آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

یکی از قلوها برگشت سمت دختری که داشت رد می شد قل دوم متوجه شد . سریع گفت:«داستان اون برادر دوقلوها رو شنیدی؟» قل اول هنوز داشت به دختری که رد می شد نگاه می کرد:«نه»
قل دوم گفت :«دوتا برادر دوقلواند که دست سرنوشت از هم جداشون می کنه. یکی شون شاه یه مملکت می شه اون یکی هم می زنه به صحرا و بیابون و دوره گرد می شه.از قضا اونی که شاه شده بوده یه روز واسه جنگ با اژدهایی که از یه گنج بزرگ محافظت می کرده بی خبر از مملکتش بیرون میره. مردم کلی دنبالش می گردن و به این در و اون در می زنن تا پیداش کنن. دست سرنوشت این یکی قل رو می رسونه به اون مملکت و مردم به خیال این که شاهشون اومده با افتخار و تشریفات می برنش توی قصر. ملکه می دوه جلوی راه دوره گرده و می خواد ابراز احساسات کنه که دوره گرده محلش نمی ده. ملکه دل شکسته می شه.

دوره گرده رو شب راهنمایی می کنن به اتاق خوابش. اونم واسه این که از سرنوشت داداشش با خبر بشه دم نمی زنه که شاه نیست. می ره تو اتاق اما یه شمشیر آخته میذاره بین خودش و ملکه. ملکه می ترسه. اما نمی فهمه ماجرا از چه قراره. بهش می گه به خدا من به کسی نگفتم کجا می ری. نکنه کسی از رازت باخبر شده که از من دلخوری و به ام محل نمی دی؟ دوره گرده می فهمه که راز برادرش چیه. داداشه رفته بوده به جنگ اژدها تا با کشتنش گنجو صاحب بشه! اما به روی خودش نمیاره حرفی هم از دوره گرد بودنش نمی زنه. هردوشون شب تا صبح با شمشیری که بینشون فاصله گذاشته بوده می خوابن و صبح زود دوره گرده بی خبر می ره سراغ داداشش. می پرسه و می گرده تا راهو پیدا می کنه و می ره تا داداشش رو نجات بده. تو دل کوه اژدها رو پیدا می کنه که داداشش رو اسیر کرده. خلاصه که با دلاوری با اژدها می جنگه و می کشدش و داداشش رو آزاد می کنه. برادره تا آزاد می شه می پرسه:«خب داداش تو از کجا فهمیدی من اینجام؟ من که به جز به زنم به کسی نگفته بودم!» برادره می گه: دیروز که وارد شهر شدم مردم فکر کردن که من شاهم! منو بردن تو قصر تو و تو اتاق تو و پیش زن تو

برادره اسم زنش و اتاق زنشو که می شنوه رگ غیرتش یه هو می جوشه و دیگه نمی ذاره برادره ادامه بده. با شمشیر داداششو نصف می کنه. بهش می گه بی خود کردی رفتی سراغ زن من! بعدم گنج رو برمیداره میره سراغ مردمش.
زنش میاد استقبال. شاه هم که دلش واسه زنه سوخته بوده که گول داداششو خورده بوده حسابی با طلا و جواهر از خجالتش درمیاد. ملکه شوکه می شه می گه:نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی!تو دیشب شمشیر گذاشتی رو تخت که من دستم بهت نخوره حالا این طوری…!
آره داداش!دنیا این طوریه!» قل اول هنوز نگاهش به دختری بود که داشت رد می شد:«اینا مال قصه هاست. آدمای دنیای واقعی اینکارا رو نمی کنن.»
قل دوم نگاه کرد به دختری که داشت رد می شد و او روز قبل ازش خواستگاری کرده بود. نفهمید آدمهای دنیای واقعی کدام کارها را نمی کنند. بین خوشان و زن برادرشان شمشیر نمی گذارند یا برادرشان را از غیرت نمی کشند؟!

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱ اردیبهشت, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

جای تامل داشت داستانش مرسی هستی جان

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

جالب بود…

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

دوستای گلم ممنون

[پاسخ]

سپیدهگفته :

چه باحال……

[پاسخ]