آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

adat mikonim [AloneBoy.com]

هی بگذﺍﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ. ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ. ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ “ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼﻋﺸﻖ” ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ. ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﭘﺰﻡ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺖ ﮔﻞ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﻨﺪﯼ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ . ﺑﻌﺪﺗﺮﺵ ﻫﻢ ﻻﺑﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ . ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ . ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ      ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ، ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮐﻪ ﻻﺑﺪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻬﻤﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻫﻢ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻢ. ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻼﺱ ﮊﯾﻤﻨﺎﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ، ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺖ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﻫﺎﯼ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎ ﻧﻪ.
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ. ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﭘﺴﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺍﺯ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﯾﮏ ﺟﻮﺟﻪ ﺗﯿﻐﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻣﻈﻔﺮ. ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﻬﻮ ﯾﮏ ﺑﻤﺐ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺘﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ. ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻈﻔﺮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻬﺶ ﻏﺬﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﮐﻮﻓﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻤﺐ ﻫﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ. ﻭﻟﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻻﺑﺪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭘﯿﺸﺖ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻫﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺧﺘﺮﺕ.
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ. ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻫﯽ ﺗﻘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺘﯿﻢ. ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻏﺼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺁﻫﻨﮓ. ﺑﻌﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ “ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ.” ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ “ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﯿﭗ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺳﺖ…”             ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﻉ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧباش.

نیلوفر نیک بنیاد

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۹ اردیبهشت, ۱۳۹۴  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
yasnakhanomگفته :

هه عادت می کنیم نگران نباش & خدا نکنه زندگی اینطوری از جهنم بدتره وای نه

[پاسخ]

sedi پاسخ در تاريخ خرداد ۲ام, ۱۳۹۴ ۱۹:۳۷:

اره خیلی بده
ولی باید عادت کرد…
باید.

[پاسخ]

yasnakhanom پاسخ در تاريخ خرداد ۳ام, ۱۳۹۴ ۱۵:۱۴:

سلام اسمتون و نفهمیدم اره ادم مجبوره دیگه باید عادت کنه

[پاسخ]

yasnakhanomگفته :

یه آدمایی تو زندگی آدم هستن که مثه فرشتن… همون کسی که عشقم صداتون میزنه… بهتون میگه غصه نخور من باهاتم … انصافا اگر کسی رو دارید که نگرانتون میشه….دلش براتون شور میزنه…باهاش لحظات خوبی رو میگذرونید…هواشو خیلی داشته باشید.. اینا همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن … !اینا فرشتن …

[پاسخ]

yasnakhanomگفته :

قدیم به عشقم که با دنیا عوضش نمیکنم…♥
ببخش اگه یه وقتایی اونی که انتظار داری نیستم…♥
ببخش اگه بعضی وقتا از ترس نداشتنت الکی بهت گیر میدم… ♥
ببخش اگه اون وقتایی که بهم احتیاج داری کنارت نیستم تا آرومت کنم…♥
ببخش اگه پاک بودنتو میبینم اما بازم بهونه میارم…♥
ببخش اگه قراره یه روزی پیش این آدما، روی این زمین، تنهات بزارم و برم پیش خدا مون…♥
میدونم بعضی وقتا غیر قابل تحملم اما تو ببخش…♥
ببخش اگه گاهی حسودی میکنم به آدمایی که هر روز میبیننت…♥
اگه سرت داد میزنم منو ببخش…♥
اگه به چشمم زیباترینی،
اگه برام تو دنیا تکی،
اگه با نگاهت دلم میلرزه،
اگه دورم آدم زیاده اما فقط تو رو دارم،
اگه حسم با هرکی که دیدی نسبت بهت فرق میکنه
آخه عاشقتم…♥
پس به جرم احساسم منو ببخش…♥

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۱ام, ۱۳۹۴ ۱۷:۳۹:

سلام آبجی جون
خوش به حال عشقت
چه حرفهای قشنگی بهش گفتی
آفرین

[پاسخ]

yasnakhanom پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۱ام, ۱۳۹۴ ۱۸:۱۵:

فداتم عشقم

[پاسخ]

*فاطمه*گفته :

این قصه را که خواندم گریه ام گرفت و اشکهایم جاری شد
من به نبودنت عادت نمیکنم
من خودم تک و تنها بدون موافقت تو تصمیم گرفته ام در کنارت بمانم
آیا تو آنقدر گرفتار این داستانها میشوی که فراموشم کنی؟
من فکر میکنم و به این نتیجه رسیده ام
زمانیکه عمیقا کسی را دوست بداریم روح او با روحمان در ارتباط است و هرگز همدیگر را فراموش نمی کنیم

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۴ ۱۱:۴۱:

منظورم گرفتار داستانهای زندگیست

[پاسخ]

yasnakhanom پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۱ام, ۱۳۹۴ ۱۶:۲۱:

اخ گفتی اجی خدانکنه هیچ وقت اینجوری بشه عشقم فدات بشم

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ خرداد ۱ام, ۱۳۹۴ ۰۰:۵۵:

خدا نکنه آبجی جون
فدات بشم

yasnakhanom پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۱ام, ۱۳۹۴ ۱۶:۲۲:

ببخشید اجی فضولی نباشه مگه عشقت دوست نداره؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه دوست داشتی بگو اگر نخواستی هم اشکال نداره گلم

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ خرداد ۱ام, ۱۳۹۴ ۰۰:۵۸:

چرا دوستم داره گلم
من احساس میکنم قلبشو حتی از مسافتهای زیاد

*فاطمه* پاسخ در تاريخ خرداد ۱ام, ۱۳۹۴ ۱۸:۰۸:

شاید هم دوستم نداره و قلبم احساسش بیخودیه
میدونی قلبم واقعا حالات خاصی پیدا میکنه و چیزی رو درک و حس میکنم که نه در عمل و نه در گفتار چیزی وجود نداره
یه حس ماورایی
ولی تا حالا هیچ وقت قلبم بهم دروغ نگفته
کاش خودش. میگفت که دوستم داره
یا از اینکه در کنارشم خوشحاله

yasnakhanom پاسخ در تاريخ خرداد ۲ام, ۱۳۹۴ ۲۰:۵۹:

دعا می کنم بهت بگه که دوست داره اجی گلم ایشاالله به عشقت برسی

yasnakhanom پاسخ در تاريخ خرداد ۳ام, ۱۳۹۴ ۱۵:۳۰:

اجی نمی خوام نا امیدت کنم و….. اما اگه احساساتت اشتباه باشه نمی دونم ولی ارزو می کنم هر چه زود تر بهت بگه دوست داره فدات اجی خوشکلم

*فاطمه* پاسخ در تاريخ خرداد ۴ام, ۱۳۹۴ ۰۰:۵۰:

ممنونم آبجی جون که برام دعا میکنی
ان شاالله که خودش بگه
میدونی آجی این حسی که گفتم خیلی عجیبه. احساسات معمولی نیست
من حس میکنم وقتی حالش بد یا غمگینه یا خوشحاله
حیف که وقتی حالش بده نمیتونم باهاش تماس داشته باشم و آرومش کنم و شاد
ن این جور حس متقابل بین افراد رو قبلا در موردش شنیده بودم مخصوصابین عاشقا
حتی توی تلویزیون هم در موردش شنیده بودم تقریبا یه جور تله پاتی
خودمم نمیدونم آبجی جون
خدا کمکم کنه
ممنونم

سپیدهگفته :

دقیقا همینجوریه من دارم تجربش میکنم اما نمیدونم اونم یادی ازم میکنه چیزی تو زندگی منو به یادش میندازه

اصلا بچه داره ؟؟؟؟دختر داره؟؟؟پسر داره؟؟؟؟همینطوری منو دوس داشت اونو دوس داره؟؟؟؟

[پاسخ]

arashگفته :

من ۲۳ سالمه و بعد از گذشتن ۶ سال هنور نتونستم به نبودش عادت کنم….
من عادت کردم اما نه به نیودش …بلکه به بودنش و صدایی که همیشه صدام میزد…
همه میگن که ساکنان در یا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنون…وو این یعنی رنج عادت…اما…
من هنوز که هنوزه به صداهایی که از قلبم میشنوم عادت نکردم…و همشونو خوب میشنوم….

الان نمیدونم کجای این کره ی خاکیه اما میدونم یه دختر به اسم مهشید داره …..
نمیگم که کاش الان با هم بودیم تا شاد بودم …میگم کاش با هم که هستن ،شاد باشن

اما چه روز های قشنگی با هم داشتیم ……به اون روزا بر میگشتم اونقدر بچه نمیشدم که به این راحتی از دستش بدم….

یه چیزی که فقط میخوام خودش ببینه:(گر چه به احتمال زیاد نوشته هام به عدم میپیونده!!!!)
صبا یادت با منه….اما خودت با من نیستی…..
صبا باید بگم که یعد از این جند سال ،یک ماه پیش با دختری هم اسم دخترت آشنا شدم که الان بعد این یک ماه خیلی با هم صمیمی شدیم…تقریبا مثل اوایلی که با هم بودیم اونم پر شور و پر از عشقه…
تو که پیشم نیستی…. من هم نمیدونم چرا بر خلاف عادت همیشگیم که همه چی رو توی خودم میریزم ؛این حرفارو توی این سایت مینویسم….اما به هر حال امیدوارم این دختر بتونه جای خالی تورو پر کنه………………………………………………………………………………………..ببخشید اگه دیگه دل و دستم بیشتر از این طاقت گفتن و نوشتن نداره ….

[پاسخ]