،اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی ستاون یکی را جز من داشت.

سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد،گریه میکنم باشکوه،مثل اقیانوس،بلند مثل اورست،او نمی شنود ونمی داند که ماه،خوشبختی مشترک همه ی ستاره هاست.

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته ی من است:

چیکار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم؟

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندم(مجیییییییید)گفته :

کاش ” خدا ” تو زندگیمون گاهی وقتها
مثل داور فوتبال می شد…
تا وقتی زمین میخوردی و از ” درد ”
به خودت میپیچیدی میومد ازت میپرسید میتونی ” ادامه ” بدی ؟!

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندم(مجیییییییید)گفته :

راستی خدا
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد …
می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟
راستی خدا!
دلم فردا هوای امروز را می کند

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

از اعماق وجود فریاد می کشم نه برای شنیدن
تنها برای مبارزه، مبارزه با سکوت
فریاد میکشم از اعماق قلبم بر ساحل دریای نیلگون چشمانت
در ساحل بارانی چشمانت تنها رنگ غم را میبینم
آرام شکست می خورم
و سکوت دنیایم را در بر میگیرد
فریاد، سکوت، غم و چشمانت به کناره میروند و تنها من میمانم
چگونه فریاد کشم وقتی در بند سکوت اسیرم ؟
کاش در زندان قلبت زندانی بودم و اسارت در بند سکوت را نمیدیدم
اسارتم در بندیست که قطورتر و محکم تر از تمامی بندهای دنیاست
سلولم کوچکتر از دلتنگترین قلبهای عاشق دنیاست
دیوارهایش به بلندای امواج ترانه عشاق و میله هایش به قطوری پیوند دو عاشق
خسته ام، خسته تر از همه مسافران دره دلتنگی
به کناری میروم، آرام و تنها مینشینم و فقط به امید فریاد یک نفر هستم، که مرا از بند این اسارت برهاند
فریاد از آن من نیست اما برای من و فقط من طنین انداز میشود
میدانم فاصله سکوت من تا فریاد تو خیلی زیاد شده است
اما منتظر می مانم، چون می دانم عاقبت فریاد تو در سکوت من طنین انداز خواهد شد
به امید رهایی یک اسیر از بند اسارت سکوت…

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــا دلم خیلی گرفتهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خداجونمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به فریادم برســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا این دنیات شده برام عین برزخـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به فریادم برســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زندگی کردن تو این دنیا ندارمــــ
خـــــــــــــــــــــــدا پســـــــــــــــــــــــــ کجایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ؟
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم آوردم…!!!

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

جسارت میخواهد نزدیک شدن به
افکار دختری که روزها مردانه با زندگی میجنگد

اما شب ها بالشش از هق هق های دخترانه خیس است

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

دلتنگی را چگونه هجی کنم تا درک کنی ؟
چهار ستون بدنـم
زیر سنگینی اش
تا خورده است . . .
.
.
.
کاش می توانستم راحت حرف بزنم …
چیزی بگویم از دلتنگی …
میان آدم های که در این اتاق مجازی جمع شدند …
فقط می گویم منم دلتنگم
.
.
.
گاهی چه دلتنگ میشویم
برای یک مواظب خودت باش
برای یک هستم
برای یک نوازش
برای یک آغوش …
.
.
.
اینجا همه خوبند ، خیالت راحت !
من مانده ام و چهارتا هم صحبت
این گوشه نشسته ایم و دلتنگ توایم
من ، عشق ، خدا ، عقربه های ساعت …
.
.
.
چقدر
نوازش دست های مهربانت خوب است
ومن
چه زود
دلم
برای همه چیزهای خوب
تنگ میشود…

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

دلم برای یک نفر تنگ است…
نه میدانم نامش چیست…
و نه میدانم چه می کند…
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم…
رنگ موهایش را نمی دانم…
لبخندش را هم…
فقط میدانم که باید باشد و نیست…
.
.
.
یاد گرفتـــه ام
انسان مدرنـــی باشــــم
و هــر بار که دلتنـــــــگ میشــــوم
بـه جای بغـــــض و اشــــک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افســــــــرده میکنـد ..!
.
.
.
گاهی شعر سراغم را میگیرد ٬ گاهی هوای تو
تفاوتی نمیکند ، هر دو ختم میشوید به دلتنگی من
.
.
.
همیشــــه دلتنگی
به خاطر نبـــــــودن شخصی نیست
گاه به علت حضور کسی در کنارت استـــــــ
که حواسش به تــــــــو نیستــــــــ
.
.
.
کــــــــــاش
روزهــــــــــــای دلتنگی ِ مـــــــــن
مثل ِ “دوست داشتن های” تو کوتاه می شد
کــــــــــاش…

[پاسخ]

المیرا.نفسگفته :

دلـــــــــــــــم تنگهــــــــــــــ….
وقتی نمیدونی تو دلت چی میگذره !
وقتی نمیدونی از این دنیای لعنتی چی میخوای!
وقتی قبل از اینکه چیزی رو بخوای اون چیز نابود میشه !
وقتی همهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باهات قهرند!
وقتی نفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین شده ای !
چه دلیلی داره که ارزوییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داشته باشی؟
چه دلیلی داره چیزی رو دوستـــــــــــــــــــ داشته باشی ؟
چه دلیلی داره به زندگیــــــــــــــــــــــ ادامه بدی؟

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

این سکوت و این هوا و این اتاق .. شب به شب به خاطرم میاردت
توی این خونه هنوزم یه نفر .. نمیخواد باور کنه نداردت

نمیخواد باور کنه تو این اتاق .. دیگه ما با هم نفس نمیکشیم
زیر لب یه عمر میگه با خودش .. ما که از همدیگه دست نمیکشیم

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

مهربانم
دیگر نگران تنهایی من نباش

این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی

بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته
و کوکانی که پشت چراغ های قرمز
به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویى به صحرا بمیرد

چو روزى ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریاى من بودى آغوش وا کن
که می خواهد این قوى زیبا بمیرد

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند
ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت‌ها لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم هم‌زدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند
تنها به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من
به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌ی ساکت و غمگین
ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی …

[پاسخ]

مریمگفته :

می خندم…..!!

دیگر تب هم ندارم…داغ هم نیستم…

دیگر به یاد توهم نیستم…..

سرد شده ام،سرد سرد…

میترسم…..!!

شاید دق کرده ام،کسی چه می داند

[پاسخ]