آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

خط محکمی روی کاغذ می کشم،این جاده همیشه همین طور بوده است.در موازات خط باید درختان بلند کاج را تا بی نهایت افق صفحه ام با ضربه های تند و محکم نقش بزنم.
خاکستری تیره و روشن را که روی تنه درختان محو می کنم ،تو از راه می رسی.
درست پشت به خورشید ،در حاشیه راه قدم می زنی تا سایه دلخواهی پیدا کنی،رد پاهایت را تند تند روی کاغذ هاشورمی زنم.با چند ضربه ساده ،کیف قهوه ای چرمی ات را که لبه جاده گذاشته ای می کشم.همان کتاب دیروزی را بین دستانت لوله کرده ای ،نگاهی به انتهای جاده می اندازی و من با ضربه های ملایم بوته های سبز آخر مسیر را به سفیدی کاغذ اضافه می کنم.
از این فاصله تمام بلندی اندامت، تنها نیمی از مدادم را می پوشاند. با چند خط ساده روی کاغذ کاهی ام جان می گیری!
کتاب را بالاتر از حد معمول گرفته ای،در میان سطرهای داستانی که می خوانی شناور می شوی و باد آرام لابه لای درختان چرخ می زند!

مداد را بین موهای آشفته شده ات بالا و پایین می برم، پهنای مداد را روی پیراهن سفیدی که به تن داری می گذارم و سایه ای ملایم تا پایین لباست امتداد می یابد، تیرگی شلوار پارچه ای اتو زده ات ،خاکستری ترین قسمت کاغذ می شود!
کتابت را ورق می زنی ! داستانت به انتها نزدیک شده و نقاشی ام کم کم با خطوط محو چهره ات تکمیل می شود!
در ابروهای گره شده ات حسی از کنجکاوی نمی بینم، شاید اگر کمی کتاب را پایین تر بیاوری ، مرا شبیه یکی از شخصیت های داستان هایی که می خوانی بیابی که از سطرهای محاصره شده زیر چشمانت، بیرون پرت شده ام!

پس کی می خواهی سوال هایت را بپرسی؟ مثلا خیلی ساده بگویی هوا خوب است مگر نه؟ یا می توانم طرح هایتان را ببینم!؟ یعنی اصلا کنجکاو نشده ای ؟ اما انگار تو اصلا مرا نمی بینی. شاید هم باید باور کنم توفقط طرحی هستی میان هزاران طرحی که کشیده ام.

از پیچ جاده که می گذرم تو را می بینم! مثل هیجان انگیزترین قسمت یک داستان با چشمانم تمام زیبایی اندام کشیده ات را خط به خط می خوانم.
کتاب را بین دستانم جابه جا می کنم و به بهانه ی پیدا کردن سایه ای، دستان سفید ات که روی کاغذ می چرخند را از نظر می گذرانم. کلاه آفتاب گیر، زیبایی چهره ات را بی رحمانه از نگاهم دزدیده است، سرت را که بالا می آوری، نگاهم را پرت می کنم روی خطوط کتاب، فضای دود گرفته داستان به سرفه ام می اندازد، هیاهوی دیالوگ ها گوشم را پر می کند!

نگاهم را از لبه ی کتاب، آرام روی صخره ای که نشسته ای سر می دهم، مدادت را بالا گرفته ای، انگار داری قد مردی را اندازه می کنی که روحش تا بی نهایت تو امتداد یافته است! شاید هم نگاهت سرگردان برگ های بهم ریخته درختان کاج شده که با سایه های بلندشان با سنگ ریزه های کنار جاده ، سایه روشن های نامنظمی را به وجود آورده اند، چه حسرت برانگیز است که من هم خطی باشم از خطوط سیاهی که با چرخش دستانت روی کاغذ نقش می زنی.

باد نرم و آرام می وزد و لبه های کاغذهای زیر دستت را لوله می کند، کاش می گذاشتی باد آنها را با خودش ببرد. شاید خوش شانس باشم و یکی از آنها کنار پایم به زمین بیفتد و عطر نفس هایت که با خطوط روی کاغذ در آمیخته در تنم به گردش درآید، آنوقت شاید تو بیایی به بهانه گرفتن کاغذ مرا مهمان لبخندی کنی، شاید کنجکاو باشی و از من سوال کنی که چه کتابی می خوانم!؟ شاید هم بخواهی یکی از کتاب های توی کیف، که من فقط برای تو آوردمشان را از من قرض بگیری! اما انگارتو اصلا مرا نمی بینی. شاید هم باید باور کنم تو فقط داستانی هستی میان هزاران داستانی که خوانده ام.

اتومبیل که می ایستد تو کتابت را توی کیف می گذاری بر میگردی و حلاوت نگاهت تا عمق جان خسته ام نفوذ می کند. جان می کَنم که مواظب باشم دستم به هوای بدرقه ات بالا نیاید . پاک کن را با تردید در دست میگیرم و می اندیشم که کدام خطوط ، این فاصله را بین ما ایجاد کرده اند!

اتوموبیل که می ایستد بر میگردم ، برق نگاهت تردیدی ژرف را در قلبم آوار می کند. انگار پاهایم را به صفحه ی کاغذت چسبانده ای، جان می کَنم تا بر تردیدی غلبه کنم که مرا به ماندن و برگشتن به سوی تو تشویق می کند .

سوار می شوم و می اندیشم ، کدام فصلهای این داستان را باید حذف کرد، تا فاصله ها از میان برداشته شوند!

 

فرزانه بارانی

موضوع : بخش آزاد, داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۸ تیر, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
fatimaگفته :

havayat ke be saram mizanad
digar dar hich havaie
nemitavanam nafas bekesham
ajab nafasgir ast havay bi to

[پاسخ]

fatimaگفته :

گاهی نمیشه دست از دوست داشتن یکی برداشت حتی وقتی ازش دلخوری…

[پاسخ]

fatimaگفته :

taghsir barg’ha nist
adamha haminand!
nafas ke midahi lehat mikonand

[پاسخ]

fatimaگفته :

وقتی عطر تنت را بخواهم به باد هم التماس میکنم
“خدا که جای خود دارد…

[پاسخ]

fatimaگفته :

سلام به همه ی دوستان عزیزم
من تقریبا یکسالی میشه مطالب و دلنوشته هاتون رو میخونم و اولین بارمم هست تظر میدم
واقعا سایت خیلی خوبیه و نوشته هاتون هم عالیه.

[پاسخ]

daemon پاسخ در تاريخ تیر ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۲۰:

mese man :)

[پاسخ]

شهریوریگفته :

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
سلام گرگ بی‌خود نیست در هنگام چوپانی

تو با یک عشوه ، صد رشوه طلب کردی و وارفتم
ندانی قدر ناز ای دل مگر وقتی که در مانی !

گشاد کار مشتاقان ، کشوی میز دلبند است
بگو حرف دلت را با اشارت‌های پنهانی

ندارم کار با زلف سیاه و تیغ ابرویت
دهی کام دل ما را ، سبیلی گر بجنبانی

فدای مدرک قلابی‌ات ، صد مجلس عشاق
حسودان می‌زنند این حرف‌های بند تنبانی

کنون تقدیر ما با تیزی کِلک تو افتاده است
که تو نادیده امضا می‌کنی، ننوشته می‌خوانی ..

علی محمد مودب

[پاسخ]