آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

khire be cheshmanash [aloneboy.ir].

صبح زود بیدار می شوم. همه خواب هستند. به ایوان میروم. حسابی کش و قوس می آیم. هوای شهریور با خودش بوی پاییز می آورد. صدای گاو و گوسفندها از طبقه پایین می آید. بی تابی می کنند که مش مراد بیاید درِ آغل را باز کند.
چند ماهی بود روستا نیامده بودم. بالاخره بعد از چند سال فارغ التحصیل شدم. از طبقه سوم خانه روستایی مان همه روستا پیداست. ابراهیم را گوشه حیاط می بینم که باغچه را بیل می زند. شاید دارد به باغچه سیب زمینی ها می رسد. یاد ابراهیم همیشه در این چند سال با من بود. چه بچه گی ها که باهم داشتیم. تا اینکه من رفتم دانشگاه و ابراهیم بعد از مرگ پدرش شد مرد خانه. نتوانست درس بخواند.
– پسر عمه خدا رحمت کنه پدرتو… من هم مثل تو نارحتم. ولی … ولی دلیل نمی شه که درس نخونی.
– نمی شه… نه نمیشه. خواهرام رو باید بفرستم خونه بخت.
کنار درختهای سیبِ گوشه حیاط دستانم رو توی دستاش گرفت و گفت تو برو درستو بخون. برو دنبال زندگیت. مسیر ما از هم جدا شده.
و من حالم از این احساس پوچ بهم میخورد.
این همه سال ابراهیم ازدواج نکرده و دیشب در خانه مان چو انداخته اند که ابراهیم می خواهد یک دختری را از ده بالا بگیرد. بعد از این همه سال نا امید شدم از زندگی. انگار به آخر خط رسیده ام. دلم شاید مرگ می خواهد. میروم لبه نرده می نشینم. ابراهیم مرا می بیند. با دستش اشاره می کند که مواظب باشم. ولی من خودم را می اندازم پایین.
به سمت روستا و بالای درختها چشم میدوزم. صدای کلاغها که اول صبح روی درختها بیدار شدنشان را اعلام میکنند پر می شود توی گوشم. بین زمین و آسمان می روم مینشینم روی تابی که ابراهیم ساخته است. ابراهیم مرا هول می دهد و می خندد. من هم جیغ می زنم و می گویم تندتر.
ابراهیم رسیده است بالای سرم. به من خیره شده است. نمی داند چه بگوید و چه کند.
از روی علوفه هایی که تا سه متر روی هم چیده شده اند پایین می آیم و چشم به چشم های ابراهیم می دوزم. می گوید هنوز دیوانگی هایت در سرت است؟
بی مقدمه می گویم: ابراهیم می خواهی ازدواج کنی؟
به تته پته می افتد. می گوید تو دیگر برای خودت خانم دکتر شده ای. دیگر به این چیزها فکر نکن. کی مطب می زنی بیاییم پیشت؟
خیره به چشمانش می مانم. نمیدانم چه بگویم. خیره به چشمانم می ماند. نمی داند چه بگوید.
سرش را پایین می اندازد و به سمت سیب زمینی ها می رود.

محمد اکبری هشرودی

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۵ آذر, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
saraگفته :

درد داشت…
خیلی

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

گرم یادآوری یانه
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم…
نیما

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

نگاهی درچشمهایم جا مانده بود
و من به دنبال صاحبش
به هرکوچه سر زدم
سالها بعد
من بودم ونگاهی
که روی دستم مانده بود…
عمیدصادقی نسب

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

بی طالعی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایه ایم و خانه هم ندیده ایم…
سید علی طهرانی

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ آذر ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۰۷:۳۷:

جناب صائب فاصله با معشوق رو ظاهری می دونه ولی از لحاظ معنا باهم و یکی هستند مثل یه بیت شعر:
ما از تو جدائیم به صورت ، نه به معنی
چون فاصله ی بیت بود فاصله ی ما
‏”صائب”

[پاسخ]

شهریوریگفته :

عاشق زنی مشو که می خواند
که زیاد گوش می دهد
زنی که می نویسد
عاشق زنی مشو که فرهیخته است
افسونگر، وهم آگین، دیوانه
عاشق زنی مشو که می اندیشد
که می داند که داناست، که توانِ پرواز دارد
به زنی که خود را باور دارد
عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می خندد یا می گرید
که قادر است روحش را به جسم بدل کند
و از آن بیشتر عاشق شعر است
(اینان خطرناک ترین ها هستند)
و یا زنی که می تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد
عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جواب ده است
که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می شوی
که با تو بماند یا نه
که عاشق تو باشد یا نه
ازاینگونه زن بازگشتِ به عقب ممکن نیست
هرگز ..

Martha Rivera Garrido

[پاسخ]

*فاطمه*گفته :

عشق و مدرک
واژه هایی از هم جدا
عشق فقط به دوست داشتن بی حد و مرز و محبت می اندیشد
عشق پا برجاست حتی با بالا رفتن مدرک
حتی با دوری
“تو ای عشق با من بمان”

[پاسخ]