آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

زمانی که پدرم به من گفت: وقتش است ازدواج کنم، نمی‌دانستم عاقبتش سر از پشت میله‌های زندان درآوردن باشد. چون آن لحظه انگار داشت افکارم را به زبان می‌آورد. افکاری که مدت‌ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود، برای همین کانال تلویزیون را عوض کردم، اما به جای این‌که به تصویر خیره شوم، سرم را پایین انداختم. مادرم که چشم‌هایش از ازدواج قریب‌الوقوع من می‌خندید، سینی چای و شیرینی را زمین گذاشت و گفت: ایشا‌الله خوشبخت شی مادر! پدرم هم سرتکان داد: بله، اگر آستین بالا نزنیم شاید خیلی دیر شود و مجبور بشیم ترشی بیندازیمت!
و همه از این شوخی خندیدند جز من که مطمئن بودم تا بناگوش سرخ شده‌ام. من هیچ وقت خانم اسعدی؛ مادر مرجان را ندیده بودم یعنی رفت و آمد خانوادگی نداشتیم. اما شده بود که مادرم درباره خانم اسعدی حرف زده باشد. زنی که یک تنه بچه‌هایش را بزرگ کرده و نصف دنیا را هم با پولی که از پدرش ارث رسیده، گشته بود. من بی‌‌تجربه‌تر از این بودم که بخواهم سوالی درباره مرجان بپرسم در ضمن رویم هم نمی‌شد. بی‌علت نبود که دوستان به من لقب فرشید سر به زیر داده بودند. گاهی خودم از خجالت ذاتی‌ام عذاب می‌کشیدم و خودخوری می‌کردم. تازه در شرکت تعمیرات کامپیو‌تر با یکی از دوستانم شریک شده بودم. به گذشته که نگاه می‌کردم می‌‌توانستم با اطمینان بگویم تا آن زمان زندگی خوبی داشته‌ام. خاطرات خوشی از سربازی و دبیرستان برایم به یادگار مانده بود. درسخوان بودم و راحت کنکور قبول شدم و در دانشگاه هم کار دانشجویی داشتم و هم خیلی سریع واحدها را پاس می‌کردم. گاهی آخر هفته با دوستان، شمال می‌رفتیم گروه شش نفره‌ای بودیم که همه با هم جور بودیم انگار همه‌مان را با هم قالب گرفته باشند.
به خودم که آمدم کارشناسی ارشد را هم گرفته بودم و تازه رفته بودم سرکار اما دیگر خبری از مسافرت‌های دسته جمعی با برو بچه‌ها نبود، چون آنها دیگر با خانم و بچه‌هایشان سفر می‌رفتند و من تک مانده بودم وقتی اخبار را از تلویزیون نگاه می‌کردیم، پیشنهاد داد سرو سامانی به وضع زندگی‌ام بدهم، از شما چه پنهان مدت‌ها بود به این قضیه فکر می‌کردم اما رویم نمی‌شد به کسی چیزی بگویم. اما حالا که دوستانم همه ازدواج کرده بودند و پدرو مادرم هم مسئله را مطرح کرده بودند باید تکانی به خودم می‌دادم اما نمی‌دانم چرا اضطراب مبهمی به دلم افتاده بود.
روز خواستگاری نمی‌خواستم لباس نو بپوشم نمی‌خواستم کسی بفهمد دل توی دلم نیست. اما مادرم پایش را کرده بود توی یک کفش که باید کت و شلوار طوسی‌ام را بپوشم. می‌گفت: مادرجون من جلوی خانم اسعدی آبرو دارم.
در چند روز گذشته آن قدر از شخصیت خانم اسعدی گفته بود که یک بار به خودم جرات دادم. گفتم: مگه قراره برم خواستگاری خانم اسعدی؟ که پدرم بر خلاف معمول با صدای بلند خندید اما مادرم با اخم جواب داده بود: دختر می‌‌خواهی مادرش را ببین!
مادرم سبد بزرگی از گل‌های ارکیده گرفت، که پیدا بود باید خیلی گران باشد حتی سر این قضیه میانشان جر و بحثی هم درگرفت. پدرم حرف درستی می‌زد: ما که نباید خودمونو چیزی که نیستیم، نشان بدیم.
فریده؛ خواهرم هم حرفش را تایید کرد.
فریده گفت: مامان وضع ما خیلی هم خوبه اما اصلا معنی نداره که از همین اول… بعد توقعاتشون می‌ره بالا.
مادرم به فریده چشم غره‌ای رفت و تند گفت: مرجان جون تو پر قو بزرگ شده اما چشمش دنبال مال و منال نیست! و تا وقتی به نیاوران برسیم هیچ کدام حرفی نزدیم.
خانه آنها بزرگ‌تر و مجلل‌تر از آن بود که گمان می‌کردم. منزل ویلایی با سقف کج شیروانی و یک حیاط پر از گل رز با تاب و آلاچیق. سبد گل توی دست‌هایم سنگینی می‌کرد همین طور عرق می‌‌ریختم با این‌که هوا اصلا گرم نبود. دم در وقتی خواستیم کفش‌هایمان را دربیاوریم خانم اسعدی که زنی درشت اندام و خوش‌چهره بود، گفت: منزل خودتونه بفرمایین!
در سالن آیینه‌کاری نشستیم و خدمتکار برایمان چای و شیرینی آورد. مادرم با خانم اسعدی مدام حرف می‌زدند، از استعفای فلانی از اضافه‌کارو… و من معذب‌تر از آن بودم که به آینده فکر کنم، نمی‌دانستم دوستانم هم چنین مراحل زجرآوری را پشت سر گذاشته بودند یا… حدود ۱۰ دقیقه بعد مرجان به سالن آمد. خانم اسعدی ما را خیلی رسمی به او معرفی کرد.
من در همان نگاه کوتاهی که به او انداختم، دلم لرزید. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. تا قبل از او دخترهایی که این طرف و آن طرف می‌دیدم نتوانسته بودند همچین تاثیری روی من بگذارند. شاید با وجود زیبایی حرف مادرم که می‌گفت او علی‌رغم ثروت به پول اهمیتی نمی‌دهد باعث شد که… نمی‌دانم… هرچه که بود من همان پسر خجالت زده و معذب لحظات قبل از آمدن مرجان نبودم و… او دانشجوی تغذیه و پنج سال کوچک‌تر از من بود. متین و موقر به نظر می‌آمد. حتی متوجه نشدم یک بار سرش را بلند کند و به من نگاه کند. برخلاف تصورم نه مادر من و نه مادر او پیشنهاد نکردند که به اتاقی دیگر برویم و صحبت‌های اولیه را بکنیم برخلاف چیزهایی که درباره دوستانم شنیده بودم. در پایان که بعد از یک ساعت نشستن و صحبت از هر چیزی غیر از عروسی بلند شدیم و خداحافظی کردیم یک دفعه متوجه شدم انگار من نیامدم تا کسی را بپسندم، این آنها هستند که باید من را بپسندند. قبلا هیچ وقت در موقعیتی اینچنینی قرار نگرفته بودم. برای همین زانویم به لبه میز گرفت و نزدیک بود فنجان چای به زمین بیفتد.
در ماشین، فریده آرام و شمرده نظرش را اعلام کرد: انگار از دماغ فیل افتاده بودند.
مادرم به او گفت: چیه فریده؟ چرا می‌خوای زندگی داداشتو به هم بریزی؟
فریده هم متقابلا جواب داد: من به هم می‌ریزم یا شما؟… چرا اصلا حرف عروسی رو پیش نکشیدین؟ مگه ما رفته بودیم عید دیدنی؟
– تو اینا رو نمی‌شناسی. خیلی خونواده سطح بالائین…. جلسه اول خانم اسعدی بهم گفته بود رسمشون نیست از این حرفا بزنن.
– به حق چیزای ندیده و نشنیده! رسمه یا خودشون ابداع کردن؟
همه ساکت و منتظر شنیدن نظر من بودند و نگاه پدرم که در صندلی جلو کنارم نشسته بود بدجور روی صورتم سنگینی می‌کرد.
آب دهانم را قورت دادم و با جراتی که در خودم سراغ نداشتم، گفتم: من… من موافقم!
یادم می‌آید تا دو روز بعد که مادرم با من صحبت کرد، نه غذای درست و حسابی خوردم و نه خوب خوابیدم. احساس می‌کردم نمی‌توانم جلوی احساسی را که در دلم شکفته بود، بگیرم. به جای تصاویر خوب و امیدوار کننده از ازدواجم با مرجان مدام فکر می‌کردم جواب آنها منفی است. سطح خانوادگی آنها خیلی بالاتر از ما بود مگر درآمدم چقدر بود که او بخواهد با من زیر یک سقف زندگی کند آن هم من که نمی‌خواستم دستم را جلوی پدرم دراز کنم و می‌خواستم روی پای خودم بایستم، اصلا شاید خانم اسعدی به اصرار مادرم از روی دوستی گفته بود خانه‌شان برویم و حالا هم…
اما مادرم که چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد گفت: پنجشنبه شب خانم اسعدی ما را به منزلشان دعوت کردند تا هم من با مرجان صحبت کنم و هم بیشتر آشنا شویم. آن جا بود که اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را دوباره پیدا کردم. آنها از اول من را پسند کرده بودند با این‌ که می‌دانستند وضعیت مالی خوبی ندارم اما تحت تاثیر چیزهایی دیگر قرار گرفته بودند، مثلا نجابت، مردانگی و…
حالا که به آن روزها فکر می‌‌کنم، می‌بینم حسابی به خودم مغرور شده بودم. بله جواب آنها غیر از مثبت چیز دیگری نمی‌توانست باشد.
روز مهمانی که برای شام هم دعوت بودیم، من و مرجان نیم‌ساعت در اتاق او با هم صحبت کردیم. من متوجه شدم او حتی زیباتر از آن است که روز اول به نظرم آمده بود، چشم و ابروی مشکی، مهربان، خانمی و متانت از سرتا پایش می‌ریخت. گفت که خیلی خواستگار دارد (با زیبایی او اصلا بعید نبود) گفت: برایش مردانگی و اخلاق مرد مهم است، نه پول و دارایی‌اش (خوشحال بودم) اما گفت: برایش خیلی اهمیت دارد که مرد زندگی‌اش به خاطر او چه کارها می‌کند. (حاضر بودم هرکاری بکنم) آن شب خاطره‌ انگیزترین شب زندگی‌ام بود. شام عالی بود و همه چیز خوب پیش رفت.
بعد از آن شب، من و مرجان چند بار با هم بیرون رفتیم. برای این‌که نشانش بدهم به خاطرش حاضرم چه کارها بکنم او را به رستورانی گران‌قیمت بردم و حسابی ولخرجی کردم. به خودم می‌گفتم؛ برای او پول مهم نیست اما به هرحال در آسایش و رفاه زندگی کرده است و من باید برای او همه چیز را فراهم کنم که در آینده حسرت زندگی در خانه خودش را نکشد. در صحبت‌هایمان بیشتر با خلق و خوی هم آشنا می‌شدیم اما من فقط متوجه می‌‌شدم با این‌که کار ما دارد کم‌کم به سرانجام می‌رسد اما خیلی دور از دسترس به نظر می‌آید و هر کاری به عقلم می‌‌رسید کردم. با یکی از دوستانم مشورت کردم در هر بار دیدن برایش عطر و گل می‌‌خریدم. که او فقط با یک مرسی خشک و خالی آنها را قبول می‌کرد. تازه داشتم معنی زندگی را می‌فهمیدم، من و او در کنار هم زندگی خوبی پیدا می‌کردیم مثل بقیه دوستانم محصول زندگی‌مان را درو می‌کردیم، اما با این حال معنی واقعی ازدواج هنوز برایم مبهم بود گرچه آن قدر احساس خوشبختی می‌کردم که نمی‌خواستم به چیز دیگری فکر کنم. همه چیز خوب پیش می‌رفت و ما به وصال هم می‌رسیدیم.
چند شب بعد که مادرم مطرح کرد مهریه را هزار سکه طلا در نظر بگیریم. من حتی اعتراضی نکردم آن قدر سرمست موفقیت بودم که حتی گفتم سه هزار تا هم برای مرجان کم است. اما لبخند روی لب‌های من و مادرم با دیدن اخم و چهره بق کرده فریده و پدرم روی لب‌ها خشک شد.
فریده گفت: شما دو نفر اصلا معلوم است چه‌تان شده؟ ‌
پدرم که به ندرت عصبانی می‌‌شد با صورتی برافروخته از اتاق بیرون رفت.
سر همین جریان برای اولین بار دیدم که بین پدرو مادرم دعوا راه افتاد آنها که در تمام این سال‌ها به هم تو نگفته بودند سر هم فریاد کشیدند و پدرم مستقیم مخالفتش را اعلام کرد: گفت: چرا داری دستی دستی این بچه رو بدبخت می‌کنی… خانم اسعدی مگه کیه که این قدر سنگش را به سینه می‌زنی؟
مادرم داد زد: کیه؟ استخون دارن با این همه خواستگار حاضر شده دختر به ما بده، منت سرما گذاشته ما نباید کاری واسش بکنیم؟ که آبروشون حفظشه؟ که سرشکسته نشن… تازه داریم برای حیثیت پسر خودمون می‌کنیم.
انگار هوش و حواسم را از دست داده بودم. دلم می‌خواست هر چی مرجان می‌‌گفت همان می‌شد و این گونه هم شد، او دوست داشت جشن ازدواج مفصلی می‌گرفتیم، یک بار که به خانه‌مان آمده بود، احساس کردم که جور خاصی به اسباب و اثاثیه‌مان نگاه می‌کند، از این رو زیر بار قرض رفتم و خانه پدری را رنگ کردم و مبلمان نو تهیه کردم.
روزها به سرعت گذشتند و من خودم را در محضر دوش به دوش مرجان دیدم. مادرم با رنگی پریده مرا به کناری کشید و گفت که خانم اسعدی گفته چون دایی مرجان از امریکا به خاطر او آمده و آبرو دارند همین طور ظاهری بگوییم هزارو پانصد سکه اما در دفتر همان پانصد تا را بنویسیم. من نمی‌دانم عقلم را از دست داده بودم که وقت نوشتن مهریه با صدای بلند اعلام کردم دو هزارسکه مهر مرجان می‌‌کنم و بی‌توجه به چهره‌های رنگ پریده فریده و پدرم دفتر را امضا کردم.
اما نمی‌دانم چرا از آن روز به بعد رفتار مرجان یک دفعه عوض شد بدون هیچ پرده‌پوشی گفت باید حق طلاق را هم به او بدهم. کمتر سعی می‌کرد مرا ببیند، وقتی می‌دید از رفتار فریده و حتی مادرم ایراد می‌گرفت. به من می‌‌گفت چرا این قدر بلند می‌‌خندم یا چرا توی انتخاب رنگ لباسم دقت نمی‌کنم. چرا کارم جای بهتری نیست چرا پدرم مدام اخم می‌کند و بهتر است بعد از جشن عروسی کاملا با همه قطع رابطه کنیم. دنبال خانه که بودم هر بار، هر جایی را که انتخاب می‌کردم ایراد می‌گرفت یکی آفتاب‌گیر نبود و دیگری طبقه آخر بود… آخر گفت چه طور است اصلا ‌در خانه خودشان با مادرش زندگی کنیم؟ هم مادرش تنها نمی‌ماند هم جای آبرومند می‌‌مانیم.
من برای این‌که او را از دست ندهم با هر چه می‌گفت موافقت می‌‌کردم. اما پنهانی سیگار می‌‌کشیدم. از چند تا از دوستانم پول قرض گرفتم و برایش انگشتر و گوشواره خریدم اما یاد مراسم عروسی که می‌افتادم، پشتم می‌لرزید پول زیادی نداشتیم و آنطور که مرجان برنامه‌ریزی کرده بود کم کم پانزده میلیون خرجمان می‌‌شد مجبور بودم قرض کنم. دیگر یادم ‌نمی‌آید روزها چه طور می‌آمدند و می‌‌رفتند. با شریکم حرفم شد و از محل کار بیرون آمدم. مرجان پیشنهاد کرد همراه دایی‌اش به آمریکا برویم یا توی شرکت عمویش کار کنم. گیج و منگ بودم. فقط احساس می‌‌کنم از آن کسی که بودم خیلی فاصله گرفته‌ام و فریده یک روز ظهر به اتاقم آمد و همین مسئله را خاطرنشان کرد. گفت: فرشید اصلا متوجه شدی چی به روز خودت آوردی؟
لاغرشده بودم و زیر چشم‌هایم گود افتاده بود.
– این چه زندگیه فرشید اون داره مدام تو رو تخریب می‌کنه بعد تو…
کلمه تخریب توی گوشم زنگ زد. فریده راست می‌‌گفت این دقیقا همان اتفاقی بود که داشت برای من می‌افتاد. من از شخصیت اصلی‌ام دور شده بودم، چون همه کارهایم به نظر مرجان غلط بود، او مرا تخریب می‌کرد تا به چیزهایی که می‌خواست برسد و من هم به خاطر علاقه‌ای که به او داشتم قبول می‌‌کردم.
فریده وقتی سکوت مرا دید پدرم را صدا کرد. آنها مدام حرف می‌‌زدند توی صحبت هم می‌پریدند تا مرا متوجه وضعیتم کنند. این طور که آنها می‌‌گفتند من مردی تخریب شده بودم که به جای رشد کردن در این مدت کم، توی مرداب فرو رفته بودم. این معنی واقعی ازدواج بود؟ این بود معنی آسایش و دروی محصول زندگی؟ ‌زندگی که هنوز شروع نشده بود، این بلا را سر من آورده بود اگر شروع می‌شد چه نتیجه‌ای می‌داد؟ مرجان که مدام مرا تخریب می‌‌کرد تا از نو چیزی که می‌خواست از من بسازد اگر من همان چیزی که او می‌خواست نمی‌شدم چه کار می‌کرد؟ رهایم می‌کرد؟
عصر همان روز خجالت را کنار گذاشتم و پای تلفن به توصیه فریده و پدرم به مرجان گفتم که بهتر است با هم صحبت جدی داشته باشیم. من او را دوست داشتم اما دوست داشتن او این بلا را سرمن آورده بود! کاملا متوجه شدم که مرجان از نوع برخورد من جا خورد، اما سعی کرد خودش را از تک و تا نیندازد. حتی گفت فریده مرا پرکرده است؟ بعد هم در عرض پنج دقیقه از این‌ که مطابق میلش رفتار نکرده بودم و به خودم جرات داده بودم در برابرش بایستم آن قدر ناراحت شد که گوشی را گذاشت.
تا چند روز بعد که مدام با خودم کلنجار می‌رفتم چه کار کنم؟ راه درست چیست، با چند تا از دوستانم صحبت کردم به نظرم رسید به اندازه ده سال پیر شده‌ام. مرجان به تلفن‌هایم جواب نمی‌داد. مادرم یک روز عصبی و برافروخته از سرکار آمد که چی شده و من چه کردم و چرا دارم همه چیز را به هم می‌ریزم… شب در خانه ما قیامتی به پا شد که بیا و ببین. من مثل آدم‌های مسخ شده فقط ناظر همه چیز بودم، بدون این‌که بتوانم کاری بکنم. احساسم جریحه‌دار شده بود. یک کلمه حرف من که مطابق میل مرجان نبود زندگی مرا به مرزی باریک کشانده بود. پدر، مادرم و فریده به جان هم افتاده بودند و فریاد می‌‌زدند… خانواده‌ از هم پاشیده شده بود.
و آخر همان هفته اتفاقی افتاد که نباید می‌افتاد فهمیدیم که مرجان مهریه‌اش را اجرا گذاشته است دوهزار سکه طلا. حکم جلب من را گرفته بود، مادرم را همان غروب به خاطر گرفتگی قلب به درمانگاه بردند و به نظرم رسید پدرم بیست سال پیر شد. فریده گریه می‌‌کرد: چه قدر بهتون گفتم گوش نکردین؟ چرا؟ ‌چرا؟
مرجان در روز دادگاه به قاضی گفت: من اصلا دوستش نداشتم، به اصرار مادرم با‌هاش عقد کردم و می‌خواستم ببینم برای من چی کار می‌‌کند، که نکرد!
این حرفش آخرین ضربه را به شخصیت من وارد کرد. خرد شده و ناامید بودم اما با این حال عصبانی شدم و داد و فریاد کردم. گفتم دوستش دارم و طلاقش نمی‌دهم. مثل آدمی بودم که دارد غرق می‌شود، اما به یک پر می‌آویزد. تا به خودم بیایم پشت میله‌های زندان بودم با آینده‌ای تاریک و مبهم، با خانواده‌ای دردمند و مضطرب با این سوال که این چه طور زندگی بود که دو نفر به جای این‌که با هم همه چیز را بسازند هرچه را که دارند نابود می‌کنند…

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۴۸ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۷ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

بله این است نتیجه بی فکری و ظاهر بینی
اگه مادر پسره به جای ظاهر خونواده و موقعیتشون یکم واقع بینانه عمل میکرد اینجور نمیشد
پسره هم خیلی ساده و عاشق پیشه بود که کورکورانه همه چی رو قبول کرد

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۹:

سلام لیلا جون واقعا راست گفتین داستانش واقعا اموزنده بود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۲:

سلام مریم جونم منتظرت بودم خانومی
گوگل دوباره راه افتاده حالا میتونی عکس بذاری

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۰:

سلام لیلا جونم درس زیاد داشتم به خاطر این فدات بشم باشه حتما انجام میدم مرسی که بهم گفتی

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۷:

قربونت خانومی خواهش میشه…

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۲:

گوگل من راه انداری نشده همش خطا میده نمیدونم چی کار کنم لیلا جون

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۵:

نمیدونم مریم جان یه بار دیگه موروگرتونو باز بسته کنین صفحه گوگلتونو دوباره باز کنیم شاید درست شد
الان آخه درسته من امتحان کردم

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۰:

چشم حتما امتحان میکنم لیلاجونم

maryam19_86 پاسخ در تاريخ آذر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۴:

سلام.واقعازیباواموزنده بود

ترانهگفته :

ممنون . جالب و پند آموز بود
……
همیشه سعی کن خودت باشی ، اگه کسی به خاطر چیزی که هستی بهت دل بست ارزش داره نه اینکه بخواد تو رو تبدیل به چیزی کنه که دوس داره . به عبارتی به جای اینکه عاشق خودت بشه به پتانسیلی که داری دل ببنده ، یعنی به چیزی که فکر میکنه میتونه ازت بسازه
……..
“من” و “تو” با وجود تمام تفاوت هامون قراره “ما” بسازیم ، دو شخصیت مستقل در یک کالبد ، نه اینکه من بشم تو ، تو بشی من
…….

[پاسخ]

rosgolگفته :

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست

ای برادر سیرت زیبا بیار

[پاسخ]

ترانهگفته :

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند …
برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم … !
اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست !
دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست !
سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم !
چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم !
پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوتر از دیگری می رود !
ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم !
هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !
هشتم، …
ماموران گفتند :
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید … !

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۲:

جالب بود..جای حرفی نیست

[پاسخ]

ترانهگفته :

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:….
من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!

[پاسخ]

ترانهگفته :

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید…
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۵:

جواب قشنگی داد آفرین

[پاسخ]

ترانهگفته :

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ۵ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده.
به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.
معلّم از بچه‌ها پرسید:
«از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟»
بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد:

«این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»
……….
از گناه دیگران بگذر ،
نه به خاطر اینکه آنها لایق بخشش هستند ،
به خاطر اینکه تو لایق آرامشی …

[پاسخ]

صبا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۳:۰۱:

واقعأ درسته گاهی قلبم سنگین میشه از کدورتا

[پاسخ]

ترانهگفته :

پادشاهی میخواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت:

«در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید میتوانید در را باز کنید و بیرون بیایید»

پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.
نفر چهارم فقط در گوشه‌ای نشسته بود.
آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه‌ای نشسته بود و کاری نمی‌کرد.

پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت!
و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد! که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت:
«کار را بس کنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب کردم».
آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند:
«چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی‌کرد، او فقط در گوشه‌ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»
مرد گفت:
«مسئله‌ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه‌ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله‌ای وجود دارد، چگونه می‌توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است»

پادشاه گفت: «آری، راز در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می‌کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می‌داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد»
……………
آقا مسعود خیلی وقت بود میخواستم این داستان ها رو بذارم ،منتظر بودم شما یه داستان بذارید . ببخشید اگه تعدادشون زیاد شد

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۵:

جالب بود

[پاسخ]

دختر پشت کنکوریگفته :

به نظرمن حق باخانواده دختره است پسره اگه دلش نمیخواست قبول نمی کردخانواده دختره هم اگه واقعادنبال مادیات بودن دخترشون روبه شخص پولداری میدادن نه به اون، بعدشم خیلی خانواده هاهستن مهریه میلیاردی تعیین میکنن اول واسه حفظ آبرودوم واسه اینکه ببینن پسره واسه پول دخترشون رومیخواد یانه واینکه توزندگیش سریع جامیزنه یاروی حرفش میمونه وبعداگه دیدن ازنظراخلاقی خوب بودومهریه روقبول کردیه خونه به نام دخترشون میکنن که بعدازازدواج بره توش زندگی کنه ویه ماشین هم بعنوان کادوی عروسی به پسره میدن وتنهاانتظارشون اینه که پسره ازلحاظ اخلاقی کاملاخوب باشه .ولازمه بگم که مردهاروبخاطرندادن مهریه حداکثرتایه سال میندازن زندون این قانون هم قرارتغییرکنه وکلااگه مردی پول نداشت نره زندون وازهمون اول مهریه روقسط بندی کنن ،قسط بندی هم به این صورته که اگه مردی درآمدش ماهیانه زیریک میلیون بودماهی یه ربع سکه بده اگه هم درحدسه میلیون بودماهی یه سکه بده حالایعنی اگه مهریه یه دختری ۶۰۰سکه باشه وطرفش بخوادماهانه یه سکه بده ۵۰ سال طول میکشه این دخترمهرش روبگیره حالاشمافرض کنیداگه دادگاه ماهی یه ربع سکه تعیین کنه چی میشه نه تنهازنه بلکه نوه هاش هم به دیارباقی میپوندند اماهنوزقسط های مهریه تموم نشده ،تازه این هم بگم که اگرمردی بعدازمدتی توانایی پرداخت قسط مهررونداشت میتونه بره دادگاه تااگه اونادیدن واقعا نمیتونه ،میزان قسط روبراش کم کنن تازه طول این زمان هایی هم که مردقسط میده میتونه زنش روطلاق نده وزن ازروی اجباربایدباهمسرش زندگی کنه من خودم خانمی رومیشناسم که زمانی که توسوئددرس میخوندبایه پسری آشناشدوباهم ازدواج کردن قبل ازازدواج پسره گفته بودکه باشه بعدازاینکه درسمون تموم شدهمینجا میمونیم امازمانی که ازدواج کرده بودن ودرسشون تموم شده بودپسره زدزیرحرفش ودختره رواوردش توایران بردش شهرخودش گفت که بایداینجازندگی کنیم دختره هم که دیداون روحرفش نمونده ازش متنفرشدورفت درخواست طلاق دادامادادگاه گفتش که حق انتخاب محل سکونت بامرده پس نمیتونی طلاق بگیری بعداونم مهرش روگذاشت اجراکه اونم براش قسط بندی کردن وشوهرش هم حاضرنیست طلاقش بده پس میبینیدمهریه بازم هیچ مشکلی ازمشکل های خانم هاروحل نمیکنه وهمیشه قانون یه راهی واسه آزادبودن آقایون میذاره من خودم بازیه خانم دیگه رومیشناسم که باشوهرش اختلاف داشت شوهرش طلاقش ندادورفت یه زن دیگه هم گرفت ومیگفت میخوام بذارم موهاش هم مثل دندون هاش سفیدبشه وطلاقش نمیدم ودراین موردهم دادگاه حق روبه مرددادوگفته مردمیتونه چهارتازن دائم داشته باشه نیازی هم به اجازه زن اول نداره ،یه خانم شاغل دیگه هم میشناسم که بعداز ازدواج فهمید شوهرش معتاد خواست طلاق بگیره امابهش نمیدادن اون هم ناخواسته باردارشدویه پسراوردشوهرش شیشه هم میکشید وهمش توتوهم بودبارهازنش روکتک میزدطوری که سر ودست زنه میشکست وحتی زمانی که اون زن بارداربودشوهرش اذیتش میکردجوری که اون فکرمیکرددبچه اش توشکمش مرده حتی این آقایه شب میخواست سرزنش روباچاقوببره اماهمسایه هاش نذاشتن زنه هروقت میرفت دادگاه ونامه ازپزشک قانونی هم میبرد اونابازحق طلاق روبهش نمیدادن ومیگفتن میشه به میزانی که اسلام واسه کبودی وشکستگی ایناتعیین کرده ازشوهرت دیه اشوبگیری خلاصه این خانم بعداز۵سال بدبختی ازشوهرش جداشداونم به روشی که به ذهن یکی ازآشناهاشون رسید یه بارکه مرده خماربودزنه اثرانگشتاش روگذاشت روی یه کاغذورفت یه محضروحق طلاق ای واسه خودش درست کردوطلاق گرفت اما جالب اینه که پدرومادراین خانم طول این ۵سال هر دوشون سکته کردن ومردن .
ولازم به خانم هابگم که مردهای خوب زیادهست نمونه اش پدروبرادرهای خودمون امااحتیاط شرط عقل توصیه میکنم اگه درزمان ازدواج حق طلاق نخواستیدبگیریدحتماحق تحصیل واشتغال وتعیین محل سکونت روبگیرددرضمن شرط کنید که همسرتون بدون اجازه شماحق ازدواج دائم یاصیغه ای رونداره واگراعتیادبه هرنوع موادی وهمینطوراگه دست بزن داشته باشه حق طلاق باشماست یه مسئله دیگه ای هم که است خانم هانمیدونن چه جوری مطمئن بشن کسی که باهاش میخوان ازدواج کنن معتادنیست اول اینکه به تست هایی که خوداشخاص تومراکزمیدن نمیشه اعتمادکردچون ممکنه یه تیکه ازناخنشون روبکنن تونمونه ای که میخوان بدن اینجوری جواب منفی میشه راههای دیگه ای هم واسه منفی کردن جواب تست اعتیادهست که اونارواینجادرست نیست بنویسم امااگه میخوایید بفهمیدکه خواستگارتون معتادهست یانه میتونیدیه بارتوی قهوه اش کپسول نالترکسون خالی کنیدتوجه کنیدکه این کپسول رونمیشه توچایی یاشربت ریخت چون خیلی تلخ ،واینکه اگه اون فردقهوه روبخوره وهیچ تغییری نکنه یعنی سالم امااگه دیدیدیک دفعه حالش بدشدوشروع کردبه بالااوردن وبه دلپیچه واسهال وسرگیجه واینادچارشد اون معتاد وطول هفته گذشته موادمصرف کرده درضمن بعدازمصرف این قرص اگه تا۳روزبعدموادمصرف کنه بازدچاراون عوارض میشه اینم بگم که این قرص روداروخونه هاباتجویزپزشک میدن شمامیتونیداین کارروزیرنظرمراکزترک اعتیادانجام بدید.
راستی فکرنکنیدمن این نظرطولانی روواسه این نوشتم که به آقایون توهین کنم همینطورکه قبلاهم نوشتم مردهای خوب وزن های خوب زیادن من فقط خواستم ماجراهای پندآموزی روکه دیدم اینجابنویسم وآرزومیکنم که قوانین ازدواج کشورمون مثل دوره ی ساسانیان بشه اون زمان ها حتی اگه کسی زنش معلول بودحق نداشت دوباره ازدواج کنه .

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۳۸:

سلام.
اون قسمتی که گفتین شوهرش معتاد بوده، کتک میزد…. آخرش با اثر انگشت و …. اینا توهمه! چون اولا کسی که شیشه میکشه رو ببینی شما، دستش رو یکم محکم بگیری از جاش درمیاد! چه برسه به اینکه بخواد ۵ سال این رو کتک بزنه! درثانی اگه در حدی بوده که ننه بابای دختره سکته کردن، دختره میتونست فرار کنه اصلا (بهتر از تحمل این وضع بود که!)، این داستان ها رو خانم ها وقتی دور هم جمع میشن هرکدوم ۱۰ تا چیز میذارن روش تعریف میکنن! مصرف بیش از تریاک هم تو دادگاه اعتیاد محسوب میشه و میشه تو حق طلاق ازش استفاده کرد.
تو این داستان هم من حق رو به خانواده دختر نمیدم! دوسش نداشت بیخود کرد ازداج کرد، جواب رد میداد! پسره هرکاری درحد و توانش بود انجام داد، مادر پسره و دختره هم مقصر بود.
درباره این نظرتونم باهاتون موافقم، خدا یکی یار یکی!
موفق باشید.

[پاسخ]

دختر پشت کنکوری پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۰۷:۵۶:

آقامسعودسلام خوب هستیدببخشیدکه نظرم بدون اسم اومدبابت اینکه اسم کاربریموواردکردیدبی نهایت ازتون سپاسگزارم.راستی اون نظرقبلی روهم من دادم بی اسم اومد.
امادرموردمواردی که فرمودیدبایدبگم که من ماجرای زندگی اون خانم هاروبه صورت خلاصه نوشتم چون اگه میخواستم کل ماجراروشرح بدم خیلی طول میکشید اماهمه ی اون چیزهایی که نوشتم درست بودمن تونظرم نوشتم یکی ازآشناهای این خانم این پیشنهادروبهش کرداین آشناخودش وکیل این خانم هم بودوبعدازاینکه این خانم ازشوهرش اثرانگشت گرفت توی یه محضریه وکالت نامه درست کردن وخودوکیل هم به عنوان شاهدتودادگاه حاضرشدوطلاق این خانم روگرفت بعدشم درسته که این کارازنظراخلاقی وقانونی کاردرستی نیست اماتوهم هم نیست درضمن اگرخانمی میخوادبه این روش ازشوهرش وکالت حق طلاق روبگیره بهترقبلش بایه وکیل صحبت کنه اگه وکیل خوبی باشه حتمأدراین رابطه کمکتون میکنه البته هروکیلی ازاین کاراواسه دیگران انجام نمیده.
امادرمورداینکه میگی یه فردشیشه ای ومعتادروببینم ،من خودم یکی ازنزدیکانم کلینیک تخصصی درمان اعتیادداره منم گهگاهی اونجارفتم ومعتادهارو دیدم مراجعینی که کارکنان اونجانشونم میدادن ومیگفتن اینا سال هاست که موادمصرف میکنن وقتی اینومیگفتن من کلی خنده ام میگرفت چون اونابیشترشبیه استادهای دانشگاه بودن تامعتاددرضمن اینکه نوشتیدانگشتش درمیادبیشتردررابطه باکسایی که کراک مصرف میکنن اوناوقتی روی پوستشون دست میکشن پوست درمیادالبته این عارضه بیشتردراوخرمصرف وقبل ازمرگ به وجودمیاد به همین خاطرچنین کسایی روبعدازمرگ نمیشورن وهمین جوری خاکشون میکنن اماعوارض شیشه بیشترروی مغزافراد تأثیرمیذاره وباعث دلتنگی وافسردگی بیش ازحد،زودرنجی،بی خوابی طوری که شخص ۷۲ساعت نمیخوابه وهمین طوردچارپارانویا(بیماری سوءظن)وحالت روانی اسکیزوفرنیک ،توهم وخطاهای حس میشه وازلحاظ فیزیکی به مرورزمان خودش رونشون میده وفردبعدازگذشت شش ماه تاحدودی پروستاتش آسیب میبینه البته عوارض شیشه وکراک درمواردی شبیه هم اما بیشترزمان میبره کهازنظرفیزیکی کسایی که شیشه یاهمون کریستال مصرف میکنن مثل کراکی ها بشن.
درضمن من تونظرم ننوشتم اون آقا۵سال به شیشه معتادبودن نوشتم این خانم ۵سال بدبختی کشیده منظورمم این بود که ۵سال بااون آقازندگی کرده .وبعداز ازدواج فهمیده که مرده معتاد منظورم اعتیادبه سیگاروتریاک بودبعدنوشتم زنه باردارشدبعدازاون نوشته ام تازه شیشه میکشیدودرکل من تونظرقبلیم سریع مسائل رو گفتم اون آقاحدوددوونیم وسه سال بعدازازدواجش شروع به کشیدن شیشه کرده بوداماقبل ازاینکه اعتیادبه شیشه هم همسرش رو کتک میزددرضمن اون آقا۳سال پیش یعنی حدودیک ونیم سال بعدازطلاق توسن۳۵سالگی فوت کردبخاطرتزریق بیش ازحد مواد چون اون بعدازمدتی تزریقی هم شد.
دررابطه بااینکه نوشتیددختره فرارمیکردمنظرتون روخوب متوجه نشدم امااگه منظورتون اینه که این خانم میرفت خونه باباشوویاخواهراش واقوام بایدبگم بارهااین کارروانجام دادامااون آقامیرفت جلوی خونه هاشون وحتی گاهی دوستاش هم باخودش میبردوبه زورمیخواست واردخونه هاشون بشه وهمه هم ازش میترسیدندچون میدیدن معتادوهیچی واسه ازدست دادن نداره وممکن دست به هرکاری بزنه البته اون خودش هم تهدیدمیکردبه همین خاطرخوداین خانم ترجیح میدادتاگرفتن طلاق خونه اون بمونه امااگرمنظورتون ازفراراینه که میرفت یه شهریا کشوردیگه بایدبگم کهاینجوری بایدکل زندگیش وتوترس ووحشت میگروندبعدشم اون بدون بچه اش جایی نمی رفت وواسه خروج ازکشوراجازه پدرلازم تازه اگه اون فرار میکرداون آقامیرفت سراغ فامیل وخواهراش واونا روهم مثل پدرومادرش سکته میداد.درمورداعتیادوحق طلاق درجواب نازنین جون نوشتم شما هم خواستیدمیتونیدبخونیدش درضمن آقامسعود من تونظرم ننوشته بودم که شنیدم چنین چیزی واسه یه خانم پیش اومده نوشتم چنین خانمی رومیشناسم شناختن باشنیدن خیلی فرق داره واصلاهم من ایناروبراساس حرف خانم های دیگه ننوشتم .
امانظری که دررابطه بااین داستان دادید برای من محترم امابازم من نظرم اینه که پسره وخانواده اش بیشترمقصرندچون دختره به پسره هیچ قولی به صورت شفاهی ویاکتبی نداده وفقط تو صحبت هاش گفته مردانگیت برام مهم نه پولت امااین جمله به این معنی نیست که دختره ازثروت خانواده خودش هم میخوادبگذره وحاضرباپسره توی یه خرابه زندگی کنه پسره بایداون زمانی که داشت بادختره حرف میزدبه جای اینکه همش به چشم وابرودختره نگاه میکردوهرچی دختره میگفت اینم الکی میگفت من حاضرم بیشترازایناانجام بدم اینا روهم مطرح میکردکه من حاضرنیستم پول شماروقبول کنم یااینکه بیام خونه شما زندگی کنم ودرآمدخودش هم میگفت واینکه به زورمیتونه ۱۵میلیون جورکنه تابتونه واسش یه عروسی ساده بگیره ودرحداجاره کردن یه خونه توحلبی آبادهم پول داره واینکه دختره بایدباشرایط اون کناربیاد ؛اگه ایناروپسره قبل ازازدواج به دختره گفته بودودخترهم قبول کرده بودامابعدازازدواج دختره زده بودزیرقولش میگفتم دختره مقصره درضمن تواین داستان مادردختره گفته توعقدنامه مینویسیم ۵۰۰اماپسره خودش جوگیرشده گفته ۲۰۰۰تاالبته۲۰۰۰تابا۵۰۰تافرقی نداره اون که نداشت بده ولی درکل داستا ن آموزنده ای بود به قول یه نفرآدم بایدچشمهاشوخوب قبل ازازدواج بازنگه داره وفقط براساس احساسات تصمیم نگیره اونوقت که میتوته بعدازازدواج چشمهاشوراحت ببنده وخیالشم ازهمه چیزآسوده باشه وهرچقدرهم میخوادمیتونه احساسی رفتارکنه .
معذرت میخوام آقا مسعودبه خاطراین که هم نظرام طولانی هم پرازتوصیه های بیخودی یکی نیست الان به خودم بگه به جای این همه نظردادن بشین درس خودت روبخون .
راستی اگه ازنظرام ناراحت میشید ویاهرایراددیگه ای میبینیدحتمأبهم بگییدتصحیحش میکنم اگرهم به کلی دیدیدبدبود تأئیدش نکنیدمن دوست ندارم بانظرام نظم سایت شماروبهم بزنید.موفق باشید

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۷:

سلام جالب نوشته بودی ولی اینو هیچ وقت یادت نره که مردا اگه بخوان زنی رو ادیت کنن یا اجازه ندن که زنی کاری انجام بده به راحتی این کارو انجام میدن هرچقدر هم که زنا حق و حقوق تو عقد نامه واسه خودشون جمع کرده باشن مردا حریفشون میشن در راستای همون کاری که میکنن که زنا بجایی میرسن که مهرم حلا جونم آزاد همونطورم از حقای دیگشونم میگذرن بعدم اعتیاد به هر میزانی که باشه مصداق قانونی عسر و حرجه و حق طلاقو میدن به زن ،منم با مسعود موافقم اینا بیشترش یک کلاغ چهل کلاغ زنونس

[پاسخ]

دخترپشت کنکوری پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۰۷:۵۳:

سلام نازنین خانم حق باشماست آقایون اگه بخوان خانوم هارواذیت کنن به راحتی این کارروانجام میدن البته قوانین هم این حق روبهشون داده ولی اینوفراموش نکنیم که خیلی مردهاباوجودچنین قوانینی هرگزبه همسرشون توهین نمیکنن امادراون موردکه نوشتیدخانم ها میگن مهرم حلال جونم آزاداین تنهادرصورتی امکان پذیرکه مهریه خانم بالا باشه امااگه درحد۵سکه باشه مردسریع مهرش رومیده وتاابدهم طلاقش نمیده هروقت هم بخوادمیتونه اذیتش کنه البته به نظرمن مهریه ۱۰۰ سکه با۵۰۰۰سکه هم فرقی نداره چون دراون صورت مردتوانایی مالی نداره وهمون طوری که توی نظرقبلیم نوشتم دادگاه مهریه روقسط بندی میکنه ومرداگه بخوادمیتونه زنش روهم طلاق نده درضمن لازمه بگم مردهاحتی اگه توانایی مالی هم داشته باشند مهریه رونمیدن میرن اموال شون طی یه قراردادبه پدروبرادراشون میفروشند البته پولی ازشون نمیگرن ووقتی دادگاه می خواداموالشون رومصادره کنه به سودزن میبینه که هیچ چیزی به نام اون آقانیست.امادرموردنظری که دررابطه با اعتیاددادیدبه نظرم شمارشته اتون تومایه های رشته ی حقوق بایدباشه یااینکه درمورد قوانین تاحدودی اطلاع داریدامابایدبگم که درموردقانون عسروحرج اشتباه نوشتیدبراساس قوانین بایدبرای محکمه ثابت شودکه دوام زوجیت امکان ندارد واعتیادبایدازنظرمحکمه مضرباشدتاموجب عسروحرج زوجه باشد ومحکمه برای جلوگیری ازضرر زوج رامجبوربه طلاق میکندواگرزوج قبول نکردخودش حق طلاق روبه زن میده ودرکل دوشرط وجودداره که بایداثبات بشه تادادگاه حق طلاق رو به زن بده .
۱-اصل اعتیادکه بایستی توسط آزمایشگاه به اثبات برسه .
۲-نوع اعتیاد بایدمضرتشخیص داده شود.مضربودن نوع اعتیاد،اعتیادممکن است نوعأمضرنباشدولی برای فردخاصی مضرتشخیص داده شودیابالعکس یک نوع اعتیادخاص نوعأمضرباشد ولی برای فرد خاصی مضرتشخیص داده نشود.
میبینیدبراساس قوانین نه تنهابایدثابت کنی که اون شخص معتاد بلکه بایدببینیدنظرقاضی چیه واینم بدونیدکه نظرای آدم هادرمورد یک موضوع میتونه متفاوت باشه یه قاضی تشخیص میده که سیگارمضروحق طلاق میده امایه قاضی دیگه واسه اعتیادبه کراک وشیشه هم حق طلاق نمیده ومیگه ادامه ی زندگی واسه زوجه امکان پذیر.
نازنین جون فکرکنم متوجه شدی که اعتیادبه هرمیزانی باشه حق طلاق نمیدن اگه اینجوری بودهمه خانم ها ازشوهراشون که معتادبه سیگاریاتریاک یا…بودن طلاق میگرفتن ومعتادهاالان همشون مجردبودن.راستی لازمه بگم که اعتیادبه شیشه وگراس وبعضی مواددیگه روخوب نمیشه فهمیدازطریق آزمایش خون ،بنابراین توصیه میکنم دخترخانم های عزیزقبل ازازدواج فقط به تست هایی که واسه تشخیص اعتیادداده میشه تومراکزمعمولی بسنده نکنن جدیدأمیشه توآزمایشگاههای تشخیص طبی اعتیادبه شیشه روبه درستی تشخیص دادبه وسیله آزمایشtlc “تین لایرکروماتوگرافی”.
راستی تاچندوقت پیش هادادگاه هافقط تست افیون یعنی موادی مثل تریاک وهروئین و..روجزمدارک قابل استنادجهت اعتیادمحسوب میکردن وشیشه جزاون مواردمحسوب نمیشدالبته من الان نمیدونم این روند تغییرکرده یانه .

[پاسخ]

masi پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۴:

با سلام خدمت شما دوست گرامی
تمام مطالب را که نوشته اید به دقت مطالعه کردم … اطلاعاتی که در اختیار دوستان قرار میدهید خوب و با ارزش است… ولی به شرطی که تمامشان درست باشد… سعی کنید وقتی حرفی یا نظری را مطرح میکنید حتما از قبل یه مطالعه کوچک روی موضوع داشته باشید…

در مورد مهریه چون مرد متعهد میشود باید تا آخرین قسط تهعدش پرداخت نماید
در مورد تعهدات قبل عقد اگر مرد مشکل خاصی نداشته باشد هیچ تعهدی لازم نیست مگر به درخواست خود دختر یا خانواده آن… درسته مهریه برای کسانی که توانایی پرداخت آن را داشته باشند حلال مسائل نیست… ولی همه چیز با طلاق درست نمیشه باید کمی در مورد موضوع بحث و بررسی داشته باشند… اگر فقط به خاطر خارج زندگی نکردن خانم در حال لجبازیست پس حق با مرد است … مگر اینکه مشکل چیز دیگری باشد … در ضمن کسانی که در رتبه قضاوت قرار گرفته اند حتما توانایی تشخیص این موضوع را دارند که رای صادر میکنند… حالا چون بر خلاف خاسته خانم بوده حتم براین نیست که همه جا حق را به آقایان میدهند…
و در مورد فردی که اعتیاد به شیشه دارد مسائلی را مطرح نمودید… که من به صراحت تمامی آن را رد کرده … چون اطلاعات کاملی در این مورد دارم …
قبول دارم که فردی که اعتیاد دارد به طور کلی یا خمار است یا نئشه… حالا به هر نوعی فرقی نمیکند
ولی این مواد شمیایی بیشتر آزار دهنده و زودتر نابود کننده هستند
کسی که به صورت مداوم شیشه استفاده میکند بیشتر از ۸ ماه زنده نمی ماند… به دلیل اینکه کاملا مغز تخریب و به مرور رو به تحلیل میرود
کسی که چنین مشکل بارزی داشته حتما رای طلاق صادر میشده… چون کسی که شیشه استفاده میکند کاملا مشخص است حتی بدون آزمایش… و قاضی قطعا با دیدن طرف رای را به نفع زن صادر میکند… مواد اعتیاد آور شمیایی مثل هم نوع گیاهی نیست که فقط در خون مشاهده بشود… در چهره هم تاثیر ب سزایی دارد…
در اینجا لازم به تذکر میشوم که هر نوع اطلاعاتی را که در ذهن خودتان تیک صحیح میزنید لازم نیست برای همه بیان کنید و به اشتراک بگذارید
اصلا میدانید که این داروی پیشنهادی شما باعث مرگ طرف میشود…
کسی که اعتیاد داشته باشد… قطعا با مصرف یه کمی از این دارو سنگ کوب کرده و دچار مرگ مغزی میشود…
پیشنهاد میکنم کمی در گفتار خود احتیاط کرده و با اطلاعات کامل در مورد موضوعی بحث کنید

دختر پشت کنکوری پاسخ در تاريخ مهر ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۹:

سلام دوست ؛ منم نظرتون روخوندم !تو پاراگراف اول نظرتون نوشتیدمطلالب خوبه امابه شرطی که تمامشون درست باشه وبایدسعی کنیم وقتی حرف یا نظری رومطرح میکنیم حتماازقبل یه مطالعه کوچیک روی موضوع داشته باشیم امادوست عزیزدراین رابطه بایدبهتون بگم که کلی از اشخاص بزرگ دنیا درموردحرفه خودشون سال های سال مطالعه میکنن اما بازم ممکنه تمام نظرهایاحرفهایی که میزنن کاملادرست نباشه پس ممکنه هرنظری که هرشخصی حتی نظراتی که دانشمندهاهم میدن اشتباه باشه بعدشم به نظرمن لازم نیست هرکسی که میخوادنظربده بره قبلش درمورداون موضوع تخصص پیداکنه مثل مسعودخان ونازنین جون که نظرشون رودررابطه باقضیه اعتیادوحق طلاق دادن ونازنین خانم تونظرش نوشت اعتیادبه هرمیزانی باشه حق طلاق رومیدن درصورتی که این طورنیست حالایعنی منم باید به ایشون میگفتم بروازچندتاقاضی ووکیل دراین موردبپرس وهمینطوربرومدرک دکتراحقوق بگیروکلی کتاب دررابطه بااین موضوع هم بخون بعدبیانظربده بعدشم شما خودت مگه هم قاضی هم وکیل وهم پزشک که دررابطه بانظرم نظرمیدی! ازایناگذشته شماتونظرتون نوشتیدکسی که شیشه میکشه بیشتراز۸ماه زنده نمیمونه به دلیل اینکه مغزکاملاتخریب وبه مرورروبه تحلیل میره!! اولأمتخصص هایی که درزمینه درمان معتادهاسال هاست کارمیکنن هم نمیتونن تشخیص بدن هرمعتادی چه مدت زنده میونه اونوقت شمامیای اینجادررابطه بامدت زمان زنده موندن معتادهانظرمیدی بعدشم اینجوری که شمانوشتی یعنی اینکه هیچ شیشه ای تودنیاتا ۸ماه و۱روزبعدازاعتیادش زنده نمیمونه وهمه قبل از۸ماه میمیرن درصورتی که اصلا اینطورنیست دوم اینکه شمانوشتیدمیمیرن به این دلیل که مغزکاملاتخریب وبه مرورروبه تحلیل میره این دیگه چه جوریاش یعنی اول مغزشون به طور کامل تخریب میشه ومغزندارن بعدبه مرور روبه تحلیل میره مغز،آخه وقتی مغزکلأخراب شده دیگه چیش میخوادتحلیل بره اونم تازه به مرور!،بعدشم شما چرابراساس اطلاعات نادرست نظرمیدیدومیگیدموادگیاهی فقط درخون مشاهده میشه درصورتی که ازطریق آزمایش ادراروهمینطوربه وسیله کیت های رپیدتست وکلی راههای دیگه هم میشه فهمید درضمن ازطریق قیافه بعضی هاشون هم میشه فهمید هرشخصی باشخص دیگه فرق میکنه ممکنه یه نفر سال ها مصرف کنه اماتوظاهرش مشخص نباشه ولی یه نفردیگه دوسال مصرف کنه چهره اش حسابی داغون بشه بعدشم مشخص که شماخودتون هیچ اطلاعاتی درزمینه شیشه نداریدچون تونظرتون نوشتیدهرچی که من دررابطه باشیشه نوشتم روباصراحت ردمیکنیددرصورتی که تمام عوارضی که من دررابطه باشیشه نوشتم روحتی خیلی ازمردم هم میدونن وکاملاهم درسته؛دررابطه باقرص نالترکسون هم بایدبگم که احتمالش هست که شخص معتاددچارعوارض خیلی شدیدی بشه امااونجوری نیست که سنگ کوب کنه این کپسول رو مراکز خودشون به خانواده معتادهای ترک کرده هم میدن که یواشکی بدن به اون شخص بخوره که ببینن دوباره رفته سراغ موادیانه بعدشم من چون میدونستم تاحدودی خطرناک وهراحتمالی وجود داره حتی مرگ تونظرم نوشتم داروخونه ها بدون تجویزپزشک نمیدن وبایدزیرنظرپزشک ومراکزترک اعتیادانجام بشه درصورتی که خیلی ازداروخانه ها بدون نسخه هم این دارورومیدن وخیلی هم ارزون تازه لازمه بگم حتی قرص های خواب آورمثل بنزودیازپین ها هم ممکنه باعث مرگ بشه واحتمالش هست درطول خواب باعث افت مرگبارسرعت تنفس بشه دیازپام هم که ضداضطراب باعث مرگ بشه ودرکل اگزازپام ،فلورازپام ،آلپرازولام ،کلرنازپام ومیدازولام وکلی داروهای دیگه ای هم وجود دارن که میتونن باعث مرگ بشن ومن اسمشون روبلدنیستم حتی قرص های ضدبارداری مثل یاسمین هم ممکنه باعث مرگ بشه شخص ممکنه همون بار اول که این قرص رومیخوره دچارعوارض شدیدی روی کبدش بشه وبعدازاینکه حدودیه ماه دردشذیذی روتحمل کردبمیره تازه این قرص روبه عنوان بهترین قرص ضدبارداری باکمترین عوارض توایران تجویزمیکنن تازه بازم لازمه بگم خیلی ازداروها هم وجودداره که اگه باداروهای دیگه مصرف بشه باعث ایست قلبی میشه یااگه زیادازحدمجازاستفاده بشه ممکنه باعث مرگ بشه وخیلی داروهاهم وجودداره که شخص به طورمکررازش استفاده کنه بعد ازمدتی دچارسرطان میشه پس میبینیدخیلی ازداروها ممکنه باعث مرگ بشن امااین درصورتی که زیرنظرپزشک مصرف نشه ودرضمن کسی که میخواد اون کاری رو که من گفتم روانجام بده وبره مراکز،اونجاخودپزشک هاراهنمایشون میکنن خواستن انجام بدن نخواستن هم انجام نمیدن تازه اون شخص ای که این دارو رومیخوره اگه معتادباشه ودچارعوارض بشه به راحتی توسط دکتر درمان میشه البته ازقبل بایدباهاشون هماهنگ کنید چون اگه این کاری روکه گفتم خودتون همینجوری بدون اطلاع دادن به پزشک انجام بدیدمجرم شناخته میشیدحتی اگه اون شخص دچارهیچ عوارضی نشه پس همینجوری که قبلانوشتم به کلینیک ها مراجعه کنیدچون حتی اگه مشکلی پیش بیاداونامسئول هستن .
درضمن شماخودت دوست خوبم براساس اطلاعات کامل بحث کن شمادرموردشیشه نظردادی درصورتی که نظراتت خیلی هم درست نبود شمافقط یه جایی قبلا چیزی درمورداین قرص شنیدی حالافکرمیکنیددرموردهمه مسائل ای که من نوشتم تونظرام اطلاعات تخصصی داری !! واینکه تونظراتتون مینویسیدمردمتعهدمیشودتاآخرین قسط مهریه روبدهدمگه من تونظرام نوشتم که مردمتعهدنمیشود!من نوشته ام که قسط بندی که دادگاههاانجام میدن خیلی طولانی موقع ای که زمان دادن قسط آخرمیرسه هردوطرف مردن مثلا توی همین داستان که مهریه ۲۰۰۰سکه است ۱۶۶ سال و۸ماه طول میکشه که پسره مهریه دختره روبده تازه این درصورتی که قاضی قسط روبه صورت ماهی یه سکه تعیین کنه اما اگه قراره بشه ماهی یه ربع سکه بده بیشتراز۵۰۰سال طول میکشه
تازه نظرتون درموردتعهدات هم خیلی جالب بود نوشتیدقبل عقد اگرمردهیچ مشکل خاصی نداشت هیچ تعهدی لازم نیست!درصورتی که مردها ممکنه قبل ازازدواج واسه اینکه دختره بهشون جواب مثبت بده همه چیزروقبول کنن درظاهراما بعدازازدواج بزنن زیرقولشون این تعهدات روواسه این میگیرن ،یامگرنه مردی اگه مشکل داشته باشه دختر که حاضرنیست باهاش ازدواج کنه بعدشم من که تونظرم ننوشتم پسرهابریدشرایط ضمن عقدواسه خودتون بذاریدنوشتم دخترخانم ها حالاشمااومدی میگی مگراینکه دختریاخانواده اش بخوان !خوشم میادکه تونظرتون نوشتیدنظرهای منودقیق خوندید من موندم اگه به دقت نمیخونیدچی چی دررابطه بانظرام مینوشتید.!!
بعدشم به نظر من مهریه برای هیچ قشری حلال مسائل ومشکلات نیست چون درهرصورت اگه مرد توانایی مالی داشته باشه بخوادمهرخانمش رومیده وتا ابد میتونه طلاقش هم نده واگرهم توانایی مالی نداشته همونجوری که بارها تواین نظرام نوشتم مهریه روقسط بندی میکنن وبازم مردمیتونه همسرش روطلاق نده البته خانم هامیتونن تمکین نکنن درضمن دوستان من خودم دررابطه بامهریه نظرم اینه که دخترهاخیلی سخت نگیرییدشماهاکه میدونید هیچوقت کسی نمیادیک جابه شماچندهزارسکه روبده حالا هرچه قدرهم پولدارباشه میره اموالش رو میزنه به نام نزدیکانش دررابطه بااینکه بخوایدازش به عنوان حق طلاق هم استفاده کنید نمیشه مگه اینکه مردهمون ماهی یه ربع روهم نخوادبده وطلاقتون بده وشما هم مهرتون روببخشید امابه نطرم بهترین کاراینه که مهریتون رونه خیلی کم ونه خیلی زیادتعیین کنید چون اگه کم باشه مردمیتونه بدون هیچ بهونه ای سریع طلاقتون بده وبره سراغ یکی دیگه اگه هم خیلی زیادباشه به دردتون نمیخوره فقط باعث میشه شوهرتون همه جامظلوم نمایی کنه وبگه اینقدرمهرش کردم ومنوگول زدن وازاین جورحرفا تازه خودش هم میدونه هرگزاینقدرمهرروبهتون نمیده امامیدونید من اگه به جای مردها بودم خودم مهریه روچندین هزارتریلیاردسکه تعیین میکردم چون اینجوری همسرشون پیش دوست ها وفامیلش به شوهرش افتخارمیکرد بااین وجودکه میدونست پولدارترین ها تودنیاهم اینقدرپول ندارن هم اینکه مرد هرچندبی پول باشه هم بااین کارشأن خودش رومیبره بالااما درهرصورت نظرم این بودکه مهریه چندان کاربردی نداره مگه درمواردی که نوشتم البته اینم بگم که فکرنکنیدهمه خانم هایی که مهریه اشون کمه زندگی خوبی ندارن من خودم یه دختری رومیشناسم که وضعش خوبه با یه پسری که اونم وضعش خوب بود ازدواج کردمهریه اش هم چندتاشاخه گل رزو۵تاسکه است خیلی هم زندگی خوبی دارن پس میبینیدخیلی ها بامهریه کم هم خوشبختن حتی کسایی هم هستن مهریه اشون تاحدودی بالا امااونا هم خیلی خوشبختن من یه دختردیگه هم میشناسم که مهریه اش دو ونیم میلیاردخودش فوق لیسانس ووضع باباش هم خوبه اماپسری که باهاش ازدواج کرددیپلم بود وخیلی وضع خوبی نداشت به همین خاطربابای دختره خونه وماشین بهش دادوفرستادش دانشگاه آزادکه درس بخونه قسمتی ازمخارج زندگیشون هم اون میده این زوج ای که نوشتمم تازگی ها صاحب یه پسرکوچولونازهم شدن که اسمش رو آرتین گذاشتن وخیلی هم خوشبختن خواهراین دختره هم که نوشتم دکترای دامپزشکی داره اونم مهریه اش دقیقأدوونیم میلیارد وباهمسرش زندگی خیلی خوبی داره پس درکل آدم ها خودشون بایدخوب باشن ومسائل طلاق ربطی به مقدارمهریه نداره .
امامسی جون فکرکنم شماتوقسمتی ازنظرت نوشتی که اون خانم ایی که من قبلأتونظرام دررابطه بازندگیش نوشتم به خاطرلجبازی میخوادازشوهرش جدا بشه امادوست خوبم اینو بدون که هیچ کسی بخاطرلجبازی زندگیشونابودنمیکنه این خانم همون طوری که تونظراولم نوشتم ازشوهرش متنفرشده چون بهش دروغ گفته بوده وباحرفاش اونوگول زده تاباهاش ازدواج کنه والبته این مسئله هم که اون دوست نداشت برگرده ایران هم بودامابیشتربخاطررفتارمردبودکه درخواست طلاق دادچون اون میخواست به زور مجبورش کنه ؛دررابطه باقاضی هاهم من اصلأدرموردصلاحیت داشتن یانداشتنشون تونظرهام ننوشتم من نوشتم که نظرهرقاضی باقاضی دیگه درموردیه مسئله ممکنه فرق کنه همون طوری که نظرآدمها درموردیه نوشته یاموضوعی فرق میکنه.
نظرم خیلی خیلی طولانی شدش معذرت مدیرمحترم سایت فکرکنم طولانی ترین نظرسایت رونوشتم!

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۲:

وسطاش حوصلم سر رفت دیگه بخونم!
چون بحث خیلی بی ربط شد!
من همچنان قبول نمیکنم یه نفر ۵ سال به شیشه معتاد بوده و زنش ۵ سال باهاش عذاب کشیده طوری که پدر مادرش سکته کردن!!!
برای نصیحت دخترا یه حرف هایی میزنن که آدم کف میکنه رسما!

دختر پشت کنکوری پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۰۶:۵۶:

مسعودجان واسه اینکه حوصلت سرنره میتونی بازی ها ی کامپیوتری انجام بدی من خودم اکثراوقات که حوصلم سرمیره این کارومیکنم !!
بعدشم مطلبی که وسطاش نوشتم خیلی هم بی ربط نبودش من جواب نظرروکه دررابطه باقرص نالترکسون بوددادم البته اسم چندین تاقرص هم نوشتم تامردم خودسرانه مصرف نکنن .
امادراین رابطه که میفرمایید ۵سال به شیشه معتادبوده باید بگم من هرگزتونظرام ننوشتم اون آقا۵سال به شیشه معتادبوده من نمیدونم شماچه اصراری دارید که بگیداون آقاطول۵سال ایی که بااین خانم زندگی میکرده شیشه مصرف میکرده اینو تونظراولی که داده بودیدهم نوشته بودیدومن اونجا جواب دادم امابازم میگم اون آقابعدازاینکه پسرش به دنیا اومدوحدودسه سال بعدازازدواج شروع به کشیدن شیشه کرداماازهمون اوایل ازدواجش سیگاروتریاک میکشیدوهمسرش روکتک میزد.
دررابطه با سکته هم خوبه که بدونیدسکته چیزخیلی عجیبی نیست وواسه هرکسی پیش میادحتی اونایی هم که درگیر چنین مشکلات خانوادگی نیستن پدربزرگ خودم سال ۴۸درسن۴۷سالگی سکته کرده وعمرشوداده به شماوهمینطوریکی ازمادربزرگام وقتی که بچه بودم توخونمون داشت میخندیدبعدیه دفعه جلوی چشم هممون سکته قلبی کردوبعدازدوروزتوبیمارستان درسن۷۲سالگی فوت کردوهمینطورداییم اون۷سال پیش توسن۵۶سالگی سکته کردومردوخیلی های دیگه هم هستن که سنشون ازنزدیکان من کمتربوده وسکته کردن ومردن امالازمه بدونی که پدرومادراین خانم زمانی که مردن نزدیک به ۷۰ سالشون بودوتاحدودی خودشون هم بیمار بودن امافشارروحی زیادی هم تحمل میکردن چون میدیدن یه نفرداره بچه اشون رومدام آزارمیده وایناکاری ازدستشون واسه نجات دادنش برنمیادهمینطوراینکه اون آقا بارهارفته بودتوخونه اونا ودادوبیدادکرده بود واجازه نمیداداین خانم اوناروببینه درضمن پدراین خانم قبل ازاینکه اون آقامعتادبه شیشه بشه مرد البته اینم بگم که من ننوشتم اون آقاصددرصدباعث مرگ اوناشده فقط تونظراولم نوشتم جالب اینکه پدرومادراین خانم هردوشون طول این۵سال سکته کردن ومردن.
بعدشم آقامسعوددختراخوبه که یه حرف هایی میزنن که آدم هاکف میکنن!
اماپسراگهگایی یه کارایی میکنن که آدم هارسمأشاخ درمیارن!!
امادررابطه باکل نظراتی که تواین پست دادم به دوستان عزیزی که احیانأنظرای من روبعدهادارن میخونن میگم که من فقط یه دختر پشت کنکوریم که نظردادم شمابهتردررابطه باهرکدوم ازمسائلی که نوشتم بریدپیش کسی که دراون زمینه تخصص داره وهرگزفقط براساس نظریک شخص کاری روانجام ندیدبریدخودتون پرس وجوکنیدمثلأدرموردمسائل ازدواج ومهریه مثل اینکه عندالمطالبه باعندالاستطاعه چه فرقی داره بریددفاترازدواج یاپیش یه مشاورحقوقی که براتون توضیح بده .
امیدوارم هیچ کس دررابطه باازدواج توزندگیش شکست نخوره موفق باشید.

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۵۰:

از نوشته شما حوصلم سر رفت نگران بی حوصلگی من نباشید!
شما جوری نوشتید ننه بابی طرف سکته کردن که هرکی بخونه میفهه ربط دادین به این موضوع یعنی شدت رو خواستین نشون بدین، اینم باید بفهمین مهم نیست چی و چه وقتی شیشه مصرف میکنه هرحال اگه به اون شدتی که شما اغراق کردین بودین کسی نمیموند تو اون خونه.
شما گفتین : ” یه خانم شاغل دیگه هم میشناسم که بعداز ازدواج فهمید شوهرش معتاد خواست طلاق بگیره امابهش نمیدادن اون هم ناخواسته باردارشدویه پسراوردشوهرش شیشه هم میکشید وهمش توتوهم بودبارهازنش روکتک میزدطوری که سر ودست زنه میشکست وحتی زمانی که اون زن بارداربودشوهرش اذیتش میکردجوری که اون فکرمیکرددبچه اش توشکمش مرده حتی این آقایه شب میخواست سرزنش روباچاقوببره اماهمسایه هاش نذاشتن”
الان اومدین ۵ سال رو تجزیه کردین و مدت زمان اعتیاد رو میگید!که نههههههههههههههههههههههههههههه این سال اولش یه چیز دیگه بود!!! سکته ؟ خوب نههههههههههههههههههههه خیلی ها سکته میکنن !!!
این داستان توهمی بیش نیست ما هم دیگه حوصله نداریم که هر بار بیایین بند های این نظر رو عوض کنید!
کسی که مداوم شیشه مصرف میکنه از چهرش معلوه یه بار دیگه برید کلینیک فامیلتون ببینید!
تمومش کنید این بحث رو دیگه.

کوثرگفته :

اونوقت ک میگن قبل از اینکه وابسته بشی طرفتو اول بشناس بخاطر همین مشکلات.
احساس ک ادمو بدبخت میکنه نمیذاره طرف رو شناخت .
داستان قشنگی بود .

[پاسخ]

کوثرگفته :

همیشه باید همسطح و همفکر و هم مدرک و غیره در دو طرف باید در یه سطح باشند .

[پاسخ]

نازنینگفته :

مرسی مسعود داستان جالبی بود ،بنظر من همه ی این گرفتاریا بخاطر این بوده که پسره با دخترا زیاد برخورد نداشته اگه دقت کنین با همون دفعه اول احساساتی شده این خوبه که پسر و دختر سالم زندگی کنن اما تو زمانه ی الان با این همه اخلاق و رفتارای متفاوتی که وجود داره دیگه در اون حدم آدم نباید خام و بی تجربه باشه همه ی رفتارایی که میکرده واسه این بوده که دختررو از دست نده در حالی که اونی که بخواد بره میره دیگه….از این تیپ دخترا الان زیاد شده همونجور که پسرا هم اذیتای خاص خودشونو دارن
زمونه بدی شده آدم به هیچ کس نمیتونه اعتماد کنه
((برای از دست ندادن کسی که متوجه تفاوت تو با آدمای اطراف نیست هیچ تلاشی نکن))

[پاسخ]

nazgolگفته :

دختر بشت کنکوری منطقت کوووووووو؟
دختره مقصر اصلی بود که با بسره بازی کرد .
دخترای این جوری نفرت انگیزن

[پاسخ]

alirezaگفته :

واقعا داستان خوب و اموزنده ای بود. دیدگاه منو درباره زندگی تغییر داد. واقعا ازتون ممنونم

[پاسخ]

مریمگفته :

سلام به بچه های الون بوی لیلا عزیز و ارتیمس و ترانه جان

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۸:

سلام و درود بر مریم عزیز

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۶:

سلام به ترانه جونم

[پاسخ]

مریمگفته :

سلام اقا مسعود اجازه هست یه چند تا داستان بذارم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۶:

بعله در نظرات داستان هایی که زده شده بزنید بهتره.

[پاسخ]

بهارگفته :

مرسی آقا مسعود . این روزها از این چیزها زیاد می شنویم . ولی کو گوش شنوا ؟!
خب راستش خانواده من هم درگیر یه چیز شبیه این قضیه هستند . و واقعا الان اوضاع بدیه . ای کاش یکی می تونست مشاوره خوب بده . یا اینکه از تجربش بگه تا از این مشکل عبور کنیم .
اگه چیزی می دونید لطفا دریغ نکنید .
ممنون از همگی

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۸:

اگه واقعا درگیر چنین قضیه ای هستین، به یه مشاور خوب مراجعه کنید.

[پاسخ]

zbnگفته :

باسلام
توی هرگروه ،جامعه ، دسته و………همه جورآدم پیدامیشه
بایددعاکنیم همیشه خوبش به تیرمون بخوره
فقط به این آقاپسره بایدگفت
سعی کن خودتو دوباره بسازی وبهتر از قبل زندگی کن تا حسرتت توی دل مرجان بمونه

[پاسخ]

سحرگفته :

تحت تاثیر داستان زندگیت قرار گرفتم اما نه بخاطر اینکه ضربه ی مالی خوردی بلکه بخاطر ضربه ی احساسی که بهت وارد شده . من هم یکی رو خیلی دوست داشتم و دارم اما بعد از ۵ سال بدون اینکه بتونم زندگی مشترک رو باهاش تجربه کنم علی رغم همه ی عشقی که هر دو به هم داشتیم در عرض چند ماه احساسش فروکش کرد حالا من موندم با یه دنیا خاطره و احساس شکسته ، همون احساس شکسته ای که حتما الان تو هم داری

[پاسخ]

فریباگفته :

چی بگم آدمای پست زیادن چه دختر چه پسر اما آخه داداشای گلم چرا این شکلی عاشق میشین آخه با یه لحظه لرزیدن دل که نمیشه یه عمر زندگی کرد با چهره ی دختره که نمیخواید زندگی کنید به نظر من عشقی واسه یه عمر واسه آدم میمونه که با شناخت باشه نه با یه نگاه واسه همه ی داداشای گلم آرزوی خوشبختی میکنم

[پاسخ]

pesarebabaگفته :

من سال ۸۸/۱۲/۱۴ عقد کردم و از خانمم هم راضیم اگه دختری واقعا پسر رو بخواد و همچنین بالعکس لازم به اثباتش با مهریه نیستش ما وقتی به همراه خونواده رفتیم خواستگاری همه به من میگفتن حواست به مهریه باشه و…
ولی من دلم قرص بود ازقضا موقع حرف زدن سر مهریه که شد باباهه گفت من نمیدونم هر چی دخترم بگه ، که دختره هم به من گفت که هیچی سکه نمیخوام یک شاخه گل شاخه نبات و یک جلد کلام ا… مجید اما من قبول نکردم خواهاش هم گفتن اینجوری که نمیشه بالاخره بعد کلی چونه بازار دختره گفت که پس به نیت ۱۴ معصوم ۱۴ سکه که منم چون دیدم نهایت مرامشو میرسونه باهاش صحبت کردم و ۱۰۰ تا هم من اضافه کردم که شد ۱۱۴ سکه که ۲ سال نامد موندیم بعد ۲سال هم بجای عروسی خدا قسمت کرد رفتیم خانه خدا که موقع رفتن هم همه مهریه اش رو بخشید به من البته به زبان ناگفته نمونه که من خودم اجازه محضری شدن بخشیدنشو ندادم
از رو همین و همه لحاظ میگم که من از خانمم راضیم اینم بگم که فکر نکنید ما تافته جدا بافته ایم ماهم خیلی با هم اختلاف نظر پیدا میکنیم خیلی هم دعوامون میشه ولی اینا نمک زندگیه قرار نیست که با این کارا کار به جاهای باریکتر بکشه
امیدوارم که همه با زوج خود خوشبخت و خوب زندگی کنند .

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آذر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۶:

سلام به خاطر نوشته هات ممنون…امیدوارم زندگیتون واسه همیشه همینقدر قشنگ بمونه…

[پاسخ]

pesarebaba پاسخ در تاريخ آذر ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۷:

ممنونم دختر بارون ، منم آرزوی خوشبختی تک تک جوانان عزیزمون رو دارم .

[پاسخ]