آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

marge naghash [aloneboy.ir].

رو به رویم ایستاد و بی هیچ مقدمه ای گفت: ما به آخر جاده ی زندگی رسیده ایم . چمدان هایش را از قبل بسته بود.فقط صدای بستن در به گوشم رسید. حتی سعی نکردم منصرفش کنم و یا چمدان را از دست هایش بگیرم . شاید منتظر حرکتی از طرف من بود که از تصمیمش منصرف شود. اما من فقط تماشا کردم  و هیچ نگفتم. شاید الان پشت در ایستاده به امید من. به سمت در ورودی رفتم . لایه ی برف ضخیم روی خیابان و پیاده رو جا خوش کرده بود و خیال آب شدن هم نداشت.

حتی ردی از او دیده نمیشد. ماشین ها به صف پارک شده بودند و پیرزنی در انتهای خیابان چرخ دستی خریدش را به زحمت میکشید. صدای غیژ غیژ چرخ های روغن نخورده ، درطول خیابان میپیچید.
به یاد ندارم آخرین باری که سرش فریاد زده بودم یا به خاطرموضوعی سرزنش شده باشد. این اواخر بی نهایت ساکت و غمگین بود. جز به ضرورت حرف نمیزد .

گیج و منگ وسط اتاق ایستاده بودم. هوای خانه سنگین بود. گویی روح مرده درخانه جریان داشت. به نظرم خانه تاریک تر ازقبل شده بود.در و دیوارهای سفید و بی روح به سویم هجوم می آوردند.

آخرین تابلوهایی که کشیده بودم توسط مهدی دوستم و صاحب گالری پس فرستاده شده بود. آخرین بار توی مهمانی دیدمش میگفت: تو رئال کار میکنی ، این سبک دیگر خریداری ندارد. باید از قالب خودت بیرون بیایی . تو باید پوست اندازی کنی . فکر و عقیده ات را عوض کن .
به آخرین تابلوهایم نگاه کردم ” بازار شیراز، پیرمرد واکسی، کوچ ایل بختیاری . …”
وقتی از پوست اندازی حرف زد چندشم شد. یاد پوست اندازی مار افتادم .
آخرین حرفم این بود: این طرح ها ومکتب هایی که میگی ریشه درهنر ندارند.
مهدی سری تکان داد : مهم نیست که هنر باشند یا نه ، مهم این است که جیب من و تو پراز پول میشود. توی قحطی جنگ جهانی اول مردم فرانسه به فکر سیرکردن شکمشان بودند ، نه فکر تابلوهای موزه لوور.
توی مهمانی وقتی برای هواخوری بیرون رفتم او بامهدی حرف میزد . مهدی یک ریز حرف میزد و او سرش را به نشانه تاکید تکان میداد. توی راه برگشت از او پرسیدم مهدی چی گفت؟ با دستپاچگی پاسخ داد : درباره نمایشگاه قبلیش تو ایتالیا.
تاجایی که یادم می آمد مهدی هیچ وقت درایتالیا نمایشگاهی نداشت !
وقتی از مهدی خداحافظی میکردم جمله ای گفت که تکانم داد: به فکر خانواده ات باش...
مثل همیشه که جوابی پیدا نمیکنم به کارگاهم در زیرزمین پناه بردم. تابلوهای سفید، قلموهایی که مدت ها بود رنگ به خود ندیده بودند، قوطی های رنگ دست نخورده کف اتاق.
ماه ها بود سوژه ای برای نقاشی نداشتم. هفته پیش بود که قبض های تاریخ گذشته را نشانم داد ” مهلت پرداخت اینها هم گذشت، امروز فردا میان همه چیزو قطع میکنند”
دوستی داشتم که مقاومت مصالح تدریس میکرد، او میگفت: هر جامدی نقطه شکستی دارد. اول خم میشود و اگر فشار بیش از تحملش باشد، میشکند بجز مواد پلاستیک. انسان که از پلاستیک نیست پس نقطه شکست دارد. . حتما نقطه شکست او هم فرا رسیده بود.
به قول پل کله” نقاشی میکنم تافریاد نکشم
رنگهای سیاه ، ارغوانی و قزمز را برداشتم . تابلوی سفیدی روبه رویم گذاشتم . رنگ سیاه را روی تابلو پاشیدم . مثل روزگارم شده بود. به قول مهدی بازهم رئال کشیدی !
اما این بار فرق میکرد. رئال زندگیم را میکشم . رنگ خرمایی موهایش را از میان سیاهی ها بیرون میکشم . اوایل میگفت: چرا پرتره ای از من نمیکشی؟ پاسخ میدادم: پرتره خدا را کپی نمیکنم . الان که فکر میکنم میبینم چه پاسخ لوسی بود…
یک پرتره کوچک ترین خواسته اش بود که اجابت نکردم . درقابی فقط چشمهایش را کشیدم درمانده ، بی رمق درخیابانی بی درخت و بی سایه .
“حتی یادم نمی آمد آخرین باری که گفتم دوستت دارم .”
درقابی دیگر نقش او نشسته روی صندلی ، درزندانی که به ظاهر خانه بود. تابلوهایم تمام شده بود اما در درونم هنوز کسی حرف میزد . سرم به شدت درد میکرد. قرص های خوابم را از کمد برداشتم.
مطمئن بودم اگر او بود، مانع میشد…
خوابی آرام و سبک به پیشوازم آمد. هاله ای مات به سویم آمد و اطرافم را احاطه کرد. هاله غلیظ تر و چگال تر میشد.

به زحمت نفس میکشیدم . صدای درونم خاموش شد. گویی مرده بودم.
صدایی مخملین چشمانش را باز کرد. هاله را کنار زد. نقاش دیگری متولد شد. گرمای دستی را حس میکرد…صدا میگفت:
مجبورشدم.  پیشنهاد مهدی بود، میگفت باید شوکی به تو وارد میشد .
صدای دیگری هم بود:  مهدی با هیجان فریاد می کشید:  پسر شاهکار کشیدی.

نویسنده: اکرم عیوضی نژاد

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲ اردیبهشت, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

خیلی قشنگ بود…مرسی

[پاسخ]

*فاطمه*گفته :

جالب و زیبا بود
متشکرم

[پاسخ]

ALFAگفته :

داستان زیبایی بود ممنون رها جان

[پاسخ]