آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

dastan  [aloneboy.ir].naghashi

شش ماه خوشرفتاری کرده بود تاقوطی رنگ و اجازه نقاشی به اش داده بودند.

اصلا بخاطرهمان قوطی رنگ پسرخوبی شده بود، وگرنه وقتی زورت ازهمه بیشتراست، زدن این وآن که کاری ندارد.

رنگ خوبی نبود،سیاه بود وبعدازنقاشی ترک ترک میشد. باوجود این قوطی را که گرفت دیگرازاتاق بیرون نیامد.

اول بالای دیوار یک پرنده کشید; یک کفتر. ساعت ها کفترش را پر داد، بعدهم غذایش را داد و دورش یک قفس کشید تا شب نپرد. صبح فردا هرکار کرد نتوانست کفتررا آزاد کند به خاطرهمین یک درخت کشید تا قفس کفتررا به آن آویزان کند.

اول تنه راکشید، بعدشاخه ها و درآخر برگ هارا. شب شده بود، جایش را زیر درخت پهن کرد وهمان جا خوابید.

صبح که شد دلش صدای پرنده ها را خواست و قوطی رابرداشت و شاخه هارا پراز بلبل کرد.زیردرخت برای بلبل ها دانه ریخت.

درختش را آب داد و شاخه هایش را هرس کرد.فرداکه پای درخت یک نیمکت کشید دلش هم زبان خواست ;آدم مهربان خندانی کشید که روی نیمکت نشسته و زل زده به او.

تا صبح باهم حرف زدند. فردا آنقدرخوشحال بود که تمام دیوارها را گل کاشت ; گل سرخ ،گل داوودی ، گل بابونه، زنبق، شقایق و هرگل دیگری که تاحالا دیده بود.

غروب ازهرکدام بهترین گل راچید ،دسته کرد و داد به همزبانش.

روزبعد وسط گلها میزو صندلی کشید، خانه کشید، پشت خانه شالیزار کشید، کنارش باغ میوه کشید . هرروز کارش شده بود رسیدگی به کفتر ، حرف زدن باآدم ، رسیدگی به باغ وخانه و شالیزار.

شب ها خسته میشد جایش را پهن میکرد زیر درخت و میخوابید.

میخواست بخوابد اما پرنده ها میخواندند.

همزبان حرف میزد و خورشید هنوز توی آسمان بود.

مجبور شد شب بکشد. تا صبح نخوابید تاشب تمام شد. شب رنگ سیاه زیادی میخواست . قوطی رنگش تمام شد.

تمام روز بعد مانده بود توی اتاقی که شب است، خورشید درنمی آمد ، پرنده ها نمیخواندند، همزبان حرف نمیزد.

توی آن تاریکی اثری ازدرخت و باغ گل و خانه و شالیزار نبود…

این شب دیگرهیچوقت صبح نمیشد. باید شش ماه دیگر خوشرفتاری میکرد تا یک قوطی رنگ سفید بگیرد….

نسیم مرعشی

منبع:مجله داستان همشهری

موضوع : داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۸ فروردین, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
نیلوفرگفته :

به بعضیام باس گفت
تو یه سرباز وظیفه شناس, بدون ترک پست دم به دقیقه رو مخ من کشیک میدی!

[پاسخ]

نگار من...گفته :

لمسش کردم خیلی ملموس بود..

[پاسخ]

لیلاگفته :

جالب بود..مرسی عزیزم

[پاسخ]

من و تنهاییگفته :

خیلی عالی بود ادامه نداره؟

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ فروردین ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۲۵:

دوست گرامی نوشته داستان کوتاه..ادامه نداره

[پاسخ]