آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

شد خزان گلشن آشنائی
باز هم آتش به جان زد جدائی
عمر من این گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نوگل گلشن جور و جفائی
از دل سنگت… آه!
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم…
تو مست از مِی به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی مِی
من ز فراقت ناله کنم تا کی؟
تو و می چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدنها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
که شکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی؟
نمی کنی ای گل یکدم یادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
گرچه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من
هرچه توانی ناز
کز عشقت، میسوزم باز

رهی معیری

محمدحسن (بیوک) معیری فرزند محمدحسین‌خان مؤیدخلوت و نوهٔ دوستعلی‌خان نظام‌الدوله در دهم اردیبهشت ۱۲۸۸ خورشیدی در تهران، گلشن چشم به جهان گشود. پدرش قبل از تولد رهی درگذشته بود. رهی معیری تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد؛ آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع) منصوب گردید. پس از بازنشستگی در کتابخانه سلطنتی اشتغال داشت.
رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی دلبستگی فراوان داشت و در این هنرها بهره‌ای بسزا یافت. هفده سال بیش نداشت که اولین رباعی خود را سرود:

کاش امشبم آن شمع طرب می‌آمد                 وین روز مفارقت به شب می‌آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست     ای کاش که جانِ ما به لب می‌آمد

مجموعه‌ای از اشعار رهی معیری با عنوان سایه در سال ۱۳۴۵ به چاپ رسید. رهی بدون تردید یکی از چند چهره ممتاز غزل‌سرای معاصر است. سخن او تحت تأثیر شاعرانی چون سعدی، حافظ، مولوی، صائب و گاه مسعود سعد سلمان و نظامی است. اما دلبستگی و توجه بیشتر او به زبان سعدی است. این عشق و شیفتگی به سعدی، سخنش را از رنگ و بوی شیوه استاد برخوردار کرده‌است، و حتی گفته‌اند که همان سادگی و روانی و طراوت غزلهای سعدی را از بیشتر غزلهای او می‌توان دریافت.
از شعرهای معروف او، خزان عشق (به عبارتی همان تصنیف مشهور “شد خزان گلشن آشنایی” که بدیع‌زاده آن را در دستگاه همایون اجرا کرد)، نوای نی، دارم شب و روز، شب جدائی، یار رمیده، یاد ایام، بهار، کاروان، مرغ حق است.
رهی در آبان ۱۳۴۷، بر اثر بیماری سرطان معده، در تنهایی درگذشت.

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۱۰ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۰ اردیبهشت, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گُل به دامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
رهی معیری

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

من از یاد عزیزان یک نفس غافل نیم اما
نمیدانم که بعد از من کسی یادم کند یانه…
رهی معیری
ممنون لیلا جان اشعارشو دوست دارم و خوندم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۲۱:۴۴:

خواهش دوستم

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

لیلا جان عاشق این شعرو ترانم خیلی ممنون عزیزم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۲۱:۳۰:

خواهش عزیزم

[پاسخ]

لیلاگفته :

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
استاد ابتهاج

[پاسخ]

*فاطمه*گفته :

حالا که گلشن آشنایی، خزان شده است
از تو خواهشی دارم
لطفا دلم را برایم بیاور
همان دلی که روزی برای به دست آوردنش، برای بردنش خوشحال بودی
میدانم
نمیدانی کجا گذاشته ای یا اصلا کجا گمش کرده ای
اما
خواهشا بگرد و پیدایش کن و برایم بیاور
عیبی ندارد اگر آسیب دیده یا مجروح شده و زخم برداشته
فقط برگردانش
میخواهم ببرم پیش خدا
او مداوای دلهای شکسته را بهتر از هر کسی بلد است
میخواهم به او بگویم
“عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد”
اگر دلم به کارت نمی آمد یا نیازی بدان نداشتی، چرا آن را از من گرفتی؟
راستی میدانی
این روزها آسمان خیلی مرا دوست دارد
چون هروقت گریه میکنم، او هم با من گریه میکند
او مانند آدمهای مجازی اینجا
مرا به خاطر عشقت مسخره نمی کند
به تو تهمت نمی زند
او از من حمایت می کند
اما تو نیستی که
از من نه، از خودت دفاع کنی
من به شوق تو روی این دیوار مجازی مینویسم
اما حالا که گلشن آشنایی خزان دیده است
من خسته ام خیلی خسته
کوله بارم را جمع کرده ام و دارم می روم
گفتی به کجا بروم
“دنبال زندگیم”
خب عزیز من
آدرس را اشتباهی داده ای
چون این، آدرس خود توست
فکر کنم از هول و ترس برگشتنم، اشتباه نوشته ای!
باید می نوشتی
برو زندگی دیگری بساز بدون من
یا
هر جا میروی برو ولی دنبالم نیا
یا
زندگیت تو را نمی خواهد، تو برو و بمیر
باشد من میروم
خدانگهدارت باشد
و هرگز خزان آشنایی نداشته باشی

[پاسخ]

ALFAگفته :

زیباست ممنون

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

لیلا فوق العاده بود…من این شعرو خیلی دوست دارم
مرسی خانومی!

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۳۱:

خواهش میشه گلم

[پاسخ]