آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

vaghti ke  [aloneboy.ir].

وقتی  ۱۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی
وقتی که ۲۰ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که ۲۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  پیشونیم رو بوسیدی
گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه
وقتی ۳۰ سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم
بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی  ۴۰ ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی : باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها  به بچه مون کمک کنی
وقتی  که ۵۰ سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نگاه کردی و خندیدی
وقتی  ۶۰ سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی
وقتی که ۷۰ ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم
در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم
من نامه های عاشقانه ات رو که ۵۰ سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی  که ۸۰ سالت شد ، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری
نتونستم چیزی بگم فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ، چون تو هم گفتی که منو دوست داری
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید ..

پابلو نرودا

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۵۱ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۳۰ بهمن, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

زیبا بود مرسی

[پاسخ]

لیلاگفته :

آقا کوچولو بزرگترین آرزوت چیه.؟
دوست دارم یه مداد رنگی داشته باشم
که تمام رنگهای عالم توش باشه
یه مداد رنگی ..؟! می خوای باهاش چی کار کنی؟
می خوام باهاش روزام رو رنگ کنم
مگه روزات چه رنگیند؟
خاکستری
آرزوهات چه رنگیند پس ؟
رنگارنگ همه رنگهای دنیا توشه…

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۵۵:

like

[پاسخ]

لیلاگفته :

کسی که بیشتر از همه دوستت داره
شاید بدون دلیل
هر روز باهات دعواش بشه
اما زمانی که ناراحتی
با کل دنیا میجنگه
تا به ناراحتیت پایان بده

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۶:

LIKE

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۵۵:

مرسی….
اره واقعا همین طوره

[پاسخ]

yasnakhanom پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۵۱:

اره واقعا اینجوری ممنون متنت قشنگ بوود

[پاسخ]

mگفته :

تو می دانی که من
از میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم
تنهایی است
دکتر علی شریعتی

[پاسخ]

ح پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۵۴:

تنهایی که انتخاب بشه بخدا خیلی سخته

[پاسخ]

farshadگفته :

kheili qashang bud… vaqan like

[پاسخ]

farshadگفته :

راستی خیلی حس خوبیه وقتی دیگه چیزی برات مهم نباشه…
بعضی چیزارو نباید گفت…
از اینجا به بعد دیگه خیلی چیزا عوض میشه…
از یه جایی دیگه به بعد ((اینجاس))

[پاسخ]

osetarehoگفته :

سلام بعد خیلیییی وقت دوباره اومدم بچه ها کجان؟؟؟؟؟
حدیث؟نازنین ؟آرتمیس؟ مریم ؟ادمین بی اعصاب داداش مسعود؟
هستی جون و لیلا جون و رها و مجتبی الون و محمد رضا (میم-ر) و… چند تا دیگه هستید… بقیه کجان فک کنم اونام مثل من استراحت می خواستن
به نام خدا
من دوباره اومدم****

[پاسخ]

محمدرضا پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۱۷:

خوش اووومدی….

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۳ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۰:

ممنون….

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۴:

سلااااااااااااااام منم بعد از اینهمه مدت اومدم دلم خیلی براتون تنگ شده….

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۴۳:

خوش اومدی نازنیت جووووون
منم خیلی دلم برای همه تنگ شده بود **************

[پاسخ]

osetarehoگفته :

متن آهنگ زمستون سیاوش قمیشی:

آخ دلم هیشکی کنارت نیست، سرکن با خودت

زیر و رو شو، دنیا رو زیر و زبر کن با خودت

وقتی می بینی خودت داره کلافه ات می کنه، از خودت پاشو خودت باشو و سفر کن با خودت

هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کن، شاخه تو بر دار و تمرینِ تبر کن با خودت

تو بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین، یا بسوزو وجنگلی را شعله ور کن با خودت

سر بچرخونی مسیر روبروتو باختی، از پل تردید با قلبت گذر کن با خودت

تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت، آخ دلم هیشکی کنارت نیست سرکن با خودت

سر بچرخونی ..

هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه، شاخه تو بردار و تمرین تبر کن با خودت

تو بسازو دونه دونه مرگ برگاتو ببین، یا بسوزو جنگلی رو شعله ور کن با خود

[پاسخ]

silver پاسخ در تاريخ اسفند ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۴۳:

اسم آهنگش تردید هستش

[پاسخ]

osetarehoگفته :

اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید ، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید

[پاسخ]

osetarehoگفته :

اگر توانستی (( نفهمی)) میتوانی خوشبخت باشی

[پاسخ]

osetarehoگفته :

در پی نشانی از توام

نشانی ساده

میان این رود مواج

که هزاران زن، از آن درگذرند.

نشانی از چشمانت

آنگاه که خجالت می کشند

وقتی که نور را حتی

از خود عبور می دهند.

ناخن هایت، عموزاده های گیلاس اند

و من

گاه در این اندیشه ام که کاش

می شد خراشم می دادند

وقتی که تو را می بوسیدم.
در پی نشانی از توام

اما هیچ کس

به آهنگ تو نیست

یا به روشنایی ات

میان این رود مواج

که هزاران زن

از آن در گذرند.
سراسر

تو کاملی

و من ادامه ات می دهم

چونان رودی که به دریایی از شکوه زنانه

در گذر است.

“پابلو نرودا”

[پاسخ]

osetarehoگفته :

آزاد آزادم ببین

چون عشق درگیر من است

دیگر گذشت آن دوره که

تقدیر زنجیر من است

شاید نمی دانی، ولی ، از خود خلاصم کرده ای

آیینه ی خالی فقط ، امروز تصویر من است

از عشق تو بر باد رفت ، آن آبروی مختصر

من روح بارانم ، ببین ، چون عشق تقدیر من است !

دکتر یداللهی

[پاسخ]

osetarehoگفته :

ســر به گــوش خـسـتـه مـن بـگــذار

و آرام بــــــــگـــــــو:

دوســـتـت دارم…!

از چـه می تـرســـی؟!

فــردا دوباره مـیـتوانی انـکـار کــنـــی…

[پاسخ]

osetarehoگفته :

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،,
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!.
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم
سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه

[پاسخ]

m پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۰۳:

LIKE

[پاسخ]

mگفته :

متنفرم از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند
ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که
تو را فرو بریزند !
تا تو را انکار کنند !
تا از رویـــت رد شـــوند

[پاسخ]

mگفته :

درد تنهایی کشیدن
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید
شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی…!
و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم
خریده ام
تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان
دیوانه
خود خواه
بی‌ احساس
نمیــــــــفروشــــــــــم​..!

[پاسخ]

atenaگفته :

از ” نبودنـــــت ”
دلـــگیر نیستم
از اینکه روزگاری
“همه ی دنیایم بـــــــودی ”
دلگـیــــــــرم

[پاسخ]

atenaگفته :

به تمام نبودن ها و نداشتن هایت عادت کردم عزیزدل،اصلا پذیرفته ام دیگر،که هیچوقت دیگر نمی توانم داشته باشمت …
باور کرده ام رفتنت را با رقیب !
حالا تصور می کنم که می نشینی روبرویش و دستهای سفیدش را می گیری در آن دستهای مهربان مـردانه ات،که تنم در حسرت نوازش همان دستها عمریست خاک می خورد …
که خیره می شوی به چشمهایش و نگاه مهربانت را می پاشی به تمام نیازهای زنانه اش …
تصور می کنم که با هم شام می خورید و به سلامتی هم و امید یک عمر عاشقانه کنار هم بودن می نوشید،که صبحدمان تنت را از تنش جدا می کنی و برمی خیزی از روی تختی که تن هر دویتان را تنگ در بر گرفته،که وقت رفتن می بوسی اش و در سرزمین آغوشت جایش می دهی …
تصور می کنم که با او و در کنار او آرامی،خوش بختی …
تصور می کنم که چیزی برایت کم نمی گذارد و می داند کجا برایت زن باشد و کجا معشوقه …
تصور می کنم زندگی ات آنقدرها گرم شده که دیگر مرا به یاد نیاوری …
غمگین نیستم،اشکهایم را پیش تر ریخته ام،ضجه هایم را زده ام،به خاطرات مشترک و زیبایمان چنگ انداخته ام،اما دیگر غمگین نیستم،حسرت نمی خورم …
اینگونه که تصورت می کنم لبخندی می آید روی لبم خودش را جا می کند،نفس عمیقی می کشم و در دلم می گویم که خوش بختی و آرامش تو یک دنیا می ارزد به زندگی سراسر خالی من !
خوشحال می شوم برایت و دلم نمی خواهد هرگز زندگی ات را جور دیگری در ذهنم به تصور بکشم !

[پاسخ]

leila پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۵۰:

عالیییییییییییی بود اصلا نمیدونم چی بگم بغض گلومو گرفته آتنا جان اصلا انگار حرفای دلمو زدی
خیلی قشنگ بود فوق العاده بود
یک دنیا سپاس

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۵۱:

خواهش لیلا جان ۳>

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۵۷:

واقعا عالی بود.
باور کرده ام رفتنت را با رقیب ! اره دیــگـــه بـــاورش کــردم . . .

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۵۲:

قابل نداشت

[پاسخ]

من و تنهایی پاسخ در تاريخ اسفند ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۲۶:

خیلی قشنگ بود همدرد…
خوب میفهممت خوب

[پاسخ]

atenaگفته :

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟

پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری ؟

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟
دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای ؟

تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی ،
تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی ،

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟

کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای ؟
آخرین بار که بر مزرعه من باریدم،

روی دستان تو من شاپرکی را دیدم ،

تو چرا خشک شدی،

او چرا تنها رفت ؟ من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت ؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن،

این منم آبی باران تو مرا باور کن ،

باور از خویش ندارم که چنین می بارم ،

بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم،

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست ،

نه برای تب من فرصت بهبودی هست ،

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود،

دلش انگار به حال دل من سوخته بود،
شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد ،

رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد ،

آری این بود تمام من و این بیداری ،

جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟

برو که آدمکی منتظر باران است ،

او که با شاپرک قصه ی ما خندان است،

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم …

[پاسخ]

atenaگفته :

خیلی وقت است

دستهایم را با لیوان

چایم گرم می کنم

این اوج تنهاییست..

[پاسخ]

atenaگفته :

شــب ـها، پرنــده هایش مــیروند

روزهــا، ستـــاره هایش

ببیـــن،

آسمــان هـم کـه بـاشی

باز تنهـــایـــی!

[پاسخ]

atenaگفته :

هَمیشه که آدَم کم نمی آورَد

گـآهی زیاد می آورَد

غـَم از سَر و رویَش

از حَدقه ی ِ چشمانَش بیرون می زَنـد!!..

[پاسخ]

محمدرضا پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۱:

زیبا بود

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۳ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۸:

like

[پاسخ]

atenaگفته :

خستـه ام …

مـن رسمـــاً

از جـوانـــی استعفـا میدهـم!

[پاسخ]

atenaگفته :

در کودکی در کدام بازی ، راهت ندادند ،
که امروز ، اینقدر دیوانه وار ،
تشنه ی “بازی کردن” با آدم هایی؟!

[پاسخ]

atenaگفته :

دل مـی گـیـرد

صــدا هــم می گـیـرد !

صــدا با لـیـوانـی آب بـاز مـی شـود

دل .. را چه کنم؟

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۸:

LIKE

[پاسخ]

مردابگفته :

فرامــوش شـدنــی نـیـسـتـنـد . . .
آنـان کـه بـا خـط مـهــر بـر قـلـبـمــان حـک شـدنـد حتــی اگـــر دورنــد . . .

[پاسخ]

مردابگفته :

آدم نماها با رویـاهای سیـاه سفیـد عــاشــق نیستن …
دور من پر آدم نما جایــی واسه عشـــق تـو زنگیـم نیست … !

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
کسی که دوستش داری
ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

داغم !
دکترها گفته اند آنفولانزاست
آن هم از نوع جدید و وحشی اش !
به خیال شان
با مشت مشت قرص و دارو
بهبود خواهد یافت این لاشه ی بیجان .
چقدر نفهمند دکترها
که علم شان به تب عشق من قد نداد!

[پاسخ]

مردابگفته :

اینـجــــا ، زمین …
ارزانـتـر از هـمه چـــــیز ، انــسان !
نـــــرخــش هـــــم بـــــروز نــیست !
امّــــا … مصـــرفـش تـــــاریـــــخ دارد !
سلام ، تـــــولــــــیدش !
و انــــــــقضـــایــــــــش ، خــــداحــــافــــظ … !

[پاسخ]

جواد خزگفته :

دلم برایت خیلی تنگ است

شاهدم نیز گوشی تلفنی است که بارها و بارها در دست گرفته ام

و تک تک شماره هایت را با طمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام

اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم

نمیدانم چرا؟!

[پاسخ]

وانیاگفته :

گاهی انقدر دلتنگت میشم …
که دوست دارم ببینمت …..
حتی با دیگری …

[پاسخ]