آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

mardi ke zanash ra [aloneboy.ir]. gom karde boud

مرد از فروشگاه به درون نگاه کرد. کمی ملتهب بود. انگار دنبال چیزی یا کسی می گشت. نمیشد با یک نگاه تمام فروشگاه را دید. افراد زیادی بین قفسه ها مشغول برداشتن اجناس مورد نیازشان بودند. یکی دو بار آرام گفت: نازی… نازی… اینجا هستی؟
کمی صدایش را بلندتر کرد و روی پنجه هایش بلند شد تا ته مغازه را ببیند. نازی… نازی… رفت داخل. سر و وضع مرد کمی به هم ریخته بود. چشمهایش نگران بود. غمگین بود. طوری که حس میکردی انگار بی هدف دنبال چیزی می گردد و خودش هم می داند پیدایش نمی کند. ولی چون دوستش دارد از تقلا باز نمی ایستد. بین قفسه ها باز صدایش کرد. نازی.. نازی…
یکی از کارکنان فروشگاه کنجکاو شد. نزدیکش رفت و گفت: می تونم کمکی کنم. کسی رو گم کردید؟
– بله بله… شما یه خانم روی ویلچر ندیدید؟ من زنم رو گم کردم. اسمش نازی هست.
مرد کارگر کمی مکث کرد. زیر زبونش زمزمه کرد: زنی روی ویلچر
مرد ادامه داد: کمی لاغر هستش. امیدوارم خیلی لاغر نشده باشه. چشمهای بزرگی داره. با موهای طلایی که از یک طرف روسری کمی بیرون ریخته. آخه… آخه موهاشو تازه رنگ کرده بود. امیدوارم هنوز رنگ طلایی اش مونده باشه.
کارگر فروشگاه که کمی گیج شده بود رو به مرد گفت: اگه مطمئن هستید توی این فروشگاه اومدند می تونید از مدیریت خواهش کنید که دوربین ها رو چک کنن.
مرد چشمانش درخشید و گفت: آره چرا به فکر خودم نرسیده بود. آره دوربین ها… دوربین ها… باید فکر خوبی باشه.
ولی دوربین ها هم کمکی نکرد. مایوس نشد. به جستجو ادامه داد. زیر لب گفت: باید برم یه فروشگاه دیگه. اون مغازه هارو دوست داشت. مغازه های بزرگ.
وارد فروشگاه شد. یک فروشگاه پر زرق وبرق. کمی چشماشو ریز کرد و به اطراف نگاه کرد. صداش کرد: نازی… نازی…
خواست از در ورودی رد شود و وارد فروشگاه شود. مردی کنار ورودی نشسته بود. جلیقه خاکستری پوشیده بود. دستش را گرفت و با کمی تندی پرسید: کجا؟
مرد توضیح داد: آقا شما زنی با ویلچر ندیده اید؟ یک زن تنها با ویلچر؟ من زنم رو گم کردم. یک زن، کمی لاغر…
مرد نگهبان حرفش را قطع کرد و گفت: نه آقا نه، زنی با ویلچر وارد فروشگاه نشده است. هفته گذشته هم به تو گفتم. همچین زنی وارد این فروشگاه نشده.
خواست دوباره پی گیر شود که: اون فقط یه زن تنهاست… نگهبان با دست فشار داد و کمی تند گفت: بفرمائید آقا بفرمائید.
مرد مقاومت نکرد. مایوسانه از در ورودی به بیرون رانده شد. در همان حین دو زن، کمی میانسال که می خواستند وارد فروشگاه شوند مکثی کردند و به او نگاه کردند. آن که جوان تر بود به دیگری زیر لب گفت: مرد بیچاره. انگار هنوز نتونسته زنش رو پیدا کنه. چقدر سخته تو این دوره زمونه کسی زنشو گم کنه.
غروب شده بود. مرد از تلاش باز ایستاده بود. خسته و به هم ریخته به خانه رسید. پدر پیرش در را برایش باز کرد. چیزهایی برای شام خریده بود. خانه کمی تاریک بود. نور مهتاب از پنجره درون خانه را روشن کرده بود. پیرمرد کمی پسرش را نگاه کرد و رفت روی صندلی کنار پنجره به سوسوهای نورهای دور خیره شد.
مرد در حالی که سعی می کرد در کنسرو را باز کند شروع به حرف زدن کرد: پدر امروز روز بدی نبود. یه نشانه هایی به دست آوردم. یه محله جدید پیدا کردم که فروشگاههای قشنگی داره. باید به اونجا سری بزنم. دو نفر هم بهم گفتند زنی رو دیدند که روی ویلچر منتظر کسی بوده. این نشانه خوبیه. مگه توی این شهر چند تا زن هستند که روی ویلچر نشسته باشند. بالاخره پیدا میکنم. نازی رو پیدا می کنم. همین طور که داشت کنسرو رو توی ماهی تابه هم می زد زیر لب تکرار می کرد: نازی رو پیداش می کنم… نازی رو پیداش می کنم.
پیرمرد همانطور که به دورها خیره مونده بود با صدایی دو رگه و آروم گفت: پسرم تا کی می خوای اینکارو ادامه بدی؟ نازی که … نازی که دیگه…
مرد صداشو بالا برد: نازی رو پیداش میکنم بابا. نازی رو پیداش می کنم.
پیرمرد با همان صدای آرام وشکسته ادامه داد: آخه الان ۵ ساله بابا. دیگه بسه. دیگه بسه بابا جان. اگه پیدا بشه خودش آدرس رو بلده میاد پیشت.
مرد با شور خاصی ادامه داد: نه بابا. اون با ویلچر که نمی تونه بیاد خونه. باید برم دنبالش. اون روز که توی بیمارستان دکتر گفت مریضیش همین جور داره به همه بدنش سرایت می کنه داشت گریه می کرد. من بردمش بیرون. یه فروشگاه بزرگ. من بهش گفتم منتظرم بمونه. گفتم میام دنبالت. اون الان یه جایی منتظرمه. تو یکی از این فروشگاهها. من مطمئنم بابا.

محمد اکبری هشترودی

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۹ دی, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
nadiگفته :

زیبا و با احساس
ممنون

[پاسخ]

leilaگفته :

خیلی غم انگیز بود……

[پاسخ]

yasnakhanomگفته :

چه غم انگیز بووود

[پاسخ]