آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

rade paye  [aloneboy.ir]. khoda

خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می‌کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می‌رفتم و روزهای سپری شده ام را می‌دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت‌ها، … همه و همه را می‌دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی‌ها، ترس‌ها، درد‌ها، بیچارگی‌ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی‌گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی‌کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج‌ها، مصیبت‌ها و دردمندی‌ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن روزهای سخت می‌بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!»

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۷ فروردین, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
* فاطمه *گفته :

حقیقتا همین جوریه
خدا بی نظیرترین دوسته
خدا بی همتاترین پناهه
خدا بهترین همراهه
خدایا عاشقتم و هزاران بار از تو متشکرم
خواهشا رهایم نکن و همیشه در پناه خود گیر

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود، پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جاروجنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست، این یک روز را زندگی کن. لابه لای هقهقش گفت: اما با یک روز، با یک روز چه میتوان کرد؟ خدا گفت:” آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.” بعد سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش میدرخشید اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید،زندگی را بوئید و چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، میتواند بال بزند، میتواند …
او در آن یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما
او در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوست نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد، بخشید، عاشق شد، عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسیکه هزار سال زیسته بود.

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

مرد نجواکنان گفت: ای خدای بزرگ، با من حرف بزن
چکاوکی با صدای قشنگی خواند
اما مرد نشنید، بعد مرد دوباره فریاد زد: با من حرف بزن
برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد
مرد نگاهی به اطراف انداخت، گفت: ای خالق توانا، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم
ستاره ای به روشنی درخشید
اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد: پروردگارا به من معجزه ای نشان بده
کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد
اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد، خدایا مرا به شکلی لمس کن و بگذار بدانم اینجا حضور داری
خدای بلند مرتبه دست خود را دراز کرد و او را لمس کرد
اما مرد با حرکت دست، پروانه را دور کرد و قدم زنان رفت.

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ فروردین ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱۶:۰۴:

خدایا آن کس که تو را گم کرده، چه به دست آورده و آن کس که تو را یافته، چه از دست داده
حضرت امام حسین(ع)

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

هرگز خدای عزیزم را رها نخواهم کرد
بدون اون و دوست داشتنش، من هیچم، پر از تاریکیم
من آغوش پرمهرش را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد
خدای مهربانم تو هم لطفا مرا رها نکن و دوستم بدار

[پاسخ]