آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

tanha [AloneBoy.com} nadidi

چشماش ازعصبانیت قرمز شده بودن و پیشونیش عرق کرده بود.

به زحمت روی پاهاش ایستاده بود.دستای لرزونشو میون موهای پریشونش قلاب کرده بود و بی اختیار تو صورتش فریاد میزد:

-((دیوونم کردی….

خسته شدم از دستت…))

کمی این طرف و اون طرف رفت.کلافه بود. دوباره ایستاد و ادامه داد:

-((تو عاشقی

واقعا حس میکنی عاشقی؟

ادعا میکنی زیباترین حس دنیا رو درک کردی. به خیالت هیچ آسمون بلندی به پای احساست نمیرسه! اما وقتی میون خودت و عشقت ناچار به انتخاب شدی و گفتی “خودم” چی؟ عاشق بودی؟))

کمی نزدیکتر شد. بهش خیره شده بود و باعصبانیت تو چشماش نگاه میکرد.

-((نفس کشیدی گفتی عاشقم. خوابیدی و بیدار شدی گفتی عاشقم. زندگی کردی به اسم عشق.اونقد گفتی تا خودتم باورت شد عاشقی، اما تا کم آوردی کنار کشیدی و گفتی قسمت نبود ، میرم سراغ یکی دیگه !

تو واقعا عاشقی؟

نه… نیستی))

همینطور که بهش خیره شده بود عرق پیشونیشو پاک کردو موهاشو از صورتش کنار کشید.

-((عاشق بودن واسه یکی مثل تو زیاده. خیلی هم زیاده… دل چند نفر دیگه رو باید بشکنی تا به خیال خودت قسمتت رو پیدا کنی؟

حتی خداهم حالش ازت بهم میخوره.

ازت متنفرم…))

اینو گفت و ازمقابل آئینه کنار رفت...

نویسنده: پرینازجهانگیر

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۸ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۸ اردیبهشت, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

در پهنای شب…

گشتم تا که او را پیدا کنم…

راهی ظلمت جاده ها گشتم…

نا گه…

در آن تاریکی…

تکیه بر گوشه تنهایی…

شنیدم او را…

چند قطره اشک او را لمس کردم…

محو و دلتنگ او شدم…

به نسیمی که گذشت…

سپیده دم شد…

آه این هوا چقدر خوب است…

و این شبنم های روی گل برگ…

همچو وزیدن ها…

دستانم را بر گونه هایم کشیدم…

شبنمی ز اشک ها…

غباری به خاطره آشنا و نزدیک به چندی پیش…

انگشتانم را لمس داد ز او…

نمیدانم آیا فهمیدم…؟؟؟!

که او کیست؟؟؟

من یا او…؟!!!

دلنوشتهـ : سیاوشـ

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

از کدام حرف بنویسم، که بغضت نگیرد…
باز امشب، ماه چشمانت، غم باران نگیرد…
واژه واژه به کلام جاریست،هر آنچه ز دل بگرید…
موج موج سیل طوفان، کویر دلت، آرام نگیرد…
دلنوشتهـ : سیاوشـ

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

دل چند نفر دیگه رو باید بشکنی تا به خیال خودت قسمتت رو پیدا کنی؟

حتی خداهم حالش ازت بهم میخوره.

ازت متنفرم…))

اینو گفت و ازمقابل آئینه کنار رفت…

*********

بسیار زیبا بود…بیکرانـــــــــ زیبا…

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

چرا وقتی واژه شناس نیستیم…

حال این هیچ…

چرا وقتی ترحم ما را وسوسه میکند…

این هم هیچ…

به کدام منطق؛ بی منطق میشویم با عشق…

باز این هم هیچ…

آخر چرا فکر میکنیم…یعنی فکر میکنیم؟؟؟!!!!

که عشق را میتوان خود پیدا کرد…؟؟!

اصلا بیا بگذریم از چرا و هیچ…

بدان و آگاه باش…

همان نقطه…همان لبه…

همان لحظه مستی بین فهم و نفهمی…

عشق با دوست داشت می آید…

و حیف که…………….

آخر نشد…!!!هیچ…….

“خطخطی : سیاوشـ”

[پاسخ]

دخترخوانسار پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۸ام, ۱۳۹۳ ۲۱:۱۱:

زیباست…

[پاسخ]

amirگفته :

لطفا رمان بذارید

[پاسخ]

رها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۸ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۰۲:

ghablan roman neveshte shode dar sayt
vali motasefane tarafdar ziyadi nadasht , ziyad esteghbal nashod
agar darkhstha ziyad beshe hatman neveshte mishe
mamnoun az tavajohe shoma

[پاسخ]

ALFAگفته :

عـــــالـــی بـود

[پاسخ]