آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

در روزگاری نه چندان دور یک جوان خوش تیپ وخوش اندام اردبیلی بنام ایوب… که بعنوان سرباز معلم دریکی از روستاهای منطقه ی الموت استان قزوین مشغول بخدمت سربازی می بود در یک روز بهاری در دامنه ی کوهپایه ای پر از آلاله ها و گلهای وحشی با یکی از دختران زیبا و دلربای روستای محل خدمت آشنا شده و ارتباط دوستی و عاطفی برقرار می کنند، نام این دختر “ســوری” است. سوری دختر صاف و ساده دل و گل سرسبد روستا او را میبیند و عاشقش می شود، دل می بازد و داستان عشق و عاشقی از همینجا شروع و رفته رفته به اوج خودش می رسد. دیری نگذشت که دوره ی خدمت سربازی پسر جوان به پایان آمد و سرباز جوان کوله بارش را می بندد، بی خبر و بی سر و صدا روستا را ترک کرده و به دیارش اردبیل بازمیگردد. پس از آن چند ماه تنها از راه دور و از راه نامه نگاری ارتباط ادامه می یابد تا اینکه بعد از مدتی به نامه های عاشقانه سوری پاسخی نمی رسد در این میان سوری چه میکند؟ سوری چشم به راه بازگشت معشوق می ماند و چند سالی در خانه می نشیند، اماهیچ خبری نیست! از هر مسافری خبر میگیرد. اما کم کم هر امیدی به ناامیدی پایان می یابد… تا اینکه سوری بیچاره بناچار بعد از پنج سال چشم به راه ماندن در اوج نا امیدی در پی عشق گم شده اش به راه می افتد و بار سفر می بندد… در یکی از روزهای بسیار سرد زمستانی و دور از چشم خانواده در لابه لای عده ای مسافر که عازم شهر بودند پنهان شد، خود را به جاده ی اصلی تهران تبریز رساند و به اتوبوسی که عازم اردبیل بود سوار شد.
از الموت تا اردبیل ،به دنبال نیمه ی گمشده!
سوری به دنبال که می آید؟ از او چه می داند؟ به چه نشانی دنبال او می آید؟ آری فقط می داند که عشق او به دیار اردبیل رفته کوله بارش را می بندد و راهی دیار او می شود، به شهر معشوق می رسد. او که نشانی ندارد چند روز وجب به وجب این شهر را به دنبالش می گردد سرانجام پیدایش می کند اما ای کاش پیدا نمی کرد! سوری با هزاران امید و آرزو زنگ خانه ای را بصدا در آورد…” (ببخشید اینجا خونه ی آقای ایوب… است ؟”) یک خانمی جوان که بچه ی دوسه ساله ای در بغل داشت در را باز کرد و به سوری گفت: من، همسر ایوب هستم! بفرمایید!… و از همه درد آورتر اینکه ایوب هم به وی روی خوش نشان نداد و از گفتگو با وی خود داری کرد. گویی دنیا به دور سر سوری بیچاره چرخید. دختر آواره فهمید که جوان عاشق دیروز ، امروز ازدواج کرده! زن دارد، بچه دارد و زندگی ،هم چنین ایوب بعنوان آموزگار در اداره ی فرهنگ استخدام شده زندگی خوبی دارد اما ازدواج کرده ودیگر کار از کار گذشته است. سوری واقعیت را می بیند، شوک عجیبی بر پیکرش وارد می شود اما دیگر چاره چیست؟ سوری چه می کند؟ آخر عشق او ماورای عشقی است که در ذهن بگنجد! عشق او زمینی نیست به راستی چه کند؟ او نمی تواند دل بکند و از دیاری برود که بوی عشق او را می دهد و از طرفی رو برگشتن به خانه پدری را ندارد! او تصمیم به ماندن می گیرد. روزها در خیابانها پرسه می زند و گدایی می کند و شبها در خرابه ای که روبروی منزل ایوب است می خوابد آن هم درسرمای سخت اردبیل. هر روز دلدار خود را از راه دور و در گوشه و کنار می بیند و به همین بسنده می کند. چندین سال از این داستان می گذرد و هم اکنون عاشق و معشوق هر دو پیرند و فرسوده، اما آتش سوزان عشق هنوز در قلب سوری زبانه می کشد و خاموش نشده است. سوری دیگر هرگز به دنبال عشق دیگری نگشت به عشق نخستین خود وفادار ماند و یک عمر با شرافت زندگی کرد. به راستی که سوری واژه عشق را به معنای واقعی اش تفسیر کرد اما نه با ادبیات و قلم یا که با شعار، بلکه با دل پاکش آری به راستی که سوری باوفا و پاکدل تندیس خوشتراش و خوشنما و نماد دلربا و جاودانه ی دلباختگان راستین دراین دوره وزمانه است… او به تنفس در هوای یار هم دلخوش است این داستانی است که حقیقت دارد…
سوری هنوز هم زنده است و در شهر اردبیل زندگی می کند…
دکتر عاصم اردبیلی از شاعران به نام اردبیل این ماجرا را در قالب شعری ترکی می سراید:

جهنمده بیتن گول
گلی که درجهنم روییده
فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یئره اندی
از دست خون الوده فلک غدار به یه تکه زمین خشک افتاد
بیر فلاکت آنانین جان شیره‌ سیندن سودون امدی
از پستان مادر فلاکت و بدبختی شیر نوشید
بوللو نیسگیل شله‌ سین چیگنینه آلدی
یک کیسه پر از دلتنگی و حسرت را به دوش گرفت
تای توشوندان دالی قالدی
از امثال خود عقب افتاد
ساری گول مثلی سارالدی
مثل گل زرد پژمرده و پرپر شد
گونو تک باغری قارالدی
دلش از شدت غم وغصه ترکید
درد الیندن زارا گلدی
از دست غم و غصه جانش به لب رسید
گونو گوندن قارا گلدی
هر روزش بدتر از روز قبلش شده بود
خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون
میخواست بدون خان چوپان(یک داستان فولکلوریک)خودش را به دست سیل بسپارد
یوردوموزا بیر سارا گلدی.
یک سارا ی جدید به سرزمینمان وارد شد
بیر وفاسیز یار الیندن سانا گلمز یارا گلدی
ازدست یک یار بی وفا حال و روزش به روزگار غیرقابل توصیفی تبدیل شد
بیر یازیق قیز، جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی
این دختر بینوا جانش از دست بی مهریها به لبش رسیده بود
کئچه‌ جکده “الموت” دامنه‌ سیندن بورایا درمانا گلدی
از دامنه های الموت گذشته و برای درمان درد دلش به اینجا اومده
بیر آدامسیز “سوری” آدلی
یک ادم بی کس به اسم سوری
الی باغلی، دیلی باغلی
دست بسته و زبان بسته
سوری کیم‌دیر؟
سوری کیه؟
سوری بیر گولدو جهنمده بیتیبدیر
سوری گلی هست که درجهنم روییده
سوری بیر دامجیب دی گؤزدن آخاراق اوزده ایتیبدیر
سوری قطره اشکیست که به محض چکیدن از چشم درگونه ها گم شده
سوری یول یولچو سودور
سوری رهگذرجاده هاست
اَیری ده یوخ، دوزده ایتیبدیر
در بی راهه ها نه که درراه راست گم شده است
سوری، بیر مرثیه‌ دیر اوخشایاراق سؤزده ایتیبدیر
سوری مرثیه ایست که که درمیان هق هق مرثیه گم شده است
او کؤنول‌ لرده کی ایتمیش‌دی ازلدن
درمیان قلب هایی که از ازل گم شده بودند
اودو گؤزدن‌ ده ایتیبدیر
همینه که حتی از چشم ها هم نهان شده
سوری بیر گؤزلری باغلی
سوری یک چشم بسته
اوزو داغلی، سؤزو داغلی
داغ دیده ،حرفهایش سوزان
اولب هاردان هارا باغلی!
از کجا تا کجا گرفتارشده
بوشلاییب دوغما دیارین
همه دلبستگیهای خودش رو رها کرده
اوموب البته یاریندان
و با حسرت همه رو رها کرده
ال اوزوب هر نه واریندان
از همه چیزش دست کشیده
قورخماییب، شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان
از بوران وحشتناک زمستان شهرمان نترسیده
نه قاریندان
نه از برفش
گزیر آواره تاپا یاندیریجی دردینه چاره، تاپا بیلمیر
آواره میگرده تا برای دردش چاره ای پیدا کنه اما نمیتونه
چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا آمما آتا بیلمیر
خیلی تلاش میکنه تا عشق رو از سرش بیرون کنه اما نمیتونه
آووا باخ، آووچی دالینجا قاچیر آمما چاتا بیلمیر
غزال رو نگاه کن داره دنبال شکارچی میدوه! اما نمیرسه
ایش دؤنوب
ورق برگشته
لیلی دوشوب چؤللره مجنون سوراغیندا
لیلی درکوه و بیابان به دنبال مجنون میگرده
شیرین الده تئشه داغ پارچالاییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا
تیشه دردستان شیرین کوه میکند وفرهاد دراتاقش آسوده نشسته
تشنه لب قو نچه گؤر جان وئری دریا قیراغیندا
ببین غنچه تشنه لب کناردریا چگونه جان میدهد
وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا
اخرین آثار زنده بودن کم مونده از گونه هایش گم شود
سانکی بیر کؤزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاغیندا
مثل آخرین زغال های آتش تبدیل به خاکسترشده است
کؤزه‌ ریر پیلته کیمین یاغ توکه‌ نیب‌ دیر چیراغیندا
مثل چراغ نفتی که روغن ریخته باشد روی فتیله اش
بوی آتیر رنج باغیندا
درباغ رنج قد میکشد
قوجالیر گنج چاغیندا
دراوج جوانی پیر می شود
بیر آدامسیز
یک آدم بی کس
سوری آدلی
به اسم سوری
الی باغلی
دستاش بسته
دیلی باغلی
زبانش بسته
سوری جان! اومما فلکدن
سوری جان! از دست فلک تعجب نکن
فلکین یوخدو وفاسی
فلک وفایی ندارد
نه قده‌ر یوخدو وفاسی
هرچقدر که بی وفاست
او قده‌ر چوخدو جفاسی
همونقدر هم جفاش زیاده
کؤهنه رقاصه کیمین
مثل رقاصه قدیمی
هر کسه بیر جوردی اداسی
برای هرکسی ادا و اطوارش فرق میکند برا هرکس
او آیاقدان دوشه‌نی
اون کسی رو که ازپا میفته
ایستیر آیاقدان سالان اولسون
میخواد اونو کاملا ازپا بندازه
او تالانمیش‌لاری ایستیر گونو گوندن تالان اولسون
اون کسانی که دچار درد شدن رو میخواد بیشتر از پیش گرفتار کنه
او آتیلمیشلاری ایستیر هامیدان چوخ آتان اولسون
اون کسانی که از زندگی پرت شدن رو میخواد بیشتر و بدتر به زمین بکوبه
او ساتیلمیشلاری ایستیر، قول ائدرکن ساتان اولسون
اون میخواد کسایی که فروخته میشن رو مثل غلامان زرخرید به فروش برسونه
نئیله‌مک قورقو بوجوردور
چه کنیم سرنوشت همینه
فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی
روال فلک از ازل برجمع بسته شدن اضداد منطبق بوده
قاراسیز آغلار اولانماز
بدون سیاهی ها سپیدی ها معنا ندارد
دره‌سیز داغلار اولانماز
بدون دره ها کوهها دیده نمیشوند
اؤلوسوز ساغلار اولانماز
بدون وجود مرده ها زنده بودن معنا ندارد
گک هر بیر گؤزه‌له، بیر دانا چیرکین‌ده یارانسین
باید که برای هر زیبارویی یک زشت رویی هم آفریده بشه
بیری اَنسین یئره گؤیدن
یکی از عرض به فرش برسه
بیری عرشه اوجالانسین
یکی در آسمان ها سیر کند
بیری چالسین ال آیاق غم دنیزینده
یکی در دریای غم دست و پا بزنه
بیری ساحلده سئوینج ایله دایانسین
دیگری در ساحل بیخیال و آسوده خیال به تماشا بایستد
بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق، بیری‌نین بختی اویانسین
یکی روپوش بدبختی رو برسرش بکشه و بخوابه تا دیگری بختش بیدار بشه
بیری قویلانسادا نعمت‌لره یئرسیز
اگر یکی دردریای نعمت غرق شده باشد
بیری‌ده قانه بویانسین
یکی هم خون دل بخورد
آی آدامسیز سوری آدلی
ای بی کس سوری نام
ساچلاریندان دارا باغلی
ای که از زلف هایت به دار آویخته شده ای
نئیله‌مک ایش بئله گلمیش
چه کنیم روال کارها چنین است
چور گلنده گوله گلمیش
ویرانی وقتی می آید برای گل زیبا و ضعیف می آید
فلکین اَیری کمانیندا اولان اوخ
تیری که در کمان کج فلک وجود داره
آتیلاندا دوزه دگمیش
وقتی پرتاب شد انگار به جای درستی خورده
دیلسیزین باغرینی دَلمیش
قلب زبان بسته را سوراخ کرد
اَیری قالمیش
کج میمونه
دوزو اگمیش
راست سرکج میکنه
اونو خوشلار بو فلک
این فلک خوشش می آید
ائل ساراسین سئللر آپارسین
سارای ایل ما را سیل ها ببرد
بولبول حسرت چکه‌رک
بلبل وقتی از سر حسرت نغمه خوانی میکند
گول ثمرین یئللر آپارسین
ثمره گلها را باد با خود ببرد
قیسی چؤللرده قویوب لیلی‌نی محمللر آپارسین
قیس را دردشت به حال خودرها کند و لیلی را خیالات با خود ببرد
خسرووی شیرین ایلن الاله وئرسین فرهادین قامتین اگسین
خسرو و شیرین دست به یکی کنند کمر فرهاد را بشکنند
باخاراق چرخ زامان نئشه‌یه گلسین کئفه دولسون، سوری‌لار سولسادا سولسون، بیبیری باش یولسادا یولسون،
با تماشا چرخ زمان از خوشی نشئه شود، کیفش کوک شود، اگر قرار به پژمردن سوری هاست بگذارپژمرده شوند،اگر کسی زلفش را هم بکند بگذار بکند.
سیسقا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده
اگر ستاره کم سویی دربین ستاره ها هم نباشد
بو سما ظولمته باتماز
این اسمان درظلمات غرق نخواهد شد
داش آتان، کول باشی قویموش داشینی اؤزگه‌یه آتماز
اونی که سنگ میندازه آدم بدبخت رو ول نمیکه سمت یکی دیگه سنگ بندازه
سن یئتیش سون هدفه
اگر تو به هدفت برسی
اوندا فلک مقصده چاتماز
آن وقت فلک به مقصد نمیرسد
داها افسانه یاراتماز
دیگه افسانه ای به وجود نمی آورد
سوری… آی باشی بلالی
سوری… ای گرفتار بلاها
زامانین قانلی غزالی!
ای غزال خونین زمان
سوری بیر قوش‌دی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان
سوری پرنده ای است که پاییز اونو از اشیانه اش جدا کردی
ال اوزوبدور آتاسیندان
از پدرش(اصل ونسبش) دست کشیده
جوجه‌دیر حیف اولا سود گؤرمه‌ییب اصلا آناسیندان.
مثل جوجه میمونه اما حیف که اصلا شیرمادرش را ندیده
او زلیخا کیمی یوسف اییین آلمیر لباسیندان
اون مثل زلیخا بوی یوسف رو از لباسش نمیگیره
بونا قانع‌دی تنفس ائله‌ییر، یار هاواسیندان
به همین که درهوای یار تنفس میکنه قانع هست
درد وئره‌ن درده سالیب آمما خبر یوخ داواسیندان
اونی که دردرو میده اونو گرفتاردردها کرده ولی خبری ازدرمانش نیست
آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان
درحالی که حین گریه ضجه میزند از دعا و نیایش بهره ای نمیبرد
او بیر آئینه‌دی رسّام چکیب اوستونه زنگار
او مثل آیینه ایست که روزگار رویش زنگار کشیده
اوندا یوخ قدرت گفتار
قدرت گفتاری ندارد
اوزو چرکین، دیلی بیمار
صورتش زشت شده و زبانش از کار افتاده
گنج وقتینده دل‌آزار
در اوج جوانی دلش ریش شده است
گؤره‌سن کیم‌دی خطاکار؟
یعنی خطا کار کیست؟
گؤره‌سن کیم‌دی خطاکار؟
یعنی خطا کار کیست؟

 

دانلود دکلمه

حجم = ۸/۹۲ مگابایت | مدت = ۹:۴۳ دقیقه | فرمت فایل = MP3 | کیفیت : ۱۲۸

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه, دکلمه
نویسنده :   ,   ۵۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۸ دی, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
مسعودگفته :

با تشکر از مریم عزیز که این دکلمه زیبارو برای ما ارسال کردن.

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۷:

مرسی مسعود جان من از تو تشکر میکنم که گذاشتی توی سایتت!!

[پاسخ]

sezar021گفته :

ziba bood
be eshghe 2khtare baroon

[پاسخ]

رضاگفته :

سلام اقا مسعود مرسی.مریم جان دستت درد نکنه خیلی قشنگ بود.خداییش اشکمو در اووردین.مرسی.

[پاسخ]

مریمگفته :

وااای مسعود ممنونم که این مطلب رو گذاشتی!!
شعر خیلیی جانسوزی هستش!!! ممنونم ازت!!!

[پاسخ]

میثمگفته :

آره … دوست من سوری قصه عشق و دلدادگیه!
قصه ای سرتاسر واقعی.
مردم اردیبل خیلی دوستش دارن.
ایوب هم الان تو سراب زندگی میکنه
اگه اجازه بدین میخام تو سایتم انتشارش بدم البته ذکر منبع

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۰:

ممنون که ذکر منبع می کنید

[پاسخ]

Avarehگفته :

مرسی قشنگ بود

[پاسخ]

امینگفته :

عشق و عاشقی درست اما سوختن و ساختن درست نیست اینکه سوری تا آخر عمر عاشق کس دیگه ای نشد این وفاداری به چیه؟ این یعنی همون سوختنو ساختن من کار سوری رو قبول ندارم باید برمیگشت و همه چی رو از یاد میبرد من اینو نمی تونم هضم کنم یعنی چی:

یک عمر با شرافت زندگی کرد. به راستی که سوری واژه عشق را به معنای واقعی اش تفسیر کرد اما نه با ادبیات و قلم یا که با شعار، بلکه با دل پاکش آری به راستی که سوری باوفا و پاکدل تندیس خوشتراش و خوشنما و نماد دلربا و جاودانه ی دلباختگان راستین دراین دوره وزمانه است… او به تنفس در هوای یار هم دلخوش است این داستانی است که حقیقت دارد…

شرافت یعنی چی؟ معنای واقعی عشق یعنی چی؟وفادار یعنی چی؟

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۵:

انشاالله که هیچ کس به عاقبت سوری دچار نشه و همین طور بی حساب به کسی دل نبنده

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۸:

بــرای دوبــاره آمــدنــش دعـــا نــکـن

شــایــد وقــتــی آمــد؛

هــمــانــی نــبـاشـــد کـه رفــتـه بـــود…

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۶:

این متن کارش رو تصدیق نمیکنه که. در این که با وفا مونده شکی نیست. حالا اینکه بهتر بود بگرده و … این یه بحث دیگه ای هستش.
آره کاش بر میگشت، کاش اصلا نمی رفت. اما با وفا بود.
مگه کوه کنی فرهاد عاقلانه هستش؟ نه

[پاسخ]

m@hsa پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۵:

دل کندن اگرآسان بود فرهاد بجای کوه…………..دل میکند!
خیلی قشنگ بود مرسی.

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۴:

به نظر من اینکه سوری عاشق کس دیگه ای نشد وفاداری به عشقی بود که در ذهنو قلب خودش پرورونده بود و با همه ی وجودش عجین شده بود…نه اون پسر!!
من خودم تجربه نکردم و نمیتونم حسی سوری داشته رو درک کنم…ولی حداقلش اینه که به کسی که اعتقاد داشته معتقد مونده و حتی با جا زدن اون آدم از اعتقادش برنگشته…خیلی خیلی کم اند آدمایی که اینطوری پایبند بمونن!!
وما اینکه آلان داریم میگیم که اگه چیکار میکرد واسش بهتر بود این میشه منطق ماهایی که از قضیه بیرونیم و هیچکدوم اینکه چی به جفتشون گذشته رو نمیدونیم و به تبع درکشم نمیکنیم…!!!
من به سوری افتخار میکنم جون تا آخر عمرش به چیزی که بش باور داشت واستاد…وحداقل ارزش های وجودی خودشو زیر سوال نبرد!!!

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۸:

نظر دوستان همه محترم اما به نظر من اتفاقا زیر سوال برد همون اول ماجرا هم برد یعنی دل بستن به کسی که هیچی ازش نمیدونه این عشق کورکورانه نهایتش میشه وفاداری کورکورانه و سوختن و ساختنو یه عمر… خب ببین سمیرا شاید از یه نظر خوب باشه (اینکه سره عقیدش باقی موند) ولی نهایتش چی شد من میگم کاره سوری از همون اول اشتباه بوده آره عزیز دل کندن سخته اما حرف من اینه که ارزش های وجودی خودشو زیر سوال برد.
درضمن به نظر من این داستان زمین تا آسمون با فرهاد کوه کن اختلاف داره.

بازم نظر همه دوستان محترمه

خیلی خوبه این داستان ها رو بخونیم و عبرت بگیریم که نذاریم هرکسی از راه رسید وارد قلبمون بکنیمش اونم کسی که به هیچ وجه نمیشناسیمش مخصوصا واسه دختر خانم ها چون دخترها ظریفتر و شکننده تر و آسیب پذیرترن. بیمار هست همه جا هم هست از آدم بیمار نباید توقع خوبی داشت این ما هستیم که نباید بذاریم بیماری وارد زندگیمون بشه
آیا سوری حق نداشت بهترین زندگی و بهترین عشق دنیا رو داشته باشه همه حقمونه که صاحب بهترین ها بشیم

انشاالله که هیچوقت هیچکس درگیر ذهن بیمار کسی نشه و انشاالله که همه بهترین زندگی و بهترین عشق دنیارو تجربه کنیم

[پاسخ]

محمد امین (امین همین بالایی) پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۳:

حالا که امین های سایت دوتا شده زین پس اسمم رو میذارم محمد امین (اسمی که بیشتر دوسش دارم)

همه باید زندگی خوب و با عشقی داشته باشیم تعداد مرد های بیمار بیشتر از زن های بیماره میدونی چرا ۱ دلیلش اینه که شما دخترا خودتونو دست کم گرفتیدو ارزش واقعی خودتونو نمی دونید مردای بیمار هم ازین فرصت استفاده می کننو به خودشون اجازه میدن هرکاری که دلشون خواست باهاتون بکننو بعد یه اسم مدرن و شیک هم میذارن روش که بیشتر گمراهتون کننو بیشتر اذیتتون کنن

مسعود پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۱:

دوست عزیز اصلا اینجا کسی نگفت کار سوری درست بود یا اشتباه!کسی نگفت آخرش خوب شد همه دیدیم زندگیش تباه شد.

محمد امین (امین همین بالایی) پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۲:

خب چرا میزنی؟ من چکاره بیدم فقط نظرمو گفتم همین!

خوندن این داستان ها خیلی خوبه ها

سمیرا پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۹:

ببینید آقا امین تو این داستان ننوشته که چی شد که سوری و ایوب عاشق هم شدن یا دلیل سوری واسه اینکه تا آخر عمرش وفادار مونده رو نیاورده…من میگم حتما سوری این وسط یه چیزی از طرف دیده که اینقد روش تاثیر بذاره و تمام عمرشو به خاطر اون به قول شما تباه کنه….سوال اینجاست که از دید خودشم زندگیش تباه شده؟!؟!یا به این رسیده که از اول اشتباه کرده؟!؟!
این سوالی که فقط خودش میتونه جواب بده و گفتم که ما فقط از بیرون میبینیم…
وحتی ممکنه تعریف سوری از دوست داشتن و داشتن بهترینا با من و شما فرق کنه…که حتما هم فرق میکنه!!
با قسمت آخر حرفاتون موافقم باید حواسمون باشه که نذاریم هر کسی سرشو بندازه پایینو و وارد قلبمون بشه…ومن هم مطمئننا اگه جای سوری بودم کاری رو که اون کردو به هیچوجه انجام نمیدادم!!
ولی شاید این آقا ایوب هر کسی نبوده و ارزش وفاداری رو داشته…!!!
من همش میگم شاید چون از جزئیات خبر ندارمو فقط رو فرضیات میرم جلو..
ودر آخرم میگم که همیشه کسایی که انتخابی که از نظر بقیه غیر معقوله رو دارن…میشن داستان میشن افسانه …میشن بعضا الگو…وحتی عبرت….پس هر کسی از دید خودش میتونه از این داستان الگوبرداری کنه یا عبرت بگیره…این برمیگرده به تعریفی که هر کس واسه زندگی کردنش داره…!!!
منم مثل شما آرزو میکنم که همه بهترین زندگی و بهترین عشقو تجربه کنن!!:)

محمد امین پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۸:

مسعود جان راستش من نمیتونم ببینم یه آدم بیماری همچین کاری با کسی بکنه واقعا آدم تاسف میخوره که چرا باید یکی انقدر راحت زندگیش نابود بشه (وقتی که میشه جلوشو گرفت) دردناکه

مسعود پاسخ در تاريخ دی ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۰:

خب کسی دوست نداشت اینجوری بشه اما دلیل نیست اصلا بگیم عشق نبود! وفا نبود!
همه درک می کنیم که زندگی طرف تباه شد!

سمیرا پاسخ در تاريخ دی ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۹:

با حرفای شما آقا محمد امین موافقم….
ما دخترا دیگه فراموش کردیم که واقعا لیاقت چیو داریم و لیاقت چی رو نداریم!!!
وقرارگرفتن آدمای به قول شما مریض سر راهمون این وضعو بدترم کرده…!!!من خودم نمیدونم واقعا حرفای کیو میتونم باور کنم و یا به کی دیگه میتونم اعتماد کنم…!!!
نه تنها ما پسرا هم واقعا کارایی میکنن که نه در شان خودشونه ونه در شان طرف مقابلشون و فقط از روی سادگیه که بدمیرن جلو…!!!
واقعا امید وارم همه ما جوونا چه دختر چه پسر بفهمیم که از زندگیمون چی میخوایم….به نظرم تنها مشکلی که هممون داریم همینه که نمیدونیم به کجا میخوایم برسیم…چه از لحاظ عشقی چه بقیه جنبه های زندگی….
من خودم شخصا که این روزا واقعا بی هدف میرم جلو …فقط میتونم دعا کنم که هرکسی مثل منه بالاخره ازین وضعیت بیاد بیرون!!!

ساحلگفته :

واقعا ممنون مریم جان..

[پاسخ]

امینگفته :

ممنون

[پاسخ]

لیلاگفته :

آخی،،بیچاره سوری وفاداریش گرون پاش تموم شد…
اما خوب عشق واقعی این چیزا حالیش نیست…
مرســــــــــــــــــی قشنگ بود مریم خانوم و آقا مسعود
دست جفتتون درد نکنه…

[پاسخ]

نازنين زهراگفته :

مرسی خیلی عالی بود بینهایت تشکر
این دوروزمونه از این عاشقا کم پیدا میشه خوبه که یکی توی این روزگار بی وفایی دوباره عشق واقعی رو برامون زنده کرد

[پاسخ]

سمیراگفته :

مرسی هم از داستان وهم از دکلمه….
حداقل با خوندن این سرگذشتها میفهمیم ما کجاییم با این همه ادعا و کسایی مثل سوری کجان با هیچ ادعایی…!!!

[پاسخ]

دلتنگگفته :

من سوری رو یه بار دیدم
وقتی دیدمش دلم میخواست بشینم نگاهش کنم وگریه کنم
وقتی تصور میکنم چه حسی داشته وداره قلبم از جاش کنده میشه

[پاسخ]

فاطمهگفته :

زیبا بود.ممنون مسعود جان

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد…

[پاسخ]

abedگفته :

دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است وگاه نگاه……غریبه!
این درد مشترک من وتوست که گاهی نمی توانیم درچشمهای یکدیکر نگاه کنیم .

[پاسخ]

masiگفته :

مرسی مسعود جان خیلی زیبا و بی نظیر …

[پاسخ]

یاسمنگفته :

من نه سکوت میکنم نه فال عشق از برم
فقط به تو خیره شدم ، من از تو هم ساده ترم
تو خوب میفهمی مرا وقتی پر از بهانه ام
ببین برای ماندنت چقدر عاشقانه ام . . .

[پاسخ]

یاسمنگفته :

مرسی اقا مسعود بسیار زیبا و عاشقانه بود.

[پاسخ]

سماگفته :

ممنونم

[پاسخ]

یوسفگفته :

با سلام
تشکر از لطفتون واقعا عالی بود .

[پاسخ]

سوریگفته :

آیرلیق دردی وروب قلبیمه مین یاره گولوم سن کی یوخسان گوزلیم من نئجه دونیاده گولوم
سن منیم نازلی گولوم سن گوزلیم دردین آلیم اوزون اینصاف ائله سنسیز نئجه دونیاده قالیم……………

[پاسخ]

vadoodگفته :

مرسی مریم جان دستتون درد نکنه

[پاسخ]

لیلیگفته :

سلام بچه ها من بعضی وقتا سوری را می بینم. مظهر و نماد پاکی هست.

[پاسخ]

سحرگفته :

من هرچقد تلاش کردم دانلود نشد امکانش هست فایلو برام ایمیل کنید من قرار کنفرانسی درمورد این داستان اراعه بدم خوشحال میشم کمکم کنید

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ فروردین ۲۸ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۵۶:

سلام دوست عزیز لینک دانلود مشکلی نداره اگه وقتی دانلود میکنید فقط حالت پخش و میبینید همونجا کلیک راست کرده
و گزینه save audio as… رو بزنیدووویا از برنامه های مدیریت دانلود استفاده کنید…

[پاسخ]

ناصرگفته :

ساغول دستتون درد نکنه

[پاسخ]

فرنازگفته :

خداوند فرمودند : هرگز کسی را نزد پروردگارت بخدائی ستایش مکن که عذابی سخت در پیش دارد …
وسوری عشق ایوب را بجای عشق خداوند بزرگ قرار داده و این همه دیوانگی و عذاب همان وعده خداست، خوبست عاشق مثل سوری باشد اما طوری که از عشق زمینی به معنا و وجود عشق آسمانی رسید، نه به آوارگی و دربدری … من تقریبا هفته ای ۵ روز سوری رو میبینم و فقط افسوس میخورم

[پاسخ]

کوروشگفته :

هیچ کس نمیدونه سوری واسه چی این کارو کرده پس قضاوت کار قشنگی نیست.سوری یه گله که تو جهنم روییده کار هرگلی نیست.

[پاسخ]

فرنازگفته :

احسنت اقای کوروش اما من نظرم درمورد شخصیتی که از سوری در داستان بالا اومده گفتم . درمورد شخصیت واقعی سوری اینکه چرا اینکارو کرده من قضاوتی نمیکنم هیچکس نمیتونه و حق قضاوت نداره

[پاسخ]

جقلیگفته :

وافعا تواین دوره زمونه عشق پاک پیدانمیشه

[پاسخ]

مريمگفته :

فقط و فقط سوریی یه عاشق واقغی بوده و هست خیلی حرفه تو این زمنه پای کسی موندن

[پاسخ]

مهسا اسماعیلیگفته :

داستان سوری خیلی ادمو تکون میده یه خواهشی داشتم میشه عکس سوری و ایوبو بگذارین

[پاسخ]

zahraگفته :

وآی خیلی جالب بود خوشابحاله سوری ک این چنین عاشق شده وپای عشقش مونده وبیشترخوشابحال ایوب ک معشوقه ی کسی بوده ک بنظرمن تودنیاتکه کاش یکمم نسل جدیدوفاداری رویادبگیرن ولی ایوووووب خیلی نامررردی سووووووری عاشقتم خیلی دوستدارم ببینمت من اردبیلی ام کاش میدونستم کجایی حتمابرادیدنت می اومدم

[پاسخ]

zahraگفته :

راستی شرمنده یادم رفت ازشماک زحمت کشیدی این داستان روبه اشتراک گذاشتی تشکرکنم خیلی باحااااال بود مررررررررسی ساغوووووووول

[پاسخ]

zahraگفته :

وآی کاش منم آدرس سوری روداشتم میدیدمش فقط بغلش میکردم گریه میکردم توروخداهرکی میبینتش بهش بگه بخداخیلی مردی خیلی بهش بگیدعاشقشم بگیدخداخیلی دوسش داره خیلی بخدادوست دارم بلندبلنددادبزنم فقط گریه کنم براش کاش میشدبراش کاری کردتاحداقل الان خوب زندگی کنه کاش میشدکاری کرد

[پاسخ]

رامینگفته :

شعر خوبی بود اولا دست استاد عاصم درد نکنه ثانیا ممنون از کسانی که روی سایت قراردادنش…

[پاسخ]