آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

به جلوی در که می رسم، دست دخترم را رها می کنم، خم می شوم و موهایش را که فر خورده دور صورت گرد و سفیدش مرتب می کنم.
پرنیان چشمان سیاه و بزرگی که شادی کودکانه ای در آن برق می زند را بمن می دوزد. پاهای بازیگوشش لحظه ای آرام نمی گیرندو هی بالا و پایین می پرد.
دوباره دستش را می گیرم و وارد می شوم.
پیرزن فرتوتی که هیچ وقت حرف نمیزند همان جای همیشگی اش نزدیک در ورودی نشسته و زل زده است به پنجره ی حیاط.
خانم زری از ته راهرو خودش را لخان لخان روی زمین می کشد و وقتی به جلوی من می رسد می گوید: نوه ی طلعت بانوست!؟آوردی اش؟! !!!!!!وبعد دو دستی می زند توی سرش!
خواستم بپرسم که چرا اینقدر ناراحت است که صدای فریاد مشهدی خانم از اتاقش بلند می شود.
به سمت صدا می روم. پرنیان تلاش می کند خودش را از من جدا کند.محکم تر از قبل دستش را فشار می دهم و مجبورش می کنم همراهم بیاید.
نزدیکی اتاق که می رسم،
طوبا گلی با صندلی چرخ دارش روبه رویم ظاهر می شود.
دستش را می گیرد کنار دهانش، نگاهش را به اطراف می دواند و انگار بخواهد یواشکی حرف بزند می گوید: بدبخت بیچاره مرد! و بعد کمی فکر می کند و ادامه می دهد: امروز برایمان میوه نیاورده ای؟؟
صدای مشهدی خانم آرام تر شده. از لای در نگاهش می کنم،
چمپاته زده روی موزاییک های کف اتاق و سرش را به اطراف تکان می دهد زیر لب تند تند چیزی می گوید.
کنارش می نشینم. با چشمانی که از قرمزی و گریه به سختی باز شده نگاهم می کند. پرنیان خودش را میچسباند توی بغلم.همینکه رد نگاهش به پرنیان می رسد چنگ می اندازد توی صورتش و دوباره فریاد می زند :همه ی ما می میریم!  ما را آورده اند اینجا که بمیریم!و هق هق گریه هاش اتاق را پر می کند.
خانم زری چهار دست و پا خودش را به کنارم می کشاند و با صدایی بریده و نفس زنان می گوید:
طلعت بانو را بردند! دیشب حالش بد شد! چشمانش مثل آدم هایی بود که می خواهند بمیرند. هی می گفت قرار است نوه اش را بیاورند ببیند!
نگاهم را از دهان کف کرده ی خانم زری برداشتم و خیره ماندم به تخت خالی طلعت بانو!
اشک روی گونه هایم سرخوردو حسرتی در تمام تنم شعله کشید. بغضی راه نفسم را گرفته بود.
اگر چه هیج نسبتی با او نداشتم اما دخترم را آورده بودم تا به طلعت بانو به دروغ بگویم نوه اش است.
پرنیان انگار از چیزی ترسیده باشد شروع کرد به جیغ زدن و محکم چادرم را چسبید. بغلش کردم و مثل بهت زده ها از آسایشگاه سالمندان بیرون آمدم و بی هدف خیابان های شهری بی عاطفه را زیر گام هایم گرفتم و تنها به این فکر می کردم
کاش یک روز زودتر می آمدم…

فرزانه بارانی

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۴ شهریور, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
خستهگفته :

نوشدارویی و بعد از مرک سهراب امدی………………..
خدایا نذار عشق ما هم بشه نوشدارو……………..
خدایا فقط از تو میخوامش

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ شهریور ۶ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۰۵:

امیدوارم خدا حتما بهت بده، ان شاالله
برایت دعا میکنم، امیدوار باش

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

خدایا
به هیشکی غم نده که بعدش بخوای بهش صبر بدی!
آمین.

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

بودا به دهی سفر کرد .
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»
بودا به کدخدا گفت :
«یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده
نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش.

[پاسخ]