آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

khatere ha  [aloneboy.ir].

 آنقدر خاطره دارم
که گاهی فکر می‌کنم چقدر پیرم
وقتی چشم‌هایم را می بندم و انگشتان پایم
به منقل زیر کرسی مادر بزرگ می‌چسبد
وقتی از رادیو، هر قصه‌ای می‌شنوم
ظهر جمعه می‌شود
و چای، از مزارع سیلان تا قهوه خانه‌های لاهیجان
تنها در استکان‌های کمر باریک
طعم چای می‌دهد
چشم‌هایم را می‌بندم و
صدبار جریمه می‌شوم
خط می‌خورم
و درخت انار باغچه، دلش خون می‌شود
همینکه می‌فهمد‌؛ مدیر مدرسه از شاخه‌هایش
چوب فلک ساخته‌ست
چشم‌هایم را می‌بندم و
.
.
.
.
چقدر خاطره دارم
شنیده‌ام آدم‌ها پیش از آنکه بمیرند
تمام خاطره‌هاشان را دوره می‌کنند
و مرگ چقدر باید منتظر بماند
تا کار من تمام شود ..

لیلا کردبچه

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۷۰ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۵ بهمن, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
Auroraگفته :

می‌ترسیدم عاشقت شده باشم

مثل زمین

که می‌ترسید زیرِ برکۀ کوچکی غرق شود

و آسمان

که می‌دانست یک شب، پرنده‌ای

تمام بادهایش را به مسیرِ دیگری می‌بَرد
می‌ترسیدم

و عشق در تمامِ خواب‌هایم می‌غلتید

می‌ترسیدم

و ملافه‌ها حالتِ تهوّع داشتند

گاهی

برای ترسیدن دیر می‌شود

آنقدر که دست‌هایت را

با تمامِ پنجره‌ها باز می‌کنی

و یادت می‌رود از هر زاویه‌ای پرت شوی

دوباره به آغوش خودت برمی‌گردی

خودت را به خواب بزن

پیش از آنکه ناچار شوی

برای خودت قصه‌های تازه ببافی

از اتفاق‌هایی که هرطور می‌افتند

باید بشکنی.

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۵۹:

یه شعر زیبا از لیلا کرد بچه، مرسی

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

تنهایی همین است ، تکرار نامنظم من بی تو ، بی آنکه بدانی برای تو نفس می کشم

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

بــــاز هـــــم خیال تــــو
مــــرا
“برداشــــت”
کجــــا می بــــرد نمــــی دانــــم!

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

تنهایی ترجیح دارد به تن هایی که روحشان با دیگریست!!!
دلم آغوشی میخواهد که نه زن باشد نه مرد!!!
خدایا زمین نمیآیی؟!!!

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

بعضی ها خیال می کنند
دوست داشتن
ساده است
خیال می کنند
باید همه چیز خوب باشد
تا بتوانند کسی را عاشقانه دوست داشته باشند
اما
من می گویم
دوست داشتن درست از زمانی شروع می شود
که بی حوصله می شود
که بهانه می گیرد
که یادش می رود بگوید
دلتنگ است
یادش می رود
با شیطنت بگوید
دوستت دارم
دوست داشتن از زمانی شروع می شود
که خنده هایتان بغض شود
بغض هایتان آغوش بخواهد
و ببینید آغوشش کمرنگ است
اگر در روزهایِ ابری و طوفانی
دوستش داشتی
شاهکار کرده ای
.
ما عادت کرده ایم همه چیز را
حاضر و آماده بخواهیم
همه چیز آنطور که می خواهیم پیش برود
و ادعا هم داریم که
دوست داریم
که عاشقیم
و این درست ترین
اشتباهِ ممکن
است!!!

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

عمیق ترین درد زندگی دل بستن به کسی است که بدانی هست ولی کنارت نیست….

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

دلتنگـــــ که باشی حتی یک تشابه اسمی هم
نابودتـــــ میکند…

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۱۱:

اره نابودت می کنه درست مثل من..

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

اعداد راباور نکن “هوا”بی”تو”سردتر از این حرفاست..

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

همیشه باید کسی باشد…
تا بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد…
بایدکسی باشد….
که وقتی صدایت لرزید بفهمد….
که اگر سکوت کردی بفهمد…..
کسی باشد که اگر بهانه گیرشدی بفهمد…
کسی باشد که اگر سردرد را بهانه می آوری برای رفتن و نبودن بهفمد به توجهش احتیاج داری…
بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد که دلگیری…
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیر باران…
برای بوییدن…
برای بوسیدن…
برای یک آغوش گرم تنگ شده است…
همیشه باید کسی باشد…
همیشه…!

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۳۷:

ولی افسوس که نیست ..حتی واسه یه لحظه
لحظه ای که تمام نوشته هات به رویت هجوم می اورند..

همیشه اخر حرفا پر از حرفاهای ناگفتس همیشه حاله ما اینه همیشه دنیا اشفتس….

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

انگشتـانت را… به من قرض بده!
برای شـمردن لحظه های نبودنت،
کـم آورده ام…

[پاسخ]

mگفته :

عالی بود!!!
——————————————————————————————
هر روز تلاش می کنم که در خاطرم بماندو او تلاش می کند که فراموشم کند،
جه بلاتکلیفند خاطراتمان…

[پاسخ]

mگفته :

پسرک خسته بود آنقدر که یادش رفته بود بعد آخرین پک، سیگار پرت کند نه خـــــــودش را…

[پاسخ]

mگفته :

بزرگترین اشتباه ما این است که گاهی بعضی ها را طولانی تر از آنچه که لیاقتش را دارند در دلمان نگه می داریم…

[پاسخ]

behnazگفته :

چقدر قشنگه رهاجونی
مرسی !!!
ولنتاین همگی مبارک دوستان…

[پاسخ]

m پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۶:

هم چنین…

[پاسخ]

mگفته :

کاش میشد برایت دوباره غریبه می شدم،
با غریبه ها مهربانتری…

[پاسخ]

Auroraگفته :

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند

تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد

[پاسخ]

Auroraگفته :

این شعر را همین حالا بخوان

وگرنه بعدها باورت نمی شود

هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

همین حالا بخوان

این شعر را که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد

هربار گریه می کنم

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم .

[پاسخ]

Auroraگفته :

واژه ها

دوباره برایت دست تکان می دهند

خاطره ها

مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند

و این شعر

برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد …

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

گاهی دلت از زنانگی میگیرد

میخواهی کودک باشی

دختر بچه ای که

به هر بهانه ای به آغوشی پناه میبرد

وآسوده اشک میریزد

زن که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی…

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

گـ ـاهــی آدمـــ دلــش مـ ـیـ ـخـ ـواهـ ـد

کـ ـفـ ـش هـ ـایـ ـش را در بــیـ ـاورد…

یـ ـواشـ ـکــی نـ ـوکـ ِـ پـ ـا نـ ــوکــِـ پـ ــا از خـ ـودش دور شـ ــود!

بـ ـعـ ــد بــ ـزنـ ــد بـ ــه چـ ــاکـ ــ …

فـــرار کــنـ ــد از خــودش…!

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۴۳:

چرا از خودش ..از همه کس و همه چیز…

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

انگار قرار نیست با تو بی حساب شوم…

سالهاست که رفته ای اما…

هنوز هم اشکهایم دارند حسابِ “دیدنت” را با چشم هایم صاف می کنند…

[پاسخ]

Auroraگفته :

چه سخت است،

تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،

و دل سپردن به قبرستان جدایی ،

وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،

تا رهگذری ،

بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند ….

[پاسخ]

Auroraگفته :

و هم شده ای انقلاب زندگی مــــن …..

حالا هر آنچه در زندگی من است تاریخ دار شده…

قبل از ” تــو ” …. بعد از ” تــو” ….

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

از بعضی ادمها خاطره میماند
از بعضی های دیگر هیچ

خاطره ساختن لیاقت میخواهد.

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

دستت که بلرزد اشتباه مینویسی

پایت که بلرزد اشتباه میروی

دلت که بلرزد

وامصیبتا…

[پاسخ]

Auroraگفته :

این روزها دچار سر گیجه‌ام

تلخ تر از تلخ…

زود می رنجم ، انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم …

چه اعتراف بدی…

شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده، دلم هوای سردی غربت دارد….

[پاسخ]

Auroraگفته :

خودم هستم

با چشمانی باز بنگر

همان دیروزی ام

امروزی شده ام

مثل تمام رسم ها…

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۰۰:

like

[پاسخ]

Auroraگفته :

اشتباه من املایی بود . . .
من فقط او را همدرد نوشتم . . .
گویا او هم درد بود . . .
.

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

قسم خورده بود
مرا به آغوش نامحرم نسپارد
من این شبها یک شب درآغوش غمم
یک شب درآغوش تنهایی
یک شب هم بستر اشکم،یک شب هم آغوش درد
نمیدانم…انگار فقط خودش نامحرم بود

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۴۷:

هر شب من همین روال است ..

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

بعد ازتو
قسمت هرکه باشم
دلسوزنده تر ازمن
حال اوست…
چرا که جان بی روح را تاکجا تاب کشیدن خواهد بود؟
تا کجا….؟

[پاسخ]

Auroraگفته :

به قول فروغ شهامت میخواهد سرد باشی و گرم بخندی . . .

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

آیا کسی پیداخواهد شد
ازمن عاشق تر و ازمن مهربان تر برای تو
تو را به او سخاوتمندانه بادنیایی حسرت خواهم بخشید
و او را که از من برای تو عاشق تر است
هزار بار خواهم بوسید…

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

تو فقط قـــــــــــــرار بگذار…

هــر جـای دنـیـا کـِه بـاشی به دیـدارتــو خـواهـم آمد

چـمـدان خـاطــره ها را هَم خواهـم آورد..

[پاسخ]

Auroraگفته :

خسته ام . . . .

نه اینکه کوه کنده باشم . . . .نه . . .دلم….

[پاسخ]

Auroraگفته :

گاهی دلم به اندازه ی یک مجلس ختم میگیرد . . .

حتی اگر تمام خیابان ها را آذین بسته باشند . . .

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۴۹:

اخ گفتیا..
من گاهی نیست همیشه هست فقط مجبورم به زور بخندم

[پاسخ]

Auroraگفته :

عجب دنیایی شده..

کوچه ها را بلد شدم.. مغازه ها را..

و رنگ چراغ قرمزها.. حتی جدول ضرب را..

و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم..!!

اما گاهی میان آدم ها گم میشوم..

آدم ها را بلد نیستم هنوز.

[پاسخ]

Auroraگفته :

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم…

ولی اشک نیاموخت چگونه زندگی کنم…

[پاسخ]

Auroraگفته :

زخمی در پهلویـم است..

روزگار نمک ـ ـ می پاشــد..

و مـن به خــود می پیچـــــم..

و همه فــــکر می کنند می رقـــصم..

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

تمام خستگی هایت را یک جا می خرم
تو فقط قول بده
صدای خنده هایت را به کسی نفروشی…!

[پاسخ]

Auroraگفته :

تازه فهمیدم چرا پشت سر مرده ها آب نمی ریزند …

چون این دنیا ارزش برگشتن ندارد …!

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

ڪاش هنــوز بچــہ بودیــمــ …
لااقل شبهــا عروسڪ بغل میـڪرבیـــمـــ تا خوابمـاלּ ببرב ..!
حـالـا گوشــے را …
و یــڪ בنیــا انتظـــــار …

[پاسخ]

Auroraگفته :

کـاش هر روز جـمعه بـود
آن وقـت می تـوانستـم
همه ی غم هایم را

بـر گردن غـروبـش بیـانـدازم ….

[پاسخ]

Auroraگفته :

خوش به حالت آدم!

خودت بودی و حوایت

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

تو مقصری اگر من دیگر ” من سابق ” نیستم !

من را به من نبودن محکوم نکن !

من همانم که درگیر عشقش بودی !

یادت نمی آید ؟!

من همانم !

حتی اگر این روز ها هر دویمان بوی بی تفاوتی بدهیم !

[پاسخ]

Auroraگفته :

این روزها تلخ میگذرد

دستم میلرزد از توصیفش!

همین بس که:

نفس کشیدنم در این مرگ تدریجی

مثل خودکشی است

با تیغ کُند….

[پاسخ]

Auroraگفته :

اینجــا صـدای پـا زیــاد می شنــوم…!

امــا هیچکــدام تــو نیستــی …!

دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ایـن فکــر ؛

که شایــد ؛ پابرهنه بیایی …

[پاسخ]

Auroraگفته :

دیدن عکست تمام سهم من است

از ” تـــو ”

ان را هم جیره بندی کرده ام

تا مبادا

توقعش زیاد شود

دِل اســت دیـــگر …

ممکن است فردا خودت را از من بخواهد ….

[پاسخ]

اقاینوس تنهاییگفته :

دست سرنوشت را …

بـایـــــــد قطــــــــع ڪـــــــرد …

او دزد ” آرزوهـــــــاے ” مـن اســــــت …

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۰۱:

like

[پاسخ]

Auroraگفته :

ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ

ﺑﺎﺷد

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ …

ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ ,

ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــ ـــــﺎﻥ …

ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ

ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ

ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ

ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ …

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪﻧﯽ ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــﻨﯽ

ﻏﻤﮕﯿــﻦ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ

[پاسخ]

mگفته :

صدای گام های تو
ضربان زندگی من است
با من راه بیا
هنوز تشنه ی زنده بودنم

[پاسخ]

مردابگفته :

اره واقعا انقد خاطره هامون زیاده که انگار خیلی پیریم…
خیلی قشنگ بود ممنون

[پاسخ]

mگفته :

گفته بودی فردا ،
پشت این پنجره ها ،
غنچه ای می روید ،
و کسی می آید ،
روشنی می آرد ،
دیرگاهیست
پشت این پنجره ها منتظرم ،
ولی اینجا حتی ،
رد پایی هم نیست…

[پاسخ]

mگفته :

همیشه یک چیز برای جا ماندن هست،
حتی یک ” خاطره
—-هیس—-
حواس تنهایی ام را با خاطرات با تو بودن پرت کرده ام…

[پاسخ]

Auroraگفته :

این روزا بغض گلویم نمازم را می شکند
دست خودم نیست بعد حمد و توحید یاد دل مرده ام می افتم
خدایا : مرا از این واژه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده است , وقاحتش از یاد رفته و بیماری ای شده است که از فرط عمومیتش , هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار , تا : به رعایت مصلحت , حقیقت را ذبح شرعی نکنم .(شریعتی)
می ترسم از روزی که حقیقت رو ذبح شرعی کنم و به بهانه ی مصلحت ودروغ مصلحتی دلم رو آروم کنم خدایا روزی که خواستم مصلحت اندیشی کنم یا من نباشم یا دلم رو خالی خالی کن اونقدر که به هیچ مصلحت اندیشی نیاز نباشه.

[پاسخ]

Auroraگفته :

خدایا: “عقیده” مرا از دست “عقده‌ام” مصون بدار.
خدایا: به من قدرت تحمل عقیده “مخالف” ارزانی کن.
خدایا: مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختن “درست ” و “کامل” کسی، یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا: شهرت، منی را که: “می خواهم باشم”، قربانی منی که: “می خواهند باشم” نکند.
خدایا: مرا بخاطر حسد، کینه و غرض، عملهء آماتور ظلمه مگردان.
خدایا: آتش مقدس “شک” را آنچنان در من بیفروز تا همه “یقین”هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده این خاکستر، لبخند مهراور بر لبهای صبح یقینی، شسته از غبار، طلوع کند

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۰۲:

متنی زیبا از دکتر شریعتی *

[پاسخ]

Auroraگفته :

می گویند لیاقت نداشت

نمی دانند که تو فقط

دوستم نداشتی…

همین!!!

[پاسخ]

mگفته :

باشد ،قبول!
تمام این عشق دروغ بود !
اما بیا و محض ِ دلخوشی ِ من ..
این دروغ عاشقانه را ..
لحظه ای ..
باور کن..!!

[پاسخ]

mگفته :

نــامــت را …
خــاطـراتــت را …
بــو سـه هـایــت را …
و لـمـس ِ حـس ِ بــودنـت را …
هـمـه ُهــمه را ، بــه دسـت سـرد بــاد سپـُـردم!
یـــــــادم تـــو را فـــــــرامــــــــوش …

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۳۵:

LIKE

[پاسخ]

mگفته :

دیروز دست هایش میان دست هایم بود
امروز عکسش
و فردا سیگار !

[پاسخ]