آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

مثلا سال ها گذشته، ما خیلی وقته ما نیستیم،

توازدواج کردی، منم رفتم دنبال زندگیم

خودمو تو این شهرشلوغ گم کردم،

دیگه نه تو از من خبر داشتی نه بچه ها….

یک روز که اومدم دارم تو ولیعصر راه میرم

یکی از پشت سرنگام میکنه، برمیگردم میبینم شبنمه کلی ذوق میکنیم

کلی میخندیم همدیگرو بغل میکنیم

بعدمیگم ازبچه هاچه خبر؟چیکار میکنی؟

شبنم میگه توچرا یهو بعداون قضیه پیدات نشد؟کلی دنبالت گشتیم

من بگم طولانیه میگم

شبنم دستمو بگیره بکشه بگه فردا همه خونه ما دعوتن باید بیایی

دل همه برات تنگ شده

من تو چشای شبنم خوشبختی رو ببینم

بگم نه نمیام کار دارم

بازور آدرسو بذاره تو کیفم

فرداش ساعت ۵:

من توکمدم دنبال لباس می گردم

لباسایی که میدونم شاید بپوشم روتخت پرت میکنم بعد میام جلوی آینه

باخودم فکر میکنم من که نمیخوام برم چرا دنبال لباسم؟

امایه حسی ته دلمو قلقلک میده که برم بچه هاروببینم،

ببینم چه شکلی شدن باهم ازدواج کردن یانه

ببینم توهم میای

حاضرمیشم، سرراه یه جعبه شکلات تلخ میگیرم برای شبنم.

در میزنم درو باز میکنه

تو راهرو خونه شبنم دارم باهاش روبوسی میکنم یه دختر خوشگل سفید میاد جلو

چقدر نگاش آشناست

بطوربامزه ای میگه سلام، میگم سلام خوشگلم

به شبنم میگم دختر تو هست، نگام میکنه

دخترکوچولو میگه نه ، میگم اسمت چیه خانوم کوچولو؟اسمشو میگه

اسم منه…

وا میرم ، پس تو هم هستی

یه لبخند وارفته و زورکی میزنم میگم اسمت مثل اسم منه

شبنم همه رو صدا میکنه…

بچه ها میان، مریمی، پروانه، مهناز

همشون باهمون که میخواستن ازدواج کردن، فقط ما نشد ما بشیم...

میرم توپذیرایی، محمد، سعید، آرش، علی شوهر شبنم هم هست

بااون دخترخوشگل ۶ تا بچه هست

۴تا پسر، ۲تا دختر

تورو میبینم نشستی کنار یه خانوم غریبه، برای من غریبه

نشسته کنارتوجای من…سلام میکنم

زیرلب جواب میدی

غریبه دستشو میاره جلو دست بده

باخودم فکرمیکنم چرااونجام، خودمو فحش میدم

دستای سردمو میبرم جلو

میشینم، بچه ها میان ازخودشون میگن، ازبچه هاشون، ازاینکه کی بچه ی کی هست و چندسالشه

منم ازخودم میگم، مریمی ازم میپرسه ازدواج نکردی؟

همه سکوت میکنن، میگم نه…

کارداشتم، وقت نداشتم، نمیشد

اماتو دلم میگم: دل نداشتم دلم دست اون بود

ازخاطرات مشترکمون میگیم

من فقط یه لبخند تلخ میزنم

دخترت هی لبخند میزنه میادکنارم، دست میکشم به موهاش

چقدرشبیه توهست...نگاش…چشاش

نگاش منوداغون میکنه

میگه اسم منو بابام گذاشته اسم تورو کی گذاشته که اسمت مثل منه

زورزورکی میخندم میگم مامانم

دخترهی میاد شیرین زبونی میکنه دخترشبنم هم میاد

گل سرشوباز میکنه میده غریبه

میگه موهام درد گرفت

غریبه میگه مگه مو درد میگره؟بیاخوشگلت کنم، میگه نه

موهاش بلنده اعصابش خورد میشه

بابچه هاسرمو گرم میکنم که حواسم بهت نباشه نگات نکنم

توهم داری برای غربیه میوه پوست میکنی، غربیه ازاین عزیزم های الکی میگه بهت

عزیزم خوبی؟چه عجب! ازاین کارها بلدی؟

میفهمم داری نقش بازی میکنی، میخوای بگی خوشبخت هستی

پامیشم برم شبنم نمیذاره میگه برات مرغ ترش درست کردم

سرسفره ی شام

دخترت میخواد کنارم بشینه، تومیگی نه بیا پیش مامان!!!

چقدردلم میخواست من مامانش بودم دخترمن بود

دخترت لجبازه مثل خودت میگه نه

میشینه کنارم

غریبه میگه بیا برات غذابکشم

دخترت میگه نه خاله برام غذامیکشه

منو میگه خاله

هی زبون میریزه، خودشو تودلم جاکرده

تودلم میگم کاش دختر من بود

بعدیه صدایی نهیب میزنه غریبه رو ببین…و من باز از رویا میام یرون

توهم هی غربیه روجلوی من تحویل میگیری

الکی جلوی من ادای آدمای خوشبخت رودرمیاری

امامن ازچشمات میخونم توهیچوقت بدون من خوشبخت نبودی

باخودم فکر مینکم چرا؟

مهمانی کذایی تموم شد

شب میام خونه بغضم میشکنه

گوشی رو برمیدارم

شماره ی یه آدم سمج رو میگیرمو

بادومین بوق برمیداره

میگم هنوزهم سرپیشنهادازدواجت هستی؟

میگه دوساله منتظرجوابم

میگم قبول میکنم باهات ازدواج میکنم و گوشی رو قطع میکنم

بعدگریه میکنم، گریه گریه گریه

لعنت به روزگار، لعنت به من

لعنت به تو

اصلا لعنت به آن آدم سمج…

نویسنده: فیلوسوفیا

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۰ خرداد, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
ایسانگفته :

دردلم غمی ایست که درمانش توایی اما تو دیگر مال دیگری هستی
چه پیمانی است بین دل ودستم که هرچه دلم خواست از دستم برفت
دیگر طاقت ندارم ای مرگ بیا که زندگی مارا کشت

[پاسخ]

نازنینگفته :

قشنگ بود واقعا فضاسازی خوبی داشت مرسی رها جان

[پاسخ]