آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

من هنوز منتظر بودم تا او مثل همیشه دستی ببرد در جعبه ی واژه هایش و مشتی کلمه را بُر بزند و یکی یکی بگذارد روبه رویم و بعد با شیرین زبانی و برق جادویی نگاهش، کلمه ها را به هم بچسباند و جمله هایش را آویزان کند روی طناب سکوتی که بینمان کشیده شده،
اما او غرق در سکوتی سنگین به دریا خیره مانده بود! در نگاهش هزاران فروغ را می دیدم که زنبیل به دست تا ته خیابان احساس می رفتند و همواره با زنبیلی خالی از واژه بر می گشتند.
به ناگاه سری چرخاند و چند لحظه ای نگاهش روی چهره ام جا ماند.
شاید نگاهش سر خورده بود روی عینک آفتابی بزرگی که نیمی از صورتم را پوشانده بود.
این نقابی که به واسطه ی آفتاب مرا از شناخته شدن مصون نگاه می داشت.
زیر نگاه کوتاهش ضربان قلبم اوج گرفته بود.ارتعاش غریبی در تک تک سلول های تنم منتشر می شد و انگار در این گرمای بی اندازه حرارت تنم تا صفر درجه کلوین نزول می کرد.
نگاهش را از من برگرفت و دوباره غرق در نامعلوم افکارش به دورها چشم دوخت…
ولی من همچنان بی محابا او را می نگریستم ، در حالیکه در دلم هزاران بار ده قدم مانده تا ایستادن در کنارش را شمرده بودم.اما این پاها همچون دو ستون سنگی و سرد به زمین چسبیده بودند. مصرانه نگاهش می کردم و سعی داشتم تا تصویرش را در قاب خالی ذهنم برای همیشه نقش بزنم.
اما دلم دیوانه وار نهیب می زد که بروم. این چند قدم فاصله را تسخیر کنم!عینکم را بردارم و زل بزنم به صورت کشیده و آفتاب سوخته اش  و حالت چهره اش را خوب وارانداز کنم، آنزمانی که نگاهش تلاقی می کند به سیاهی چشمانی که بی اندازه عاشقشان است، اما این فقط دلتنگی هردومان را بیشتر می کرد. ما خوب می دانستیم عشق برای ما نوش داروی بعد از مرگ سهراب است.
من نیامده بودم تا داغی را تازه کنم، یا دلی را بی تاب تر. من فقط آمده بودم تا او را از پس هزاران ایمیل و جمله ی عاشقانه از دور ببینم و بروم.
سهم من از او همین نامه ها بود و دیگر هیچ. من باید به سهم خودم از او قانع باشم.
بلیط قطار در زیر بازی انگشتانم چروکیده و پاره شده بود.
آخرین نگاهم را به هر زحمتی که بود از چهره اش جدا کردم اما دلم در همان ده قدمی او مانده بود و خیال آمدن نداشت !
به ناچار بی دل و پریشان با سنگینی منطقی که به زور به خورد عاشقی ام میدادم آرام از همان جاده ای که آمده بودم برگشتم و او همچنان به دور خیره مانده بود…

فرزانه بارانی

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۴ شهریور, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
شهریوریگفته :

آرزویم این است
که این شهریور جورِ دیگری بیاید
آسمان نه مثل هر سال،امسال جورِ دیگری آبی
آفتاب بر بام خانه هامان جورِ دیگری بتابد
ابر‌ی اگر بارانی ست،جورِ دیگری ببارد
روزگار جورِ دیگری با ما
آدم‌ ها جورِ دیگری با هم
زندگی‌‌ ها جورِ دیگری باشند ..

آرزویم این است
یک روز حالِ من جورِ دیگری باشد
به سراغت بیایم
جورِ دیگری نگاهم کنی‌
جراتی داشته باشم
جورِ دیگری بگویم
” دوستت دارم ”

نیکی فیروزکوهی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

فصل اتاق من پائیز
حضورم
برگ های اُفتان اند
در تیک تاک ساعت
که باران ست ..

من چه می دانستم
عشق
چقدر غمگین ست !
وقتی
شانۀ احساس من
کوفته
لب هایم
پراز حرف های سوخته است ..

و نمی دانم
عشق
نام تنهائی ست
یا تنهائی
دختری به نام عشق ؟!

پرویز صادقی

[پاسخ]